بایگانی برای دی

کسی به نام هیچ کس

چهارشنبه, ۲۱ دی ۱۳۸۴

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .
همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود … با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد … یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه … فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .
و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه .
….
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .
با همون مانتوی سفید
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .
و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .
دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .
شب های متوالی همین طور گذشت .
هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی این براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نیومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد … احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگین بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت .
سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه … دل توی دلش نبود .
دوس داشت از جاش بلن شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گریه دختر رو ببینه .
چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو
ابه خاطر اشک های دختر نواخت .
..
همه چیشو از دست داده بود .
زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
یه جور بغض بسته سخت
یه نوع احساسی که نمی شناخت
یه حس زیر پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه …
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود … بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت … هر شب مثل شب قبل مثل شب اول … فقط برای اون می زد .
..
یک ماه ازش بی خبر بود .
یک ماه که براش یک سال گذشت .
هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعیف شده بود … با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده …
آرزوش فقط یه بار دیگه
دیدن اون دختر بود .
یه بار نه … برای همیشه .
اون شب … بعد از یه ماه … وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو
نتونست ازجاش بلند نشه
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه … تو کجایی بی رحم .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .
و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .
یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید … به خاطر ازدواج من و سامان …. امکان داره ؟
صداش در نمی اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل همیشه
فقط برای اون زد
اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه
پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره
دختر می خندید
پسر می خندید
و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسیقی
بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد .

.

