۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

جمعه بعد از ظهر بود که رسیدم به آخر کوچهای که زمانی با تو میرفتیم تا آخرش و آخرش را هیچ وقت یادمان نبود که چطور تمام میشود و این جمعه بعد از ظهر بود که فهمیدم این کوچه آخری هم داشته که ما هیچ وقت ندیده بودیمش ،
تقصیر تو بود دیگر ، حواس برای آدم نمیگذاری که ،
توتهای درشت و شیرین درختِ آخر کوچه ریخته بود روی زمین و تو نبودی که من از درخت بالا بروم و چند دانه از آن توتهای درشتتری که شیرینتر هم باشد را برایت بچینم و خودم هم نچشم تا قبل از اینکه تو، یک دانهاش را لای لبهایت فشار دهی تا طعم شیرینش را از توی چشمهایت مزمزه کنم ،
کوچه همانطور مانده بود ، دراز به دراز و خیس از بارانی که هر وقت میآید انگار یک گنجشک بیتاب توی اتاق خلوت دلم خودش را به شیشه میکوبد و تا دری باز نشود و هر دو نزنیم از این اتاق بیرون، هیچ کداممان آرام نمیگیرم ،
کوچه همانطور مانده بود ، سفره دلش باز و دراز و خلوت ، هیچ چیزی به من و تو نمیچسبید اینگونه که این خلوت تازهمان می کرد و حواسمان نبود به هیچ چیز این دنیا جز صدای پاهامان که من تو را می شنیدم و تو من را ،
جمعه بعد از ظهر بود و نبود بودنت که نفهمم و یادم برود که جمعه بعد ازظهر است و غروبش همیشه دلم را مچاله می کند آنطور که هیچ دلی اینگونه مچاله نمی شود به گمانم ،
کم کم این روزها شک کرده ام که اصلا تو بودی یا از همان اول هم نبودی و تمامش فکر و خیال من بوده که اینگونه آن روزهای جمعه ، بعد از ظهرهایش با من قدم می زد توی این کوچه و حرفی نمی زدیم و هیچ کس نمی فهمید حضورمان را و هیچ پنجره ای پرده اش تکان هم نمی خورد حتی تا نگاهی سُر بخورد روی صورتمان که من که نه ، اما گونههای تو سرخ شود و من به این فکر کنم که گونههای تو چه مویرگهای مهربانی دارد که اینگونه خون سرخ دلت را پخش می کنند زیر آن پوست نازک سفید ،
و می خندیدی تو ، خیال بود ؟
دستهایت کوچک ، درون دستهای بزرگ من و من چقدر فکر می کردم بزرگام که اینگونه دستهای کوچک تو درون دستهای من گم می شود و تو فکر میکردی چقدر کوچکی که من اینقدر بزرگم ،
و ما هیچکداممان هیچوقت این چیزها را به هم نگفته بودیم .
کوچه با بودن تو ، برای من کوچه بود .
