بعضی اتفاقات به ظاهر پیش پا افتاده می تونه توی زندگی آدم اونقدر تاثیر احساسی بذاره که تا مدتها اثراتش در رفتار و خلق و خوی اون نمود پیدا کنه .
اتفاقات یا برخوردهای ساده ای که که شاید خیلی از آدم ها خیلی عادی از کنارش عبور کنن .
و این موضوع وقتی سخت میشه که آدم باید برای همیشه اون ماجرا روی در عمیق ترین و تاریک ترین گوشه قلبش مخفی کنه .
ولی هیچوقت نمی تونه صدای ضربان قلبش رو که با هر تپش گوشه ای از اون خاطره رو براش زنده می کنه نشنیده بگیره .
این اتفاق ساده برای همیشه , تا آخرین لحظه های عمر , مثل یک ارتعاش خفیف , همراهش باقی می مونه .
گاهی با طعم شیرین و لذت بخش و گاهی تلخ و شکننده …
متن زیر ماجرای واقعی یک اتفاق ساده است .
…
دو هفته بیشتراز مشخص شدن نتیجه آزمایشی که نشون می داد من به یک بیماری لاعلاج و کشنده مبتلا شدم نگذشته بود که به طور اتفاقی سر و کله اش توی زندگی سرد و کسل کننده ام پیدا شد .
تا قبل از دیدنش , خودمو برای همه چیز آماده کرده بودم , و بیشتر از همه چیز برای مرگ .
زندگی من اونقدر سیاه و تهوع آور شده بود که دیگه جایی برای کور سوهای امید توی اون نمونده باشه .
حتی قبل از اینکه بفهمم به آخر خط رسیدم , چیز جالب توجهی برای ادامه دادن این نفس کشیدن های تکراری و بیهوده نداشتم .
به نظرم آدم های عاشق , بیشتر شبیه دلقک های مسخره سیرک زندگی بودند .
تموم اون دو هفته لابه لای دود غلیظ سیگار قایم شده بودم و انتظار می کشیدم .
توی اولین برخوردهای من با اون همه چیز خیلی معمولی بود .
خیلی معمولی تر ازون که حتی انتظار یه دوستی ساده هم بین من و اون دور از ذهن بود .
هر روز بعد از ظهر وسط یه پارک دور افتاده روی یه نیمکت چوبی می نشستم و در حالیکه به یه نقطه مبهم خیره می شدم سیگار دود می کردم .
نیمکت روبروی من , تمام اون دو هفته , خالی و غبار گرفته , تنها رفیقی بود که تنهایی خسته کننده منو تحمل می کرد .
تا این که یه روز , وقتی به خط خطی های سیاه و بنفشی که جلوی چشام رژه می رفتن نگاه می کردم و حساب پک های سیگار از دستم در رفته بود , اون , مثل یه مهمون ناخونده , بدترین جا روبرای گذروندن تنهایی خودش انتخاب کرد و درست روبروی من , روی همون نیمکت , که بعد از اومدنش دیگه غبار گرفته و خالی نبود , نشست .
روزای اول تنها چیزی که از اومدنش نصیب من شده بود یه احساس بد از شکستن حریم تنهاییم بود .
دوست نداشتم هیچ کس , حتی یه پرنده , خلوت انتظار کشیدن منو برای یه خواب همیشگی بشکنه .
ولی اون , با یه جور لجاجت معصومانه و ساده , هر روز کمی بعد از اومدن من , در حالیکه سرشو پایین انداخته بود و بند کیفشو محکم توی دستای کوچیکش گرفته بود از راه می رسید و بدون اینکه به من نگاه کنه روی نیمکت می نشست و توی دفتر یادداشتش چیزمی نوشت .
چند روز بیشتر نگذشته بود که به دیدن هر روزه اون دختر عادت کردم .
طوری که هر روز طوری که خودم هم حس نمی کردم منتظر اومدنش بودم .
حالا به جای فکر کردن به خط خط های از هم گسیخته ذهنی خودم , تنهایی خودمو با نگاه کردن به اون می گذروندم و بعد از مدت کوتاهی , فهمیدم چقدر این کار برای من لذت بخشه .
صورت اون بی نهایت ساده و به طور باور نکردنی زیبا و بی نقص بود .
و چیزی که از همه چیز بیشتر روی من اثر می گذاشت آرامشی بود که میشد از دور توی زلالی چشماش پیدا کرد .
کم کم حس میکردم وقتی از راه می رسه یه خلاء عمیق روحی من با اومدنش پر میشه .