دیوانه از قفس پرید

چهارشنبه, ۲۱ دی ۱۳۸۴

سرت درد می کنه .
دونه دونه سلولای خاکستری بی مصرف مغزت به خاطر بی توجهی عاطفی اعتصاب کردن .
صورت شده عین زمین زراعیی که توی شیارای نا منظم اون مترسکایی به شکل سیخ کاشتن .
صورتت زبره مثه سنباده … مثه نگاه کسی که می دونی دوستت نداره .
زبونت به خاطر عدم بهره وری گفتمانی دچار ایست مزمن شده .
آب دهنت مزه آبگوشت پخته نشده می ده … تلخ … شور … گس .
سه دونه تار موی لجباز و مسخره مدام توی مردمک چشم چپت فرو می ره و اشکتو در میاره .
گردش خونت نامنظم و کسل کننده شده .. مثه یه سریال تکراری از شبکه دوم … تکرار … تکرار … با دوبله افتضاح …
قلبت بی حوصله است … از خودت بی حوصله تر … نا امید تر … دیگه برای تلمبه زدن به خودش زحمتی نمی ده .
انگشتای دستت برای فرار از از دست تو مدام کشیده تر و کشیده تر میشن و اوج این کشیدگی توی ناخنای بلندت تبلور پیدا می کنه .
کف دست چپت می خاره اما انگشتای دست راستت اصلا از خودشون واکنشی نشون نمی دن .
بینیت درای ورودی و خروجیشونو بستن .. عبور هوا ممنوع … سلولای حسی بی حس تر از همیشه لابه لای مویرگا قایم شدن .
گوشات مثه مگس وزوز می کنه … گاهی اوقات هم صدای ناقوس کلیسای منطقه شرق بالکان از نزدیک توی گوشت موج می خوره ….
مژه هات به هم گره خوردن … پلکات بس که باز و بسته شدن فنرشون در رفته … یکی نیمه باز یکی نیمه بسته .
مردمک چشات با هم قهر کردن …
لبات به هم چسبیدن مثه دوتا عاشق و معشوق که اصلا قصد جدا شدن از همو ندارن … لبات مثه کویر خشک و ترک خورده ان … با لایه هایی از خون .
ابروهات دیگه تحمل وزن پیشونیتو ندارن … قوسشون برعکس شده … بی رمق تر از همیشه .
سرت درد می کنه .
اون سه تا قرص استامینوفن کدئیینه ای که خوردی توی مریت … بین عضله حلقوی چهارم و ششم گیر کردن … بی مصرف تر از همیشه .
کف پاهات داغه .. درست مثه وقتی که پابرهنه روی پشت بوم آفتاب خورده خونه قدم می زدی … می سوزه .. مثه سینه ات .
تموم بادبادکای ریه ات با سوزن یه از خدا بی خبر ترکیدن … چند تایی هم که مونده مثه تایرای پنچر رنوی همسایه موقع باد شدن خس خس می کنه .
تنت مور مور می شه … موریانه که نه شاید ویروس جونده گمنام و ناشناخته ای داره دونه دونه سلولای صورتی پوست کشیده تنتو می خوره … شاید چیزی شبیه جذام.
شقیقه هات تیر می کشه … گردش ضعیف خون رو توی رگای شقیقه ات حس می کنی … شلنگی که کسی پاشو گذاشته روی اون و آب داره توش جون می ده .
سرفه های خشکت تا گلو بالا میاد و تا میبینه راه خروجی بد جوری بسته است برگشت می خوره توی سینه ات و منفجر میشه و زلزله های خفیف این انفجار درونی تنت رو تکون می ده .
تنها نشانه های حیات یک لخته گوشت تبلور یافته و ورم کرده .
محتویات جمجمه ات جون می ده برای درست کردن یه پرس ساندویچ مغز با سالاد یونانی و دسر اضافه که برای پروفسور هانیبال سرو بشه .
تصویرایی که می بینی به علت عدم هماهنگی مخچه همونطور معکوس به اتاق بررسی فرستاده می شه و اونجاهم کسی حوصله وارونه شدن نداره .
سرت درد می کنه .
علت سردردتو نمی دونی .
شاید نخوردن زیادی و شاید نخوابیدن ممتد و… شاید تفکرات پریشان و اگزانسیالیستی … و شاید شروع دگردیسی .
گردنت خشک شده .
آب دهنتو به جای قورت دادن قطره قطره می چکونی توی گلوت … و اون هم مثه سرب مذاب تا معده ات امتداد پیدا می کنن .
زندگی برای تو فقط یعنی زنده بودن و دیگر هیچ .
از زنده بودنت لذت می بری و این لذتو به ویروس های جونده سلولای پوستی پشتت منتقل می کنی تا اونا انرژی بیشتری برای جویدن پیدا کنن .
