سایه روشن

خوب می فهمم ..
می فهمم که همه دارن پشت سر من حرف می زنن
احمقا , حیوونای دوپای دیوونه …
امروز یکی از مرغ عشقام مرد , پراش زرد و سبز و سفید بود
حالم اصلا خوب نیست
من باید یه جایی بالا بیارم ,
توی یه گلدون کوچیک خاکش کردم
و درست توی نوکش یه دونه بذر گل گذاشتم
براش اشک ریختم , آره , براش گریه کردم
هیچکس نمی تونه بفهمه جفت بیچاره اش چی می کشه
من هر روز و شب تنها شاهد عشقبازی اون دو تا بودم
بذار همه فکر کنن من دیوونه ام , اصلا چه فرقی می کنه
باید زودتر برسم خونه , من از شلوغی بدم میاد
- هو .. چته دیووونه ..
با من بود ؟ آره با من بود , یعنی اینقدر دیوونه بودنم واضحه
- هی با توام …
یکنفر از پشت سر یقه مو گرفت
برمی گردم و نیگاش می کنم
یه آدمه با قیافه ای شبیه خوک
با لپای آویزون و سبیلای دراز
- چرا جاوی پاتو نیگا نمی کنی بزمجه ؟
بزمجه ؟! اولین باریه که کسی منو به این اسم صدا می کنه
اسم زیاد قشنگی نیست ولی آدم دوست داره هی تکرارش کنه
زیر لب چند بار گفتم : بزمجه … بزمجه … بزمجه
و بعد گفتم : - معذرت می خوام .
نمی دونستم از چی دارم معذرت می خوام …
گفتنش خیلی غریزی بود
درست مثل خمیازه کشیدن توی کلاس درس
دستشو که برای زدن توی صورتم بالا برده بود آورد پایین و ولم کرد
آدم احمق ساده لوح
همه آدما همینقدر احمقند , به همین راحتی با یه جمله کوتاه همه چیز عوض میشه
معذرت می خوام , دوستت دارم , ازت متنفرم , بروگمشو , تو عزیز دل منی …
از حرف زدن بدم میاد
حرف زدن خیلی شبیه دروغ گفته
باید زودتر برسم خونه , مخم داره می ترکه .
….
در خونه رو که می بندم نفس می کشم
حالا جواب جفت تنهای مرغ عشقمو چی بدم
ینی تا الان اون بذر کوچیک توی نوک مرغ عشقم جوونه زده ؟
تشنمه … و گشنم و اصلا برام مهم نیست
لباسمو در میارم و از پشت پنجره به خیابون نگاه می کنم
سوسکای بی هویت ,
دوست دارم پنجره رو باز کنم و ازون بالا داد بزنم:
- من به هیچکدومتون احتیاج ندارم احمقا …
نفسم گرفته … توی دستشویی سرم گیج می خوره
سرم اصلا نمی تونه گشنگی رو تحمل کنه و مدام گیج می خوره
بخور , بخور لعنتی
احساس یه عاشق رو دارم که معشوقشو توی یه گلدون کوچیک خاک کرده
چشمامو از نگاه تند جفت تنها مونده توی قفس می دزدم
شاید داره فکرمو می خونه
بر می گردم و بهش می گم : - معذرت می خوام
و اینبار می دونم برای چی دارم معذرت می خوام
و بازم بهش می گم :
- من اصلا منظوری نداشتم .
……..
آخرین بار که دیدمش از پشت همین پنجره بود
چترشو باز کرد و قبل از اینکه زیرش قایم بشه ازون پایین به من نگاه کرد
توی چشماش هیچ احساسی نبود
بارون نمیومد
ولی اون هیچ جور دیگه ای نمی تونست خودشو و رفتنشو از چشم من قایم کنه
و چند لحظه بعد فقط چترشو دیدم که از خونه دور می شد
مثل یک کفشدوزک قرمز
و من مثل یک کلاغ خنگ از این بالا نیگاش می کردم
اونقدر نگاش کردم که دیگه هیچی ازش نموند
همونطور که هیچی از منم نمونده بود
……
باید بخوابم
باید فراموش کنم
نمی دونم توی گلدون آب ریختم یا نه
ولی حتما توی دل کوچیک اون مرغ عشق اونقدر خون مونده بود که بذر کوچیک گل منو سیر کنه
بذر بیچاره امشبو باید با دل کوچولو تر مرغ عشق مرده من سر کنه
دلی که پر از خاطره های قشنگ عشقبازی های دونفره اس
خوابم نمی بره
باید غلت بزنم
دیوونه ها موقع خواب چیکار می کنن ؟
یادمه یکی می گفت : دیوونه ها اصلا نمی خوابن
می گفت : دیوونه ها با چشمای بسته بهتر می بینن .
……
خیلی رک به من گفت : من یه نفر دیگه رو دوست دارم
یه نفر به جز تو , البته تو رو هم دوست دارم , ولی مثل یک دوست , نه بیشتر
نه بیشتر ….
قیافه ام موقع شنیدن این حرفا خیلی مسخره شده بود
اینو خودمم می تونستم حس کنم
سعی می کرد لبخند بزنه و طوری وانمود کنه که انگار داره منو درک می کنه
نمی دونستم باید چه واکنشی نشون بدم
زانو بزنم و بگم :
- اوه دوست عزیز .. اصلا مهم نیست , تو برو دنبال اون چیزی که بیشتر دوست داری
و بعد بلند شم و آروم در گوشش بگم :
- می تونی خیلی راحت حرفای قبلیتو فراموش کنی و همینطور خاطرات با هم بودنمونو , مگه نه ؟
و بعد هردو باهم بخندیم …
همونطور خشکم زده بود , یه نفر دیگه رو ؟ یه نفر به جز من ؟
خودشو توی آینه نگاه کرد و گفت :
- می دونم که خیلی منو دوست داری ولی مطمئنم از من بهترم گیرت میاد … عزیزم .
.. عزیزم ؟!
من داشتم خفه می شدم
یه نفر دیگه تموم اون مدت؟
- تو .. تو … تو می فهمی داری چی می گی احمق ؟
روی حرفام و حتی روی رفتارم هیچ کنترلی نداشتم
مثل آدمای مست … زیاده از حد مست … حرفای اون درصد الکل خونمو خیلی بالا برده بود
- این یه چیز طبیعیه .. سخته ولی طبیعیه … من فقط حقیقتو بهت گفتم .. همین .
یه حس احمقانه به من می گفت باید خوشحال باشم
اون داره به من حقیقتو می گه , پس ناراحتی من بی دلیله
همون حس احمقانه به من می گفت باید اونو با ماشین برسونم به خونه کسی که دوسش داره
و بازم همون حس احمقانه به من می گفت باید موقع خداحافظی براش دست تکون بدم و بگم : امیدوارم شب خوبی داشته باشی عزیزم .
وای خدای من … من دارم گر می گیرم

