روانی
جلوی آینه وامیستم .
چشام گود افتاده … کنج لبم چین خورده ؛ رنگم پریده ؛ خواب ندارم
احساس می کنم دیوونه شدم
ماژیک قرمز رو از توی کشو بر می دارم و روی آینه می نویسم : روانی …
اونی که توی آینه واستاده ماژیکو از دستم می گیره و روی صورتم می نویسه : خودتی …
خب راس می گه دیگه .
از خونه می زنم بیرون .
دو تا میلان پایین تر تابلوی دکَتر َروانپزشک چسبیده به دیوار .
از پله ها میرم بالا .
احساس می کنم یه نفر می خواد بهم آمپول بزنه .
توی اتاق انتظار دو نفر نشستن .
یه منشی خوشگل که داره توی آینه خودشو میسازه و یه مریض تر از من .
صدای آدامس جویدن میاد .
می رم جلوی منشی و قیمت ویزیت رو می پرسم .
به چشام نیگا می کنه و میگه مریض خودتونین ؟
میگم مریض ؟ نه مریض نه … دیوونهه خودمم .
پرستار لبخند می زنه و روژ لب قهوه ایش تا بناگوشش کشیده میشده .
ردیف مرتب دندونای سفیدش می زنه بیرون و حس می کنم این بهترین تصویر مصنوعیه که امروز دیدم .
- خدا نکنه …
میگم : چیرو قرار خدا بکنه یا نکنه ؟
میگه : اینکه شما میگین دیوونه این ….
- خب دیوونه ام دیگه …. بهم نمیاد ؟
- نه … نمیاد .
روژ لبشو که روی میز افتاده بر می دارم و می مالم به لبم .
- حالا چی بهم میاد ؟
چشای منشی از حدقه می زنه بیرون و لبخند روی لبش می ماسه .
مریض دیگه لبخند می زنه .
سه تا هزار تومنی می ذارم جلوی منشی گیج .
یه شماره بهم میده با یه دستمال کاغذی و روژ لبشو از روی میز بر میداره .
لبامو پاک می کنم و طعم روژ لب روی توی دهنم حس می کنم .
طعمش مثه بوسه است .
چسبناک .
میشینم کنار یارو مریضه .
یه آدمه با ته ریش و موهای مرتب و لباس ابی و شلوار خاکستری و بوی ادکلن بیک قرمز میده .
بهش میگم : - شما هم دیوونه این ؟
سرشو بر میگردونه و توی چشام زل می زنه .
- اره … دیوونه ام … همین دیروز حس کردم دیوونه شدم .
- چطور فهمیدی ؟
مرد انگار که بخواد یه خاطره تلخ رو به یاد بیاره رفت توی خودش و آروم گفت :
- دیروز به یه دختر که از مدتها پیش عاشقش بودم ابرازعشق کردم .. اونم بهم گف تو دیوونه ای برو روانپزشک …
- چه طوری بهش ابراز عشق کردی ؟
- گفتم … تو دل منو می لرزونی لعنتی .. خوابمو گرفتی … خوراکمو گرفتی … توی اون چشات چی ریختی که وقتی نیگام می کنی تا ته دلم می سوزه … گفتم اگه بخوای دلمو از توی سینه ام می کشم بیرون می دم بهت .. دس از سرم بردار .. یه جوری بهم نیگا کن که ازت بدم بیاد … نمی خوام عذاب بکشم …
گفتم : - خب دیوونه ای دیگه راس گفته …
لبخند زد و گفت : خوشم میاد .. دیوونه بودن عالمی داره .
در اتاق دکتر باز شد و یه زن اومد بیرون و مستقیم رف بیرون .
منشی به یارو مریضه چفتی من نیگا کرد و گف : آقا شما برین .
پاشد رف .
من موندم و منشی که همونجور زیر چشمی منو می پایید .
بهش گفتم : شما ازدواج کردید ؟
- بله ؟ با منید ؟
- آره .. مگه کس دیگه ای هم هس ؟
با یه حالتی که توش صدا تا به تو چه بود بهم گف : نه .
