گنگ خوابدیده
جمعه, ۹ آذر ۱۳۸۶
ساعت پنج صبح روز جمعه است
پنجره بازه
ایستادم کنار پنجره و دارم به صدای اذون گوش میدم
بارون میاد
همه جا تاریکه
همه چراغ های پشت پنجره ها خاموشه
بر میگردم پشت سرم و حجم خالی اتاق رو نگاه می کنم
به تخت آشفته و بخاری روشن
به جاهای خالی
به پازل های ریخته
به شمع هایی که بعد از این همه سال ، هنوز روشنشون نکردم
به صدای اذون گوش میدم
به صدای بارون و خش خش شاخه های لخت
یه خورده سردمه و یه خورده گرمم
دلم می خواست تو بودی
پشت سرم
صدام میکردی :
- سرما نخوری
و من که برمیگشتم
تو بودی و یه حجم پر
…
صدای اذون تموم میشه
خوبه که بارون میباره
از سکوت مطلق اونم توی صبح جمعه بدم میاد
گنجشک ها هم که روزهای سرد دیر از خواب بیدار میشن
همه چیز یه جوریه
احساسای خوبی دارم
و احساسای بد
توی یخچال دو تا سیب هست
یکیشو بر میدارو و یه گاز میزنم
صدای بارون میاد
اتاق سرد شده اما
دلم نمیاد پنجره رو ببندم
تب دارم انگار
اما مریض نیستم
تو کجایی الان
خوابی مگه نه
سیب نمی خوری؟
….
گاهی وقتا زمان خیلی زود میگذره
گاهی هم خیلی دیر
برای من بیشترش زود میگذره
به جز این موقع ها
این موقع هایی که می خوام زود بگذره
بعضی وقتا دلم می خواست زمان متوقف بشه
تو که خوب می دونی من تصور کردنم حرف نداره
پس بذار همش تصور کنم
حیف که تو زیاد خوشت نمیاد
وگرنه من یه عالمه چیزای خوب تصور می کردم
وقتی حقیقت یه جوری پیش میره که دلم نمی خواد
مجبورم تصور کنم
تو اسمشو میذاری خیال پردازی
اما منو آروم می کنه
حیف که تو رو نمی تونم آروم کنم
خواببدی مگه نه ؟
خدا کنه خوابیده باشی
توی خواب نفسات خیلی آرومه
بیشتر از همیشه
دلم هوای شنیدن نفسای آرومتو کرده
وقتی که توی خوابی
بذار تصور کنم
….
سرم درد می کنه
نصفه سمت چپ
قفسه سینم تیر می کشه
موهای جلوی سرم سفید شده
نکنه واقعا دارم پیر میشم
نه ، اینا هم جزوی از تصوراتمه
قاطی کردم
راست و دروغ اینا کجاست
هستی یا نیستی ؟
نکنه از همون اول فقط توی تصوراتم بودی
اما صدای نفسات خیلی واقعی بودن
و صدای خنده هات و حرف زدنات و دلشو ره هات
نه ، اینا تصور نبوده
اما ، راستشو بخوای بعضی از تصورات من خیلی واقعی تر از واقعی ان
می ترسم ، نکنه دارم دیوونه میشم
گرچه از دیوونگی هم بدم نمیاد
…
این حجم کوچیک بودن من خیلی خفه است
تو حرفما خوب می فهمی
از نیگات می فهمم
سرما نخوری
می خوای پنجره رو ببندم
خب حداقل برو زیر پتو
فقط چشاتو بیرون نیگه دار
می خوام بفهمم که داری حرفامو می فهمی
همیشه دلم می خواسته بهت بگم تو خیلی خوب می فهمی
یه جور ذوق عجیبی بهم میده این فهمیدنات
همینجوری عاشقم کردی دیگه
سرتو بکن زیر پتو هوا سرده
همینطوری هم می فهمم که حرفامو می فهمی
فقط خوابی نبره
باهاتحرف دارم هنوز
خوابیدی ؟
…
اگه الان اینجا بودی و هوس می کردم از خونه بزنم بیرون می اومدی باهام؟
قدم زدن ساعت پنج صبح جمعه زیر بارون تند توی کوچه های خلوت
همه جا ساکت ، خیابانو خیس
فکرشو بکن
لذتش میره تا اون ته پوست تن آدم
میای بریم ؟
برمیگردم
تخت خواب آشفته است
پازل هزار تیکه پخشه کف اتاق
تو برام خریدی
پس چرا وانستادی درستش کنیم
نکنه ترسیدی توی اتاق من جا نشه
خب اینکه اشکالی نداشت
می تونستیم با هم تصور کنیم
ببخشید
بازم یادم رفت که تو مدتهاست از تصور کردن بدت میاد
من میدونم چرا
د بخواب دیگه ، اینطوری نیگام نکن
…
دست و دلم به نوشتن نمیره
تو خوب میدونی چرا
این روزا فقط نیگام می کنی و حرف نمیزنی
حتی توی تصوراتم
چرا اینقد ساکتی؟
خسته شدی ؟
دوستم نداری؟
چشات که اینو نمی گه
سکوت تو مثل سکوت امروز صبح ، پر از صدای بارونه
تنهایی رفتی قدم زدن ؟
جواب بده تو رو خدا
…
این نوشته ها همش مال چند دقیقه است
حرفای دیروزم یادم نیست
و حرفای چند روز قبل وقبل ترم
خیلی حرف دارم برات
وقتی اینقدر ساکتی مجبورم به نگفتنش و ننوشتنش
توی رویا قدم می زنم باهات
توی یه جاده دور و دارز
که دور و برش پر شده از برگای زرد و سرخ
با درختای سر به فلک کشیده
و نم نم بارون
اما تو اونجا هم ساکتی
فغقط دستمو گرفتی و سرتو تکیه دادی به شونم
قطره های بارون که گرم نیست
پس چرا این قطره هایی که روی شونه ام می افته اینقده داغه
داری گریه می کنی ؟
…
بلاخره یه روز یه کاری دست خودم می دم
شک ندارم بهش
اینطوری دارم بدجوری اذیتت می کنم
شدم مثل اون آدم مریخیا … نه
از عجیب بودنم خوشم نمیاد
چون تو از عجیب بودن من خوشت نمیاد
ااما راستش
من از هرچی که تو داری خوشم میاد
حتی از خوشت نیومدنات
می دونم ، خودمم کلافه شدم
دستامو بذارم روی لپت ؟
دستام گرمه ها
…
بارون بند اومد
ساعت پنج و چهل دقیقه است
دستم به نوشتن نمیره دیگه
حسای جورواجوری دارم
دلم برات تنگ شده
کاشکی الان خوابیده باشی
اصلا بذار تصور کنم که خوابی
نه ، اگه قراره تصور کنم ، بذار تصور کنم که اینجایی
ا .. باز که اخم کردی
باشه
اصلا هیچی ،
حتما خوابی دیگه
( راستی یادم رفت بگم که اخم کردنتم دوست دارم )
بگو ببینم
چیزی داری که دوستش نداشتنه باشم ؟
خوابت برده ؟