گنگ خوابدیده

ساعت پنج صبح روز جمعه است
پنجره بازه
ایستادم کنار پنجره و دارم به صدای اذون گوش میدم
بارون میاد
همه جا تاریکه
همه چراغ های پشت پنجره ها خاموشه
بر میگردم پشت سرم و حجم خالی اتاق رو نگاه می کنم
به تخت آشفته و بخاری روشن
به جاهای خالی
به پازل های ریخته
به شمع هایی که بعد از این همه سال ، هنوز روشنشون نکردم
به صدای اذون گوش میدم
به صدای بارون و خش خش شاخه های لخت
یه خورده سردمه و یه خورده گرمم
دلم می خواست تو بودی
پشت سرم
صدام میکردی :
- سرما نخوری
و من که برمیگشتم
تو بودی و یه حجم پر
…
صدای اذون تموم میشه
خوبه که بارون میباره
از سکوت مطلق اونم توی صبح جمعه بدم میاد
گنجشک ها هم که روزهای سرد دیر از خواب بیدار میشن
همه چیز یه جوریه
احساسای خوبی دارم
و احساسای بد
توی یخچال دو تا سیب هست
یکیشو بر میدارو و یه گاز میزنم
صدای بارون میاد
اتاق سرد شده اما
دلم نمیاد پنجره رو ببندم
تب دارم انگار
اما مریض نیستم
تو کجایی الان
خوابی مگه نه
سیب نمی خوری؟
….
گاهی وقتا زمان خیلی زود میگذره
گاهی هم خیلی دیر
برای من بیشترش زود میگذره
به جز این موقع ها
این موقع هایی که می خوام زود بگذره
بعضی وقتا دلم می خواست زمان متوقف بشه
تو که خوب می دونی من تصور کردنم حرف نداره
پس بذار همش تصور کنم
حیف که تو زیاد خوشت نمیاد
وگرنه من یه عالمه چیزای خوب تصور می کردم
وقتی حقیقت یه جوری پیش میره که دلم نمی خواد
مجبورم تصور کنم
تو اسمشو میذاری خیال پردازی
اما منو آروم می کنه
حیف که تو رو نمی تونم آروم کنم
خواببدی مگه نه ؟
خدا کنه خوابیده باشی
توی خواب نفسات خیلی آرومه
بیشتر از همیشه
دلم هوای شنیدن نفسای آرومتو کرده
وقتی که توی خوابی
بذار تصور کنم
….
سرم درد می کنه
نصفه سمت چپ
قفسه سینم تیر می کشه
موهای جلوی سرم سفید شده
نکنه واقعا دارم پیر میشم
نه ، اینا هم جزوی از تصوراتمه
قاطی کردم
راست و دروغ اینا کجاست
هستی یا نیستی ؟
نکنه از همون اول فقط توی تصوراتم بودی
اما صدای نفسات خیلی واقعی بودن
و صدای خنده هات و حرف زدنات و دلشو ره هات
نه ، اینا تصور نبوده
اما ، راستشو بخوای بعضی از تصورات من خیلی واقعی تر از واقعی ان
می ترسم ، نکنه دارم دیوونه میشم
گرچه از دیوونگی هم بدم نمیاد
…
این حجم کوچیک بودن من خیلی خفه است
تو حرفما خوب می فهمی
از نیگات می فهمم
سرما نخوری
می خوای پنجره رو ببندم
خب حداقل برو زیر پتو
فقط چشاتو بیرون نیگه دار
می خوام بفهمم که داری حرفامو می فهمی
همیشه دلم می خواسته بهت بگم تو خیلی خوب می فهمی
یه جور ذوق عجیبی بهم میده این فهمیدنات
همینجوری عاشقم کردی دیگه
سرتو بکن زیر پتو هوا سرده
همینطوری هم می فهمم که حرفامو می فهمی
فقط خوابی نبره
باهاتحرف دارم هنوز
خوابیدی ؟
…
اگه الان اینجا بودی و هوس می کردم از خونه بزنم بیرون می اومدی باهام؟
قدم زدن ساعت پنج صبح جمعه زیر بارون تند توی کوچه های خلوت
همه جا ساکت ، خیابانو خیس
فکرشو بکن
لذتش میره تا اون ته پوست تن آدم
میای بریم ؟
برمیگردم
تخت خواب آشفته است
پازل هزار تیکه پخشه کف اتاق
تو برام خریدی
پس چرا وانستادی درستش کنیم
نکنه ترسیدی توی اتاق من جا نشه
خب اینکه اشکالی نداشت
می تونستیم با هم تصور کنیم
ببخشید
بازم یادم رفت که تو مدتهاست از تصور کردن بدت میاد
من میدونم چرا
د بخواب دیگه ، اینطوری نیگام نکن
…
دست و دلم به نوشتن نمیره
تو خوب میدونی چرا
این روزا فقط نیگام می کنی و حرف نمیزنی
حتی توی تصوراتم
چرا اینقد ساکتی؟
خسته شدی ؟
دوستم نداری؟
چشات که اینو نمی گه
سکوت تو مثل سکوت امروز صبح ، پر از صدای بارونه
تنهایی رفتی قدم زدن ؟
جواب بده تو رو خدا
…
این نوشته ها همش مال چند دقیقه است
حرفای دیروزم یادم نیست
و حرفای چند روز قبل وقبل ترم
خیلی حرف دارم برات
وقتی اینقدر ساکتی مجبورم به نگفتنش و ننوشتنش
توی رویا قدم می زنم باهات
توی یه جاده دور و دارز
که دور و برش پر شده از برگای زرد و سرخ
با درختای سر به فلک کشیده
و نم نم بارون
اما تو اونجا هم ساکتی
فغقط دستمو گرفتی و سرتو تکیه دادی به شونم
قطره های بارون که گرم نیست
پس چرا این قطره هایی که روی شونه ام می افته اینقده داغه
داری گریه می کنی ؟
…
بلاخره یه روز یه کاری دست خودم می دم
شک ندارم بهش
اینطوری دارم بدجوری اذیتت می کنم
شدم مثل اون آدم مریخیا … نه
از عجیب بودنم خوشم نمیاد
چون تو از عجیب بودن من خوشت نمیاد
ااما راستش
من از هرچی که تو داری خوشم میاد
حتی از خوشت نیومدنات
می دونم ، خودمم کلافه شدم
دستامو بذارم روی لپت ؟
دستام گرمه ها
…
بارون بند اومد
ساعت پنج و چهل دقیقه است
دستم به نوشتن نمیره دیگه
حسای جورواجوری دارم
دلم برات تنگ شده
کاشکی الان خوابیده باشی
اصلا بذار تصور کنم که خوابی
نه ، اگه قراره تصور کنم ، بذار تصور کنم که اینجایی
ا .. باز که اخم کردی
باشه
اصلا هیچی ،
حتما خوابی دیگه
( راستی یادم رفت بگم که اخم کردنتم دوست دارم )
بگو ببینم
چیزی داری که دوستش نداشتنه باشم ؟
خوابت برده ؟
۹ آذر ۱۳۸۶ در ۱۰:۲۶ ب.ظ
چه قشنگ توصیف کردی….کمی حال و هوای خودم رو کردم.