گفتم : با این یارو دکتره رابطه نامشروع داری ؟
یه دفه منشیه از جاش بلن شد و داد زد : یعنی چی آقا این چرت و پرتا چیه ؟ خجالت نمی کشی ؟
در اتاق دکتر باز شد و یه دیوونه دیگه اومد بیرون با لباس سفید .
- چیزی شده خانم زارعی ؟
- آقای دکتر ایشون به من حرفای نامربوط می زنن .
یارو دیوونهه دکتر بود !!! به من نگاه کرد .
- مشکلی دارید شما ؟
- دیوونه ام دیگه .. آدم از دیوونه چه توقعی می تونه داشته باشه .. به خانم منشیتون گفتم از آقای دکتر خوشت میاد … ایشون فیوزش پرید .
دکتره به منشی نگاه کرد : شما آروم باشید لطفا .
بعد به من اشاره کرد که برم توی اتاقش .
رفتم .
اون مریضه اولیه روی تخت دراز کشیده بود .
دکتر بلندش کرد و گف : این قرصایی که برات نوشتم روی نصفشو بخور … کم کم خوب میشی .
مریضه به من لبخند زد و آروم بهم چشمک زد .
دکتره چاق بود با یه شکم چرب آلود .
کله کچل .
عینک گرد روی دماغ پهن .
نشست پشت میزش و از توی کشو یه لقمه نون که وسطش سبزی و پنیر بود در اورد و لمبوند .
- ببخشید .
- خواهش می کنم .
- اسمتون ؟
- علیرضا شاهسوند .
- مشکلتون چیه ؟
- حس می کنم دیوونه شدم …
- چرا این حسو می کنید .
- چون …چون حس دیگه ای ندارم که بکنم …چون هیچی اونطوری که باید باشه نیس … از همه آدما متنفرم … کسی رو دوس ندارم … شبا خواب ندارم … همش عرق می کنم .. دوس دارم خودمو خفه کنم …. الان که دارم به شما نگاه می کنم دارم توی ذهنم تصور می کنم که وقتی شما میرید حمام و لخت میشید چه شکلی میشید با اون شکم گنده و هیکل قناستون … اصلا کی به شما مدرک دکترا داده .. کدوم خری ؟
دکتر لقمه توی گلوش گیر کرد .
به سرفه افتاد و اندام دنبه ایش به شدت تکون خورد .
دیگه داش حالم به هم می خورد .
از اتاق زدم بیرون .
منشی باز داش خودشو توی آینه دید می زد .
بهش نگاه کردم و گفتم :
- می دونی تو خوشگلی … یه میمون خوشگل .
پشت سرم که در اتاق رو زدم به هم صدای جیغ منشی و نعره دکتره خورد تو گوشم .
اومدم توی خیابون .
نفس عمیق کشیدم .
یه لبخند پهن زدم و احساس کردم حالم خوب شده .
برگشتم و تابلوی دکتره خوب نیگا کردم تا اسمش توی ذهنم بمونه .
دکتر خوبی بود
۲۲ دی ۱۳۸۴ در ۱۰:۳۱ ق.ظ
…
یه وقتایی سکوت بهترینه..آره.. یه وقتایی اینجوریه…
وقتی غرقی توو احساس لذت از خوندن نوشته ای که…
۲۳ دی ۱۳۸۴ در ۹:۱۹ ب.ظ
do Halat Bishtar nadare!
Ya var midari mesLe ye pesare khob hameye in nevshteha ro be sorate yek MajMoe dastan ChaP mikoni midi biron …
Ya inke…
Khodam Inkaro Mikonam…:D
Onam be esme khodam:-”
Gofte basham nagi NAGOFTi!
۲۶ شهریور ۱۳۸۵ در ۸:۵۰ ب.ظ
جالب بود امیدوارم همواره موفق باشید
۵ خرداد ۱۳۸۶ در ۱۱:۰۶ ق.ظ
salam.jaleb boodshoma mostafa mastor romishnasid? ta hala ketabasho khoondid? shoma mesle oon minevisi.:-)
۲۷ آبان ۱۳۸۸ در ۵:۴۷ ب.ظ
AS9FlG gzbedlocvkev, [url=http://zymtfpradqkb.com/]zymtfpradqkb[/url], [link=http://suakaodwqvbt.com/]suakaodwqvbt[/link], http://gwkiszjmakaa.com/