بایگانی برای شهریور

سایه روشن

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۸۵

خوب می فهمم ..
می فهمم که همه دارن پشت سر من حرف می زنن
احمقا , حیوونای دوپای دیوونه …
امروز یکی از مرغ عشقام مرد , پراش زرد و سبز و سفید بود
حالم اصلا خوب نیست
من باید یه جایی بالا بیارم ,
توی یه گلدون کوچیک خاکش کردم
و درست توی نوکش یه دونه بذر گل گذاشتم
براش اشک ریختم , آره , براش گریه کردم
هیچکس نمی تونه بفهمه جفت بیچاره اش چی می کشه
من هر روز و شب تنها شاهد عشقبازی اون دو تا بودم
بذار همه فکر کنن من دیوونه ام , اصلا چه فرقی می کنه
باید زودتر برسم خونه , من از شلوغی بدم میاد
- هو .. چته دیووونه ..
با من بود ؟ آره با من بود , یعنی اینقدر دیوونه بودنم واضحه
- هی با توام …
یکنفر از پشت سر یقه مو گرفت
برمی گردم و نیگاش می کنم
یه آدمه با قیافه ای شبیه خوک
با لپای آویزون و سبیلای دراز
- چرا جاوی پاتو نیگا نمی کنی بزمجه ؟
بزمجه ؟! اولین باریه که کسی منو به این اسم صدا می کنه
اسم زیاد قشنگی نیست ولی آدم دوست داره هی تکرارش کنه
زیر لب چند بار گفتم : بزمجه … بزمجه … بزمجه
و بعد گفتم : - معذرت می خوام .
نمی دونستم از چی دارم معذرت می خوام …
گفتنش خیلی غریزی بود
درست مثل خمیازه کشیدن توی کلاس درس
دستشو که برای زدن توی صورتم بالا برده بود آورد پایین و ولم کرد
آدم احمق ساده لوح
همه آدما همینقدر احمقند , به همین راحتی با یه جمله کوتاه همه چیز عوض میشه
معذرت می خوام , دوستت دارم , ازت متنفرم , بروگمشو , تو عزیز دل منی …
از حرف زدن بدم میاد
حرف زدن خیلی شبیه دروغ گفته
باید زودتر برسم خونه , مخم داره می ترکه .
….
در خونه رو که می بندم نفس می کشم
حالا جواب جفت تنهای مرغ عشقمو چی بدم
ینی تا الان اون بذر کوچیک توی نوک مرغ عشقم جوونه زده ؟
تشنمه … و گشنم و اصلا برام مهم نیست
لباسمو در میارم و از پشت پنجره به خیابون نگاه می کنم
سوسکای بی هویت ,
دوست دارم پنجره رو باز کنم و ازون بالا داد بزنم:
- من به هیچکدومتون احتیاج ندارم احمقا …
نفسم گرفته … توی دستشویی سرم گیج می خوره
سرم اصلا نمی تونه گشنگی رو تحمل کنه و مدام گیج می خوره
بخور , بخور لعنتی
احساس یه عاشق رو دارم که معشوقشو توی یه گلدون کوچیک خاک کرده
چشمامو از نگاه تند جفت تنها مونده توی قفس می دزدم
شاید داره فکرمو می خونه
بر می گردم و بهش می گم : - معذرت می خوام
و اینبار می دونم برای چی دارم معذرت می خوام
و بازم بهش می گم :
- من اصلا منظوری نداشتم .
……..
