غروب مرطوب

دو ساعت است که باران می بارد .
آدم که تنهاست آغوشش می خارد .
زانو هایم را در آغوش می کشم
زانوهای من سر ندارد
زانوهای من تمامش شانه است
سرم را روی شانه زانوهایم که می گذارم یاد چیزهای خوب می افتم
چه احساس خوبی دارد یاد چیزی های خوب افتادن
مثل افتادن توی حوض در یک روز تابستانی
نگاهم مثل پروانه ای سرگردان در اتاق پرواز می کند
تارهای عنکبوت پیر که به قد پدربزرگ سن دارد پروانه نگاهم را در بند می کشد
تار عنکبوت!
این عنکبوت ها خیلی تنهایند
من احساس می کنم این تارها را برای این گسترده اند که عشق را صید کنند
و شاید هم این تارها امتداد اشک عنکبوت هاست
چشم هایم تار می بیند
تار عنکبوت را تار دیدن خیلی جالب است
باز این اشک ها , من همیشه از خودم می پرسم این اشک ها از کجا می آیند
شاید پشت چشمان ما آدم ها چشمه ای باشد
من احساس می کنم غیر ممکن وجود ندارد
دوباره به تار عنکبوت می چسبم
نگاهم را تکان می دهم
عنکبوت با نمی دانم چند پایی که دارد از سوراخ سرک می کشد بیرون
با چشم های درشتش تارهای در هم پیچیده اش را می کاود
باز غمگین می رود توی سوراخ
شاید داشته داستان می نوشته برای کسی
عنکبوت ها با آن همه دست و پایشان کارشان برای نوشتن آسان است
باران میبارد بیرون مثل ستاره
قطره های باران که می خوردند زمین می گویند شالاپ
من زبانشان را می فهمم
شالاپ یعنی اوخ
طفلکی های حیوانکی
چترم خدابیامرز می گفت قطره های باران همه شان دخترند
شاید به خاطر اینکه عاشق شده بود بیچاره
یکبار یادم می آید من و چترم با هم زیر باران گریه کردیم
چه حالی دارد زیر باران گریه کردن
خرتوخری می شود که نگو
همه چیز با هم قاطی می شود
اشک های شور من و قطره های شیرین باران و اشک های تلخ چتر
بعضی آدم ها از خندیدن, اشک توی چشمشان جمع می شود
من از گریه کردن خنده جمع می شود توی دهنم.
نزدیک غروب است
سرم سنگین است
کاش می شد آدم می توانست سرش را مثل کلاه بردارد بگذارد لب طاقچه
ولی یکبار دیدم نمی دانم کجا ولی دیدم یکنفر که سر نداشت شبیه فواره شده بود
چقدر پر از حرفم من
عمو حسین می گفت آدم اول باید فکر کند بعد حرف بزند
از آن روز هر وقت فکر می کنم که بعد حرف بزنم حرفم نمی آید
همش فکر می کنم با خودم
یکی هم توی خودم هست که حرف می زند
نمی دانم که کی هست
ولی یکنفر هست که خیلی مثل خودم می ماند
جلوی آینه که می ایستم پشت سرم قایم می شود ناقلا
آه
من چقدر دلم امشب ترانه می خواهد
چقدر غم گین بودن بد است ها
همه چی گین بودن بد است اصلا
آدم بغضش از دلش بالا می آید
ولی خب رقصیدن ترانه می خواهد
مثل بوسه که لب می خواهد
باز گفتم بوسه دهنم طعم مورچه گرفت
بلند می شوم
دور خودم می چرخم
بگذار بچه سوسک ها به من بخندند
دوش حمام را عشق است که مرا به خود می خواند
همینطور می چرخم
شنیده بودم یک فرقه ای هستند که دور خودشان که می چرخند خدا را می بینند
آن موقع فکر می کردم چه خدای شیطانی است این خدا
حالا دارم یک چیزهایی حس می کنم
حالا دیگر خودم نمی چرخم
همه می چرخند
عنکبوت و تارش , پنجره های باکره , آینه دودی , دیوارهای دراز
خدا کو پس؟
نمی آیی بدر از پس اینها؟
یک لحظه می خواهم بایستم
ولی نمی شود
ها … یک چیزی … یک چیزی
آ…. تند تر باید بچرخم
صدای ترانه می آید
دیم رام رارام , دیم رام را رام
چقدر خوب است
سرم به یک سو خم می شود و چشمانم بسته است
می رقصمو می رقصم
می چرخمو می چرخم
دیوانه دیوانه
مستانه مستانه

صورتم خیس است
خدا مثل باران می ماند
خدا مثل … مثل … مثل …. باران می بارد .