جمعه بعد از ظهر برای من ، با تو، جمعه بعد از ظهر نبود ، پنجشنبه بود …
شک می کنم این روزها به بودنت از همان آغاز و می ترسم ،
خورهای افتاده در دلم که نه ، در ذهنم ، در مغزم ، در وجودم که مبادا خود نیز نبوده ام و تمام این خاطرهها که من با تو بودهام نیز خیال بوده و حتی منی هم نبودهام و تمامش یک معمای پیچیده است که هر چه بیشتر به آن فکر می کنم بیشتر گم می شوم درون خودم ،
نه صدایی از تو می رسد، نه بوی عطرت ، نه سردی دستهایت که بنشینند لای دستهای داغم ،
تو اگر جای من بودی چکار میکردی ؟
من حتی صدای پای خودم را این روزها نمی شنوم و میدانم که تو هیچوقت باورت نمی شود که منی که آن روزها صدای بال پروانهها را با چشمهای بسته گوش میدادم ، این روزها اینقدر هیچ چیز را نشنوم ،
چیزی آخر این روزها شنیدنی نیست ، دیدنی نیست ، بوییدنی نیست ،
نه روی پوست درختی کندیم خاطرهای که بماند برای این روزهای فراموشی که دست بکشم بر فراز و نشیبش و زنده شود چیزی درونم و بجوشد از چشمهایم تا باورم شود که بوده یک چیزهایی که دلم را خوش کنم به بودنش ، نه نوشتیم حرفی بر کاغذی سفید که این روزها توی جیبم باشد و دلیلی برای اثبات بودنم ،
تو یادت می آید چیزی ؟
من این روزها نیستم ، من هنوز مانده ام در آن روزها،
و تصویری که مانده در ذهنم آنچنان مه آلود است که هیچ راهی برای آمدنم به این روزها نمی یابم ،
حواسم را جمع هم که میکنم به اندازه یک مشت آب می شود که همینطور از لای انگشتهایم می ریزد ومن فقط نگاه می کنم که چطور حواسم پرت می شود روی سنگفرشی که زمانی جای پایی بود که نمی گذاشت حواسم اینگونه پرت شود .
خسته ام ،
کوچه به آخرش رسیده و رسیده ام به آخر انگار ،
جمعه بعد از ظهر تمام شده بود و کوچه تمام شده بود و باران تمام شده بود و من تمام شده بودم و تو …
تو هیچوقت تمام نمی شوی انگار .
نوشته شده در انديشه ها | ۳۳ دیدگاه »
۱۳ فروردین ۱۳۸۹

اینکه آدم که بمیرد دیگر نمیتواند چیزی بنویسد خیلی بد است ،
آدم مرده فقط باید دراز بکشد ،
آدم مرده باید تنها باشد ،
آدمهای زندهای هم هستند که تنهایند و فقط دراز میکشند ،
اما آدمهای زندهی تنهای دراز کشیده می توانند چیز بنویسند ،
…
آدم که بمیرد موبایلاش برای همیشه خاموش میشود ،
دیگر کسی با او کاری ندارد ، بعضیها هم اسم او را از توی دفتر تلفنشان خط میزنند ،
کنار عکساش هم یک چسب برق سیاه میچسبانند ،
همهی وسایلش را جمع میکنند و اتاقش هم میشود مال یک آدم دیگر ،
آدمهای زندهای هم هستند که هیچکس با آنها کاری ندارد ،
موبایلشان هم همیشه خاموش است ، شاید هم اصلا موبایل نداشته باشند ،
عکسی هم توی قاب ندارند ، اما میتوانند چیز بنویسند .
…
آدم که بمیرد ، چشمهایش را میبندند ،
برایش مثلا اشک میریزند ، زیر تختش و توی کمدش را میگردند و توی جیبهایش را حتی ،
و بعد یک چیزهایی پیدا میکنند و سری تکان میدهند ،
انگشترش را در میآوردند و ساعت مچیاش را هم ، و حتی لباسهای زیرش را ،
آدم که میمیرد لخت و عور میشود و این خیلی بد است ،
…
آدم که بمیرد ، آدم بزرگها به بچهها میگویند او رفتهاست سفر و این دروغ خیلی بزرگیست ،
چون آدمی که مرده است نمیتواند به سفر برود .
آدم بزرگها چند روز توی رستوران غذاهای خوب میخورند و بعضیها هم جلوی در میایستند و مدام خم و راست میشوند .
آدم که میمیرد برای شادی روحش خرما میخورند ،
برای شادی روح آدم مرده خیلی کارها میکنند ولی کسی به صورت افسرده آدمی که مرده است نگاه هم نمیکند .
…
آدم که بمیرد دیگر نمیتواند گریه کند ، خواب ببیند ، غصه بخورد یا بخندد ،
نمیتواند دستهای کسی را بگیرد ، یا دستهایش را کسی بگیرد ،
آدم که بمیرد کسی به او دست نمیزند ،
آدم مرده هیچوقت بدقولی نمیکند ، چون اصلا نمیتواند با کسی قرار بگذارد ،
و از همه مهم تر این است که آدم مرده هیچوقت دروغ نمیگوید .