آخرین بار که دیدمش از پشت همین پنجره بود
چترشو باز کرد و قبل از اینکه زیرش قایم بشه ازون پایین به من نگاه کرد
توی چشماش هیچ احساسی نبود
بارون نمیومد
ولی اون هیچ جور دیگه ای نمی تونست خودشو و رفتنشو از چشم من قایم کنه
و چند لحظه بعد فقط چترشو دیدم که از خونه دور می شد
مثل یک کفشدوزک قرمز
و من مثل یک کلاغ خنگ از این بالا نیگاش می کردم
اونقدر نگاش کردم که دیگه هیچی ازش نموند
همونطور که هیچی از منم نمونده بود
……
باید بخوابم
باید فراموش کنم
نمی دونم توی گلدون آب ریختم یا نه
ولی حتما توی دل کوچیک اون مرغ عشق اونقدر خون مونده بود که بذر کوچیک گل منو سیر کنه
بذر بیچاره امشبو باید با دل کوچولو تر مرغ عشق مرده من سر کنه
دلی که پر از خاطره های قشنگ عشقبازی های دونفره اس
خوابم نمی بره
باید غلت بزنم
دیوونه ها موقع خواب چیکار می کنن ؟
یادمه یکی می گفت : دیوونه ها اصلا نمی خوابن
می گفت : دیوونه ها با چشمای بسته بهتر می بینن .
……
خیلی رک به من گفت : من یه نفر دیگه رو دوست دارم
یه نفر به جز تو , البته تو رو هم دوست دارم , ولی مثل یک دوست , نه بیشتر
نه بیشتر ….
قیافه ام موقع شنیدن این حرفا خیلی مسخره شده بود
اینو خودمم می تونستم حس کنم
سعی می کرد لبخند بزنه و طوری وانمود کنه که انگار داره منو درک می کنه
نمی دونستم باید چه واکنشی نشون بدم
زانو بزنم و بگم :
- اوه دوست عزیز .. اصلا مهم نیست , تو برو دنبال اون چیزی که بیشتر دوست داری
و بعد بلند شم و آروم در گوشش بگم :
- می تونی خیلی راحت حرفای قبلیتو فراموش کنی و همینطور خاطرات با هم بودنمونو , مگه نه ؟
و بعد هردو باهم بخندیم …
همونطور خشکم زده بود , یه نفر دیگه رو ؟ یه نفر به جز من ؟
خودشو توی آینه نگاه کرد و گفت :
- می دونم که خیلی منو دوست داری ولی مطمئنم از من بهترم گیرت میاد … عزیزم .
.. عزیزم ؟!
من داشتم خفه می شدم
یه نفر دیگه تموم اون مدت؟
- تو .. تو … تو می فهمی داری چی می گی احمق ؟
روی حرفام و حتی روی رفتارم هیچ کنترلی نداشتم
مثل آدمای مست … زیاده از حد مست … حرفای اون درصد الکل خونمو خیلی بالا برده بود
- این یه چیز طبیعیه .. سخته ولی طبیعیه … من فقط حقیقتو بهت گفتم .. همین .
یه حس احمقانه به من می گفت باید خوشحال باشم
اون داره به من حقیقتو می گه , پس ناراحتی من بی دلیله
همون حس احمقانه به من می گفت باید اونو با ماشین برسونم به خونه کسی که دوسش داره
و بازم همون حس احمقانه به من می گفت باید موقع خداحافظی براش دست تکون بدم و بگم : امیدوارم شب خوبی داشته باشی عزیزم .
وای خدای من … من دارم گر می گیرم

ساعت از سه نیمه شب گذشته
جفت عاشق و تنهای توی قفس هنوز بیداره
دلم براش می سوزه
خدا کنه معنی مرگ رو تشخیص بده و هیچوقت حس نکنه عشقش ترکش کرده
خدا کنه تا موقع جوونه زدن اون دونه گل , زنده باشه
و یا حداقل تا صبح
رختخواب به هم ریخته , مثل من و مثل زندگی من و مرغ عشق من و همه چیز من ….
….
یادمه بهش گفتم :
- تو نبودی که مدام به من می گفتی عاشقمی ؟ همین تو نبودی که وقتی من یکساعت دیرتر سر قرار میومدم مثل دیوونه ها گریه می کردی ؟
مگه تو نبودی که دوستم داشتی لعنتییییییییییییییییییییییی …
و یادمه با خونسردی لبخند زد و گفت :
- اقرار می کنم که اون موقع خیلی بچه بودم … ولی … اینکه می گفتم دوستت دارمو دروغ نگفتم … الانم دارم … فقط احساسات اونموقع من خیلی احمقانه بود, الانم دوستت دارم … مثل یه دوست … خیلی عاقلانه
من خلع سلاح شده بودم
وقتی احساسات من مزاحم فکر کردنم بشه هیچ کاری از دستم بر نمیاد
نشستم روی صندلی و سرمو بین دو تا دستم گرفتم
- خب .. من دیگه باید برم , بهت سر می زنم ولی قول نمی دم کی …. شاید زود … شاید دیر … مواظب خودت باش .