زنده بودن وقتی معنی پیدا می کنه که به دیگران هم زندگی ببخشی و ومگس ها … سوسک ها و پشه های مالاریا, ویروس های زحمت کش ایدز و غده های چاق سرطان …چشم امید این همه موجود زنده برای ادامه حیات فقط به تو دوخته شده .
غرور استخونات به علت نداشتن قدرتی برای خون سازی خرد شده .
درد کشیدن … احساس انتقال داده نشدنی دوست داشتنی .
احساسی که مثه دستمال سفره پاک فوم, ترحم رو توی خودش جذب می کنه و وقتی فشارش می دی قطره های کثیف احساسات ترحم شبیه دانه های اشک فنا شده به سوراخ چاه فراموشی ریخته می شن .
واقعا قابل تقدیره … این همه احساسات جوشان … مثه احساسی شبیه عشق .
ستون فقراتت تیر می کشه … مهره هفتم داره نخاع رو خفه می کنه .
تب داری … حرارت … چیزی بهتر از حرارت نیست .
گرما … داغ بودن … تماس های پنهانی … تب و پس لرزه ای سرفه های در درون انفجار یافته .
گوشه لبت سیزده درجه به سمت بالا حرکت می کنه و یه لبخند دراماتیک به سبک نقاشی های کوبیسم شکل می گیره .
لبخند زدن یعنی پیروزی … یعنی زندگی … یعنی دهن کجی به تمام حقیقت هایی که فراموش کردنش امکان نداره .
سرت درد می کنه .
تب داری , بی حوصله ای , دلت می خواد یه نفر باشه تا این لحظه های آخر براش اعتراف کنی ,
اعتراف کنی که چقدر بد بودی و چقدر بدی , اعتراف کنی که چقدر بی رحم بودی و چقدر بی رحمی ,
دلت هوس کشیدن یه نفس عمیق کرده , ساعت مدام ونگ می زنه , شنیدن ثانیه های معکوس تو رو برای آخرین سوپرایز زندگیت آماده می کنه .
با کمک تموم سلولای مرده و نیمه مرده , هفتاد و پنج کیلو گوشت فاسد شده تنتو تکون می دی و خودتو می کشونی تا لب پنجره
پنجره , سوراخ روشن اتاق , درز زندگی , ورودی اکسیژن مرغوب دود زده
بازوهاتو می ذاری روی لبه پنجره ,
از طبقه سیزدهم به آسمون خاکستری و تهوع آور نگاه می کنی
چشمات سیاهی می ره
سرت درد می کنه و این بار شقیقه هات هم تیر می کشه
دو تا از انگشتای دست راستت ناخود آگاه و بدون هیچ قصد قبلی فقط بر حسب عادت به سمت جیب پیراهنت کشیده می شه و آخرین سیگار باقی مونده از
یک شب رویایی رو بیرون کشه .
فیلتر سیگار به دنبال روزنه ای روی لبای خشکیده ات کشیده می شه و در آخر خودشو به زور به لبات تحمیل می کنه .
همون انگشتای زحمت کش و ایثار گر دست راستت برات کبریت می کشه .
عضله های مکنده از کار افتاده ریه ات برای شادی روحت دوباره به کار میفته و چرخه حیات سیگار رو روشن می کنه .
دود …
سرت درد می کنه
سیخ نیمه سوخته کبریت رو در فضای کشیده بین طبقه سیزدهم تا کف آسفالت پیاده رو ول می دی و اونو در حین سقوط تماشا می کنی .
دود از منافذ پوست نیمه جویده شده صورت و گردنت بیرون می زنه .
توی ذهنت لحظه به زمین خوردن سیخ کبریت به زمین رو مجسم می کنی و دردت میاد .
صدای له شدن سیخ کبریت زیر پای بی خیال ترین موجودات دو پای روی زمین زجرت می ده .
زانوهای پات , همون ستونای فرو رفته توی آب یه پل قدیمی توی یه رودخونه نیمه خشک قرچ قرچ صدا می ده و آماده فرو ریختنه .
انگشتای پات وز وز می کنه و می خاره .
آرنجنت درد گرفته .
دلت یه لیوان آب می خواد که بتونی به ضرب و زور اون , دود حبس شده توی گلوتو بدی پایین .
سلولای خاکستری سیگار به مرز بودن و نبودن خودشون نزدیک می شن و تو به خاطر اینکه اونا به خاطر تو
به خاطر تو دست به انتحار جمعی زدن افسرده می شی ..
به فیلتر سیگار نگاه می کنی
به ارتفاع سیزده طبقه ای خودت و زمین سرد نگاه می کنی
سلولای تجزیه و تحلیل مغزت هیچ محلی بهت نمی ذارن
احساس می کنی باید یه کاری بکنی
یه کاری که همیشه می کردی
و می کنی

