بایگانی برای دی

شوک

چهارشنبه, ۲۸ دی ۱۳۸۴

تند و تند قدم برمی داری .
به هیچ چی نگاه نمی کنی .
بهت تنه می زنن .
بهشون تنه می زنی .
بوی عطر آشغالشون رو تحمل می کنی .
می خندن ، زر می زنن ، جیغ می زنن ؛ دود سیگار حوالت می دن , هیچی نمی گی , رد می شی .
داری یخ می بندی
دلت می خواد بری یه جای گرم ….
از بین پسرای قد بلند و موهای ژل زده شون رد می شی .
از لابه لای دخترای خوشگل و خنده های بلندشون می گذری .
هیچکس بهت نگاه نمی کنه .
هیچکس حست نمی کنه .
توی این دنیا هیچکس درکت نکرده … هیچکس .
تنهایی واست شده یه عادت .
یه عادت تکراری … یه عادت تلخ و سیاه .
تند و تند قدم بر می داری .
دل کوچیکت تاپ تاپ می زنه … یه روزگاری عاشق بودی و حالا ….
بلاخره اونو از دور می بینی .
گرم می شی .
حس می کنی خود خودشه .
همونی که منتظرش بودی .
اونم تنهاست .
مثه خودت .
بهت نگاه می کنه .
بهش نگاه می کنی .
اون میاد جلو … تو وامیستی و اومدنشو نگاه می کنی .
رخ به رخت وامیسته … چشای سیاهشو توی چشات می دوزه .
همونجا عاشقش می شی .
دستای کوچیکشو می گیری توی دستت .
دستای سردت داغ می شه .
لبخند می زنه … تو هم می خندی .
برای شام دعوتش می کنی .
اونم با یه لبخند قبول می کنه .
هر دو تند و تند از لا به لای آدمای گیج و بی مصرف رد می شین .
یه رستوران شیک رو نشون می کنی .
تو جلوتر می ری … اونم کمی آرومتر پشت سرته .
امشب چه شب خوبی می تونه باشه .
همه غم و غصه هاتو فراموش می کنی .
یهو یه صدای وحشتناک تو رو به خودت میاره .
تلپ …..
بر می گردی .
خشکت می زنه … بدن له شده اونو می بینی که روی زمین پخش شده .
می خوای داد بزنی نعره بکشی … ولی فقط اشکه که از توی چشات می زنه بیرون .
لاستیک دوچرخه رد خون اونو تا چند متر اونطرفتر با خودش می بره .
ایندفه هم عشقتو از دست می دی .
مثه خیلی دفه های دیگه .
هنوز برق چشای درشت و سیاهشو جلوی چشات حس می کنی .
بغض توی گلوت می شکنه .
بلند بلند گریه می کنی وبا تموم وجود داد می زنی :
- من نمی خوام سوسک باشم .