.. مواظب خودت باش !
حتی سرمو بلند نکردم
وقتی صدای به هم خوردن در اومد , بلند شدم و مثل دیوونه ها خودمو رسوندم پشت پنجره
و اون چتر قرمز … خیلی آروم از زندگی من دور شد

ساعت چهار صبحه
یعنی اون الان کجا می تونه باشه
توی یه رختخواب دیگه … یه رختخواب به هم ریخته ؟
یا توی یه گلدون بزرگ , نه توی یه سطل آشغال , آره … یه سطل آشغال توی ذهن زباله دونی من
یه نفر از اون ته داد می زنه .. اون حق داشت
دوستت نداشت … دوست داشتی به زور پیشت باشه ؟
صادقانه تو رو گذاشت و رفت و برات آرزوی خوشبختی کرد …
دوست دارم این صدای مسخره رو خفه کنم
این صدایی که از توی تاریکی بیرون میاد
خفه شو … بزمجه ..
بزمجه … این همون فحش قشنگی بود که امروز یاد گرفتم …
خفه شو بزمجه …
…..
انگار صبح شده
بلند شدم
پنجره رو باز کردم و هوای کثیف شهر رو با تموم وجود بلعیدم
هوا بوی آدم مرده می داد
و شایدم بوی یه … یه پرنده مرده
برگشتم و هراسان توی قفسو نگاه کردم
یه چیز سفید , شبیه همون جفت تنها , مچاله , کف قفس افتاده بود
در قفسو باز کردم
مرده بود
حتی یه شبو هم تحمل نکرده بود
دل کوچیکش حتی یه شب رو هم تاب نیاورده بود
نگاش کردم
انگار چند ساله که مرده , سبک و کوچیک … تو هم دل داشتی بیچاره ؟
برگشتم طرف پنجره , یه باریکه نور افتاده بود روی خاک گلدون
جلوتر رفتم
از لابه لای خاک , اندازه سر سوزن , یه جوونه سبز رو میشد دید

یه ماه بعد , پشت همون پنجره دو تا گلدون کنار هم بود
توی یکیش یه شاخه گل رز قرمز
و توی اون یکیش یه پیچک یاریک که خودشو هر طوری که بود رسونده به ساقه گل و دورش تابیده بود
هر روز بیشتر …
و هر روز محکم تر
همونطور که پیچک درونی من , هر روز بیشتر
و هر روز محکم تر دور خودم می پیچه و فشارم می ده
می دونم که یکی از همین روزا خفم می کنه …
یکی از اون ته .. از توی سیاهی ها داد می زنه
دوستت دارم عزیزم …
خیلی دوستت دارم …
ولی فقط مثل یه دوست … ها ها ها ها ها ….

ملاقات در سپیده دم

دوشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۸۵

سه نفر بیشتر نمونده , دل توی دلم نیست
نمی تونم توی قیافه آدمای دیگه خیره بشم
هر کسی یه حال و هوایی داره
یکی داره زیر لبش زمزمه می کنه و یه نفر مثل گچ سفید شده
با اینکه دو قدم مونده تا دیدنش هنوز باورم نمیشه
ای بابا … چقدر توی گوشمون گفتن اون بزرگه , قد همه چیز
چقدر بهمون گفتن , بابا , نمی شه دیدش , محاله .. توی ذهنت نمی گنجه
جنسش از هواست .. نه از یه چیز خاصه … بی رحمه .. مهربونه !