تصویر یه فیلتر نیمه سوخته سیگار لب پنجره
و تصویر مردی که اشتباها خودشو به جای فیلتر سیگار از پنجره طبقه سیزدهم به پایین پرتاب کرده
و تصویر بی نهایت مولکول های اکسیژنی که ریه مرد رو پر از نفس عمیق می کنه
و تصویر برخورد هفتاد و پنج کیلو گوشت و نیم کیلو مغز با کف آسفالت خیابون
و تصویر باریکه ای خون غلیظ
و تصویر مسخره آدم هایی که مثل مگس دورت جمع می شن
آخرین تصویرهاییه که توی ذهنت می مونه
و تو در حالی که از همه این تصویرها دور میشی احساس می کنی که
دیگه سرت درد نمی کنه .

روانی

چهارشنبه, ۲۱ دی ۱۳۸۴

جلوی آینه وامیستم .
چشام گود افتاده … کنج لبم چین خورده ؛ رنگم پریده ؛ خواب ندارم
احساس می کنم دیوونه شدم
ماژیک قرمز رو از توی کشو بر می دارم و روی آینه می نویسم : روانی …
اونی که توی آینه واستاده ماژیکو از دستم می گیره و روی صورتم می نویسه : خودتی …
خب راس می گه دیگه .
از خونه می زنم بیرون .
دو تا میلان پایین تر تابلوی دکَتر َروانپزشک چسبیده به دیوار .
از پله ها میرم بالا .
احساس می کنم یه نفر می خواد بهم آمپول بزنه .
توی اتاق انتظار دو نفر نشستن .
یه منشی خوشگل که داره توی آینه خودشو میسازه و یه مریض تر از من .
صدای آدامس جویدن میاد .
می رم جلوی منشی و قیمت ویزیت رو می پرسم .
به چشام نیگا می کنه و میگه مریض خودتونین ؟
میگم مریض ؟ نه مریض نه … دیوونهه خودمم .
پرستار لبخند می زنه و روژ لب قهوه ایش تا بناگوشش کشیده میشده .
ردیف مرتب دندونای سفیدش می زنه بیرون و حس می کنم این بهترین تصویر مصنوعیه که امروز دیدم .
- خدا نکنه …
میگم : چیرو قرار خدا بکنه یا نکنه ؟
میگه : اینکه شما میگین دیوونه این ….
- خب دیوونه ام دیگه …. بهم نمیاد ؟
- نه … نمیاد .
روژ لبشو که روی میز افتاده بر می دارم و می مالم به لبم .
- حالا چی بهم میاد ؟
چشای منشی از حدقه می زنه بیرون و لبخند روی لبش می ماسه .
مریض دیگه لبخند می زنه .
سه تا هزار تومنی می ذارم جلوی منشی گیج .
یه شماره بهم میده با یه دستمال کاغذی و روژ لبشو از روی میز بر میداره .
لبامو پاک می کنم و طعم روژ لب روی توی دهنم حس می کنم .
طعمش مثه بوسه است .
چسبناک .
میشینم کنار یارو مریضه .
یه آدمه با ته ریش و موهای مرتب و لباس ابی و شلوار خاکستری و بوی ادکلن بیک قرمز میده .
بهش میگم : - شما هم دیوونه این ؟
سرشو بر میگردونه و توی چشام زل می زنه .
- اره … دیوونه ام … همین دیروز حس کردم دیوونه شدم .
- چطور فهمیدی ؟
مرد انگار که بخواد یه خاطره تلخ رو به یاد بیاره رفت توی خودش و آروم گفت :
- دیروز به یه دختر که از مدتها پیش عاشقش بودم ابرازعشق کردم .. اونم بهم گف تو دیوونه ای برو روانپزشک …
- چه طوری بهش ابراز عشق کردی ؟
- گفتم … تو دل منو می لرزونی لعنتی .. خوابمو گرفتی … خوراکمو گرفتی … توی اون چشات چی ریختی که وقتی نیگام می کنی تا ته دلم می سوزه … گفتم اگه بخوای دلمو از توی سینه ام می کشم بیرون می دم بهت .. دس از سرم بردار .. یه جوری بهم نیگا کن که ازت بدم بیاد … نمی خوام عذاب بکشم …
