۲۶ مرداد ۱۳۹۰

دیگه نمی تونم بگم اتاق ،
حالا دیگه یک خونه است ،
یک زمانی بود اتاقی بود و پنجره ای رو به پشت بوم و تنهایی به وسعت یکی دیگه اندازه خودم ،
حالا یک خونه است ،
تنهاییاش زیادتره ، پنجره هاش زیادتر ،
خوبه که پنجره هاش زیاده ،
تنهایی زیاد ، پنجره زیادتر می خواد .
نمی دونم آدم چرا همش دوست داره از تنهایی هاش حرف بزنه ،
از تنهایی هاش بنویسه ،
مثل یک مرضه ،
اما مرض خوبیه .
نور لوند و طناز عصر ، خوب بلده از پشت پنجره عشوه بیاد و سرک بشه توی خونه ،
چه می کنه این نور با آدم ،
این نور نرم و مست ، این نور دلبر و گرم …
سکوت ، خلوت ، نور ، نور لطیف …
آدمو وسوسه می کنه برای خوابیدن ،
نه یک خواب عمیق ،
یک خواب لطیف و سبک ،
خوابم می بره ،
خواب می بینم ،
خواب های خوب ، خواب های طلایی …
…
چای حاضره
چای می خوری؟
کیه که با تو چای نخوره ؟
چای خوردن بهونه است ،
بهونه برای بیشتر دیدنت ،
دیدن پشت پلکات وقتی نگاهت چسبیده به گودی کمر استکان چای ،
می فهمی خط نگاهم کجاست ،
می فهمم که می فهمی ،
ار سرخی رنگ پریده گونه ات .
چاییت سرد نشه …
بذار چاییم سرد بشه ،
من که حواسم به چایی نیست ،
تو چاییتو بخور ،
اینا همش بهونه است .
…
صبح صدای ماشین داره ،
نور بی حیا داره ،
صدا داره ،
زنگ در حیاط داره ،
صبح مثل یک رفیقه که حس و حال تو رو درک نمی کنه
هی بهت سیخ می زنه …
تو هنوز تو نئشهء خوابتی و دوست داری خوابت ببره
دوست داری هیچکی به تنت دست نزنه ،
صدا نیاد ، نور نیاد ، تنبک و تنبور نیاد ،
سکوتو تو بغلت فشار بدی ،
بری یه کنجی میون تاریکی ،
بابا به خدا بیرون خبری نیست ،
بذار یه خورده به صدای نفسای آرومم گوش بدم ،
بذار یک کم به خودم ، خود خودم ، گوش بدم ،
بذار پشت پلک من گرم باشه ،
بذار یه نیم ساعتی ، یه ساعتی ،
جای من گرم باشه ، نرم باشه ،
خواب من هنوز به آخر نرسیده به خدا ،
هنوزم صدای موسیقی نرمش توی گوشم می زنه
بابا بیرون به خدا ،
هیچ خبری نیست ،
خودتم می دونی که ،
این روزا از اتفاق خوب و تازه اثری نیست …
صبح آبستن یک نوزاده
من هنوز آمادگیشو ندارم .
نوشته شده در روزمره گی ها | ۲۳ دیدگاه »
۷ مرداد ۱۳۹۰

کسی نیست در رو به روت وا بکنه
قد و بالاتو تماشا بکنه
بگه منتظر بودم ، دیر اومدی
تو رو توی بغلش جا بکنه
کسی نیست که قبل از اینکه تو بیای
موهای بلندشو شونه کنه
با بوی عطر ملایم تنش
تا رسیدی ، تو رو دیوونه کنه
خونه تاریکه ، خونه ، خالی و سرد
خونه رنگ فصل پاییزی زرد
باز کلید خونه رو گم نکنی
کسی وا نمی کنه درها رو مرد …
نوشته شده در شعرها | ۱۵ دیدگاه »
۲ مرداد ۱۳۹۰

خیلی وقته که منتظر بهانه ای بودم برای دوباره نوشتن ،
بعد از سپری کردن این مدت طولانی ، برگشتن به این محیط برام کار سختی بود .
