بایگانی برای اسفند

مثل تو

چهارشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۸۴

نفس کشیدن خوب است
شبیه نقاشی کشیدن می ماند
شاید به همین خاطر است که وقتی نقاشی می کشم راحت تر نفس کشیدنم می آید
امروز مداد لای انگشتانم بود و کاغذ سفید زیرش می رقصید
حالی دارد اینکه آدم چشمانش را ببندد و معاشقه مداد عاشق را با کاغذ نبیند
من فکر می کنم همه عاشق ها مثل مداد می مانند
بعضی هاشان چیزهای خوشگل می کشند و بعضی هاشان فقط خط خطی می کنند
دوست داشتم مداد بودم بعضی وقت ها
از آن مداد ها که هم چیز خوشگل می کشند و هم شاعرند
امروز تمامش بعد از ظهر بود
ناهار صبحانه داشتیم
چای هم بود
کاش تو هم بود
امروز به این فکر می کردم که تو چه می تواند باشد
توی یک فیلم دیدم دو تا آدم هی به هم می گفتند : تو را دوست دارم .
اینکه آدم کسی را دوست داشته باشد و بگوید خیلی خوب است
شبیه قلقلک خفیف می ماند
خوش به حال تو که همه دوستش دارند
خیلی خوب بود اگر خدا به جای اینکه من را من کند من را تو می کرد
آنوقت همه من را دوست داشتند
نه …. خدا گوشم را گاز گرفت
حسودی کار خوبی نیست
همان تو هر کی که هست تو باشد بهتر است خب من هم تو را دوست دارم از این به بعد
حتما تو خوب است که همه دوستش دارند
حالا نمی دانم اینکه آدم کسی را دوست دارد یعنی چه ؟
ولی مدت هاست که حس می کنم تمام دوست داشتن هایم توی یک جایی از بدنم قلنبه شده است
….

امروز توی خوابم یک گاو می گفت : مااااااااا
یک گوسفند می گفت : مععععععن
ولی من مدام می گفتم : تو,
و یک خر داشت به هر سه ما می خندید
از خر جماعت از این بیشتر نباید توقع داشت

ساعت می تیکد, ساعت می تاکد
دستانم زیر چانه , دارم فکر می کنم مثلا , خیر سرم با این فکریدنم
آدم وقتی سرش بخارد انگشت هست برای خاراندن
آدم وقتی توی سرش بخارد چکار کند؟
من مدتی هست که توی سرم می خارد
دوست داشتم سرم را مثل هندوانه بقاچم و دانه های سیاهش را بریزم توی باغچه
کلافه ام .. خدایا این دوست چیست که اینقدر من دارمش ؟
پس کجاست …
….
آسمان ابری مثل رختخواب بچه ها می ماند
آدم نمی داند خشک است یا خیس
ولی نگاهش که می کنی احساس نرمی به آدم دست می دهد
شبیه همان احساسی که آدم وقتی تو را دوست دارد آن طوری می شود
آدم دوست دارد خودش را توی این نرمی رها کند
خوابم گرفته باز
خواب از وقتی فهمیده من در آغوش کشیده شدن را دوست دارم محکم می کشدم در آغوشش
آغوش خواب گرم است
مثل آغوش باران
مثل …

افسون

دوشنبه, ۸ اسفند ۱۳۸۴

بعضی اتفاقات به ظاهر پیش پا افتاده می تونه توی زندگی آدم اونقدر تاثیر احساسی بذاره که تا مدتها اثراتش در رفتار و خلق و خوی اون نمود پیدا کنه .
اتفاقات یا برخوردهای ساده ای که که شاید خیلی از آدم ها خیلی عادی از کنارش عبور کنن .
و این موضوع وقتی سخت میشه که آدم باید برای همیشه اون ماجرا روی در عمیق ترین و تاریک ترین گوشه قلبش مخفی کنه .
ولی هیچوقت نمی تونه صدای ضربان قلبش رو که با هر تپش گوشه ای از اون خاطره رو براش زنده می کنه نشنیده بگیره .
این اتفاق ساده برای همیشه , تا آخرین لحظه های عمر , مثل یک ارتعاش خفیف , همراهش باقی می مونه .
گاهی با طعم شیرین و لذت بخش و گاهی تلخ و شکننده …
متن زیر ماجرای واقعی یک اتفاق ساده است .