…
آدم که بمیرد دیگر نمیتواند عاشق بشود و این خیلی بد است ،
آدمی که عاشق نباشد هم نمیتواند چیز بنویسد ،
در این مورد دیگر زنده و مرده فرقی نمیکند .
آدم که بمیرد یکنفر برایش یک چاله میکند و میاندازتش آن تو و کلی خاک بالایش میریزد ،
وهیچکس فکر نمیکند زیر آن همه خاک توی آن همه تاریکی چه بلایی به سر آدم مرده میآید و این خیلی بد است .
آدم که بمیرد خیلی تنها می شود …
…
تنهایی یک آدم مرده خیلی بد است ،
وقتی همه آن بالا ایستاده اند و او زیر حجم سنگین تنهاییاش مجبور است دراز بکشد .
یک آدم مرده دوست دارد روی سنگ قبرش بنویسند :
” من این پایین تنهایم ، اگر معنی تنهایی را درک میکنید …”
و اینکه کسی درک نمیکند ، خیلی بد است …
نوشته شده در انديشه ها | ۳۹ دیدگاه »
۱۸ آذر ۱۳۸۸
دراز کشیده ام،
روی تخت ،
نگاهم معلق ،
اتاق ساکت ،
بخاری روشن ،
چراغ خاموش ،
کرکره آویزان ،
دستگیرهء در می چرخد ،
دلم می لرزد ،
در قفل است ،
دستگیره می چرخد و باز می گردد ،
صدای گام هایی می آید که می رود،
… می رود ،
خوب بود که در اتاق قفل بود ،
وگرنه من باید از روی تخت بلند می شدم ،
سکوت اتاق می شکست ،
چراغ روشن میشد ،
نگاهم می افتاد
و
دلم می شکست .
نوشته شده در نوشته هاي كوتاه | ۳۹ دیدگاه »
۲۲ آبان ۱۳۸۸

جمعه بود ، بعد از ظهر ، خوابیده بودم روی تخت ، دراز به دراز ،
چشمم آویخته به سقف ، دستهایم آویزان از تخت ، تنم سست ، پاهایم سرد ، سرد مثل بعد از ظهر های پاییز …
بلند شد ، در اتاق را بست ، کلید را چرخاند ، پرده را کشید ،
دراز کشید کنارم ، دراز به دراز ، دستش را کشید به پیشانی ام ، سرد ، کشید بر صورتم .
نفسم تند شد و قلبم تپید که شاید … ، کشید دستش را بر گردنم .
بند نگاه آویخته به سقف را کشید توی چشمانم ، پلک هایم را بست و لبهایش را کشید بر پشت پلک های بسته ام … لرزیدم .
تنش را کشید روی تنم ، سرد ، سبک ، لبهایش را فشرد بر گونه ام ، سفت ، خواستم که بگویم … لبانم را بست .
سرانگشتانش را کشید بر تنم ، نرم ، آهسته ، چنگ زد به موهایم ، صدای تپیدن قلبم بود نمی دانم یا تپیدن قلبش که می آمد همینطور مواج و می خزید زیر پوستم و سرد می شدم و سرد میشد و دستهایش می لغزید مدام بر تنم و گره می خورد بر من و در من و من همینطور دراز به دراز ، روی تخت می پیچیدم و میپیچید در من و … اتاق تاریک بود و پرده آهسته تکان می خورد .
می لرزیدم ، سرد بود و انگار لای پنجره باز بود نمی دانم یا نفسش بود که سوز سرمایی را می کشید بر پوستم و نفوذ می کرد درون رگ هایم و انگار یخ بسته بود خونم و دیگر صدای تپیدنی هم نمی آمد و هر چه بود درهم پیچیدن بود و صدای نفس های تند بود و هر چه بود خدای من … چقدر سرد بود .
