پیاده روی طولانی
اولین ملاقات , ایستگاه اتوبوس بود .
ساعت هشت صبح.
من و اون تنها .
نشسته بود روی نیکت چوبی و چشاش خط کشیده بود به اسفالت داغ خیابون .
سیر نگاش کردم .
هیچ توجهی به دور و برش نداشت .
ترکیب صورت گرد و رنگ پریدش با ابروهای هلالی و چشمای سیاه یه ترکیب استثنایی بود .
یه نقاشی منحصر به فرد .
غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثیر قرار داده بود .
اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شاید اون تموم می شد .
دیگه عادت کرده بودم .
دیدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم یه عادت لذت بخش رو پیدا کرده بود .
نمی دونم چرا اون روزای اول هیچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم .
شاید یه جور ترس از دست دادنش بود .
شایدم نمی خواستم نقش یه مزاحم رو بازی کنم .
من به همین تماشای ساده راضی بودم .
دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگین با همون روسری بنفش بی حال و با همون کیف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای همیشگی خودش می نشست .
نمی دونم توی اون روزها اصلا منو دیده بود یا نه .
هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اینکه مبادا اون نیاد مثل خوره توی تنم می افتاد .
هیچوقت برای هیچ کس همچین احساس پر تشویش و در عین حال لذت بخشی رو نداشتم .
حس حضور دختر روی اون نیمکت برای من پر بود از آرامش … آرامش و شاید چیزدیگه ای شبیه نیاز .
اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نیاز داشتم .
هفته ها گذشت و من در گذشت این هفته ها اون قدر تغییر کردم که شاید خودمم باور نمی کردم .
دیگه رفتنم به ایستگاه مثل همیشه نبود .
مثل دیوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجیبی روحم رو اسیر خودش کرده بود .
دیگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود .
بی خوابی شبها و سیگار های پی در پی .
خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن یا نیامدن او تموم شب هامو پر کرده بود .
نمی دونم چرا و چطور به این روز افتادم .
فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اینو همه به من گوشزد می کردن .
یه روز صبح وسوسه عجیبی به دلم افتاد که اون روز به ایستگاه نرم .
شاید می خواستم با خودم لجبازی کنم و شاید … نمی دونم .
اون روز صدای تیک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبیده می شد و مدام انگشتام شقیقه های داغمو فشارمی داد .
نمی تونستم .
دو دقیقه مونده به ساعت هشت دیوانه وار بدون پوشیدن لباس مناسب و بدون اینکه حتی کیفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بیرون و به سمت ایستگاه رفتم .
از دور اتوبوس رو دیدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت .
من … درست مثل یک دونده استقامت که در آخرین لحظه از رسیدن به خط پایان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خیره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم .
حس می کردم برای همیشه اونو از دست دادم .
کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت .
از خودم و غرورم بدم می اومد .
با اینکه چیزی در اعماق دلم به من امید می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نیمکت کنار هم می نشینید و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی … بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم این احساس دلتنگی عجیب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم .
بلند شدم و ایستادم .
در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هیچی برام مهم نبود جز دیدن اون .
درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب این روز نکبت وار توی قفس تنهایی خودم اسیر بشم تصویری مبهم از پشت خیسی چشمام منو وادار به ایستادن کرد .
طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شکل گرفته بود .
دقیق که نگاه کردم دیدمش .
خودش بود .
انگار تمام راه رو دویده بود .
داشت به من نگاه می کرد.
نفس نفس می زد و گونه های لطیفش گل انداخته بود .
زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظیرش قرار گرفته بود .
دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پیشونیشو گرفته بود و لایه ای شبیه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود .
نمی دونستم باید چی بگم که اون صمیمانه و گرم سکوت سنگین بینمونو شکست .
- شما هم دیر رسیدید؟
و من چی می تونستم بگم .
- درست مثل شما .
و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خندیدیم .
- مثه اینکه باید پیاده بریم .
و پیاده رفتیم…
و هیچوقت تا اون موقع نمی دونستم پیاده رفتن اینقدر خوب باشه .
۳ تیر ۱۳۸۵ در ۸:۳۱ ب.ظ
kash ghesse nabood
۳ تیر ۱۳۸۵ در ۱۱:۰۱ ب.ظ
باغ تصویری است از یک اتفاق
!سبز چشمان خویش را بگشا
۳ تیر ۱۳۸۵ در ۱۱:۲۰ ب.ظ
سلام…بابا..خیلی خیلی قشنگ می نویسی..دمت گرم..ایول…خدایی فوق العاده بود..از اول تا آخرش و خوندم..جذابه…یه جوری می نویسی آدم تا آخرش میخ می شه و می خونه..موفق باشی..به منم سر بزن خوشحال می شم.
۴ تیر ۱۳۸۵ در ۹:۲۵ ق.ظ
akhey…
۴ تیر ۱۳۸۵ در ۹:۴۳ ق.ظ
سلام عزیز مهربون .. دستت درد نکنه از اینکه ایام ما رو با حضور مهربونت روشن کردی
مطالب زیبا و خوندنی رو هدیه می دی
ارادتمند
۴ تیر ۱۳۸۵ در ۵:۵۹ ب.ظ
hala aaste miri ,aaste miay?!!
ke masalan ki shakhet nazane?
