آدم پلاستیکی
یه چیزایی هست که باید الان بهت بگم .
خودتو به خواب نزن .
گرچه مدت زیادی میشه که وقتی می خوام با تو حرف بزنم با چشمای باز می خوابی .
اون روزای اول یادته ؟
اون روزایی که می گفتی دوستم داری و می گفتم دوستت دارم ؟
اون روزایی که وقتی نیگام می کردی داغ می شدم و وقتی نیگات می کردم داغ می شدی ؟
اون روزایی که می گفتی یه ساعت بدون من برای تو یه سال طول می کشه ؟
روزایی که در هر شرایطی فقط اون کاری رو می کردم که تو می خواستی ؟
روزایی که بوسیدن لبهام آرومت می کرد ؟
همون وقتایی رو می گم که پوست تنم برات تازگی داشت …
شاید همه چیز یادت رفته … حق داری .
چیز تازه ای برات ندارم ,
می دونم که وقتی کنار گوشت زمزمه می کنم ” دوستت دارم ” حالت به هم می خوره .
تو یه چیز تازه تر می خوای
از همون روز اولم به من گفتی هیجان رو دوست داری .
راستش مدتیه دارم فکر می کنم چطور می تونم برای تو تازه باشم , مثل اون اولا .
و مدتیه که فهمیدم هیچ راهی وجود نداره
می دونم پوست چین و چروک خورده رو دوست نداری
می دونم تنم خیلی وقته جای تازه ای برات نداره
احساس یه هرجایی واپس زده رو دارم
تو از من اینو ساختی
یه آدم پلاستیکی , یه آدم پلاستیکی وارفته …
راستش نمی خواستم بکشمت
هنوزم دوستت دارم , دست خودم نبود ,
وقتی اومدی خونه و حتی نیگام نکردی تا نتیجه سه ساعت زیر دست یه جراح پلاستیک بودنمو ببینی , از خودم بدم اومد
تو تو اتاق خواب خوابیدی و من توی توالت بالا آوردم
من گریه نمی کنم , خیلی وقته یادم رفته آدمایی که خیلی غصه دارن چطور احساسشونو بروز می دن
سعی کردم لبخند بزنم و بیام پیشت
بازم خواب بودی و سیر , سیر از یه تن داغ و تازه
چقدر وقتی خوابی معصوم و کوچولویی
دوست داشتم نازت کنم , ببوسمت و باز مال من بشی
می دونستم که تا دستم به تنت بخوره باز بدخلقی می کنی و از خونه می زنی بیرون
چاره ای نبود , ببین … مگه تو نمی گفتی فقط من توی دل تو جا دارم؟
همیشه بهم می گفتی … یادته ؟
من فقط یه ضربه کوچیک به خودم زدم … به دلت … به خودم
چقدر خوابت سنگین بود , دوستم داشتی که بیدار نشدی نه ؟
حالا بازم مال خودمی , ببین چقدر تنم داغه ؟
چرا مثل اون وقتا دستتو نمی کشی روی تنم , دوست داری من نازت کنم ؟
نازت می کنم … من فرقی نکردم
فقط تو خیلی شیطون تر شدی
ببین رنگ قرمز چقدر به پوست سفیدت میاد …
بوسم کن .. کاش بوسم می کردی …
تو می خوای بخوابی هنوز ؟ منم خوابم گرفته …
نترس .. همه قرصای اعصابمو خوردم .. همه شو با هم … شصت و دو تا
لازم نیست نگران باشی .. منم باهت می خوابم
ببین چه زود همه چی مثل قدیما قشنگ شد
دستاتو حلقه کن دور کمرم … آها …
سرم گیج می ره .. میشه سرمو بذارم رو شونت ؟
دوستت دارم … کاش دوستم داشتی …
دوستم داری نه ..
ببین تن منم قرمز شده … رنگ خونت خیلی خوشگله ..
حتی خوشگل تر از رنگ لب من
می خوام بخوابم
بازم با چشای باز خوابیدی ؟
منم با چشم باز … می … خوا …. بم ….. .. … . . . . . . .
۱۲ مرداد ۱۳۸۵ در ۱۲:۰۵ ق.ظ
خدایا چقدر از فراموش شدن میترسم…….
…………………………………………………………………
پاسخ :
چرا فراموشی ؟
۱۲ مرداد ۱۳۸۵ در ۱۲:۵۰ ق.ظ
ایول… مثل قدیما اول… بابا ترسناکه ها… دیشب دراکولا دیدی؟
……………………………
پاسخ :
اااا … بابا خوش اومدی … ایول …
۱۲ مرداد ۱۳۸۵ در ۱:۰۴ ق.ظ
akh jooonnnnnn ! aval!:D
mesle hamishe ghashango gheire ghabele pish bini bood
rasty to in garma albalo yakhi che michasbeha na?!
…………………………
پاسخ :
ممنون … نوش جونت .
۱۳ مرداد ۱۳۸۵ در ۸:۵۴ ق.ظ
سلام من این داستانو قبلاٌ تو وبلاگتون خونده بودم خیلی عالی بود
۱۳ مرداد ۱۳۸۵ در ۱۰:۵۱ ق.ظ
سلام
قشنگ بود ولی تلخ
یه تلخی واقعی
دعا کنیم این طعم تلخ باعث پژمرده شدن هیچ گل عاشقی نشه….
