چای داغ

دلم هوای دیدن کرده بود امروز
سرش را بالا آورد از توی چشمانم بیرون را دید می زد طفلک
حس کردم می خواهد دل خدا را ببیند
دل خدا را دم دمای صبح دیدن حال دیگری دارد
سینه خدا مثل سینه مرد های چهارشانه پهن است
و دلش , داغ , مثل دل آدم هایی که رفته اند تا ته عشق
من دلم می گیرد
آدم ها می گویند خدا تنهاست , یعنی باید تنها باشد
ولی من همیشه به دل خدا که نگاه می کنم دردش را می فهمم
وقتی که طلوع می کند از پشت کوه , وقتی که غروب می کند پشت دریا
خدای تنهای من ,
دلت چقدر گرفته است و داغ ,
…
چای با خرما خوشمزه است
با شوکولات کاکائویی هم خوشمزه تر
گاهی , لب داغ چای را می سوزاند
یک جرعه چای که سر می خورد توی تن آدم نفوذ می کند تا همه جا
نفوذ کردن خوب است
من فهمیده ام که فقط چیزهای خیلی نرم می توانند نفوذ کنند
سنگ بیچاره , سالهاست عاشق شیشه است
و هربار که می خواهد نفوذ کند توی دل شیشه
هم شیشه می شکند
هم دل سنگ
آب هم عاشق سنگ بود
ذره ذره نفوذ کرد توی دلش
سنگ هم آب شد حیوانکی از شدت عشق
من حس می کنم آدم روحش مثل آب می ماند
تنش مثل سنگ
من اگر تو این نزدیکیها بود , می چکیدم روی تنش آنقدر که سنگی نماند
بعد آب بود و آب ,
آب با آب فرقی ندارد ,
خدا مثل دریاست
بعد من و تو شکل یک چشمه می شدیم , سرازیر به دریا
چیزی که عاشق و معشوق را حل می کند فقط عشق است
خدا هم عشق است
نمی دانم چرا عشق باید تنها باشد
…
راستی باران بارید امروز
هوا قشنگ بود
دو کبوتر لب دیوار عشقبازی می کردند
عشقبازی شبیه قایم باشک بازی می ماند
عاشق چشم می گذارد روی درخت
معشوق هم می دود قایم می شود پشت بوته های یاس
همانجا که بوی عطرش مست می کند آدم را عجیب
من همیشه فکر می کنم خدا اگر قرار بود عطر بزند به گوشه یقه اش
آنجا یک بوته یاس سفید می سبزید
خدا خوشگل است
شبیه باران
داشتم می گفتم … معشوق می رود پشت بوته یاس
عاشق می شمارد : یک .. دو .. سه
بعد می گوید : تا چند بشمارم
صدای خنده می آید
بعد باران می گیرد
خدا لبخند می زند
پشت بوته یاس … نمی دانم
خوش به حال بوته یاس
…
من با قطره های باران آدم بارانی درست می کنم
آدم بارانی از آدم برفی قشنگ تر است
آدم بارانی مثل هلو می ماند
می رود توی گلوی آدم بعد گیر می کند
جایش تنگ می شود نفسش می گیرد طفلک داد می زند و آدم را تکان می دهد
بعد آدم حس می کند یک چیز خوب دارد گرمش می کند
آدم بارانی از چشم های آدم فرار می کند روی لبش
آدم بارانی داغ است
شور هم هست
…
داشتم به این فکر می کردم آدم تا وقتی زنده است تخت خوابش از زمین بلند تر است
بعد که نفس کشیدن یادش می رود تخت خوابش از زمین می رود کمی پایین تر
خدا همه جا هوای آدم را دارد ها
روی تخت دراز کشیدم آنقدر که حس کنم بزرگتر شدم از دیشب
تن آدم که کش و قوس می رود آدم خوشش می آید
روح آدم که کش و قوس می رود آدم شعرش می گیرد
گاهی وقت ها روح فراموش کار من زودتر از من بیدار می شود می رود قدم زدن
تنم می ماند روی تخت تنها
تنهایی روی یک تخت مثل شنا توی استخر خالی می ماند
روحم بلد است جاهای خوب را
ولی هیچوقت من را هم با خودش نبرده است
بیچاره من …
خوش به حال تو
هنوز دارم به تو می فکرم که کجاست پس
زن همسایه روبرو که خانه اش روی درخت کاج است می گفت
آدم تا تو را ببیند می رود توی دلش
نکند تو رفته باشد توی دلم
کاش چند روز قبل آب و جارو می کردم توی دلم را
فکر می کنم هنوز چند تا تار عنکبوت مانده بود کنجش
باید سری بزنم به دل
تو اگر بیاید باید همه چیز قبلش آماده باشد
آخر من تو را خیلی دوست دارم
خدا کند بیاید زودتر
…
۹ خرداد ۱۳۸۶ در ۲:۱۴ ق.ظ
Fek miko0onam in po0ost baraye albalo bood na inja
mikhoonam bad c0oment midam ba inke midonam mesle hamishas.