خیلی زودتر ازون که فکر کنم مجذوب قدم زدنش , طرز نشستنش روی نیمکت و نگاه های زودگذرش به طبیعت توی پارک , که منم برای اون جزئی از همونا بودم , شدم .
کم کم بیشتر به سر و وضعم می رسیدم و سعی می کردم کمتر لابه لای دود سیگار خودمو قایم کنم .
حدود یک ماه از اولین روز ورود اون به دنیای تنهایی من می گذشت
و من تمام این مدت هرروز می دیدمش و از دور سعی می کردم با نگاه کنجکاوم زوایای پنهان درونی اون دختر رو کشف کنم .
فکر کردن به اون , جای همه تفکرات ناامیدانه و سیاهمو گرفته بود و به طرز عجیبی میل به زنده بودن رو در من روز به روز زیاد و زیادتر می کرد .
تا اینکه بلاخره یک روز , وقتی چند دقیقه از زمان همیشگی اومدنش گذشت و اون از راه نرسید , فکر کردم همه چیز برام دوباره به یک انتهای تلخ و سیاه رسیده .
نفس کشیدن برام مشکل شده بود و قلبم به کندی می زد .
نیم ساعت که گذشت , ناخود آگاه از روی نیمکت بلند شدم و به امید پیداکردنش مسیری که هر روز ورودش رو به من نوید می داد , دنبال کردم .
شاید واقعا هیچوقت دیگه توی زندگیم اونطور که اون روز دنبال یه گمشده می گشتم , دنبال گمشده خودم نگشته بودم .
احساس سرگیجه و تشنگی و بدتر از همه ناامیدی از پیدا نکردن و ندیدنش برای همیشه , به شدت به من غلبه کرده بود و درموندگی خودم رو به وضوح احساس می کردم .
احساس همون دلقک هایی رو داشتم که توی ذهنم , قبل از اینکه حس کنم عاشق شدم , توی سیرک زندگی کارای مسخره و خنده دار می کردند .
هیچوقت حتی تصورش رو هم نمی کردم که چیزی به جز بیماریم , منو تا اینقدر درمونده و عاجز کنه .
توی همین افکار درهم و پریشان غوطه می خوردم که در یک لحظه چشمای مشتاقم که ذره ذره حرکات اونو می شناختن روی یک تصویر , ثابت موندن .
خودش بود , با همون قدم های مغرورانه و آروم و لغزش خرامان اندامش که همون مسیر هر روزه و همیشگیشو طی می کرد .
دیدنش , مثل نوشیدن یک لیوان آب خنک , توی یک بعد از ظهر داغ تابستونی , به من آرامش داد .
با نگاهم ذره ذره حرکاتش رو توی ذهنم ضبط می کردم و اگه بخوام صادقانه گفته باشم , مثل یک عاشق ناشی , از همون دور بهش عشق می ورزیدم .
واقعا نمی تونم بگم چه چیزی در اون بود که منو به خودش جذب می کرد و اینطور منو از خود بی خود کرده بود , ولی تنها چیزی که می تونم در موردش بگم اینه ذره ذره حرکاتش منو شیفته و واله خودش کرده بود .
شاید هر کسی بگه , برای یه آدم تنها , مثل من , توی اون وضعیتی که داشتم , این احساسات نسبت به اولین شخصی که به طور مکرر توی مسیر زندگیم قرار بگیره عادی باشه ولی واقعا اینطور نبود .
اون , دقیقا بعد فیزیکی معشوقه ذهنی منو داشت و رفتارش , همونی بود که باید می بود .
نتونستم صبر کنم و وقتی به نزدیک ترین فاصله از من رسید بهش سلام کردم .
- سلام .
با یک لبخند بی نظیر , طوری که انگار سالهاست منو می شناسه جواب سلام منو داد و چند لحظه مکث کرد .
- امروز یه خورده دیر اومدین …
اینو که گفتم حس کردم یه سرخی ملایم , آروم زیر پوست ظریف گونه هاش لغزید و شرمگینانه جواب داد
- فکر نمی کردم نسبت به وقت اومدنم اینقدر دقیق باشین .
اینجا بود که من , مثل آدمی که بزرگترین راز زندگی خودش رو لو داده , احساس خجالت و غافلگیری کردم .
- نه … راستش … یه خورده نگرانتون شده بودم … آخه .. می دونین که ..
