گوسفندها را باید شمرد
یکشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۸۸
یک چشمش را می بندد و با انگشت اشاره اش می شمارد ،
- یک .. دو ، سه … ، چار …
گوسفندها مدام تکان می خورند ،
انگار فهمیده اند که مصطفی باز دارد می شماردشان ،
این بار هشتم است ،
مصطفی تا ده بلد است بشمارد ،
هر ده تا را که می شمارد ، یک دانه سنگ کوچک می اندازد توی ظرف خالی شیرش ،
اما تا سرش را بلند می کند ، همه چیز به هم ریخته است ،
مصطفی نگران است ، چشمهایش می سوزد ،
بغض توی گلویش را گرفته و هنوز یکبار درست و حسابی گوسفندها را نشمرده است .
- پنج .. شیش .. هف … هش .
شب قبل مصطفی نتوانسته بود بخوابد ،
آقا جانش تا صبح سرفه می کرد ، سرفه های خشک و بلند .
- یک … دو ….
توی کاسه سه تا سنگ ریزه است ، توی دستش یک دانه ء دیگر ،
- سه ، چار ..
بین پنج و شش ، پلک هایش می افتد روی هم ،
با چشم های بسته اما ، هنوز می شمارد ،
- هف .. هش …
سنگ ریزه آخر از توی دستش قل می خورد توی کاسه ،
دینگ …
زیر پلک های مصطفی پر می شود از گوسفندهای سفید و چاق با دهن های جنبان ،
یک دشت سبز پر از گوسفند هایی که مدام جست و خیز می کنند ،
پر می شود از سنگ ریزه و یک کاسه بزرگ و گود ،
لب های مصطفی همینطور تکان می خورد …
- نه … ده
.
پی نوشت :
- عکس بالا را به تازگی از پسرکی چوپان از عشایر خراسان گرفته ام .