نیمه گمشده

دوشنبه, ۲۶ دی ۱۳۸۴

همون روز اول که مامانم منو زایید رک و بی رو در واسی اینو درگوش دکتر گفتم .
گفتم : - اووونقه .. اوونقههههههه ( ترجمه = دکتر نیمه گمشدم کوش؟)
دکتر نامردی نکرد .
لنگامو گرفت و آویزونم کرد و برای اولین بار توی عمرم با کف دست محکم کوبید روی باسنم .
دردم گرف .
برای اولین بار فهمیدم برای پیدا کردن نیمه گمشدم باید خیلی سختی ها و خیلی ضربه ها رو تحمل کنم .
هنوز که هنوزه جای اون ضربه کف دستی دکتر روی برآمدگی پشتم مونده .
روزای اول زندگیم مامان هی می گف بگو مام مان .
بابا هی می گف : بگو باب با .
منم که گوشم بدهکار نبود … هی می گفتم : اونقههههههه ( با شیش تا ه یعنی : چقد شما الکی خوشین .)
کسی منو درک نمی کرد .َ
شبا مدام از شدت ناراحتی و عدم درک روحی خودمو خراب می کردم و تموم قسمت پایین تنم می سوخت .
اونقد بغض توی گلوم بسته بود که تا دو سه سالگی نتونسم حرف بزنم .
اولین کلمه ای که گفتم این بود :
- کوش؟
آی این مامان و بابای من می خندیدند .
آی من حرصم در میومد و دندون قروچه می کردم .
اونا هم کم نمی آوردن و هی می گفتن : بگو کوش؟
به قول شاعر : یکی می مرد ز درد بی نوایی ..یکی می گف خانم زردک می خوایی ؟ ( همون می خواهی )
من دلم یه گوله آتیش بود و اونا فقط به فکر این بودن که من مثه یه میمون نه … مثه یه طوطی هی واسشون ادا در بیارم تا اونا از ته دل بخندن .
تو تموم چشا دنبالش بودم .
توی بغل هر کی می رفتم اول توی چشاش نیگا می کردم .
اونام می گفتن : چه بچه ناززززی … چقدر باهوشه … وووواااااایییی .
چقدر که صورتم رو با روژ لب رنگی نکردن و من دم نزدم .
چقدر یواشکی از باسنم نیشگون گرفتن و من غریبانه گریه کردم و به کسی نگفتم .
چقدر قاقالی لیامو ازم به زور گرفتن و من هیچی نگفتم .
همه این بی رحمیارو به خاطر پیدا کردن نیمه گمشدم تحمل کردم .
نصف شب که همه خواب بودن من تا صب ستاره ها رو نیگا می کردم و اشک می ریختم
مامان که بیدار می شد فک می کرد باز اسهال شدم و کلی پودر او آر اس می بست به نافم .
آخه من دردمو به کی می گفتم .
توی همون روزای بی کسی .
توی همون روزای تهنایی …. چشام با چشای ژیلا دختر عموم ماسید .
اون یه سال و نیمه بود و من دو ساله .
یادمه اولین برخورد ما دم دستشویی بود .
هر دومون جیش داشتیم .
مامان من به مامان ژیلا گف : - پدرام جیشش خیلی تنده … اگه میشه من زود ببرمش و زود بیام بیرون .
مامان ژیلا قبول کرد .
ولی نیگای من که توی چشای عسلی و خوشگله ژیلا افتاد که پر از التماس بود نتونستم طاقت بیارم .
هرچی مامان هولم داد که برو تو بچه … من واستادم و گفتم …نههههههههه .
پاهامو به هم فشار دادم و خودمو نگه داشتم .
ژیلا این از خود گذشتگی منو دید و یه لبخند زد قده هوا .
همچین خوش به حالم شد .
مامانم مونده بود انگش به دهون که من چمه .
ژیلا که از دستشویی اومد بیرون اومد جلو و بوسم کرد .
لبامو بوسید .
من … من …. خشکم زد .
حس کردم دیگه تموم دوران بدبختیم و جستجوهای بی سرانجامم تموم شده .
ولی … یهو برق از چشام پرید .
برای بار دوم توی عمرم به خاطر عشق کتک خورده بودم .
بوسه ژیلا مهم ترین اثرش خراب کاری من توی شلوارم بود .
اصلا یادم رفته بود جیش دارم .
مامان زد پس کلم .
منم از شدت حرص جیشمو تا آخر توی شلوارم کردم و توی همین حالت از ته دل گریه کردم .
ازون به بعد تنها واژه ای که از دهن کوچولوم می زد بیرون ( عمو ) بود .
به هوای خونه عمو … من و ژیلا با هم نرد عشق می باختیم .
بابام می گف :
- پدرام خیلی عموشو دوس داره .
منم توی دلم می گفتم : - آررههههه جون خودت … عمو کیلو چنده ؟
می رفتیم خونه عمو .
بزرگترا می شستن به چرت و پرت گفتن و دروغ و غیبت و گنده گوزیاشون .
من و ژیلا دس همو می گرفتیم و می رفتیم توی حیاط .
هر دو روبروی هم روی نیمکت می شستیم و زل می زدیم توی چش هم .
- چه… باژی … کنیم ؟ ( با لحن یه دختر ناز و تپل یه سال و نیمه )
- هر چی تو بگی … ( با صدای یه پسر دو ساله ملوس )
بهد اون چش می ذاش و من پشت درختا قایم می شدم و وقتی دنبالم می گشت من توی دلم قند آب می شد و
یه کاری می کردم منو پیدا کنه .
بعد آی می خندیدیم … آی می خندیدیم …
گاهی وقتا من اونقدر به زور می خندیدم تا خنده ژیلا تموم بشه که گلوم باد می کرد .
یه بار یواشکی … وقتی همه گنده ها ( ننه باباها) داشتن توی جشن عروسی یه یارویی می رقصیدن من و ژیلا
رفتیم توی حیاط و من یه سیب سرخ بهش دادم … اونم نیگام کرد … آخ نیگام کرد … بعد لپمو بوسید .
بعد دوید توی خونه … من موندم و جای بوسه ژیلا روی لپم که مثه دلم تاپ تاپ می کرد و می سوخت .
تا اینجا دو بار بوسم کرده بود .
یه بار عزممو جزم کردم که دیگه حالا نوبت تویه پدرام … ناسلامتی اون نیمه گمشده ته خره .( خره رو اونموقع بلد نبودم بعد اضافه کردم )
یه روز خونه عمو … بعد از ظهر .. من و ژیلا توی حیاط تهنا بودیم … همه خواب بودن .
خودمو کشیدم کنار ژیلا و اول توی چشاش نیگا کردم .
چشاشو درشت کرد و با ترس بهم نیگا کرد .
- میذاری بوشت کنم ؟
خندید.
- نع … بابام گفته … به … به … پسرا بوش ندم .( ای عموی نامرد )
من لب پایینمو ورچیدم و خودمو کنار کشیدم .
ژیلا دلش بحالم سوخت .
- خب بیا …
لپشو آـورد جلوی لبم و چشاشو بست .
من … یه جورایی هول شدم .
از جام بلن شدم و خواستم زرنگی کنم و لبشو ببوسم که یهو چشمتون روز بدنبینه …. پام سرخورد و افتادم روی ژیلا و اونم افتاد روی زمین .
صدای گریه ژیلا و از خواب پریدن بابا و عمو یه طرف … صحنه افتادن من روی ژیلا و عدم تلاش برای پاشدنم از روی اون یه طرف .
و برای بار سوم کتک خوردم اونم برای عشق … اینبار بابا گوشمو گرف و کشوندم توی اتاق .
- پسره دیوونه چیکارش می کنی دختره رو ؟
توی دلم گفتم چقدر فکر این بابا ها خرابه …
دو سه ماه گذشت .
یه روز که من و گنده ها رفتیم خونه صحنه ای دیدم که دل کوچولوم شیکس .
ژیلا با یه پسره انتیک مو خرمایی گرم گرفته بود و اصلا به من توجه نکرد .
- ژیلا … میای باژی ؟ ( با صدای یه پسر بچه دو سال و نیمه که احساس می کنه شکست خورده )
- نع … من دارم .. با .. سروش باژی می کنم .( با صدای یه دختر بچه که خیلی پرروهه )
پسره انتیکه موخرماییه نیشش تا زیر گوشش باز شد و برام زبون درازی کرد .
منم .. آی به هم ریختم …. آی حرصم دراومد .
اون روز برای بار چهارم توی زندگیم بد ترین کتکو خوردم .
اونم به خاطر چی ؟ به خاطر شکستن سر اون پسر پررووهه با یه تیکه سنگ .
آی وقتی که سرشو با دو تا دس گرف و جیغ زد حال کرد و از ته دلم ذوق زده شدم .
ولی کتکا خیلی ضد حال بود .
خلاصه … از اون روز به بعد رابطه من و ژیلا تیره شد .
اون نیمه گمشده من نبود .
تقلبی بود .