گاهی وقتا اونقدر ازش می ترسیدم که توی ذهنم اونو شبیه یه غول بزرگ و وحشتناک تصویر می کردم
و گاهی وقتا اونقدر عاشقش می شدم که توی تصوراتم شکل مهربونترین پدربزرگ دنیا می شد
با یه لباس سفید بلند و تمیز و موهای سفید تر
هیچوقت شکل یه زن تصورش نکرده بودم و نمی دونم چرا ؟
شاید به خاطر اینکه یه زن نمی تونه اینقدر گاهی بی رحم و گاهی مهربون بشه , اونم در نهایتش
دو نفر مونده تا نوبت من برسه
دلم مثل دل گنجیشک می زنه .. تالاپ .. تولوپ
آخ , چی می خواستم بهش بگم ؟… من که کلی حرف آماده کرده بودم
کاش همه شو می نوشتم
آها ..
اول باید خوب نیگاش کنم , یه دل سیر , چیزی که همیشه آرزوشو داشتم
بعد دستشو ببوسم و سرمو بذارم روی شونه هاش
فکر می کنم اونقدر مهربون باشه که بذاره اینکارو بکنم
دلم می خواد بوش کنم , با تموم وجود ,
فکر کنم تنش باید بوی خاک و آب و نسیم بده , شایدم رایجه پونه و سیب و اقاقی هم قاطیش باشه , با بوی درخت نارنج
باید بهش بگم , براش اعتراف کنم ,
بگم که خیلی دوستش داشتم ودارم
بگم که خیلی دنبالش گشتم و همه جا پیداش کردم , حتی زیر بوته های تمشک وحشی
همونجایی که دوتا حلزون , فارغ از همه دنیا با تموم بزرگی و شلوغیش , یواشکی داشتن عشق بازی می کردن
فکر کردن بهش منو سبک می کنه
اونقدر سبک که بدون پریدن احساس پرواز کردن بهم دست میده
سنگین شدم , خیلی سنگین , روی شونه هام هیچی نیست و کمرم زیر بارخمیده
کارای اشتباهم زیاد بوده , قبول , ولی کار خوبم زیاد کردم ,
نمی دونم چطوری همه شو می فهمه , یعنی با یه نگاه , یا تله پاتی یا … ؟ چمیدونم
ولی مهم اینه که می فهمه , درک می کنه , نفوذ می کنه و باهات یکی میشه
اصلا ازت جدا نبوده که نفوذ کنه , باهات در آمیخته … گیجم .
می گن دست و پا و بقیه اندام آدم جلوی اون به حرف در میان و کارای آدمو می گن !
به دست و پام نگاه می کنم , نه بابا , فکر نمی کنم همچین اتفاقی برای دست و پای من بیفته
همون اول رک و راست خودم بهش می گم
درسته من همیشه بهش فکر نمی کردم ولی این دلیل نمی شه که فکر کنه فراموشش کرده بودم
خودش حتما می دونه ,
می دونه که من چقدر گرفتاربودم
اگه ازم پرسید چرا فقط توی گرفتاریات و بدبخت بیچارگیات اسممو صدا می کردی چی بگم ؟
بهش بگم آخه من که جز تو کسی رو نداشتم !