ساعت از سه نیمه شب گذشته
جفت عاشق و تنهای توی قفس هنوز بیداره
دلم براش می سوزه
خدا کنه معنی مرگ رو تشخیص بده و هیچوقت حس نکنه عشقش ترکش کرده
خدا کنه تا موقع جوونه زدن اون دونه گل , زنده باشه
و یا حداقل تا صبح
رختخواب به هم ریخته , مثل من و مثل زندگی من و مرغ عشق من و همه چیز من ….
….
یادمه بهش گفتم :
- تو نبودی که مدام به من می گفتی عاشقمی ؟ همین تو نبودی که وقتی من یکساعت دیرتر سر قرار میومدم مثل دیوونه ها گریه می کردی ؟
مگه تو نبودی که دوستم داشتی لعنتییییییییییییییییییییییی …
و یادمه با خونسردی لبخند زد و گفت :
- اقرار می کنم که اون موقع خیلی بچه بودم … ولی … اینکه می گفتم دوستت دارمو دروغ نگفتم … الانم دارم … فقط احساسات اونموقع من خیلی احمقانه بود, الانم دوستت دارم … مثل یه دوست … خیلی عاقلانه
من خلع سلاح شده بودم
وقتی احساسات من مزاحم فکر کردنم بشه هیچ کاری از دستم بر نمیاد
نشستم روی صندلی و سرمو بین دو تا دستم گرفتم
- خب .. من دیگه باید برم , بهت سر می زنم ولی قول نمی دم کی …. شاید زود … شاید دیر … مواظب خودت باش .
.. مواظب خودت باش !
حتی سرمو بلند نکردم
وقتی صدای به هم خوردن در اومد , بلند شدم و مثل دیوونه ها خودمو رسوندم پشت پنجره
و اون چتر قرمز … خیلی آروم از زندگی من دور شد