vali khoob
movafagh vashi
۹ خرداد ۱۳۸۶ در ۲:۱۶ ق.ظ
راستی …. بنر جدید مبارک…
۹ خرداد ۱۳۸۶ در ۲:۳۱ ق.ظ
واااااااای
آلبالویی خیلی خیلی خیلی خلیلیخیلی قشنگ بود
احساساتت رو خیلی راحت و زیبا به خواننده انتقال میدی و بعضی وقتا با خوندن نوشته هات واقعا به فکر اون دنیا هم میوفتم و اینکه قرار نیست همیشه اینجا باشم.
آره روح آدم جاهای خوب خوب رو بلده … ولی وقتی روح و تن یکی میشه و در اصل من بوجود میاد اونموقس که این من نمیذاره روح به جاهای مورد علاقش بره و مدام اون رو به کارهای دیگه مشغول میکنه… طفلکی روح
راستی لوگوی جدید هم مبارک٫ هم این چند نفر … هم اضافه شدن هفت روز
۱۰ خرداد ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۳ ق.ظ
خیلی دلنشین و زیبا بود . اینها همه دلنوشته های خودتونه ؟
روح آدم که کش و قوس می رود آدم شعرش می گیرد
….
دقیقا همین طوریه
۱۰ خرداد ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۴ ق.ظ
یه نظر دادم انگاری ثبت نشد . آخر من نفهمیدم تو این سایتها چطوری باید کامنت گذاشت ؟؟؟؟؟؟؟؟
۱۰ خرداد ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۵ ق.ظ
روح آدم که کش و قوس می رود آدم شعرش می گیرد
۱۰ خرداد ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۶ ق.ظ
یه نظر دادم انگاری ثبت نشد . آخر من نفهمیدم تو این سایتها چطوری باید کامنت گذاشت ؟؟؟؟؟؟؟؟
۱۰ خرداد ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۶ ق.ظ
روح آدم که کش و قوس می رود آدم شعرش می گیرد
۱۰ خرداد ۱۳۸۶ در ۹:۴۶ ب.ظ
kheili kheili ghashang bood, be khosoos vasatash
۱۰ خرداد ۱۳۸۶ در ۱۱:۲۹ ب.ظ
سلام
راستش اولین وبلاگی که خواندم وبلاگ شما بود و اولین بار با وبلاگ شما آشنا شدم حدود ۴ سال قبل شایدم ۵ سال قبل
همیشه نوشته هاتون رو دوست داشتم
اون زمان که هنوز وبلاگ دیگه ای رو نمیشناختم یکی از سایتهایی که هر روز باز میکردم وبلاگ شما بود
امیدوارم همیشه پایدار باشید
۱۱ خرداد ۱۳۸۶ در ۵:۵۵ ب.ظ
میدونسم بلاخره مینویسی..من رو باش که توی وبلاگ بلاگ اسکایت دنبال چای داغ میگشتم..ای آلبالوی بدجنس چای داغت رو میذاری اینجا که تنها تنها بخوری؟؟؟
نوشتت بینظیر بود. مخصوصا پاراگراف آخر. بدجوری قلبم فشرده شد. آره باید قلبم رو آب و جارو کنم.. یادم رفته بود.
۲۳ خرداد ۱۳۸۶ در ۲:۳۳ ق.ظ
همه نوشته رو دوست داشتم ولی این تکه شاهکار بود.