فضایی که الان در اون زندگی می کنم برای نوشتن خیلی مناسبه ،
تنهایی ، سکوت و آرامشی که فقط برای من به معنای کامل ، آرامشه .
بخش تازه ای از زندگی رو شروع کردم ،
دوره ای که با شرایط فعلیش زمانی در تصوراتم شکل گرفته بود .
…
بهانه ای که باعث شد دوباره بنویسم دیدن فیلم تاثیر گذاری از پدرو آلمادوآر بود .
Talk to her با او حرف بزن ،
و موسیقی زیبا و شنیدنی اش .
خسته از چند شب فیلم خوب ندیدن و کتاب نخوندن ، توی انبوه فیلم های ندیده ، این فیلم رو پیدا کردم .
به نظرم عالی بود ، بهم انرژی داد برای نوشتن .
…
زمانی که کسی منو به اسم حقیقی نمیشناخت خیلی راحت تر می نوشتم .
بیان حس های درونی و حرفهای ناگفته خیلی راحت تر بود ،
الان احساس عریان بودن می کنم ،
گرچه این دوره هم برای من داره طی میشه و دارم به مرحله ای میرسم که دیگه چیزی مهم نیست .
اینکه کسی منو بشناسه یا احساسات درونیمو بدونه .
دلم برای شخصیت داستان آقای عزیز ، تنگ شده ، الان یاد اون افتادم .
اون جایی که توی تاکسی نشسته و احساس عریان بودن می کنه .
اما اون عادت کرد ، خو گرفت و مانوس شد ،
همین اتفاق برای منم می افته ،
آدم ساده به خیلی چیزها خو می گیره .
…
دوره های مختلف زندگی یک آدم مثل لایه های زمینه ،
باید بشکافیشون تا به یعدی برسی ، گاهی وقت ها به سنگ میرسی ، باید تقلا کنی ،
گاهی وقت ها به لجن ،
گاهی وقت ها به یک چشمه ،
و گاهی فقط خاکه و خاک ،
باید ازشون رد بشی ،
قبل از رسیدن به لایه بعدی نمی دونی چی انتظارتو می کشه ،
اصلا لایهء بعدی هست ؟
از هر لایه که عبور می کنی پخته تر میشی و آبدیده تر ،
نمی دونم لایهء چندمم ،
اما تقلای خودمو می کنم .
…
پی نوشت :
- دانلود موسیقی فیلم با او حرف بزن .
نوشته شده در روزمره گی ها | ۱۸ دیدگاه »
۶ شهریور ۱۳۸۹

یک لایه خیس می آید روی چشم هایم ،
پلک هایم را هم نمی زنم که این تصویر خراب نشود ،
از پشت این لایه ، تو یک شکل دیگری ،
یک تصویر مبهم از گیسوانی آشفته و دستی زیر چانه ،
تصویری که هر وقت نیستی ، هر وقت نبودی ، همینگونه آمده است توی خلوتم ،
با همان گیسوان آشفته که بوی عطرش زودتر از خودش و تصویرش میپچد توی مشامم ،
هیچ کس مثل تو نمی تواند اینگونه تصویرش را از پشت این پرده نازک اشک توی خیالم ماندگار کند ،
از دور و بر صداهای مبهمی می آید ، از دو میز آنطرف تر ، صدای خنده و همهمه ،
من و تو نشسته ایم ، بی خیال و چشم در چشم ،
حرفی نمی زنی ، حرفی نمی زنم ،
واژه های مرطوب از چشم هایی که پلک نمی خورد پرواز می کنند و در راه تنی به هم میسایند و جایی که باید ، می نشینند ،
می دانم ، می دانی …
روی صفحه اول کتاب می نویسم :
برای آنی که همیشه برایم ” تو”ی جاودانه ایست که به او عشق می ورزم .