۱۵ دیدگاه برای “غروب مرطوب”

  1. massy گفته:

    “…………
    …………
    va inak in manam ke
    por shodam az sokoot o
    hatta daryacheyi poshte
    cheshmaanam nist ke betavan
    omidvar bood be didan e tolooyi ya ghoroobi .”
    delneshin bood.

  2. sanjaghak گفته:

    خیلی قشنگ بود …مثل همیشه

  3. درداشنا گفته:

    آنجا که
    زنگهای خوشبختی
    خاموش می شود
    در واژگونی بخت
    بر آنم
    تا به رقص برخیزم
    بر ویرانه های خیال
    و کودکانه
    گوش
    به زنگوله ی فرداها بسپارم
    ن-عباسی

  4. SaRa گفته:

    فوق العاده بود

    مثل همیشه

    حرف نداشت

    چرا … حرف داشت … خیلی خیلی زیاد حرف واسه گفتن داشت

  5. SaRa گفته:

    بالاخره سند شد
    ممنونم آلبالو

    به خاطر همه چیز
    به خاطر حس پاک و زلالی که باهاش خدا رو به آدم نزدیک میکنی

    به خاطر دنیات که تو هر قدمش میه خدارو احساس کرد

  6. دانش گفته:

    عجب حوصله ای دارین …

  7. فصل سرد گفته:

    ghashang bod , che ajab up kardinn!!!!!!!! cheshmemon ……

  8. م گفته:

    اگر پنجره دلت روباز کنی و دستانت رو به سمتش دراز کنی حتمن نوازشش رو لمس میکنی

  9. pegah گفته:

    آنقدر احساس زیبا و لطیفی بود که نظر دادن درباره اش خیلی سخته…درست مثل یک خواب تو بیداری و اون حسی که درونت رو پر از شیرینی می کنه…یک بار دچارش شدم…کاش باز هم تکرار بشه…طعم شیرینش رو با هیچ شیرینی عوض نمی کنم…این درست وقتیه که میتونی خدا رو حس کنی…

  10. سیاوش گفته:

    باران…
    کاش اینجا هم ببارد

  11. سمیه گفته:

    وای لوگوی جدید مبارکه
    خیلی قشنگ شده
    منتظر داستانهای زیبای جدیدت هستم

    و منتظر بهار
    اخه هنوز فکر میکنم میشه زنده بشه و برگرده میون ما آدمای زمینی

  12. amir گفته:

    salam
    khobi?
    site bahali dari
    mishe mano link koni
    pish man ham bia
    montazaram

  13. علی گفته:

    آقای آلبالو فکر نمی کنی عموحسین راست می گه؟
    شاید اگه یک کم فکر کنی بعد بنویسی بشه همین که الان نوشتی!
    البته من شوخی می کنم. ببخشید که من با شما شوخی می کنم اما دیدم خیلی شما رو دوست دارم فکر کردم اگه شوخی کنم شما دعوام نمی کنی. اگه بیای تو وبلاگم می بینی که هم لینکتونو گذاشتم توی وبلاگم و هم دوست دارم شما لینک منو بذاری. میشه آقای آلبالو؟ نگو نمیشه باشه ممنون از اینهمه احساس خداحافظ مواظب خودت باش

  14. مجتبی سلطان آبادی گفته:

    سلام آقای سلطان آبادی عزیز .
    چه عجب ما یکی هم فامیلی خودمون تو اینترنت پیدا کردیم. برام ایمیل بفرست

  15. بهشته گفته:

    تو چقدر واقعا مثله نوشته هاتی؟! کاش اصلا خود خود خود خود نوشته هات باشی…………ولی فکر نمی کنم!!! حرف زدن راحته !!آدم سختش میاد این قدر لطیف باشه!! آره……من راست میگم………………..

دیدگاهی بنویسید