از اون روز بیست و پنج سال گذشته .
ژیلا الان یه بچه داره و شوهرشم همون بچه پرروهه موخرماییه که الان مثه کدو کچل شده .
ولی من …
من بعد کتک خوردنهای فراوان …
بعد از جستجوهای بی سرنجام متعدد ..
هنوز که هنوزه نتونسم نیمه گمشده مو پیدا کنم …
من نیمه مومی خوام .. ( با لحن و صدای یه مرد بیست و هشت ساله که انگشت سبابه اش تو دهنشه و داره اونو می مکه )

خداحافظ

شنبه, ۲۴ دی ۱۳۸۴

فرصتی نیست تا بیندیشم
فرصتی نیست تا رسیدن مرگ
من به امید قطره ای باران
له شدم زیر دانه های تگرگ
فرصتی نیست تا بیندیشم
وقت رفتن همیشه نزدیک است
جاده ها پر ز اشتیاق منند
آسمان هم همیشه تاریک است
فرصتی نیست تا بیندیشم
شعله شمع رو به خاموشیست
لحظه ها را ز یاد خواهم برد
بهترین چاره هم فراموشیست
فرصتی نیست تا بیندیشم
ساده می گویمت خداحافظ
و تو را می سپارمت به خدا
و خداحافظت … خداحافظ.

