دیوانه از قفس پرید
سرت درد می کنه .
دونه دونه سلولای خاکستری بی مصرف مغزت به خاطر بی توجهی عاطفی اعتصاب کردن .
صورت شده عین زمین زراعیی که توی شیارای نا منظم اون مترسکایی به شکل سیخ کاشتن .
صورتت زبره مثه سنباده … مثه نگاه کسی که می دونی دوستت نداره .
زبونت به خاطر عدم بهره وری گفتمانی دچار ایست مزمن شده .
آب دهنت مزه آبگوشت پخته نشده می ده … تلخ … شور … گس .
سه دونه تار موی لجباز و مسخره مدام توی مردمک چشم چپت فرو می ره و اشکتو در میاره .
گردش خونت نامنظم و کسل کننده شده .. مثه یه سریال تکراری از شبکه دوم … تکرار … تکرار … با دوبله افتضاح …
قلبت بی حوصله است … از خودت بی حوصله تر … نا امید تر … دیگه برای تلمبه زدن به خودش زحمتی نمی ده .
انگشتای دستت برای فرار از از دست تو مدام کشیده تر و کشیده تر میشن و اوج این کشیدگی توی ناخنای بلندت تبلور پیدا می کنه .
کف دست چپت می خاره اما انگشتای دست راستت اصلا از خودشون واکنشی نشون نمی دن .
بینیت درای ورودی و خروجیشونو بستن .. عبور هوا ممنوع … سلولای حسی بی حس تر از همیشه لابه لای مویرگا قایم شدن .
گوشات مثه مگس وزوز می کنه … گاهی اوقات هم صدای ناقوس کلیسای منطقه شرق بالکان از نزدیک توی گوشت موج می خوره ….
مژه هات به هم گره خوردن … پلکات بس که باز و بسته شدن فنرشون در رفته … یکی نیمه باز یکی نیمه بسته .
مردمک چشات با هم قهر کردن …
لبات به هم چسبیدن مثه دوتا عاشق و معشوق که اصلا قصد جدا شدن از همو ندارن … لبات مثه کویر خشک و ترک خورده ان … با لایه هایی از خون .
ابروهات دیگه تحمل وزن پیشونیتو ندارن … قوسشون برعکس شده … بی رمق تر از همیشه .
سرت درد می کنه .
اون سه تا قرص استامینوفن کدئیینه ای که خوردی توی مریت … بین عضله حلقوی چهارم و ششم گیر کردن … بی مصرف تر از همیشه .
کف پاهات داغه .. درست مثه وقتی که پابرهنه روی پشت بوم آفتاب خورده خونه قدم می زدی … می سوزه .. مثه سینه ات .
تموم بادبادکای ریه ات با سوزن یه از خدا بی خبر ترکیدن … چند تایی هم که مونده مثه تایرای پنچر رنوی همسایه موقع باد شدن خس خس می کنه .
تنت مور مور می شه … موریانه که نه شاید ویروس جونده گمنام و ناشناخته ای داره دونه دونه سلولای صورتی پوست کشیده تنتو می خوره … شاید چیزی شبیه جذام.
شقیقه هات تیر می کشه … گردش ضعیف خون رو توی رگای شقیقه ات حس می کنی … شلنگی که کسی پاشو گذاشته روی اون و آب داره توش جون می ده .
سرفه های خشکت تا گلو بالا میاد و تا میبینه راه خروجی بد جوری بسته است برگشت می خوره توی سینه ات و منفجر میشه و زلزله های خفیف این انفجار درونی تنت رو تکون می ده .
تنها نشانه های حیات یک لخته گوشت تبلور یافته و ورم کرده .
محتویات جمجمه ات جون می ده برای درست کردن یه پرس ساندویچ مغز با سالاد یونانی و دسر اضافه که برای پروفسور هانیبال سرو بشه .
تصویرایی که می بینی به علت عدم هماهنگی مخچه همونطور معکوس به اتاق بررسی فرستاده می شه و اونجاهم کسی حوصله وارونه شدن نداره .
سرت درد می کنه .
علت سردردتو نمی دونی .
شاید نخوردن زیادی و شاید نخوابیدن ممتد و… شاید تفکرات پریشان و اگزانسیالیستی … و شاید شروع دگردیسی .
گردنت خشک شده .
آب دهنتو به جای قورت دادن قطره قطره می چکونی توی گلوت … و اون هم مثه سرب مذاب تا معده ات امتداد پیدا می کنن .
زندگی برای تو فقط یعنی زنده بودن و دیگر هیچ .
از زنده بودنت لذت می بری و این لذتو به ویروس های جونده سلولای پوستی پشتت منتقل می کنی تا اونا انرژی بیشتری برای جویدن پیدا کنن .
زنده بودن وقتی معنی پیدا می کنه که به دیگران هم زندگی ببخشی و ومگس ها … سوسک ها و پشه های مالاریا, ویروس های زحمت کش ایدز و غده های چاق سرطان …چشم امید این همه موجود زنده برای ادامه حیات فقط به تو دوخته شده .
غرور استخونات به علت نداشتن قدرتی برای خون سازی خرد شده .
درد کشیدن … احساس انتقال داده نشدنی دوست داشتنی .
احساسی که مثه دستمال سفره پاک فوم, ترحم رو توی خودش جذب می کنه و وقتی فشارش می دی قطره های کثیف احساسات ترحم شبیه دانه های اشک فنا شده به سوراخ چاه فراموشی ریخته می شن .
واقعا قابل تقدیره … این همه احساسات جوشان … مثه احساسی شبیه عشق .
ستون فقراتت تیر می کشه … مهره هفتم داره نخاع رو خفه می کنه .
