دیر آمدی باران …

با هر جون کندنی بود سرشو از زیر برگ کشید بیرون
آفتاب افتاد توی صورتش
از پشت گلبرگش نگاهی به آسمون انداخت و لبخندی نشست روی لبای تردش
حس خوبی داشت ،
دور تا دورش پر بود از بوته های سر به آسمون کشیده و پربرگ ،
با گلهای رز سرخ درشت و تیغ های تیز ،
خودشو سپرد به دست نسیم و آفتاب ،
قطره های شبنم رو چشید و لپاش گل انداخت .
…
دمدمای غروب بارون اومد ،
دستاشو باز کرد و بارونو کشید توی آغوشش ،
اندازه خودش بارونو بغل کرد ،
بوسیدش و بوییدش ،
بوی آسمون میداد ،
چشیدش ،
مکیدش ، قدشو صاف کرد و شروع کرد به ترانه خوندن ،
گلهای اطرافش می رقصیدن و نگاهش می کردن ،
خجالت کشید و نگاهشو دزدید ،
لپاش سرخ شد وسرشو زیر برگ پنهون کرد .
***
آفتاب نزده بیدار شد ،
گلبرگاش باز تر شده بودن و شبنم رفته بود زیر پوستش ،
دستاشو کش آورد و از ته دل خندید ،
یک پروانه برای اولین بار چند ثانیه روش نشست و زود پرید ،
هنوز تا گل شدن فاصله داشت ،
اما سنگینی پروانه براش لذت بخش بود ،
به خورشید نگاه کرد و دل به نسیم سپرد ،
خاک مهربون ریشه هاشو خوب بارور کرده بود ،
عطر بارون هنوز روی تنش مونده بود .
…
بعد از ظهر بود که صدای پای آدم رو شنید ،
از پشت گلبرگش شرمزده و مضطرب نگاه به بیرون انداخت ،
چشم هایی رودید که بهش خیره شده بود ،
گلبرگشو بست و گوشاشو تیز کرد ،
حس کرد چیزی به ساقه اش کشیده میشه ،
دردش اومد ،
درد بیشتر و بیشتر شد ،
خواست فریاد بزنه اما ، نفسش توی گلوش پیچید ،
سوخت ، کمرش تیر کشید و بعد …
چیزی نفهمید .
…
می شنید
- اینو برای تو چیدم ،
صدای خنده ای آمد
- وای خدای من ، خیلی خوشگله ، این که هنوز یه غنچه اس ،
- خب عشق ما هم شبیه یه غنچه است ، مگه نه ؟
صدای زنانه دوباره خندید
سخت نفس می کشید ،
ساقه اش می سوخت ،
گریه اش گرفت ،
قطره های اشکش و قطره های شبنم با هم از لای گلبرگ های در هم تنیده اش بیرون چکید ،
دلش می خواست سرشو تکیه بده به یک برگ پهن ،
دلش آفتاب می خواست و نسیم ،
بارون ، کاشکی بارون می اومد .
…
روی میز کنار تخت ، یک غنچه سرخ بود، پیچیده در زروق ،
صدای نجواهای عاشقانه می آمد و بوسه های تند ،
بوی عطر می آمد و صدای باران ،
باران خودش را به شیشه می کوبید و اشک میریخت ،
غنچه نگاهش چسبیده به شیشه ،
آه .. باران ، باران آمد ، نازنینم رسیده انگار …
باران خودش را به شیشه می کوبید و می کوبید ،
شیشه اما ، انگار مست تماشای دلدادگان بود ،
صدای خنده های ریز می آمد و زمزمه های داغ ،
باران می گریست ،
غنچه ، چشمش خیره به شیشه های پنجره مرد ،
باران تا صبح گریست .
…
صبح روز بعد نه مرد بود نه زن نه باران ،
مستخدم هتل غنچه را برداشت ،
نگاه کرد و سری تکان داد ،
غنچه را انداخت توی سطل زباله و در اتاق را بست .
۲۵ مرداد ۱۳۸۷ در ۳:۲۹ ق.ظ
الهی….
برام جالبه که همیشه مموضوعاتی که انتخاب میکنی بکر و ناب هستند…
غنچه میتونه براشون دعا کنه که دوام با هم بودنشون به اندازه عمر اون نباشه…هر چی باشه اون غنچه ای بود که باعث شد دل یک معشوق از عشق لبریز بشه و حس همیشه بودن در کنار دلدادش رو داشته باشه….
همیشه باشی..