“عشقبازی شبیه قایم باشک بازی می ماند
“
۲۷ خرداد ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۲ ق.ظ
خیلی وقت بود بهت سر نزده بودم اما دلم همیشه هوای خودت با اون نشوته های قشنگت رو می کرد بازم مثل همیشه قشنگ بود مزه آلبالو حس می شد ممنون از اینهمه احساس که واسه نوشته هات خرج می کنی به من هم اگه سربزنی خوشحال میشم
نظر یادت نره آقای آلبالو
۳ تیر ۱۳۸۶ در ۱۲:۲۱ ق.ظ
salam kheili khoshgel bood mamnoon , mi2ni nemi2nam to neveshtehat chi hast aval ke mikhoni shad mishi baedesh 1 ghame na mahsos tamame vojode adamo migire , vali vaghan delam vasashon tangide bod zodzod up koni zarar nadareha;)
۸ تیر ۱۳۸۶ در ۴:۵۲ ب.ظ
کاش می شد
یعنی میشه؟>
————–
اجازه ی لینک میدین؟
۹ تیر ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۴ ب.ظ
@};-
doseton daram
۱۱ تیر ۱۳۸۶ در ۷:۲۵ ب.ظ
نگفتی پشت بوته یاس چه خبره آقا قبول نیست
مثل همیشه محشر بود
۱۲ تیر ۱۳۸۶ در ۹:۰۸ ب.ظ
او وقتی وقتی می آید که آمادگیش را داشته باشی.اماایا تو به راستی اماده ی امدن مهمانی هستی؟او با ان چهره ای که تو ساخته ای متفاوت است.زیرا اگر یک دم به خودت ایی و دریابی که از جنس او هستی ، نمی میری.
۲۱ تیر ۱۳۸۶ در ۲:۵۴ ب.ظ
سلام بر جناب آلبالو خان
نوشته هات خیلی ساده و روان و البته خوندنی بود .
به نظره من این عاشق هست که ذره ذره آب میشه نه معشوق . مثاله آب و سنگ رو میگما
راستی من قبلا هم کامنت دادم انگار نرسیده یا اینکه حذف شده . نمی خوای وبلاگتو آپ کنی ؟
اوکی . شاد باشی
۲۳ تیر ۱۳۸۶ در ۱۰:۳۵ ب.ظ
سلام
چه سایت جالب و زیبایی همراه با دست نوشته هایی صادقانه و لطیف..
توفیق رفیق راهت باد
یالطیف
۲۶ تیر ۱۳۸۶ در ۱۱:۴۸ ب.ظ
چقدر شعرهات زیبا و دوست داشتنی بودند، و بعضی جملاتت شاهکار و ناب. مثل این یکی«گاهی , لب داغ چای را می سوزاند» عاشق و شاد باشی
۲۷ تیر ۱۳۸۶ در ۱:۴۵ ب.ظ
اگه این سنگ شما هم عاشق آب هم عاشق شیشه که اصلا عاشق نیست!
تازه اون عکس ممکنه چای باشه ولی اصلا به نظر نمیاد داغ باشه!
۹ مرداد ۱۳۸۶ در ۸:۵۲ ب.ظ
salam
to kodoom albalooye
ooni ke weblog dare
ya ooni ke khordanye
ya khodety
ya ooni ke pelastilye
be manam sar bezan
۱۰ مرداد ۱۳۸۶ در ۹:۴۳ ق.ظ
سلام
امیدوارم که حالتون خو باشه تا همیشه حوصله ی نوشتن مطالب زیبا رو داشته باشید. من همیشه میام سر میزنم تا یه روز چیز جدیدی آپ کرده باشید.
بامید دیدار
آوازه خوان
۱۰ مرداد ۱۳۸۶ در ۹:۴۳ ق.ظ
سلام
امیدوارم که حالتون خو باشه تا همیشه حوصله ی نوشتن مطالب زیبا رو داشته باشید. من همیشه میام سر میزنم تا یه روز چیز جدیدی آپ کرده باشید.
بامید دیدار
آوازه خوان
۲۷ مرداد ۱۳۸۶ در ۷:۲۴ ب.ظ
وبلاگ خوبی داری و در خور تامل
خوشحال میشم به من هم سر بزنی و با تبادل لینک موافق وبدی خبرم کنی
شاد باشید و بهاری ..
۲۷ مرداد ۱۳۸۶ در ۷:۳۸ ب.ظ
به ن هم سر بزنی خوشحالم کردی و تبادل لینک؟
۳۰ مرداد ۱۳۸۶ در ۹:۵۳ ب.ظ
گفت: شیشه پنجره چشم ترا باید شست
کودک طاغی من هیچ نگفت
سنگ برداشت ولی
وتو هرگز نفهمیدی که چرا!
