<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: ملاقات در سپیده دم</title>
	<atom:link href="http://www.yeknafar.com/1385/06/meeting/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.yeknafar.com/1385/06/meeting/</link>
	<description>نوشته هايي از حميد سلطان آباديان</description>
	<pubDate>Sun, 05 Feb 2012 02:32:29 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7.1</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: امین</title>
		<link>http://www.yeknafar.com/1385/06/meeting/#comment-1813</link>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.yeknafar.com/?p=35#comment-1813</guid>
		<description>اشک منو که در اوردی عزیز...یاد یه نوشته افتادم که میگه:ای مرگ:تو مانند مادر مهربانی هستی که فرزند خود را پس از یک روز طولانی در اغوش کشیده نوازش میکند و میخاباند</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اشک منو که در اوردی عزیز&#8230;یاد یه نوشته افتادم که میگه:ای مرگ:تو مانند مادر مهربانی هستی که فرزند خود را پس از یک روز طولانی در اغوش کشیده نوازش میکند و میخاباند</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: zkfxxiqzim</title>
		<link>http://www.yeknafar.com/1385/06/meeting/#comment-1344</link>
		<dc:creator>zkfxxiqzim</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.yeknafar.com/?p=35#comment-1344</guid>
		<description>QS83iS  &lt;a href="http://nvmsgxhfdjoe.com/" rel="nofollow"&gt;nvmsgxhfdjoe&lt;/a&gt;, [url=http://baoluudagghk.com/]baoluudagghk[/url], [link=http://sgzlbetkbwvw.com/]sgzlbetkbwvw[/link], http://koyoyqvgdngg.com/</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>QS83iS  <a href="http://nvmsgxhfdjoe.com/" rel="nofollow">nvmsgxhfdjoe</a>, [url=http://baoluudagghk.com/]baoluudagghk[/url], [link=http://sgzlbetkbwvw.com/]sgzlbetkbwvw[/link], <a href="http://koyoyqvgdngg.com/" rel="nofollow">http://koyoyqvgdngg.com/</a></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: زهرا</title>
		<link>http://www.yeknafar.com/1385/06/meeting/#comment-981</link>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.yeknafar.com/?p=35#comment-981</guid>
		<description>واقعا" عالی بود... خیلی متاثر شدم. بهتون تبریک می گم به خاطر این استعداد فوق العاده.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>واقعا&#8221; عالی بود&#8230; خیلی متاثر شدم. بهتون تبریک می گم به خاطر این استعداد فوق العاده.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: raic</title>
		<link>http://www.yeknafar.com/1385/06/meeting/#comment-645</link>
		<dc:creator>raic</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.yeknafar.com/?p=35#comment-645</guid>
		<description>مرد دوباره دستی بر سر کشید  با مرور اجمالی گذشته چشماش تر شد گل یاس تنها ولی مثل شبنم پاک بود تازه چهارده سال داشت شکیب بیقرارتر از ان بود که چهار سال صبر کند در دل تاریکی خودش را پشت تلوار رسانده به گل یاس اینو گفته بود وگل یاس همچو نسیم تبسمی کرده در دل تاریکی گم شده بود؟ حال که  شکیب  خود راه و رسم درس چت را به او اموخته واو را در کام نابودی کشانده بود مات و حیران  تنها و دلشکسته در کوچه های تنگ روستا دنبال دخترک سیاه چشم مه رویی می گشت که چهل سال به پایش نشیند تا به بار رسد ؟نسیم باز گذشت و لبخند تلخی به اندازه ی دل شکسته ی شکیب زد اما او باز منتظر ماند برای که نمیدانست؟
</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مرد دوباره دستی بر سر کشید  با مرور اجمالی گذشته چشماش تر شد گل یاس تنها ولی مثل شبنم پاک بود تازه چهارده سال داشت شکیب بیقرارتر از ان بود که چهار سال صبر کند در دل تاریکی خودش را پشت تلوار رسانده به گل یاس اینو گفته بود وگل یاس همچو نسیم تبسمی کرده در دل تاریکی گم شده بود؟ حال که  شکیب  خود راه و رسم درس چت را به او اموخته واو را در کام نابودی کشانده بود مات و حیران  تنها و دلشکسته در کوچه های تنگ روستا دنبال دخترک سیاه چشم مه رویی می گشت که چهل سال به پایش نشیند تا به بار رسد ؟نسیم باز گذشت و لبخند تلخی به اندازه ی دل شکسته ی شکیب زد اما او باز منتظر ماند برای که نمیدانست؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: raic</title>
		<link>http://www.yeknafar.com/1385/06/meeting/#comment-644</link>
		<dc:creator>raic</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.yeknafar.com/?p=35#comment-644</guid>
		<description>مرد دوباره دستی بر سر کشید  با مرور اجمالی گذشته چشماش تر شد گل یاس تنها ولی مثل شبنم پاک بود تازه چهارده سال داشت شکیب بیقرارتر از ان بود که چهار سال صبر کند در دل تاریکی خودش را پشت تلوار رسانده به گل یاس اینو گفته بود وگل یاس همچو نسیم تبسمی کرده در دل تاریکی گم شده بود؟ حال که  شکیب  خود راه و رسم درس چت را به او اموخته واو را در کام نابودی کشانده بود مات و حیران  تنها و دلشکسته در کوچه های تنگ روستا دنبال دخترک سیاه چشم مه رویی می گشت که چهل سال به پایش نشیند تا به بار رسد ؟نسیم باز گذشت و لبخند تلخی به اندازه ی دل شکسته ی شکیب زد اما او باز منتظر ماند برای که نمیدانست؟
</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مرد دوباره دستی بر سر کشید  با مرور اجمالی گذشته چشماش تر شد گل یاس تنها ولی مثل شبنم پاک بود تازه چهارده سال داشت شکیب بیقرارتر از ان بود که چهار سال صبر کند در دل تاریکی خودش را پشت تلوار رسانده به گل یاس اینو گفته بود وگل یاس همچو نسیم تبسمی کرده در دل تاریکی گم شده بود؟ حال که  شکیب  خود راه و رسم درس چت را به او اموخته واو را در کام نابودی کشانده بود مات و حیران  تنها و دلشکسته در کوچه های تنگ روستا دنبال دخترک سیاه چشم مه رویی می گشت که چهل سال به پایش نشیند تا به بار رسد ؟نسیم باز گذشت و لبخند تلخی به اندازه ی دل شکسته ی شکیب زد اما او باز منتظر ماند برای که نمیدانست؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