باور می کنه ؟
نه .. بیشتر شبیه دروغه , همیشه سرم با کسایی گرم بود که هیچوقت کمکم نکردن
سرم با سایه هایی گرم بود که هویتی نداشتن ,
برمی گردم و به صف طویلی که پشت سرم بسته شده نگاه می کنم
چند تا قیافه آشنا به چشمم می خوره
جالبه , نگاهشونو می دزدن
من که چیزی نخواستم ازشون ؟
گرچه وقتی که می شد بخوام و خواستم هم , جوابی نگرفتم
برمی گردم , نه , همه توی خودشونن , انگار نه انگار که اینجا جمعیتی هست
همه دارن زمزمه می کنن , ورد می خونن , دعا می کنن , توبه می کنن , مسخره اس
مسابقه تموم شده و تازه دارن خودشونو گرم می کنن
بهش می گم اشتباه کردم , بارها و بارها و بارها .. و تکرارش کردم بارها و بارها و بارها
برای خودمم مسخره اس , تا چقدر می تونستم احمق باشم ؟
بهش می گم , ندیدم , نشنیدم و لمس نکردم بودنش رو که فریاد می زد , هستم , ولی … دروغه … آره … یه دروغ گنده
هر چی بیشتر فکر می کنم می فهمم که از هرده دفعه که یادش افتادم نه دفعه اون به خاطر گیر کردنم بوده , به خاطر تنها بودم بوده ,
شاید اگه همیشه تنها می بودم بهتر بود ,
تنها ؟ … یادم میاد فکرای مه آلود و گنگ تنهاییام ,
نه , توی تنهایی های منم جایی برای اون نبود
همه بودن و اون نبود ,
بود , بود ولی زیر لایه های رنگارنگ رویاهای چسبناک دنیایی من
گاهی اوقات تنهایی های من از با دیگران بودن هام شلوغ تر میشد
یه نفر دیگه مونده ,
نفر جلویی رنگش پریده , دست و پاش می لرزه , ازش می پرسم :
- چته ؟
از لای لبای خشکش جواب می ده :
- اون منو نمی شناسه .
خشکم می زنه .. ای وای
نکنه منو هم نشناسه …
نه…. می شناستم , حداقل می دونم که بارها و بارها توی خلوتم باهاش حرف زدم , کلی …
آخ ..
کلی قول بهش دادم …
داره کم کم یادم میاد , چقدر بهش قول دادم , چقدر کارا بود که باید می کردم و چقدر که باید نمی کردم
کارم تمومه ,
عرق سردی رو که تند تند روی پوست تنم رو می پوشونه , احساس می کنم
هیچوقت نمی خواستم اینقدر آشفته برم به دیدنش
کاش می شد برگردم
تصویرهای محوی از پشت لایه اشکی که چشمامو پوشونده از جلوی چشمم رژه می ره
خودمو می بینم , دارم دروغ می گم , چقدر زشتم و چقدر حقیر
خودمو می بینم , دارم لذت می برم , چقدر کوتاه وچقدر خفت بار
خودمو می بینم , لابه لای دود و خنده های مستانه و یک گله حیوون , چقدر وحشتناک و چقدرتهوع آور
می خوام برگردم نمی خوام ببینمش .. اینجوری نه .. اینجوری نمی تونم
توانی نیست , تنم خشک شده , پاهام رمق نداره
- نوبت شماست .
- اممممم …. من ؟!
در باز میشه و کسی آروم هلم میده جلو
نمی تونم مقاومت کنم
دری پشت سرم بسته میشه ,
تاریکه … همه جا تاریکه
صدایی از دور میاد , صدایی که برام آشناست
صدایی که خیلی وقتها به حرفاش گوش داده بودم :
- بیا , نترس , از این طرف
دیواری نیست تا دستمو بهش بگیرم
فضا نا متناهی و تاریک و سرده
کورمال کورمال به دنبال صدا می رم
آخ … لعنتی , اینجا سردابه , نکنه اشتباه اومدم ,
تا زانو فرو می رم توی یه مایع لزج بد بو
بوی بدی میاد , بوی چرک و لجن
صدا می خنده و می گه : - آره .. همینه .. بیا
وحشت می کنم .. فکر می کنم به صدا که کجا شنیدمش
کجا شنیدمش ؟
وای بر من ….
آره این صدا آشناست, همون صدای هرزه درونی من , صدای خود من
صدایی که خیلی از لحظه ها بهش اعتماد کرده بودم
صدایی که همیشه راه رو غلط نشونم داده بود
بازم دارم اشتباه می کنم … نه … باید برگردم .. لعنت به من
تا سینه فرو رفتم , احساس خفگی می کنم
هوا نیست , مثل نور , مثل اون
بر می گردم , خلاف صدا , سخته
ولی سعی می کنم
از دستام کمک می گیرم
یه چیزایی توی ذهنم هست , ده قدم به راست , سه قدم جلو و ..