گفتم : - خب دیوونه ای دیگه راس گفته …
لبخند زد و گفت : خوشم میاد .. دیوونه بودن عالمی داره .
در اتاق دکتر باز شد و یه زن اومد بیرون و مستقیم رف بیرون .
منشی به یارو مریضه چفتی من نیگا کرد و گف : آقا شما برین .
پاشد رف .
من موندم و منشی که همونجور زیر چشمی منو می پایید .
بهش گفتم : شما ازدواج کردید ؟
- بله ؟ با منید ؟
- آره .. مگه کس دیگه ای هم هس ؟
با یه حالتی که توش صدا تا به تو چه بود بهم گف : نه .
گفتم : با این یارو دکتره رابطه نامشروع داری ؟
یه دفه منشیه از جاش بلن شد و داد زد : یعنی چی آقا این چرت و پرتا چیه ؟ خجالت نمی کشی ؟
در اتاق دکتر باز شد و یه دیوونه دیگه اومد بیرون با لباس سفید .
- چیزی شده خانم زارعی ؟
- آقای دکتر ایشون به من حرفای نامربوط می زنن .
یارو دیوونهه دکتر بود !!! به من نگاه کرد .
- مشکلی دارید شما ؟
- دیوونه ام دیگه .. آدم از دیوونه چه توقعی می تونه داشته باشه .. به خانم منشیتون گفتم از آقای دکتر خوشت میاد … ایشون فیوزش پرید .
دکتره به منشی نگاه کرد : شما آروم باشید لطفا .
بعد به من اشاره کرد که برم توی اتاقش .
رفتم .
اون مریضه اولیه روی تخت دراز کشیده بود .
دکتر بلندش کرد و گف : این قرصایی که برات نوشتم روی نصفشو بخور … کم کم خوب میشی .
مریضه به من لبخند زد و آروم بهم چشمک زد .
دکتره چاق بود با یه شکم چرب آلود .
کله کچل .
عینک گرد روی دماغ پهن .
نشست پشت میزش و از توی کشو یه لقمه نون که وسطش سبزی و پنیر بود در اورد و لمبوند .
- ببخشید .
- خواهش می کنم .
- اسمتون ؟
- علیرضا شاهسوند .
- مشکلتون چیه ؟
- حس می کنم دیوونه شدم …
- چرا این حسو می کنید .
- چون …چون حس دیگه ای ندارم که بکنم …چون هیچی اونطوری که باید باشه نیس … از همه آدما متنفرم … کسی رو دوس ندارم … شبا خواب ندارم … همش عرق می کنم .. دوس دارم خودمو خفه کنم …. الان که دارم به شما نگاه می کنم دارم توی ذهنم تصور می کنم که وقتی شما میرید حمام و لخت میشید چه شکلی میشید با اون شکم گنده و هیکل قناستون … اصلا کی به شما مدرک دکترا داده .. کدوم خری ؟
دکتر لقمه توی گلوش گیر کرد .
به سرفه افتاد و اندام دنبه ایش به شدت تکون خورد .
دیگه داش حالم به هم می خورد .
از اتاق زدم بیرون .
منشی باز داش خودشو توی آینه دید می زد .
بهش نگاه کردم و گفتم :
- می دونی تو خوشگلی … یه میمون خوشگل .
پشت سرم که در اتاق رو زدم به هم صدای جیغ منشی و نعره دکتره خورد تو گوشم .
اومدم توی خیابون .
نفس عمیق کشیدم .
یه لبخند پهن زدم و احساس کردم حالم خوب شده .
برگشتم و تابلوی دکتره خوب نیگا کردم تا اسمش توی ذهنم بمونه .
دکتر خوبی بود

خانه جدید

یکشنبه, ۱۱ دی ۱۳۸۴

شروع سال جدید میلادی , به نظرم مناسبت خوبی اومد برای نوشتن در اینجا
بلاخره بعد از شش هفت سال دربدری و ازاین خونه به خونه رفتن
آلبالو هم صاحب یک خونه واسه خودش شد
از مدیر موسسه گردون به خاطر زحماتش برای این وبلاگ ممنونم .