تب داری … حرارت … چیزی بهتر از حرارت نیست .
گرما … داغ بودن … تماس های پنهانی … تب و پس لرزه ای سرفه های در درون انفجار یافته .
گوشه لبت سیزده درجه به سمت بالا حرکت می کنه و یه لبخند دراماتیک به سبک نقاشی های کوبیسم شکل می گیره .
لبخند زدن یعنی پیروزی … یعنی زندگی … یعنی دهن کجی به تمام حقیقت هایی که فراموش کردنش امکان نداره .
سرت درد می کنه .
تب داری , بی حوصله ای , دلت می خواد یه نفر باشه تا این لحظه های آخر براش اعتراف کنی ,
اعتراف کنی که چقدر بد بودی و چقدر بدی , اعتراف کنی که چقدر بی رحم بودی و چقدر بی رحمی ,
دلت هوس کشیدن یه نفس عمیق کرده , ساعت مدام ونگ می زنه , شنیدن ثانیه های معکوس تو رو برای آخرین سوپرایز زندگیت آماده می کنه .
با کمک تموم سلولای مرده و نیمه مرده , هفتاد و پنج کیلو گوشت فاسد شده تنتو تکون می دی و خودتو می کشونی تا لب پنجره
پنجره , سوراخ روشن اتاق , درز زندگی , ورودی اکسیژن مرغوب دود زده
بازوهاتو می ذاری روی لبه پنجره ,
از طبقه سیزدهم به آسمون خاکستری و تهوع آور نگاه می کنی
چشمات سیاهی می ره
سرت درد می کنه و این بار شقیقه هات هم تیر می کشه
دو تا از انگشتای دست راستت ناخود آگاه و بدون هیچ قصد قبلی فقط بر حسب عادت به سمت جیب پیراهنت کشیده می شه و آخرین سیگار باقی مونده از
یک شب رویایی رو بیرون کشه .
فیلتر سیگار به دنبال روزنه ای روی لبای خشکیده ات کشیده می شه و در آخر خودشو به زور به لبات تحمیل می کنه .
همون انگشتای زحمت کش و ایثار گر دست راستت برات کبریت می کشه .
عضله های مکنده از کار افتاده ریه ات برای شادی روحت دوباره به کار میفته و چرخه حیات سیگار رو روشن می کنه .
دود …
سرت درد می کنه
سیخ نیمه سوخته کبریت رو در فضای کشیده بین طبقه سیزدهم تا کف آسفالت پیاده رو ول می دی و اونو در حین سقوط تماشا می کنی .
دود از منافذ پوست نیمه جویده شده صورت و گردنت بیرون می زنه .
توی ذهنت لحظه به زمین خوردن سیخ کبریت به زمین رو مجسم می کنی و دردت میاد .
صدای له شدن سیخ کبریت زیر پای بی خیال ترین موجودات دو پای روی زمین زجرت می ده .
زانوهای پات , همون ستونای فرو رفته توی آب یه پل قدیمی توی یه رودخونه نیمه خشک قرچ قرچ صدا می ده و آماده فرو ریختنه .
انگشتای پات وز وز می کنه و می خاره .
آرنجنت درد گرفته .
دلت یه لیوان آب می خواد که بتونی به ضرب و زور اون , دود حبس شده توی گلوتو بدی پایین .
سلولای خاکستری سیگار به مرز بودن و نبودن خودشون نزدیک می شن و تو به خاطر اینکه اونا به خاطر تو
به خاطر تو دست به انتحار جمعی زدن افسرده می شی ..
به فیلتر سیگار نگاه می کنی
به ارتفاع سیزده طبقه ای خودت و زمین سرد نگاه می کنی
سلولای تجزیه و تحلیل مغزت هیچ محلی بهت نمی ذارن
احساس می کنی باید یه کاری بکنی
یه کاری که همیشه می کردی
و می کنی
…
تصویر یه فیلتر نیمه سوخته سیگار لب پنجره
و تصویر مردی که اشتباها خودشو به جای فیلتر سیگار از پنجره طبقه سیزدهم به پایین پرتاب کرده
و تصویر بی نهایت مولکول های اکسیژنی که ریه مرد رو پر از نفس عمیق می کنه
و تصویر برخورد هفتاد و پنج کیلو گوشت و نیم کیلو مغز با کف آسفالت خیابون
و تصویر باریکه ای خون غلیظ
و تصویر مسخره آدم هایی که مثل مگس دورت جمع می شن
آخرین تصویرهاییه که توی ذهنت می مونه
و تو در حالی که از همه این تصویرها دور میشی احساس می کنی که
دیگه سرت درد نمی کنه .
۲۲ دی ۱۳۸۴ در ۱۰:۲۷ ق.ظ
این نوشته… این نوشته…این نوشته منو دیوونه می کنه… یادمه کی نوشته بودیش.. یادمه مال کِیِه…احساسم نسبت به بعضی نوشته هات واقعا گفتنی نیست…
۲۳ دی ۱۳۸۴ در ۹:۱۵ ب.ظ
midoni yade ki oftadam?
sadegh HedaYat:D
in neveshte kheyLi be neveshtehaye on shabihe…
Tosifie…daghighan Position ro be tasvir mikeshe…
asheghe intor neveshteham…
MenHaye HalO Havaye Gaso TaLkheshon!
۲۰ اسفند ۱۳۸۵ در ۷:۳۲ ب.ظ
تصویر یه فیلتر نیمه سوخته سیگار لب پنجره این نوشته
۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۱۸ ق.ظ
midooni man bad tar az ino tajrobe kardam.long time….