خودکشی

پنجشنبه, ۲۲ دی ۱۳۸۴

عرضم به حضورتون حتما این مطلب رو با دقت کامل بخونید و بهش عنایت کنید چون مطلب بسیار مهم و حیاتییه .
اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه .
یعنی در این عمل فرد اونقدر خودشو می کشه که میمیره و این خود کشتن به علت وارد آمدن مصایب و رنج های فراوان یا بالعکس می صورته .
به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نیست ولی بسیار هیجان انگیزه و به یه بار امتحانش میرزه .
من خودم چند بار امتحانیدمش و با اینکه چند بارش هم مردم ولی همچین بگی نگی بدم نیومد.
و اما…
برخلاف نظر خیلیا که می گن خودکشی خیلی راحت و سهله باید بگم نخییییییییر … اونجوریام نیست .
هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشوندن هم جدا از این مطلب نیست .
اول از همه اون کسایی که می خوان خودکشی کنن رو دسته می بندیم .
۱ - کسی که در عشقش شکست خوردیده .
۲ - کسی که ور شکستیده .
۳ - کسی که قاط زدیده .
۴ - کسی که از زندگی خیر ندیده .
۵ - کسی که بدجوری روش فشار اومده .
۶ - کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببینه .
۷ - و خلاصه هر کسی که یه جورایی به آخر خط رسیده .
این افراد به هرحال مستقیم به جهندم می رن ولی خدا همشون رو رحمت کنه .
حالا یه شناخت کلی تری از خودکشونده ها داریم .
شما جزو این دسته بندی ها هستید ؟
اگه هستید ادامه مطلب رو بخونید و گرنه یه دسته جدید برای خودتون ببازید و بعد بقیه شو بخونید .
حالا فرض می کنیم طرف تنها میاد توی یه اتاق و در رو می قفله و عزمشو برای خودکشوندن می جزمه .
به دور برش می نگاهه و این وسایل رو می بینه .
۱ - طناب .
۲ - سیخ کباب .
۳ - کبریت آغشته به بنزین .
۴ - قرض دیاز خام .
۵ - آمپول هوای تهران .
۶ - دندون مصنوعی حاج خانمشون .
۷ - لوله گاز .
۸ - پاکت نایلون .
۹ - چاقوی میوه بری .
۱۰ - نخ کاموایی .
۱۱ - سوزن لحاف دوزی .
۱۲ - تیغ ریش تراشی مصرف شده .
۱۳ - مرگ موش .
خب… بد نیست .
ولی نظرتون رو به یه موضوع مهم می جلبم .
تصویر و قیافه و دیسیپلین شما بعد از مردن خیلی مهمه .
فرض کنید در اتاق شما رو می شکنن و شما رو در حالتی پیدا می کنن که از یه طناب از سقف آویزونید و دارید مثه پاندول ساعت تاب می خورید و زبونتون مثه زبون بلانسبت سگ آقای پتیبل از دهنتون آویزونه و صورتتون سیاه و ورم کرده و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شیمیایی شلوارتون هم خیسه .
نه … خودتون جای تماشاگرا با شین حالتون بهم نمی خوره .
احساس انزجار بهتون دست نمی ده ؟
قیافه شما بعد از خودکشی باید از همیشه معصومانه تر … از همیشه زیباتر و از همیشه دوست داشتنی تر باشه تا دل همه حسابی بسوزه .
با این حساب دور حلق آویز کردن … خود سوزی … خفه گی با گاز رو خط بگیرید .
یه بنده خدایی از دوستان خیلی جالب خودکشی کرد که در نوع خودش یه ابتکاره .
اون دوتا انگشت شصتش رو فرو کرد توی سوراخای دماغش و با انگشتای دیگش دهنشو محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرد تا مرد .
فقط بدی کارش این بود که هیچکس بعد از مرگش انگشتای شصتشو از توی دماغش بیرون نکشید … چون به هر حال کار کثیفیه . حالا خودتون قضاوت کنید این خودکشی ترحم کسی رو بر می انگیزه ؟
یا اونایی که روی سرشون نایلون می کشن و دور گردنشون روی نایلون رو با طناب می بندن و یا اونایی که خودشون رو جلوی ماشین میندازن و له می شن … اینا همشون دیوونه ان .
خودکشی ایده آل خودکشییه که بدون درد .. بدون عوارض جانبی … بدون تاثیرات بد و منفی روی صورت و اندام … بدون صدا… بدون کثافتکاری و … باشه .
ژاپونی ها یه جور خودکشی جالب رو ابداع کردن به این صورت که یه سوزن جوالدوز رو بر داشته و از روی سینه فرو می کنن توی قلبشون . البته این کار یه کم درد داره .یه جورایی حس می کنید که توی سینه تون آب جوش داره می قله . ولی حداقل عوارض ظاهری نداره ولی بدیش اینه که حتما می میرید .
در صورتی که خودکشی وقتی خوبه که شما نمیرید .