فک کنم تصوراتت رو دوست داره ولی زبونش و دلش دوتاس!
۱۱ آذر ۱۳۸۶ در ۳:۰۳ ق.ظ
!!!vaaaay bavaremoon nemishe bade 5 mah dobare toye in weblog neveshtin
.kheyli ghashang bood ye hese ajibi be adam mide
.ama por az ghalate emlaeeye malome ba ajale neveshtinesh vali bazam jaye shokresh baghiye
۱۱ آذر ۱۳۸۶ در ۳:۰۵ ق.ظ
!!!vaaaay bavaremoon nemishe bade 5 mah dobare toye in weblog neveshtin
.kheyli ghashang bood ye hese ajibi be adam mide
.ama por az ghalate emlaeeye malome ba ajale neveshtinesh vali bazam jaye shokresh baghiye
۱۱ آذر ۱۳۸۶ در ۳:۲۰ ق.ظ
vaaay bavaremoon nemishe
ke dobare be in weblog sar
!!! zadin
.kheyli ghashang bood be adam ye hese ajibi mide
ama por az ghalat emlai bood malome ba ajale nevehtinesh vali bazam jaye shokresh baghiye
۲۸ آذر ۱۳۸۶ در ۹:۲۵ ب.ظ
اول آرزو کرد کاش باران بیاید.بعد آرزو کرد کاش در آن باران دست حمید توی دستهایش باشد.بعد آرزو کرد خبر قبولی اش رادر فوق لیسانس توی همان باران به او بدهند.بعد … صدای ترمز شدید یک ماشین و صحنه دلخراش یک تصادف و آسفالتها که رنگ خون را بد میفهمند.
تا رسیدن آمبولانس زیر باران
بود
اول آرزو کرد باران بیاید تا از دلتنگی هایش کم شود.بعد آرزو کرد توی آن باران دست حمید توی دستهایش باشد.آنوقت آرزو کرد خبر قبولی اش در ارشد را توی همان باران به او بدهند.بعد … صدای ترمز شدید یک ماشین و ماشین در کمتر از یک وجب فاصله از دختر متوقف شد.
با خودش گفت:اگر باران آمده بود…
خدا را به خاطر آرزوهایی که برآورده نمیشوند،شکر کرد.
۱۲ دی ۱۳۸۶ در ۷:۴۵ ب.ظ
سلام!
چه زیبا بود آلبالو…!
به وجد امدم.گرچه غمگین بودم کمی شاد شدم…همیشه از خواندن این عبارت های بارانی پرشور می شوم…ولی نمی دانم چرا ذهن من فعلا زیبا نمی نویسد…دعایم کن! البته می دانم…و این دانستن آرامم نمی گذارد.
من این روزها بد شدم و هنوز باور نمی کنم که شدم![گل]
پیروز باشی و دوستی هات به طعم خوش آلبالو باشد…
۲۲ دی ۱۳۸۶ در ۲:۰۳ ب.ظ
عالی بود!
۶ اسفند ۱۳۸۶ در ۳:۲۴ ب.ظ
سلام
بسیار زیبا بود. من که مجذوب شدم. چه حرفایی که بارها با خودم تکرار نکردم. صدای قدمهایی که ساعت ۵ صبح روز بارونی سرد زمستون به گوش میرسه.
خسته نباشی. بهتون تبریک میگم. موفق باشید.
۲۷ آبان ۱۳۸۸ در ۵:۳۵ ب.ظ
jPcfjY qhzzfbpxlnmb, [url=http://leefturqntcp.com/]leefturqntcp[/url], [link=http://atizkooafwti.com/]atizkooafwti[/link], http://zbthasudkenk.com/
۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۲ ب.ظ
سلام. شعر گنگ خواب دیده از آن کیست؟
۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۳ ق.ظ
خیلی همزاد پنداری کردم
شاید تو منطق خودش مونده و از آزار دادن تو می ترسه و تو از آزار دادن اون….