میخندی ، می خندم ،
…
خلوت اتاق وقتی که نیستی خیلی بزرگ است ،
چهار دیوار بلند تا آسمان ،
پنجره هایش ، پنجره نیست ، روزنه ایست به نور و هوا ،
که اگر آن هم نباشد ، اتاق قبریست ، قبری که مرده اش ، زنده است .
تا چشم هایم باز است ، نیستی ،
می بندمشان ،
می آیی ،
با همان شیطنت همیشگی ،
با همان عطری که میشناسمش ،می آیی و من از پشت پلک های بسته اندامت را مرور می کنم ،
وقتی با پیچ و تابی شبیه رقص ، می چرخی و پنجره را ، باز می کنی ، پنجره ، پنجره می شود .
نسیمی با بوی عطر تنت ، نه عطر گیسوانت که هنوز بازشان نکردی ، ” عطر تنت ” میپیچد توی مشامم ،
با چشم های بسته ، نفس عمیق می کشم ،
آهسته خندیدی ، فهمیدم .
انگشت های کشیده ات را می کشی بر پرده سفید پنجره ، پرده می رقصد ، دستهایت را بازمی کنی ، نرم می رقصی ،
میترسم از بازکردن پلک هایم ،
آه ، این ترس لعنتی …
بویت می کنم ، میشنومت ، حست می کنم …
…
اولین بوسه یادت هست ،
اولین تماس نازکمان ،
بازهم چشمهایم بسته بود ،
خیال بود ؟
آن پرده نازک اشک ، آن ارتباط نازک تبدار ،
آن لغزش مرطوب پیچ در پیچ ،
رویا بود ؟
سکوت هم بود ، یادت هست ؟
یادم هست ،
چشم هایم ولی ،
بازهم بسته بود .
…
زندگی گاهی ، شاید هم همیشه ، در پشت این چشم های بسته ، برای من ، شاید هم برای تو
زیبا تر است ، تبدار تر است ، نزدیک تر است .
بازشان که می کنم ، هیچ چیز نیست ، هیچ چیز ،
مثل پنجره ای ، که پنجره نیست .
آن پرده توری نازک ، آن لایه همیشه خیس ، همیشه هست .
چیزی که همیشه نیست ، تویی
تو که نیستی ،
هیچ چیز دیگر هم نیست .
…
چشم هایم را بسته ام ،
می آیی؟
نوشته شده در انديشه ها | ۴۹ دیدگاه »
۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

جمعه بعد از ظهر بود که رسیدم به آخر کوچهای که زمانی با تو میرفتیم تا آخرش و آخرش را هیچ وقت یادمان نبود که چطور تمام میشود و این جمعه بعد از ظهر بود که فهمیدم این کوچه آخری هم داشته که ما هیچ وقت ندیده بودیمش ،
تقصیر تو بود دیگر ، حواس برای آدم نمیگذاری که ،
توتهای درشت و شیرین درختِ آخر کوچه ریخته بود روی زمین و تو نبودی که من از درخت بالا بروم و چند دانه از آن توتهای درشتتری که شیرینتر هم باشد را برایت بچینم و خودم هم نچشم تا قبل از اینکه تو، یک دانهاش را لای لبهایت فشار دهی تا طعم شیرینش را از توی چشمهایت مزمزه کنم ،
کوچه همانطور مانده بود ، دراز به دراز و خیس از بارانی که هر وقت میآید انگار یک گنجشک بیتاب توی اتاق خلوت دلم خودش را به شیشه میکوبد و تا دری باز نشود و هر دو نزنیم از این اتاق بیرون، هیچ کداممان آرام نمیگیرم ،
کوچه همانطور مانده بود ، سفره دلش باز و دراز و خلوت ، هیچ چیزی به من و تو نمیچسبید اینگونه که این خلوت تازهمان می کرد و حواسمان نبود به هیچ چیز این دنیا جز صدای پاهامان که من تو را می شنیدم و تو من را ،
