بی پرده

پنجره را باز کرد ،
کنار پنجره ایستاد ،
گذاشت نسیم بپیچد لا به لای پرده و پیرهن و دامنش ،
نسیم پیچید ،
بیشتر از پرده به پیرهن و دامنش ،
چشمانش را بست ،
نسیم پرده را پس زد و پیرهن و دامن را هم …
احساس کرد کسی دارد نگاهش می کند ،
برگشت ،
چشمش افتاد توی آیینه ،
گونه هایش سرخ شد ،
پنجره رابست .
۲۴ خرداد ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۲ ق.ظ
vaghean ziba por ehsas va malmos minevisid lahze lahzeye neveshtehaton ro mitonestam jolo cheshmam biyaram merc
۲۶ خرداد ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۹ ب.ظ
از بس آپ نمیکنی که هیشکی دیگه اینجارو یادش نیست
کسی نمیاد برات کامنت بذاره
آلبالوی گندیده
۲۷ خرداد ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۹ ب.ظ
سلام
خوشحالم که دوباره اپ کردید
مرتب سر میزنم
به همراه دوستان
واقعا زیبا می نگارید
موفق باشید
یه زمانی
نیمه شب زمستان گذشته
با هم گفتگو کردیم
از زیبایی شب و همه شبها گفتیم
انسان بزرگی هستید
۲۸ خرداد ۱۳۸۸ در ۹:۱۶ ق.ظ
Hey, great post, very well written. You should post more about this.
۲۸ خرداد ۱۳۸۸ در ۶:۵۶ ب.ظ
آقای آلبالو، سلام
راستش خیلی ناراحت شدم خودم از حرفی که زدم
علاوه بر ایمیل، اومدم همین جا هم ازت معذرت خواهی کنم
خدا کنه آلبالویی که انقد دوسش دارم عذرخواهیمو قبول کنه و ازم دلخور نشه
۲۹ خرداد ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۶ ق.ظ
خب آخه…
کسی داشت نگاهش می کرد.
۳۱ خرداد ۱۳۸۸ در ۹:۳۴ ق.ظ
از طریق گودریدز به وبلاگت رسیدم.
لحظات کوتاه اما خوبی رو گذروندم…
۳۱ خرداد ۱۳۸۸ در ۲:۴۲ ب.ظ
پیرهن و که با دامن نمی پوشن! عجب نسیمی؟
***
پاسخ :
گاهی نوشتن یعنی
اتفاق افتادن اتفاق نیفتادنی ها …
۱ تیر ۱۳۸۸ در ۷:۵۳ ق.ظ
حمید - نوشته هات قابلیت کامنت گذاشتن نداره. فقط باید خوند و لذت برد. ممنون
۱ تیر ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۳ ق.ظ
یعنی ننویسم؟ok
***
پاسخ :
چرا ننویسی؟!
۱ تیر ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۴ ق.ظ
تو برای من پر از یاد گذشته هایی…
اون روزها که فقط ۱ آلبالو بود وپرشین بلاگ
نمی دانم تو آن روزها را به خاطر داری یانه؟!!!
اما هنوز همان بوی آشنارا می دهند سطر هایت
حتا اگر کمی کمتر…
چه خوب که هنوز هستی
همیشه بمان
***
پاسخ :
مگه میشه اون روزهای قبل که تمامش برای من پر از خاطره بود از یاد بره
خوشحالم که یک دوست قدیمی اینجا حضور داره
سبز باشی
۱ تیر ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۴ ب.ظ
kheyli ja khordam
az inke inhame ziba va por ehsas neveshtid!
man ke dokhtaram ehsasam khoshkide va baram jalebe ke yek pesar intori benevise
khanande ba didane in aks khialesh mahdood mishe be yek zan va..
takhayyole khanandeye sher ro hich vaght mahdood nakonid
۳ تیر ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۷ ب.ظ
من نسیم نمیخواهم
طوفان میخواهم
۴ تیر ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۲ ب.ظ
سلام هنوزم توی معنا و پیچ و خم نوشته هاتون موندم
به قول دوست تون
فقط باید خوند
و نیمه شبها به اناری فکر کرد و سیبی که در میهمانی خدا برای پذیرایی می آریم.
به سیبی که به خدا هدیه می دیم و
اناری که تابحال هزار بار توی خیالم دونه دونه اش رو دهان یار گذاشتم.
خدایی که با خنده ی ما می خنده و هزار بار از خدا یاری رو تمنا کردم که مثل غزال گریز پاست.
۴ تیر ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۵ ب.ظ
خاطره های نوشته هاتون
هنوز برام تازه اند .
راستش دوستم بهم اطلاع دادند که آپ کردین و
به یاد اون نوشته ی پر خاطره اومدم تا بگم که زیبا می نویسید .
راستی سلام
انشا ء الله از این به بعد هستم هر چند بی وبلاگ
۵ تیر ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۶ ق.ظ
باور کنم دوباره پیدات شده؟
۵ تیر ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۹ ق.ظ
راستی چه خبر از عکاسی؟
۷ تیر ۱۳۸۸ در ۹:۳۵ ق.ظ
دنیا دو روز است:یک روز با تو ویک روز بر علیه تو.روزی که با توست مغرور مباش و روزی که بر علیه توست صبور باش.
سلام دوست من.امروز اپ کردم.بیا ببین و خوبه یا نه؟فقط نظر یادت نره.به همه دوستاتم بگو بیان .منتظرم.[گل][بدرود]
۹ تیر ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۹ ق.ظ
سلام عزیز.قسمت ارسال مطلبتون کجاست؟من عضو هم شدم(تو سایتgood reads) ولی نمیدونم چطوری مطلب ارسال کنم.
۹ تیر ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۶ ب.ظ
همینطوری گفتم یه سری بزنم اینجا ، کلی خوشحال شدم دیدم به روز شده !
پس کتاب آلبالو کی در میاد؟؟؟؟ من از الان برای چند نفر آمادم به عنوان هدیه بخرمش ، پیش فروش نمی شه؟(-;
۱۱ تیر ۱۳۸۸ در ۲:۲۴ ب.ظ
از حس نگاه در آیینه خوشم آمد… موفق باشی.
۲۰ مرداد ۱۳۸۸ در ۴:۲۸ ب.ظ
مثل من بود …
۱ شهریور ۱۳۸۸ در ۱:۴۹ ق.ظ
کتابی قراره چاپ کنی؟! چقدر خوب…..! حدس می زنم که گرافیک و صفحه آراییشم مثله نوشته هاش محشر باشه………..