یه جور خودکشی که بیشتر بین شکمو ها رواج داره استفاده از خوراکی برای مردنه .
این نوع خودکشی خیلی حال داره … چون گشنه نمیمیری حداقل .
و خوبی مهم ترش اینه که به سر منزل مقصود هم نمی رسی و معمولا زنده می مونی .
یه بنده خدایی یاده که با سی تا قرص دیاز پام خودکشی کرد و دور و بری ها به هوای اینکه مرده خاکوندش و بهد یارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد و دید ای دل غافل … همه جا سیاه و یه موش هم داره انگشن پاشو می جوه .زنده بگوری خداییش وحشتناکه …. تصور کنید .
یه موضوع مهم توی خودکشوندن پشیمونی دیر هنگامه .
هشتاد و نه درصد کسایی که خودشون رو می کشونن وسط یا آخر کار پشیمون می شن و این در حالیه که هیچ راهی برای برگشت نیست .
یه یارویی برای خودکشی یه تیکه پارچه رو گلوله می کنه و فرو می کنه توی حلقش و با ته گوشکوب میده بره پایین ولی همون لحظه پشیمون می کنه و این درحالیه که داره خفه می شه … یارو می دوه بیرون و از شدت عجله از روی پله های آپارتمان پرت می شه پایین و می میره … وجالب اینکه مرگش به علت ضربه مغزی اعلام شد .
اول خووووب فکراتونو بکنین بعد خودتونو بکوشونید .
نکته مهم دیگه اینه که مدت خود کشوندن نباید زیاد طولانی باشه .
مثلا فرض کنید در نوع رگ زدن خیلی طول می کشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگی خون روی زمین و لباساتون رو هم در نظر بگیرید .
یا استفاده از گاز شهری امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بمیرید بلکه خونه و بقیه رو هم بفرستید روی هوا .
پس عاقلانه تر رفتار کنید .
تا حالا به چند نتیجه مهم رسیدیم .
۱ - زمان خودکشی رو درست انتخاب کنید .( بهترین موقع بعد از ظهر ساعت شش )
۲ - مبادا بعد از خودکشی از ریخت و قیافه بیفتید .
۳ - بهترین لباستونو تنتون کنید .
۴ - حتما یه یادداشت بذارید و علت خودکشی رو شرح بدید و انگشت هم بزنید .
۵ - خواهشا زیاد کثیف کاری نکنید .
۶ - موقع خودکشی لبخند بزنید تا لبخند روی لبتون باقی بمونه .
۷ - لطفا چشاتونو باز نذارید چون خیلی وحشتناکه .
۸ - یه بسته دستمال کاغذی حتما روی میزتون باشه .
۹ - اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنید .( پلیسا ببینن خوب نیست .)
۱۰ - رد انگشتتونوهمه جا بمالید تا بفهمن خودتون خودتونو کشوندید .
۱۱ - یه جوری خودکشی کنید که دوباره بشه زنده تون کرد .
۱۲ - دلیلتون برای خودکشی قانع کننده باشه .
۱۳ - برای مسایل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست … بلانسبت شما .
۱۴ - قبل از خودکشی حتما یه فال حافظ بگیرید .
۱۵ - قبل از خودکشی استفاده از ادکلن و دئودرانت و زدن مسواک یادتون نره .
۱۶ - بهتره بعد از مرگ … مثلا مرگ … در حالت دراز کش باشید .
۱۷ - اگه توی دستتون یه گل سرخ باشه صحنه خیلی رمانتیکتر و رویایی تربه نظر میاد و اشک آور تره .
۱۸ - در اتاق رو حتما قفل کنید که جریان هیجان انگیزتر باشه .
۱۹ - قبل از خودکشی حتما گریه کنید . صورتتون اشک آلود باشه .
۲۰ - خودتون برای جهندم رفتن آماده کنید .
خب … این نکته ها رو حتما مد نظرتون قرار بدید .
حالا جدید ترین و راحت ترین روشهای خودکشی :
* برای جنس نرینه :
(( استفاده از جوراب ))
تخت خواب رو آماده کنید .
تمام تن و سرتونو ببرید زیر پتو .
خیلی آروم نوک انگشتاتونو از زیر پتو بیرون بیارید و جوراباتونو ببرید زیر پتو .
هیچ راه نفوذی برای هوا نذارید .
یک ساعت بعد …. شما مردید .
خدا رحمتتون کنه .
* برای جنس مادینه :
(( سوء استفاده از موش ))
تخت خواب رو مرتب کنید .
برید زیر پتو .
اتاق حتما کاملا تاریک و ساکت باشه .
حالا چشماتونو ببندید و فرض کنید یه موش خوشگل داره روی تنتون راه میره .
خواهش می کنم جیغ نزنید و بدون سر و صدا از وحشت زیاد بمیرید .
مرسی …
توی جهنم می بینمتون .
……………………………………………………………………………….
ولی این یادتون نره .
خودکشی یا همون خودکشوندن کار خیلی مضحکیه .
قبول دارین ؟