آره … دستم به دیوار کشیده می شه
سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم , تو می تونی .. تو می تونی ..
آره …
من گاهی خوب بودم … حداقل یه ذره که بودم
صدای مسخره از دور میاد :
- کجا میری احمق … بیا تا کمکت کنم ..
دور میشم
حس می کنم اون دورها باریکه ای از نور هست
خودمو می کشم روی زمین , به سمت نور … آره .. می تونم
یه دستگیره و بعد دری که باز میشه
آی … چشمامو می گیرم , نور خیلی زیاده , شایدم چشمای من خیلی به تاریکی عادت کرده بود
چشمامو باز می کنم
مسخره است
از دری که پشت سرم بود تا دری که باز شده بود ده قدم بیشتر فاصله نبود
چطور ندیده بودمش
زیر نور به خودم نگاه می کنم , کثیف و ژولیده ام , متعفن و آلوده
حالا چطور می تونم برم پیشش
آخه اینجوری ؟
چقدر از خودم بدم میاد
فرصتی نیست
همین یک بارو فرصت دارم
بار دومی نیست ..
بلند می شم , به سمت در , دو قدم جلو و بعد … در پشت سرمن بسته می شه
گردنم خمیده است
به کف زمین نگاه می کنم
همه جا پاکیزه است
همه جا سفیده و مملو از نور
از من قطرات سیاه می چکه
می لرزم
حضورشو حس می کنم
مثل گرمی توی سرما , مثل سردی توی گرما , مثل آب واسه تشنه , مثل … چی بگم ؟ نثل همه چیزهای خوب
نگاهش بر تمام تنم سنگینی می کنه
نرم و روشن , پاکیزه و سفید
لبام خشک شده
پاهام بی رمق تا می خوره و به زانو روی زمین می افتم
دستام می لرزه و انگشتام قفل شده
بوی بد تنم نمی زاره رایحه دلنشین بودنش رو احساس کنم
احساس می کنم نگاهش آلودگی های تنمو پاک می کنه
در حضور اون سیاهی و تعفن جایی برای موندن نداره
درد داره ,
کاش زمین دهن باز می کرد و منو در خودش فرو می کشید
سکوت , سکوت و سکوت و من و او
صدای تپش های قلبم رو می شنوم
بلند و نامنظم
مثل صدای تپش های قلب یک آدم گناهکار , گناهکار و پشیمون
چرا نمی تونم حرف بزنم ؟ ..
من می خوام حرف بزنم , می خوام داد بزنم ,
حتما می فهمه , حتما می شنوه
در درونم کسی التماس می کنه , نجوا می کنه و زار می زنه
این صدا هم برام آشناست ,
صدایی که خیلی وقتها بهش بی اعتنا بودم
نگاهم آهسته از روی زمین کشیده میشه به جلو
با تموم وجود می خوام ببینمش
حداقل ذره ای از وجودشو
نگاهم نرم نرمک و آهسته به نقطه ای گیر می کنه
می لرزم , رعشه وار و داغ
باورم نمی شه
پاهای خودش بود
پاهای خودش بود که از زیر ردای بلند سفید رنگش دیده می شد
انگشتان بلند و کشیده ,
با پوست روشن و رنگ پریده و رگ های بنفش
تپیدن رگهاشو احساس می کردم , می چشیدم
بوی پونه می داد , بوی پونه های وحشی کنار رودخونه
بغضم می ترکه
صدای هق هقم رو می شنوم
قطره های اشک پاکیزه تر از تمام وجودم , می لغزه به روی گونه هام
احساس سبک بودن می کنم
کشیده می شم به جلو , روی زانو هام
یه چیزی به من انرژی میده
می تونم , آره … باید بتونم
….