از این که مارو به لینک هات اضافه کردی واقعا خوشحالیم….
دیدن بعضی از نظرات مارو واقعاً دلگرم و تشویق می کنه… یکیش تویی
۱۳ مرداد ۱۳۸۵ در ۲:۳۱ ب.ظ
نمیدونم
بازم بخوام بگم قشنگ بود
تکراری همه این و میدونن
فکر میکنم خودتونم بدونین
میدونم براتون مهم نیست نظر دادن افراد
اما عالی بود
مثل همیشه آرامش دهنده
لااقل برای من
۱۳ مرداد ۱۳۸۵ در ۲:۳۶ ب.ظ
راستش فکر مینکم زیباترین هدیه خدا به دوتا عاشق
رفتن به سفر نهایی
رفتن به جایی که برای همیشه پیش هم بمونن
زیباست عشق
عشق واقعی حتی اگر حس نکردم
میدونم زیباست
حتی اگه خیری از عشق ندیدم
اما عاشقایی رو دیدم
که پاکن
مثل خودت
مثل تو
عشق مثل زندگیت زیباست
مثل نوشته هاتون
دوست من دوست دارم
تا نوشته های بعدی
منتظر میمونم
۱۳ مرداد ۱۳۸۵ در ۳:۰۲ ب.ظ
in post ro ghablan jayee naneveshte bodid?
be nazaram ghablan khondamesh….
kheili zibast…
……
پاسخ :
این نوشته از نوشته های قبلی منه که منتلش کردم اینجا …
ممنونم از محبت و توجهت ..
۱۶ مرداد ۱۳۸۵ در ۱:۲۳ ق.ظ
از خواندن نوشته من و مهربانی تان سپاسگزارم.
۱۶ مرداد ۱۳۸۵ در ۲:۴۷ ب.ظ
سلام
روزت مبارک
به مناسبت روز مرد یه مطلب نوشتم
بخون نظر بده خوشحال می شم…..
۱۶ مرداد ۱۳۸۵ در ۷:۰۸ ب.ظ
ye jooraayi kheily talkho gham angiz boood …mage zamaan baa maa adamaa chikaar mikone ? chikaar mikone ke enghadr taghyir….vahshat kardam ..
۱۷ مرداد ۱۳۸۵ در ۹:۳۸ ق.ظ
اون روزایی که می گفتی یه ساعت بدون من برای تو یه سال طول می کشه
va ….
man o gul mizady.
۱۷ مرداد ۱۳۸۵ در ۱۰:۳۲ ق.ظ
salam dooste bamarefat
eybi nadare ,shoma ham maro faramosh kon
rooze pedar ham ,bar shoma mobarak bashe
maa ze yaran chashme yaari dashtim
khod ghalat bood anche mipendashtim
۱۷ مرداد ۱۳۸۵ در ۶:۴۳ ب.ظ
روزت مبارک مرد کوچک
۱۸ مرداد ۱۳۸۵ در ۱۰:۵۵ ق.ظ
خیلی باحاله باورم نمی شود
ادامه بدید
۱۸ مرداد ۱۳۸۵ در ۱۲:۰۱ ب.ظ
سلام من تازه به جمع خوانندگان وبلاگت پیوستم و بی تردید باید بگم زیباترین وبلاگیه که تا به حال دیدم متنایی که مینویسی بی نظیره و جالب اینکه انگار همش حرف دل من یا داستان خود منه این قصه تلخ زندگی بود که آرزو میکنم واسه هیچ کس نباشه عشقو برای همه و خصوصا تو آرزو میکنم
۲۱ مرداد ۱۳۸۵ در ۴:۰۹ ب.ظ
بخواب که خوش می بینمت در دیار خواب
۲۳ مرداد ۱۳۸۵ در ۱:۲۸ ق.ظ
ترسناک، جنون آمیز، اما بدیع و زیبا!
۲۸ مرداد ۱۳۸۵ در ۱:۱۲ ب.ظ
to ki hasti ke in dastanaro minevisi?
toro khoda begoo……..
joone kasi ke dooosesh dari…….
vasam pm midi?
plz
۳ شهریور ۱۳۸۵ در ۹:۳۸ ب.ظ
vay Mohaye tanam sIkh shod!
Cheghad KhaFaaaaaaaan! VoOoOYYYYYYYYYYYYYY!
۲۶ مهر ۱۳۸۵ در ۱۰:۲۸ ق.ظ
khob bod! omidvaram movafagh bashi bishtar az oni ke fekresho mikoni movafagh bashe (neda jon)
۴ آبان ۱۳۸۵ در ۲:۵۸ ب.ظ
salam kheyli ali bood cheghadr ghashang hame chiz ro beham rabt dade boodii aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii booddddddddddddddd
bye
۹ آذر ۱۳۸۵ در ۶:۴۸ ق.ظ
پاسخ : چرا فراموشی ؟ ایول…
۲۷ آبان ۱۳۸۸ در ۵:۴۱ ب.ظ
hs4Yn4 ndkqcrqufhqo, [url=http://gincfgmwembu.com/]gincfgmwembu[/url], [link=http://jpwqbyrhymaz.com/]jpwqbyrhymaz[/link], http://haoovrimkmuv.com/