دو هفته بیشتراز مشخص شدن نتیجه آزمایشی که نشون می داد من به یک بیماری لاعلاج و کشنده مبتلا شدم نگذشته بود که به طور اتفاقی سر و کله اش توی زندگی سرد و کسل کننده ام پیدا شد .
تا قبل از دیدنش , خودمو برای همه چیز آماده کرده بودم , و بیشتر از همه چیز برای مرگ .
زندگی من اونقدر سیاه و تهوع آور شده بود که دیگه جایی برای کور سوهای امید توی اون نمونده باشه .
حتی قبل از اینکه بفهمم به آخر خط رسیدم , چیز جالب توجهی برای ادامه دادن این نفس کشیدن های تکراری و بیهوده نداشتم .
به نظرم آدم های عاشق , بیشتر شبیه دلقک های مسخره سیرک زندگی بودند .
تموم اون دو هفته لابه لای دود غلیظ سیگار قایم شده بودم و انتظار می کشیدم .
توی اولین برخوردهای من با اون همه چیز خیلی معمولی بود .
خیلی معمولی تر ازون که حتی انتظار یه دوستی ساده هم بین من و اون دور از ذهن بود .
هر روز بعد از ظهر وسط یه پارک دور افتاده روی یه نیمکت چوبی می نشستم و در حالیکه به یه نقطه مبهم خیره می شدم سیگار دود می کردم .
نیمکت روبروی من , تمام اون دو هفته , خالی و غبار گرفته , تنها رفیقی بود که تنهایی خسته کننده منو تحمل می کرد .
تا این که یه روز , وقتی به خط خطی های سیاه و بنفشی که جلوی چشام رژه می رفتن نگاه می کردم و حساب پک های سیگار از دستم در رفته بود , اون , مثل یه مهمون ناخونده , بدترین جا روبرای گذروندن تنهایی خودش انتخاب کرد و درست روبروی من , روی همون نیمکت , که بعد از اومدنش دیگه غبار گرفته و خالی نبود , نشست .
روزای اول تنها چیزی که از اومدنش نصیب من شده بود یه احساس بد از شکستن حریم تنهاییم بود .
دوست نداشتم هیچ کس , حتی یه پرنده , خلوت انتظار کشیدن منو برای یه خواب همیشگی بشکنه .
ولی اون , با یه جور لجاجت معصومانه و ساده , هر روز کمی بعد از اومدن من , در حالیکه سرشو پایین انداخته بود و بند کیفشو محکم توی دستای کوچیکش گرفته بود از راه می رسید و بدون اینکه به من نگاه کنه روی نیمکت می نشست و توی دفتر یادداشتش چیزمی نوشت .
چند روز بیشتر نگذشته بود که به دیدن هر روزه اون دختر عادت کردم .
طوری که هر روز طوری که خودم هم حس نمی کردم منتظر اومدنش بودم .
حالا به جای فکر کردن به خط خط های از هم گسیخته ذهنی خودم , تنهایی خودمو با نگاه کردن به اون می گذروندم و بعد از مدت کوتاهی , فهمیدم چقدر این کار برای من لذت بخشه .
صورت اون بی نهایت ساده و به طور باور نکردنی زیبا و بی نقص بود .
و چیزی که از همه چیز بیشتر روی من اثر می گذاشت آرامشی بود که میشد از دور توی زلالی چشماش پیدا کرد .
کم کم حس میکردم وقتی از راه می رسه یه خلاء عمیق روحی من با اومدنش پر میشه .