طوری بهم نگاه می کرد که احساس کردم تموم حرف های نگفته منو قبل از اینکه به زبونم بیاد می دونه و هیچ چیز نیست که از چشمش دور مونده باشه
- منو می بخشید که نگرانتون کردم .. امروز یه مشکل کوچیک برام پیش اومده بود که خدارو شکر رفع شد …
بهش لبخند زدم
- خدا رو شکر
…
از اون روز به بعد بود که باز هم نیمکت روبروی نیمکت من غبار گرفته و خالی شد
و در عوض نیمکت همیشگی خودم آغوشش رو برای نشستن دو نفر باز کرد
اینبار , اون , دیگه یه مهمون ناخونده نبود , یه دوست قدیمی و صمیمی برای من و تمونم تنهایی های من بود .
همیشه از اینکه چرا زودتر از اون روز , اونو به حریم شخصی زندگیم راه نداده بودم افسوس می خورم .
از اون روز به بعد , سکوت عمیق و خسته کننده هر روزه , جای خودش رو به صدای دلنشین و نافذ اون داد که با حرف های قشنگش شوق به زنده موندن و زندگی کردن رو در من صدچندان می کرد .
تنهایی , با بودن اون معنی خودش رو برای من از دست داده بود و من مثل یک بچه پر شر و شور , هر روز به عشق دیدنش به همون وعده گاه خلوت همیشگی می رفتم , نه بهتره بگم می دویدم یا شاید پرواز می کردم .
افسون , تموم تنهایی های منو ازم دزدید و به جای اون لطافت همنشینی با خودش رو نصیب من کرد .
چیزی که برای من , توی اون روزهای تلخ و سیاه , چیزی بالاتر از یه موهبت الهی بود .
وقتی در مورد بیماری خودم براش حرف زدم و بهش گفتم که این روزها روزهای آخر زندگی منه , تموم توان و انرژی خودش رو برای امید دادن و تشویق من به ادامه زندگی می کرد و وقتی دستای منو بین دستای کوچیکش فشار می داد و ازم می خواست که تنهاش نذارم , من حتی تصور رفتن رو هم از ذهنم پاک می کردم .
با تشویق افسون دوباره یه سری جدید شیمی درمانی رو شروع کردم و اینبار با یک دنیا امید , که سرچشمه اون , افسون بود یک شروع تازه رو تجربه کردم .
چند ماه بیشتر نگذشته بود که نتیجه آزمایش تکمیلی یه بهبود غیر منتظره و باور نکردنی رو نشون داد و منو به معجزه عشق بیشتر از بیش معتقد کرد .
هیچوقت نمی تونم شور و شوق و خنده های از ته دل افسون رو بعد از شنیدن این خبر فراموش کنم .
خودم هم باورش برام مشکل بود , ولی من دوباره متولد شده بودم .
همه چیز مهیای شروع یک زندگی مشترک بود .
زندگی که همیشه آرزوی داشتنشو می کردم و هیچوقت فکر نمی کردم اینطور راحت بدستش بیارم .
روزها به سرعت می گذشت ,
روزهای خوب و قشنگی که , زیباترین لحظه های زندگی من توی اونا شکل می گرفت.
…. نمی دونم … نمی دونم اسمشو چی میشه گذاشت , دست سرنوشت , تقدیر , قسمت یا هر چیز مزخرف دیگه ای
چیزی که باعث شد تمام رویاهای من به سادگی و در کمال بی رحمی نقش بر آب بشه و من در مسیر پر تلاطم زندگی , مثل قبل , سرگردان و متحیر دست و پا بزنم .
یکی از همون روزها , که نقطه شروع خط خطی های سیاه و بنفش زندگی امروز منه , یه تصادف رانندگی , افسون رو برای همیشه از من گرفت .
افسون مرد , و من , منی که زنده بودنم رو مدیون بودن اون , حرفهای اون , و زنده بودن اون بودم , نتونستم هیچ کاری بکنم .
به همین سادگی کاخ بلند آرزوهای من روی سرم خراب شد و باز من موندم و دنیایی از تنهایی …
دنیایی سرد و سیاه , بدون هیچ نیمکت دومی , و بدون هیچ مهمون ناخونده دیگه ای .
این بار انتظار من یه انتظار طولانی و گنگ , پر از ابهام و زجر , امتداد نفس کشیدنهای اجباری من شده و من گیج و متحیر, از اینکه چطور میشه تموم این اتفاقات رو پشت سر گذاشت , لابه لای دود غلیظ سیگار مخفی شدم .
هنوز به همون پارک قدیمی می رم و روی همون نیمکت می نشینم
و هنوز چشم های منتظرم , به انتظاری بیهوده , خیره به مسیر همیشگی آمدنش , دلخوش به یک شروع تازه است .