…
تنش را کشید از روی تنم ،
دراز کشید روی تخت ، دراز به دراز ، چشم هایش باز بود و سرد ، دستهایش آویزان از تخت و نگاهش آویخته بر من .
بلند شدم ، تنم درد می کرد و سرد بود و سرم گیج می خورد و انگشتانم می لرزید که گذاشتمشان لای لبهایم و ها کردم و انگار درونم یخ بسته بود که اینچنین بخار سردی از دهانم بیرون زد و انگشتانم انگار ورم کرده بودند و سرم … آخ سرم چقدر درد می کرد و گیج می زد ومن حالم خراب بود و … خوابش برده بود او .
انگشتانم ورم کرده بود ، هرکدامشان انگار درونشان چیزی تکان می خورد ودست و پا می زد ، تیر می کشید سرم و سینه ام می سوخت و لبانم چنان خشک که انگار هیچ قطره ای نمانده در دهانم که خیسشان کنم شاید صدایم درآید که بگویمش : بیداری؟
و خواب بود انگار همانطور دراز به دراز روی تخت و همینطور می آمد سوز سرد نمی دانم از لای پنجره بود یا از نفس هایش .
انگشتانم را کشیدم بر روی ملحفه سفید و درد چنان پیچید در من که پیچیدم در خود و فریادم گره خورد در گلو و قطره ای چکید از چشمم و تاول های انگشتانم شکافت و زایید انگار واژه ها را که می آمدند و می ریختند بر بستر سفید و می رقصیدند جمله ها و صدای جیغ های کوچکشان چنان نت هایی بود که هر کدامشان کنار دیگری مینشست شکل می گرفت و صدای موسیقی اش آهسته به گوش می رسید و سرم … چنان که انگار مست باشم و گیج ، تلو تلو می خورد و ملحفهء سفید از واژه ها پر میشد و شعر بود و شور بود و نقطه ها و حرف ها و جمله ها و آه … انگار سبک میشدم کم کم .
خواب بود هنوز ، و من بودم و ملحفه ای که دیگر سفید نبود .
دراز کشیدم کنارش . معصوم بود و سرد و خفته . چنان که همیشه بود .
…
تلفن زنگ زد ، پریدم از خواب و پرید از خواب و چنان چشم هایش وحشتزده که ترسیدم از حضورش و پرید از روی تخت و پرید از لای پنجره ، از همانجا که سوز می آمد و رفت و من گوشی تلفن را برداشتم و نگاهم همینطور چسبیده و حیران به رفتنش .
- الو ؟
- داستانو تموم کردی ؟
نگاهم افتاد بر کاغذهای سیاهی که ریخته بود بر روی ملحفه سفید و نگاه کردم به انگشتانم که انگار نه انگار که تاولی بوده و دردی.
- آره ، تموم شد .
…
تنهایی ام که برگشت تنش سرد بود ، در آغوش کشیدمش و فشردمش و خفتیم بر همان ملحفه .
کاغذهای سیاه ، زیرمان خش و خش می کرد و ما سرد ، در هم فرو رفته و هر دو می لرزیدم و نگاهمان اما توی چشم هم که می افتاد لبخند می زدیم و صدای خنده های ریزمان و اشک های درشتمان در هم آمیخته بود و ما خیس تا صبح ، کاغذهای سیاه را می خواندیم و در هم فرو می رفتیم و انگار باز هم لای پنجره باز مانده بود که سوز سرد اینطور پیچیده بود بر تنمان …
…
جمعه تمام شد و من داستانم را تمام کرده بودم و او روی تخت دراز به دراز ، خوابیده بود .
نوشته شده در داستان ها | ۳۱ دیدگاه »
۲۹ شهریور ۱۳۸۸

دستهایم مال تو ،
بودنت را به من قرض میدهی ؟
نوشته شده در نوشته هاي كوتاه | ۴۴ دیدگاه »