خیلی زودتر ازون که فکر کنم مجذوب قدم زدنش , طرز نشستنش روی نیمکت و نگاه های زودگذرش به طبیعت توی پارک , که منم برای اون جزئی از همونا بودم , شدم .
کم کم بیشتر به سر و وضعم می رسیدم و سعی می کردم کمتر لابه لای دود سیگار خودمو قایم کنم .
حدود یک ماه از اولین روز ورود اون به دنیای تنهایی من می گذشت
و من تمام این مدت هرروز می دیدمش و از دور سعی می کردم با نگاه کنجکاوم زوایای پنهان درونی اون دختر رو کشف کنم .
فکر کردن به اون , جای همه تفکرات ناامیدانه و سیاهمو گرفته بود و به طرز عجیبی میل به زنده بودن رو در من روز به روز زیاد و زیادتر می کرد .
تا اینکه بلاخره یک روز , وقتی چند دقیقه از زمان همیشگی اومدنش گذشت و اون از راه نرسید , فکر کردم همه چیز برام دوباره به یک انتهای تلخ و سیاه رسیده .
نفس کشیدن برام مشکل شده بود و قلبم به کندی می زد .
نیم ساعت که گذشت , ناخود آگاه از روی نیمکت بلند شدم و به امید پیداکردنش مسیری که هر روز ورودش رو به من نوید می داد , دنبال کردم .
شاید واقعا هیچوقت دیگه توی زندگیم اونطور که اون روز دنبال یه گمشده می گشتم , دنبال گمشده خودم نگشته بودم .
احساس سرگیجه و تشنگی و بدتر از همه ناامیدی از پیدا نکردن و ندیدنش برای همیشه , به شدت به من غلبه کرده بود و درموندگی خودم رو به وضوح احساس می کردم .
احساس همون دلقک هایی رو داشتم که توی ذهنم , قبل از اینکه حس کنم عاشق شدم , توی سیرک زندگی کارای مسخره و خنده دار می کردند .
هیچوقت حتی تصورش رو هم نمی کردم که چیزی به جز بیماریم , منو تا اینقدر درمونده و عاجز کنه .
توی همین افکار درهم و پریشان غوطه می خوردم که در یک لحظه چشمای مشتاقم که ذره ذره حرکات اونو می شناختن روی یک تصویر , ثابت موندن .
خودش بود , با همون قدم های مغرورانه و آروم و لغزش خرامان اندامش که همون مسیر هر روزه و همیشگیشو طی می کرد .
دیدنش , مثل نوشیدن یک لیوان آب خنک , توی یک بعد از ظهر داغ تابستونی , به من آرامش داد .
با نگاهم ذره ذره حرکاتش رو توی ذهنم ضبط می کردم و اگه بخوام صادقانه گفته باشم , مثل یک عاشق ناشی , از همون دور بهش عشق می ورزیدم .
واقعا نمی تونم بگم چه چیزی در اون بود که منو به خودش جذب می کرد و اینطور منو از خود بی خود کرده بود , ولی تنها چیزی که می تونم در موردش بگم اینه ذره ذره حرکاتش منو شیفته و واله خودش کرده بود .
شاید هر کسی بگه , برای یه آدم تنها , مثل من , توی اون وضعیتی که داشتم , این احساسات نسبت به اولین شخصی که به طور مکرر توی مسیر زندگیم قرار بگیره عادی باشه ولی واقعا اینطور نبود .
اون , دقیقا بعد فیزیکی معشوقه ذهنی منو داشت و رفتارش , همونی بود که باید می بود .
نتونستم صبر کنم و وقتی به نزدیک ترین فاصله از من رسید بهش سلام کردم .
- سلام .
با یک لبخند بی نظیر , طوری که انگار سالهاست منو می شناسه جواب سلام منو داد و چند لحظه مکث کرد .
- امروز یه خورده دیر اومدین …
اینو که گفتم حس کردم یه سرخی ملایم , آروم زیر پوست ظریف گونه هاش لغزید و شرمگینانه جواب داد
- فکر نمی کردم نسبت به وقت اومدنم اینقدر دقیق باشین .
اینجا بود که من , مثل آدمی که بزرگترین راز زندگی خودش رو لو داده , احساس خجالت و غافلگیری کردم .
- نه … راستش … یه خورده نگرانتون شده بودم … آخه .. می دونین که ..
طوری بهم نگاه می کرد که احساس کردم تموم حرف های نگفته منو قبل از اینکه به زبونم بیاد می دونه و هیچ چیز نیست که از چشمش دور مونده باشه
- منو می بخشید که نگرانتون کردم .. امروز یه مشکل کوچیک برام پیش اومده بود که خدارو شکر رفع شد …
بهش لبخند زدم
- خدا رو شکر

