بایگانی برای تیر

صد و سیزده روز

دوشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۸۷



روز صد و سیزدهم، چشمانم باز مثل بند رخت، آویخته به دست‌گیره‌ی در، رویش جوراب‌های تردید و شک آویزان، خشک خشک، نه صدایی، نه پیچشی، سکوت و سکون
.

دل آدم گاهی وقت‌ها می‌گیرد. بهانه را بدجور پیله می‌کند، از آن پیله‌هایی که معلوم نیست به پروانه شدن بینجامد یا به پوچ شدن.

درِ خانه خشک، درِ خانه ساکت، درِ خانه مغموم، دل‌زده از دست‌های من. فضای خانه سرشار از بازدم‌های آه‌آلوده، تصویر خانه، من و در و یک فضای خیلی خالی…
صد و سیزده روز گذشت. بی‌گذشت، بی‌ترحم، بدون یک ثانیه مکث برای تأمل که چه بود و چه می‌شود. آدم سرش گیج می‌رود از این گذشتن‌های بی‌گذشت. می‌گویند یکی از راه‌های رسیدن به خدا همین سرگیجه‌های خواب‌آلوده است. باید سرگیجه داشت، تندتر از چرخش روزها و ثانیه‌ها. سرگیجه‌ها شاید زودتر آدم را راهی کند. به سرزمین نور. به جایی که اتم‌ها و پروانه‌ها با هم پرواز می‌کنند، جایی که رنگ‌های صورتی و بنفش زیاد دارد و رنگ سیاهش ناپیداست…

نیامد. صدایش می‌آید و عطرش و هُرم وجودش هم هست. هاله‌ی مبهم اندامش. آشفتگی گیسوانش و سرخی مطبوع چشمانش بعد از آن‌که صورتش را با آب سرد می‌شوید. تصویرها هست. تعبیرها هست. شعرها می‌آیند اما صد و سیزده روز از صد و سیزده روز قبل گذشت و او نیامد.

صورتم را اصلاح می‌کنم. پستی‌ها و بلندی‌هایش را. چشم‌هایم را برمی‌دارم. می‌گذارم لب آینه، روبه‌روی در. موهای سفیدم را می‌شمارم. بینی‌ام را پاک می‌کنم. دهانم را می‌بویم. بوی دوستت دارم گفتن می‌دهد. بوی پونه‌های وحشی لب چشمه و سیب‌های سرخ ته باغ. نکند یادم برود! روزی سه بار که نه، باشی یا نباشی، روزی هزاران بار، نبودنت شاید برایم عادت شود اما دوست نداشتنت هرگز از حافظه‌ی غمناک دلم پاک نمی‌شود. آهنگش را زمزمه می‌کنم؛ دوستت دارم…

همسایه به پسرش فحش می‌دهد، با صدای بلند. پسرش فحش‌ها را می‌گیرد، پرت می‌کند توی حیاط خانه‌ی ما. فحش‌ها می‌خورد به شیشه‌ی خواب من. می‌شکند. تکه‌هایش فرو می‌رود توی دست‌های خیالم. خونش می‌پرد توی چشمم. می‌پرم از خواب به میان حوض آب سرد. نفسم می‌گیرد. حبسش می‌کنم آن زیر. از لای تورهای بی‌خیالی فرار می‌کند، شنا می‌کند تا روی آب. کلاغ سیاه خاطره‌های تلخ شکارش می‌کند. می‌بلعتش. پر می‌زند توی آسمان فراموشی. همسایه دوباره به پسرش فحش می‌دهد. پسر بازیگوش یکی از فحش‌ها را می‌گیرد و می‌گذارد لای تیر و کمان بغضش را و رها می‌کند به سینه‌ی کلاغ. کلاغ می‌افتد روی سنگ‌های حقیقت و ماهی نفسم از توی دهنش سرمی‌خورد توی تنگ دلم. دوباره آه می‌کشم تا بی‌نهایت. با خطوط آبی موازی. با این‌که خوب می‌دانم خط‌های موازی هیچ‌وقت به همدیگر نخواهند رسید…

چشم‌هایم به در خشک می‌شود. دوباره باید خیسشان کنم. چشم اگر زیاد خشک شود می‌شکند. اشک‌هایم می‌چکد. چشم‌هایم خیس می‌شود، دوباره می‌چسبانمشان به در. چشم خیس راحت‌تر از چشم خشک به در می‌چسبد؛ مثل تمبرهایی که هر روز می‌چسبانمشان به پشت نامه‌های سفید، خیس خیس. نامه‌ها پرواز می‌کنند؛ مثل کبوتر و بر می‌گردند به خانه، سفید سفید؛ مثل کبوتر…

غروب صد و سیزدهم، آسمان نارنجی، حیاط خاکستری، باغچه سبز تیره، حوض لاجوردی، اتاق بنفش مایل به تاریکی و من زرد. ولی تو هنوز سفید. سفید با پولک‌های نقره‌ای…

اگر آمدی و خواب بودم، بیدارم نکن! می‌ترسم حضورت باورم نشود. برو، فقط حضورت را تازه کن. غبار آینه را بردار، دستگیره در را نوازش کن و دستی بر سر شمعدانی‌ها بکش. بعد بی‌صدا برو، بگذار از فردا دوباره یک‌صد و سیزده روز منتظر باشم. یک‌صد و سیزده روز عاشق باشم. یک‌صد و سیزده روز شعر بگویم و یک‌صد و سیزده روز زندگی کنم .