۴ تیر ۱۳۸۵ در ۷:۴۰ ب.ظ
salam
man chand vaght pish vasat comment gozashte boodam…ama nemidoonam chera alan nis
be har haal
movafagh bashi
montazere neveshtrehaaye jadidet hastam
۴ تیر ۱۳۸۵ در ۱۰:۴۰ ب.ظ
سلام ….می خواستم بگم وبلاگتون یا بهتره بگم وبلاگهاتون فوق العاده س…مخصوصا داستاناتون..خیلی قشنگ می نویسید..به شما حسودیم می شه…توی این چند سالی که وبگردی میکنم…اولین کسی هستید که میبینم اینقدر فعال و پر انرژی هستید …مطالبتون خیلی جذابه…یه جوریه…اولش که شروع می کنی به خوندن دیگه نمی شه ولش کرد…من وبلاگ زیاد میخونم…ولی حس کامنت گذشتن ندارم …دیدم حیفه اینجا کامنت نذارم…خودم یه کلبه ی کوچیک دارم…که هر وقت دلم می گیره می رم یه چیزی توش می نویسم…از همه ی اینا که بگذریم چه دست توانایی داری…چه مدیریتی …همه ی اینارو می گردونی… همه ی داستاناتو توی آلبالو خوندم…بقیه وبلاگهاتونم تا حدودی مطالعه کردم…بازم می گم بهتون حسودیم می شه اگه شما می نویسید پس ما چی کار می کنیم…
خوشحال می شم اگه به منم سر بزنید…به امید موفقیت روز افزون شم: مونا
۵ تیر ۱۳۸۵ در ۱۲:۲۴ ق.ظ
salam,khoob minevisi,az yahoo 360 oomadam sitet.GoodLuck
۵ تیر ۱۳۸۵ در ۱۱:۴۰ ق.ظ
salam . felan safahate blogeto save kardam . hanooz forsate khoundan peyda nakardam .
۵ تیر ۱۳۸۵ در ۳:۱۹ ب.ظ
salam
ghashang bood. khoshhal misham be man ham sar bezani.
۵ تیر ۱۳۸۵ در ۸:۳۸ ب.ظ
salam khobi be veblog man ham sar bezan man mailamo dadam shomare mobileto baram send kon bye
۶ تیر ۱۳۸۵ در ۱۱:۳۱ ق.ظ
واقعا قشنگ می نویس دکتر. این داستانت نفس آدمو بند میاره. آدم احساس می کنه قلبش گیر کرده تو گلوش. خیلی دلم میخواد بدونم ده سال دیگه در چه حالی هستی.
۸ تیر ۱۳۸۵ در ۱۰:۲۹ ب.ظ
به نام دوست
برای داستانهای اعجاز آفرینت لحظه شماری میکنم
۸ تیر ۱۳۸۵ در ۱۰:۳۴ ب.ظ
emrooz 3ta delam gerefte!
۹ تیر ۱۳۸۵ در ۲:۱۸ ق.ظ
salami 2bare , shayad bavareton nashe , enghadr ke 2nbale linketon gashtam mordammmmmm, akhe chand vaghty bod on nemishodam , be har hal khoshhalam bazam tonestam inja ro peida konam , hamishe shad bashin
۱۱ تیر ۱۳۸۵ در ۹:۵۴ ق.ظ
قبلنا یه داستان نوشته بودی تو همین مایه ها .یادته؟حالا اون توی پارک بود به جای ایستگاه اتوبوس!
اسم شخصیت داستان هم افسون بود.نه؟
۱۱ تیر ۱۳۸۵ در ۱۲:۱۹ ب.ظ
خوش به حالتون!
۱۲ تیر ۱۳۸۵ در ۱:۰۹ ق.ظ
vaghean neveshteye binaziri bood
۲۴ تیر ۱۳۸۵ در ۶:۴۱ ق.ظ
Say mikonid,janjali va jazab benevisid ke khanande jazb beshe!
vali akhe khanum ya aghaye albaloo adam ba kasi ke har ruz ru istgahe otobus mibinatesh ke asheghesh nemishe!
۲۳ مرداد ۱۳۸۵ در ۱:۲۵ ق.ظ
زیبا بود. زیبا و سرشار از احساس
۲۸ مرداد ۱۳۸۵ در ۱:۲۱ ب.ظ
این داستان شبیه زندگیه منه.
البته تا لحظه ای که از اتوبوس جا موند
۷ آذر ۱۳۸۶ در ۹:۴۱ ق.ظ
سلام ، قصه تو شبیه قصه من می مونه با این فرق که تو به اون رسیدی ولی من با تمام عشقی که بهش داشتم هر روز از کنارش می گذشتم ولی جرئت اینکه لب باز کنم نداشتم می دونی خیلی سخت خیلی خیلی
۲۷ آبان ۱۳۸۸ در ۵:۵۳ ب.ظ
OdgczD rutthcspcaua, [url=http://prtwnbdkxhso.com/]prtwnbdkxhso[/url], [link=http://rlwzqlchknoa.com/]rlwzqlchknoa[/link], http://szwxfbwfztvd.com/