جمعه بعد از ظهر بود و نبود بودنت که نفهمم و یادم برود که جمعه بعد ازظهر است و غروبش همیشه دلم را مچاله می کند آنطور که هیچ دلی اینگونه مچاله نمی شود به گمانم ،
کم کم این روزها شک کرده ام که اصلا تو بودی یا از همان اول هم نبودی و تمامش فکر و خیال من بوده که اینگونه آن روزهای جمعه ، بعد از ظهرهایش با من قدم می زد توی این کوچه و حرفی نمی زدیم و هیچ کس نمی فهمید حضورمان را و هیچ پنجره ای پرده اش تکان هم نمی خورد حتی تا نگاهی سُر بخورد روی صورتمان که من که نه ، اما گونههای تو سرخ شود و من به این فکر کنم که گونههای تو چه مویرگهای مهربانی دارد که اینگونه خون سرخ دلت را پخش می کنند زیر آن پوست نازک سفید ،
و می خندیدی تو ، خیال بود ؟
دستهایت کوچک ، درون دستهای بزرگ من و من چقدر فکر می کردم بزرگام که اینگونه دستهای کوچک تو درون دستهای من گم می شود و تو فکر میکردی چقدر کوچکی که من اینقدر بزرگم ،
و ما هیچکداممان هیچوقت این چیزها را به هم نگفته بودیم .
کوچه با بودن تو ، برای من کوچه بود .
جمعه بعد از ظهر برای من ، با تو، جمعه بعد از ظهر نبود ، پنجشنبه بود …
شک می کنم این روزها به بودنت از همان آغاز و می ترسم ،
خورهای افتاده در دلم که نه ، در ذهنم ، در مغزم ، در وجودم که مبادا خود نیز نبوده ام و تمام این خاطرهها که من با تو بودهام نیز خیال بوده و حتی منی هم نبودهام و تمامش یک معمای پیچیده است که هر چه بیشتر به آن فکر می کنم بیشتر گم می شوم درون خودم ،
نه صدایی از تو می رسد، نه بوی عطرت ، نه سردی دستهایت که بنشینند لای دستهای داغم ،
تو اگر جای من بودی چکار میکردی ؟
من حتی صدای پای خودم را این روزها نمی شنوم و میدانم که تو هیچوقت باورت نمی شود که منی که آن روزها صدای بال پروانهها را با چشمهای بسته گوش میدادم ، این روزها اینقدر هیچ چیز را نشنوم ،
چیزی آخر این روزها شنیدنی نیست ، دیدنی نیست ، بوییدنی نیست ،
نه روی پوست درختی کندیم خاطرهای که بماند برای این روزهای فراموشی که دست بکشم بر فراز و نشیبش و زنده شود چیزی درونم و بجوشد از چشمهایم تا باورم شود که بوده یک چیزهایی که دلم را خوش کنم به بودنش ، نه نوشتیم حرفی بر کاغذی سفید که این روزها توی جیبم باشد و دلیلی برای اثبات بودنم ،
تو یادت می آید چیزی ؟
من این روزها نیستم ، من هنوز مانده ام در آن روزها،
و تصویری که مانده در ذهنم آنچنان مه آلود است که هیچ راهی برای آمدنم به این روزها نمی یابم ،
حواسم را جمع هم که میکنم به اندازه یک مشت آب می شود که همینطور از لای انگشتهایم می ریزد ومن فقط نگاه می کنم که چطور حواسم پرت می شود روی سنگفرشی که زمانی جای پایی بود که نمی گذاشت حواسم اینگونه پرت شود .
خسته ام ،
کوچه به آخرش رسیده و رسیده ام به آخر انگار ،
جمعه بعد از ظهر تمام شده بود و کوچه تمام شده بود و باران تمام شده بود و من تمام شده بودم و تو …
تو هیچوقت تمام نمی شوی انگار .
نوشته شده در انديشه ها | ۴۷ دیدگاه »