۲۵ مرداد ۱۳۸۷ در ۹:۰۰ ق.ظ
غمم گرفت … ای کاش آن دو به صحرا میرفتند و کنار آن غنچه عشقبازی میکردند … شاید پروانه هم در همان حال به سراغ غنچه میآمد …
۲۵ مرداد ۱۳۸۷ در ۱۱:۵۹ ق.ظ
باور می کنید عطر غنچه رو حس کردم
همینطور عطر خاک رو
و دلم بارون خواست
به آسمان آفتابی نگاه کردم و نا امید از باران..دوباره خواندم ..متنی بود چون ابریشم ..نرم ..ظریف ..شکننده ………..
و آخر داستان هم ..یک اتمام بسیار زیبا ..
دست مریزاد ..
۲۵ مرداد ۱۳۸۷ در ۱۲:۳۱ ب.ظ
اولین حضورمه اینجا
دوس داشتنیه…!
۱۱ شهریور ۱۳۸۷ در ۹:۱۶ ب.ظ
بارونی شدم…خیس…
۲۰ شهریور ۱۳۸۷ در ۱:۲۶ ب.ظ
به آفریدگار این متن سلام می کنم
در دوستان من کسی این متن زا به نام خود ارایه داده بود
وقتی خواندمش چنان متاثر شدم که رویایم تسخیر شد و شخصیتهای شما با من تا صبح آواز خواندند
شیرین و غمگین بود اما خیلی ملموس و از جنس بودن از روزی که این متن را اینجا یافتم هر روز سر می زنم تا شاید برای دلم هوایی تازه بیابم
پس دل من را برای هوایی تازه خیلی چشم انتظار نبین
۲۳ شهریور ۱۳۸۷ در ۱:۲۲ ب.ظ
آمدم …
رفته بودی …
دیر بود!
مثل همیشه
۲ مهر ۱۳۸۷ در ۱۰:۴۷ ب.ظ
خوب بود!
ضمنن گذشتن به روز است!!
۳ مهر ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۸ ق.ظ
salam khoob hastin
man bara avalin bar be sitetoon oomadam
ziba va por mohtavast.behetoon tabrik migam
age doos dashtin be kolbe haghiram sar bezanid khoshhal misham
۴ مهر ۱۳۸۷ در ۸:۴۶ ق.ظ
خیلی زیبا بود و غمناک ولی در عین حال واقعیت بود…..
برای اولین باره اینجارو پیدا کردم. خیلی قشنگه حرفاتون، شعراتون - اگه ایرادی هم نداشته باشه لینکتون کردم توی وبلاگم.
ممنون
۹ مهر ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۶ ق.ظ
..آفتاب نزده بیدار شد..
۱۳ مهر ۱۳۸۷ در ۱۰:۳۸ ب.ظ
خیلی زیبا بود
۲۱ مهر ۱۳۸۷ در ۱:۲۵ ق.ظ
linketun kardam
۳ آبان ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۷ ب.ظ
chera dige neminevisi?
۱۲ آبان ۱۳۸۷ در ۲:۵۸ ب.ظ
چه بلایی سر “سنجاق قفلی” آوردید؟
سلام …
۱۴ آبان ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۱ ق.ظ
از اظهار لطف ات ممنون ام!
حیف شد ولی.
اینجا رو می خونم.
فقط یه توصیه جسارتا: این متن های خوب و شفاف و این موضوع های بکر رو به زبان عامیانه ننویس. لحن رو عامیا نه کن, بی شکستن کلمات.
۱۶ آبان ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۰ ق.ظ
اینجا یه بار دیگه ام اومده بودم ..این برای خودش یه سبکیه به هر حال !
موفق باشید.
۱۶ آبان ۱۳۸۷ در ۲:۲۵ ق.ظ
هنوز در تاثرم ازتاثیر زیبایی نابش..
۱۶ آبان ۱۳۸۷ در ۱۲:۳۷ ب.ظ
دوباره برگشتم. اینجا همه وبلاگ ها رو بلاک کردند. این مدت که نمیتونستم بیام خیلی ناراحت بودم. دیدم سایت زدین. هر چند من دلم اون وبلاگ رو میخواد، اما باز هم جای شکرش باقیه. آلبالو باز هم قشنگ نوشتی. مث همیشه. حال و هوای گریه داشتم، تو بدترم کردی. درد غنچه رو حس میکنم. با تمام وجود.
چشماش رو که باز کرد، باور نکرد خودشه. عطرش توی اون همه بوهای بد گم شده بود. بارون و میخواست. اما …