سرم رو شونه هاشه
مهربون و قوی
گرم و پاکیزه
آرومم
مثل یک بچه تازه به دنیا اومده در آغوش مادرش
پاکیزه ام
بوی تنش رو عمیق نفس می کشم
بوی خاک و آب و نسیمه
بوی اقاقی و سیب
دلم می خواد بخوابم
نوازشش رو احساس می کنم
جای خودم رو پیدا کردم
به هیچ چیز فکر نمی کنم
اون تموم حرفهای منو شنیده بود
صدای زمزمه میاد
صدای به هم خوردن برگ های درخت بید
خوابم میاد
خوابم … می.. آد .

آقای عزیز

شنبه, ۴ شهریور ۱۳۸۵

- آقای عزیز ، امکان داره سیگارتونو خاموش کنید ؟
آقای عزیز نگاهم می کند
از سوراخ های بینی اش ، رشته های دود ، مثل ارواح گریزان از جهنم ، در آسمان کوچک تاکسی ، به پرواز در می آیند
آقای عزیز از من می پرسد :
- ناراحتی ؟
امروز او اولین کسیست که حالم را می پرسد
فکر می کنم ، به راحتی ها و ناراحتی هایم ، به گربه سیاه همسایه که دو تا از ماهی های حوض را برای توله هایش برد
- ببخشید ، به بچه گربه چی می گن ؟
با انبوهی از دود جواب می دهد :
- کره خر …
نمی دانم با من بود یا با بچه های گربه همسایه
سرفه می کنم
- نگفتی ؟ ناراحتی الان ؟
همیشه جواب دادن از سئوال کردن برایم سخت تر بود ، خیلی سخت تر
سرم را به راست و بعد به چپ تکان می دهم
مثل شاگرد مدرسه هایی که از خیابان خلوتی رد می شوند
دود سیگار شبیه مه غلیظ مرداب های وحشتناک کابوس هایم غلیظ و غلیظ تر می شود
سرفه می کنم و از چشم هایم اشک جاری می شود
آقای عزیز به فیلمی که از شیشه های تاکسی پخش می شود نگاه می کند
عبور و مرور درخت ها و آدم ها و کلاغ ها
و من شدیدا دلم تخمه آفتابگردان می خواهد
نه برای شکستن ، برای مکیدن شوری هایش
حالم از تلخی دود سیگار به هم می خورد
راننده ، بی خیال ، مثل عروسک کوکی ، کارش را می کند
ترمز ، کلاچ درگیر ، دنده ۱ ، ۲ ، ۳ و دوباره ترمز
چراغ قرمز ، سبز و زرد و دوباره ….
- آقای عزیز ، میشه شیشه رو بکشین پایین ؟
آقای عزیز سرش را بر می گرداند و نگاهم می کند
نگاهش مزه کتک می دهد و طعم فحش ، فحش های بد ، فحش های خیلی بد
- تنت می خاره نه ؟
نمی دانم آقای عزیز از کجا حالم را می فهمد و خارش پوستم را هم ؟
تمام تنم می خارد ، از درون و بیرون ، و سرم و درون سوراخ های بینی ام و از همه بیشتر بین انگشت شصت پایم و بغلی اش
امشب می روم حمام ، تمام خارش هایم را سرانگشت های قطره های آب می خاراند ، مهربان و نرم ، مثل مادربزرگ
- شما مادربزرگتون مرده ؟
آقای عزیز دوباره بر می گردد ، سوراخ های بینی اش گشاد تر از حد معمول شده است
و چشم هایش هم همینطور و سرخ تر
- ننه ات مرده مرتیکه دیوث ….