شیشه ی پنجره قلب ترا از چه شکست
کودک طاغی من رام تو گشت
و چه تلخ بود
در آن لحظه که باز
تلخ گفتی
شیشه پنجره چشم ترا باید شست
کودک رام تو باز
هیچ نگفت
بر دلت سنگ نزد
اما رفت
و دیگر از تو گذشت
آهای زیباترین پری خدا
اکنون چرا از دیوار فاصله ها سخن می گویی
و می پرسی
چرا؟
و باز درنمی یابی که پنجره چشم آن کودک طاغی
هیچگاه شیشه نداشت
۲ شهریور ۱۳۸۶ در ۴:۱۹ ب.ظ
ali bood me3 hamishe !!!!!!
۱۲ شهریور ۱۳۸۶ در ۴:۰۲ ب.ظ
من تنها برای بودن هوایی شده ام .و انگار تنهایم و این تنهاییم چند متر هم آنور تر نمیرود.برایم یک استکان چای داغ بیاورید.استخوان هایم در این سرما ترکیدنش حتمیست..
۱۶ شهریور ۱۳۸۶ در ۱۱:۳۹ ب.ظ
سلام وب قشنگی داری به منم یه سری بزن خوشحلم میکنی
۱۹ شهریور ۱۳۸۶ در ۱۰:۲۰ ق.ظ
سلام
نوشته های خوبی اند برای بیرون کشیدن نهاد واقعی از اعماق وجود .. برای خود اصلاحی ..
اما برای وبلاگ به گمانم اندکی طولانی اند ..
شما اگر همان نویسنده ی سنجاق قفلی باشید بهتر از من می دانید که نوشته های کوتاه و مفید نه تنها بینندگان که خوانندگان بیشتر و بهتری دارد!
۳۱ شهریور ۱۳۸۶ در ۸:۵۴ ب.ظ
salam khobin
benazar man khili khob kar mikonain ama tanha moshakei ke hast shoma ghablan khili khob mineveshtin vali in chand dastan akhar nemidonam chera jazabiat nadare
۲ مهر ۱۳۸۶ در ۸:۵۲ ب.ظ
سلام آلبالو جونممممممم
خوبی؟
دلم برات تنگولیده بود رفیق قدیمی
ببین آلبالو
این یک دستور است هم منو میلینکی اگه نلینکیدی همممممم اسم وبلاگمو درست میکنی
دختر آریایی بودم شدم سوسک طلایی
واژه ای به نام ظاک کنم دارممممممممممممم
زبوننننن
خوشمان آمد…تصور خوبی خیلی جالبی از خدا داشتی
من چایی با شکلات دوس داررممم
اون خوشمزه تره
۹ مهر ۱۳۸۶ در ۱:۵۱ ب.ظ
salam man domaine shoma ro 20 toman mikharam age mifrushi ba email tamas begir
۲۸ مهر ۱۳۸۶ در ۱۱:۲۹ ب.ظ
آلبالو جان کجایی
دلم برای نوشته های پر از “تو” و “بهار” و “خدا”ت تنگ شده
بذار حساب کنم ببینم چند وقته اینجا رو اب و جارو نکردی(مثه دلت!!!) اممممممم ۵ ماهه
وای چقدر زیاد
اصلا نکنه “تو” اومده و رفته تو دلت و دلتو اسیر کرده
حالا دلت دیگه نمیتونه بیاد و بنویسه
تروخدا بنویس
دل مارو تنها نذار
“تو”ی تو رو خیلییییییی دوست دارم
کاش منم یه “تو” داشتم
۸ آبان ۱۳۸۶ در ۳:۲۲ ب.ظ
salam
.8khordad koja alan koja (8 abane)100 sali ye bar neveshtanet migire
.khob benevis dige man montzeram
……hamchenan
۶ آذر ۱۳۸۶ در ۱۱:۲۴ ق.ظ
salam Tahala shode ba khodetoon harf bezanid?
rastesh man az bachegi ba khodam harf mizadam amma fekr mikardam hameye adama intorian ye chand roozie fahmidam na in fagat manam .
Hala shoroo kardam to site ha comment mizaram ta ye adam mesle khodam peida hali darid?konam azash be porsam bayad chikar konam behem e-mail bezanid age rahe hali darid?