از اون روز به بعد بود که باز هم نیمکت روبروی نیمکت من غبار گرفته و خالی شد
و در عوض نیمکت همیشگی خودم آغوشش رو برای نشستن دو نفر باز کرد
اینبار , اون , دیگه یه مهمون ناخونده نبود , یه دوست قدیمی و صمیمی برای من و تمونم تنهایی های من بود .
همیشه از اینکه چرا زودتر از اون روز , اونو به حریم شخصی زندگیم راه نداده بودم افسوس می خورم .
از اون روز به بعد , سکوت عمیق و خسته کننده هر روزه , جای خودش رو به صدای دلنشین و نافذ اون داد که با حرف های قشنگش شوق به زنده موندن و زندگی کردن رو در من صدچندان می کرد .
تنهایی , با بودن اون معنی خودش رو برای من از دست داده بود و من مثل یک بچه پر شر و شور , هر روز به عشق دیدنش به همون وعده گاه خلوت همیشگی می رفتم , نه بهتره بگم می دویدم یا شاید پرواز می کردم .
افسون , تموم تنهایی های منو ازم دزدید و به جای اون لطافت همنشینی با خودش رو نصیب من کرد .
چیزی که برای من , توی اون روزهای تلخ و سیاه , چیزی بالاتر از یه موهبت الهی بود .
وقتی در مورد بیماری خودم براش حرف زدم و بهش گفتم که این روزها روزهای آخر زندگی منه , تموم توان و انرژی خودش رو برای امید دادن و تشویق من به ادامه زندگی می کرد و وقتی دستای منو بین دستای کوچیکش فشار می داد و ازم می خواست که تنهاش نذارم , من حتی تصور رفتن رو هم از ذهنم پاک می کردم .
با تشویق افسون دوباره یه سری جدید شیمی درمانی رو شروع کردم و اینبار با یک دنیا امید , که سرچشمه اون , افسون بود یک شروع تازه رو تجربه کردم .
چند ماه بیشتر نگذشته بود که نتیجه آزمایش تکمیلی یه بهبود غیر منتظره و باور نکردنی رو نشون داد و منو به معجزه عشق بیشتر از بیش معتقد کرد .
هیچوقت نمی تونم شور و شوق و خنده های از ته دل افسون رو بعد از شنیدن این خبر فراموش کنم .
خودم هم باورش برام مشکل بود , ولی من دوباره متولد شده بودم .
همه چیز مهیای شروع یک زندگی مشترک بود .
زندگی که همیشه آرزوی داشتنشو می کردم و هیچوقت فکر نمی کردم اینطور راحت بدستش بیارم .
روزها به سرعت می گذشت ,
روزهای خوب و قشنگی که , زیباترین لحظه های زندگی من توی اونا شکل می گرفت.
…. نمی دونم … نمی دونم اسمشو چی میشه گذاشت , دست سرنوشت , تقدیر , قسمت یا هر چیز مزخرف دیگه ای
چیزی که باعث شد تمام رویاهای من به سادگی و در کمال بی رحمی نقش بر آب بشه و من در مسیر پر تلاطم زندگی , مثل قبل , سرگردان و متحیر دست و پا بزنم .
یکی از همون روزها , که نقطه شروع خط خطی های سیاه و بنفش زندگی امروز منه , یه تصادف رانندگی , افسون رو برای همیشه از من گرفت .
افسون مرد , و من , منی که زنده بودنم رو مدیون بودن اون , حرفهای اون , و زنده بودن اون بودم , نتونستم هیچ کاری بکنم .
به همین سادگی کاخ بلند آرزوهای من روی سرم خراب شد و باز من موندم و دنیایی از تنهایی …
دنیایی سرد و سیاه , بدون هیچ نیمکت دومی , و بدون هیچ مهمون ناخونده دیگه ای .
این بار انتظار من یه انتظار طولانی و گنگ , پر از ابهام و زجر , امتداد نفس کشیدنهای اجباری من شده و من گیج و متحیر, از اینکه چطور میشه تموم این اتفاقات رو پشت سر گذاشت , لابه لای دود غلیظ سیگار مخفی شدم .
هنوز به همون پارک قدیمی می رم و روی همون نیمکت می نشینم
و هنوز چشم های منتظرم , به انتظاری بیهوده , خیره به مسیر همیشگی آمدنش , دلخوش به یک شروع تازه است .