آقای عزیز با دست هایش یقه ام را می گیرد
راننده از یکنواختی اش بیرون می آید و دست او را از یقه ام می کشد بیرون
صدای راننده را می شنوم :
- ولش کنید آقای عزیز ، مشکل داره بنده خدا
احساس عریان بودن به من دست می دهد
همه چیز مرا می دانند
آقای عزیز می داند مادرم مرده است و راننده هم می داند که من مشکل دارم
دست راستم را بین پاهایم می گذارم ، مثل آدم ، آدم بدون حوا
عریان بودن را دوست ندارم ، حتی در حمام ، شاید اگر کسی بداند من با لباس حمام می کند به من بخندد
لباس هایم پوششی برای تنم ، و تنم پوششی برای رازهایم ، رازهایی که کسی نمی داند ، خدا کند کسی نداند
هر پله که عریان تر شوم ، خلع سلاح تر می شوم ، می ترسم
آقای عزیز سیگار دیگری را بر لب می گذارد
صدای کشیدن چیزی بر چیزی و بعد جرقه ای و نوری ، خوشم می آید ، شبیه تولد است
بوی باروت و دوباره ، دود ، غلیظ تر از قبل
به این فکر می کنم که اگر این راست باشد که کسی را که دوست داری درون دلت منزل می کند ، بیچاره کسی که درون دل آقای عزیز است
طفلک حتما تا حالا خفه شده است
خیلی بد است ، شیشه دری که کنار آن نشسته ام دستگیره ندارد
سعی می کنم با دست آن را پایین بکشم
چه تقلای بیهوده ای ، و چه نگاه های خشمناکی از راننده ، که تلالواش از آینه ، مثل سیلی می خورد توی گونه ام
چیزی درونم می گوید : عادت می کنی
راست می گوید ، من به خیلی چیزهای بد ، و بدتر ، و خیلی بد تر هم عادت کرده است
یادم می آید توی کتابی خوانده بودم ” همزیستی مسالمت آمیز ”
فکر می کنم همین جوری است
یادم می آید اوایل که دروغ می گفتم شب ها خوابم نمی برد و وجدانم سه روز درد می کرد
کم کم عادت کردم ، عادت کردم به دروغ گفتن و بدتر از آن ، به صادقانه دروغ گفتن
دود را می مکم
با نی های بینی ام
بد بو و رخوتناک
درونم نفوذ می کند ،
احساس می کنم عده ای درونم سرفه می کنند
و من پژواک تمام سرفه ها را قورت می دهم
معده ام تعجب می کند
تا به حال همچین چیزی حواله اش نداده بودم
نفس عمیق می کشم
آقای عزیز بر می گردد و نگاهم می کند
نگاهش کودکانه است و پر از سئوال
تصمیمم را می گیرم
- آقای عزیز ، یه نخ سیگار دارید ؟
سئوال و تمسخر از نگاه راننده می بارد ، از آینه ای که چشم هایش را درآن قاب گرفته است
آقای عزیز می خندد
ردیف دندانهایش شبیه پله های ساختمان قدیمی خانه عمه من است
بالا و پایین و بالاتر و پایین تر
- چی شد ؟ تو که نفست داش بند میومد ؟
واژه های دود آلود ، مثل اژدها که خرناس می کشد
یک نخ سیگار سفید باریک با نیمتنه زرد بین انگشت های آقای عزیز ، روبروی من ، به تعارف
می گیرمش ،
- ممنون
نگاهش می کنم ، مثل آدمی که هویتش را از دست داده است
صدای کشیدن چیزی بر چیزی می آید
و تولدی در من به وقوع می پیوندد
جرقه ای و نوری
و دود در دود ….. ،
- همینجا پیاده می شم .
راننده نگاهم می کند و می خندد
آقای عزیز می گوید :
- کجا رفیق ، تازه داشتیم با هم حالی می کردیم
نگاهش می کنم و لبخند می زنم
نگاهش طعم عرق و پسته می دهد و شب نشینی
پیاده می شوم
با رشته های از دود ، دود های به هم آمیخته
پایین تنه زرد سیگار بین لبهایم جا خوش کرده است
آدم چه ساده خو می گیرد ، آدم چه ساده به چیزهایی که نمی خواهد خو می گیرد
عمیق تر پک می زنم
انگار با خودم لج کرده ام
دود ، رقص کنان ، مثل رویاهای بی سرانجامم ، به آسمان تاریک شب عروج می کند
کاش دست های مرا هم می گرفت
دور و برم ، همه جا تاریک است
ماشین و راننده و آقای عزیز از من دور می شوند
ومن از خودم دورتر
می روم سمت خانه و پشت سرم دانه دانه دود می کارم
شاید کسی مرا پیدا کند .