تلخ و شیرین

چهارشنبه, ۲۱ دی ۱۳۸۴

نشستم کنارش , روی نیمکت سفید
نیگام نکرد , نیگاش کردم
یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
- سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
- سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید
- خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد
- اوهوممم
- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
- نههه … اوناشن .. دوستام …
با انگشت وسط پارکو نشون داد
نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی می کردن
خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی
با تعجب نگاش کردم
- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
- نه , من ازونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود
با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
- شما نمی رین بازی ؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم بزرگترم که ,
خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد
- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین , خیلی …
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود
نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
- ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
- نه … اصلا , صداشون کن
از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
- بچه ها .. بیان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و از روی تاب پریدن پایین
- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن آهو…
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن ,
- سلام .. سلام
جوابشونو دادم :
- سلام
پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی ,
پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :
- این آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم … , پنج سالشه , سه روزه که مرده , … , باباش … باباش … ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود
صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود
آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین …
با دست گردن نسیم رو نشون داد
دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خورد
حالم داشت بد می شد
نمی تونستم چیزی رو درک کنم
فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم :
- و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,
یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم ,
همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت
سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟
- ما باید بریم .
به خودم اومدم ,
- کجا ؟
مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
- اون جا
آهو خندید و گفت :
- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن
- اگه ببینیش عاشقش می شی
چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم :
- خدا ..خدا چه شکلیه ؟
و باز هر سه تا خندیدند
آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن
همونطور که می رقصید آواز می خوند
نسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن کردند
از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم
آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت
خدایی که با بچه ها بازی می کنه
صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد
بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم
***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود
نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بود
و نمی تونستم چیزایی که دیده بودم باور کنم
نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد
سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه
صدای آهو توی گوشم پیچید :
- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر .

.