بایگانی برای اردیبهشت

غروب مرطوب

چهارشنبه, ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

دو ساعت است که باران می بارد .
آدم که تنهاست آغوشش می خارد .
زانو هایم را در آغوش می کشم
زانوهای من سر ندارد
زانوهای من تمامش شانه است
سرم را روی شانه زانوهایم که می گذارم یاد چیزهای خوب می افتم
چه احساس خوبی دارد یاد چیزی های خوب افتادن
مثل افتادن توی حوض در یک روز تابستانی
نگاهم مثل پروانه ای سرگردان در اتاق پرواز می کند
تارهای عنکبوت پیر که به قد پدربزرگ سن دارد پروانه نگاهم را در بند می کشد
تار عنکبوت!
این عنکبوت ها خیلی تنهایند
من احساس می کنم این تارها را برای این گسترده اند که عشق را صید کنند
و شاید هم این تارها امتداد اشک عنکبوت هاست
چشم هایم تار می بیند
تار عنکبوت را تار دیدن خیلی جالب است
باز این اشک ها , من همیشه از خودم می پرسم این اشک ها از کجا می آیند
شاید پشت چشمان ما آدم ها چشمه ای باشد
من احساس می کنم غیر ممکن وجود ندارد
دوباره به تار عنکبوت می چسبم
نگاهم را تکان می دهم
عنکبوت با نمی دانم چند پایی که دارد از سوراخ سرک می کشد بیرون
با چشم های درشتش تارهای در هم پیچیده اش را می کاود
باز غمگین می رود توی سوراخ
شاید داشته داستان می نوشته برای کسی
عنکبوت ها با آن همه دست و پایشان کارشان برای نوشتن آسان است
باران میبارد بیرون مثل ستاره
قطره های باران که می خوردند زمین می گویند شالاپ
من زبانشان را می فهمم
شالاپ یعنی اوخ
طفلکی های حیوانکی
چترم خدابیامرز می گفت قطره های باران همه شان دخترند
شاید به خاطر اینکه عاشق شده بود بیچاره
یکبار یادم می آید من و چترم با هم زیر باران گریه کردیم
چه حالی دارد زیر باران گریه کردن
خرتوخری می شود که نگو
همه چیز با هم قاطی می شود
اشک های شور من و قطره های شیرین باران و اشک های تلخ چتر
بعضی آدم ها از خندیدن, اشک توی چشمشان جمع می شود
من از گریه کردن خنده جمع می شود توی دهنم.
نزدیک غروب است
سرم سنگین است
کاش می شد آدم می توانست سرش را مثل کلاه بردارد بگذارد لب طاقچه
ولی یکبار دیدم نمی دانم کجا ولی دیدم یکنفر که سر نداشت شبیه فواره شده بود
چقدر پر از حرفم من
عمو حسین می گفت آدم اول باید فکر کند بعد حرف بزند
از آن روز هر وقت فکر می کنم که بعد حرف بزنم حرفم نمی آید
همش فکر می کنم با خودم
یکی هم توی خودم هست که حرف می زند
نمی دانم که کی هست
ولی یکنفر هست که خیلی مثل خودم می ماند
جلوی آینه که می ایستم پشت سرم قایم می شود ناقلا
آه
من چقدر دلم امشب ترانه می خواهد
چقدر غم گین بودن بد است ها
همه چی گین بودن بد است اصلا
آدم بغضش از دلش بالا می آید
ولی خب رقصیدن ترانه می خواهد
مثل بوسه که لب می خواهد
باز گفتم بوسه دهنم طعم مورچه گرفت
بلند می شوم
دور خودم می چرخم
بگذار بچه سوسک ها به من بخندند
دوش حمام را عشق است که مرا به خود می خواند
همینطور می چرخم
شنیده بودم یک فرقه ای هستند که دور خودشان که می چرخند خدا را می بینند
آن موقع فکر می کردم چه خدای شیطانی است این خدا
حالا دارم یک چیزهایی حس می کنم
حالا دیگر خودم نمی چرخم
همه می چرخند
عنکبوت و تارش , پنجره های باکره , آینه دودی , دیوارهای دراز
خدا کو پس؟
نمی آیی بدر از پس اینها؟
یک لحظه می خواهم بایستم
ولی نمی شود
ها … یک چیزی … یک چیزی
آ…. تند تر باید بچرخم
صدای ترانه می آید
دیم رام رارام , دیم رام را رام
چقدر خوب است
سرم به یک سو خم می شود و چشمانم بسته است
می رقصمو می رقصم
می چرخمو می چرخم
دیوانه دیوانه
مستانه مستانه

صورتم خیس است
خدا مثل باران می ماند
خدا مثل … مثل … مثل …. باران می بارد .