ساعت چهار صبحه
یعنی اون الان کجا می تونه باشه
توی یه رختخواب دیگه … یه رختخواب به هم ریخته ؟
یا توی یه گلدون بزرگ , نه توی یه سطل آشغال , آره … یه سطل آشغال توی ذهن زباله دونی من
یه نفر از اون ته داد می زنه .. اون حق داشت
دوستت نداشت … دوست داشتی به زور پیشت باشه ؟
صادقانه تو رو گذاشت و رفت و برات آرزوی خوشبختی کرد …
دوست دارم این صدای مسخره رو خفه کنم
این صدایی که از توی تاریکی بیرون میاد
خفه شو … بزمجه ..
بزمجه … این همون فحش قشنگی بود که امروز یاد گرفتم …
خفه شو بزمجه …
…..
انگار صبح شده
بلند شدم
پنجره رو باز کردم و هوای کثیف شهر رو با تموم وجود بلعیدم
هوا بوی آدم مرده می داد
و شایدم بوی یه … یه پرنده مرده
برگشتم و هراسان توی قفسو نگاه کردم
یه چیز سفید , شبیه همون جفت تنها , مچاله , کف قفس افتاده بود
در قفسو باز کردم
مرده بود
حتی یه شبو هم تحمل نکرده بود
دل کوچیکش حتی یه شب رو هم تاب نیاورده بود
نگاش کردم
انگار چند ساله که مرده , سبک و کوچیک … تو هم دل داشتی بیچاره ؟
برگشتم طرف پنجره , یه باریکه نور افتاده بود روی خاک گلدون
جلوتر رفتم
از لابه لای خاک , اندازه سر سوزن , یه جوونه سبز رو میشد دید

یه ماه بعد , پشت همون پنجره دو تا گلدون کنار هم بود
توی یکیش یه شاخه گل رز قرمز
و توی اون یکیش یه پیچک یاریک که خودشو هر طوری که بود رسونده به ساقه گل و دورش تابیده بود
هر روز بیشتر …
و هر روز محکم تر
همونطور که پیچک درونی من , هر روز بیشتر
و هر روز محکم تر دور خودم می پیچه و فشارم می ده
می دونم که یکی از همین روزا خفم می کنه …
یکی از اون ته .. از توی سیاهی ها داد می زنه
دوستت دارم عزیزم …
خیلی دوستت دارم …
ولی فقط مثل یه دوست … ها ها ها ها ها ….

۱۵ دیدگاه برای “سایه روشن”

  1. massy گفته:

    delneshin bood shayad chon baraye delam ashna bood
    shenidam ke migan: eshgh vaghti tamoom she ashegh kool o baresho jam mikone o mire.
    vaghean intorie????!!!
    dar zemn hatman oon eshgh oon 2ta morghe eshgh ,az eshgh in adamaye zamini paaydar tare
    harchi bashe morghe eshghan
    adam ke nistan ke doroogh began , bifava beshan
    movafagh bashi

  2. ilia گفته:

    سلام. وبلاگ قشنگی داری . خوشحال می شم به من هم سری بزنی و نظر بدی و اگر خواستی تبادل لینک کنیم و پیوند باشیم.
    موفق باشی

  3. sunflower گفته:

    salam
    khaste nabashiii
    kheili ghashang bood va khandani
    lezat bordam

  4. فصل سرد گفته:

    محال است آدمی چیزی را بدست اورد که خود هرگز نبخشیده…عشقی در حد کمال ببخش تا عشقی در حد کمال بستانی

  5. جلال عباسیان گفته:

    جالب بود :)

  6. Nanaz گفته:

    Salam Albaloo joonam!
    Talkh bood kheiliiiiiii,haminjuri delam havaye gerye dasht hala badtaram,fekr kon mashughet ino ham behet nage ke mese dust doostet dare,fekr kon behet bege gandidi behet bege hich tohfei nisti,
    ey khodaye man kojaei pas ? mishnavi? in hamun adame ke ……….

  7. کویر گفته:

    به نام دوست
    بازم حرف زدن از یه بی وفایی دیگه … بازم یه عشق اشتباهی … یه انتخاب اشتباهی ….عادت کنید که عادت نکنید به عشق های اشتباهی …!!!!

  8. divoone گفته:

    وقتی عاشق می‌شیم تلاش می‌کنیم چاردیواری آدما رو بشکنیم بریم تو. یادمون میره، چیزی که عاشقش شدیم همون چهارتا دیوار بوده، نه آدم توش

    من خیلی وقته دیگخ تو میهن بلاگ نمی نویسم اگه خواستی ادرس جدیدم رو لینک کن

  9. عادله گفته:

    چقدر شبیه قطعه هایی از زندگی من بود!

  10. سرگشته تنها گفته:

    چند سال پیش.. یه وبلاگی بود به نام آلبالو.. داستان های قشنگی می نوشت! یادم نیست چی بود.. یادمه زیبا می نوشت! حالا نمی دونم همون آلبالویی یا نه.. ولی زیبا می نویسی! اونقدر که همه اش نصویر می شه جلوی چشم آدم و باز هم زیبا…

  11. SABOR گفته:

    همه آدما همینقدر احمقند , به همین راحتی با یه جمله کوتاه همه چیز عوض میشه
    اصولا چون آدم ها دوست داشتن رو بلد نیستند
    در انتخاب دوست داشتنشون هم اشتباه میکنن
    بعد میزارن به پای بچگی بی تجربگی خامی
    دوست داشتن تجربه نمیخواد
    بعد این طوری میشه که شما مینویسد
    باباهه بچه هاش رو دوست نداره چون اشتباهه یا اتفاقی یه زن دیگه رو دوست داره
    ….

  12. nazy گفته:

    چه دیر پیدات کردم رفیق اینهمه که تو اینترنت پرسه می زدم چرا ندیدمت خیلی باحالی وقتی متنهات رو می خونم حتی پلک هم نمی زنم

  13. fatima گفته:

    vaghean delneshin bood,va yejuraii harfaye delamo goftia,khoshhalam ke ba veblagetun ashna shodam.

  14. Me, myself & I گفته:

    قشنگ می نویسی…من عاشقِ عاشق بودنم، عاشق تک تک بالا پایین هاش…از لحظه لحظه اش لذت می برم بی اینکه نگران ته اش باشم و وقتی ام پایان خوش نداره باز خوشحالم از اینکه شانس عاشق شدن رو داشتم، از اینکه توان عاشق بودن رو دارم و از اینکه خم می شم اما نمی شکنم، دوباره عاشق می شم تا آخر زندگیم…باز سر می زنم به اینجا

  15. hoda گفته:

    neveshtehatoon ro tooye roozaye barooni khoondan kheili hal mide !
    kheili khatere daram … ham ba roozaye barooni ham ba neveshtehaye ghashange shoma

    movafagh bashi albaloooi
    ta dobare @};-

دیدگاهی بنویسید