تاریکی

طاقتش طاق شده بود
دیگه تحمل نداشت
هر روز فحش ، هر روز جیغ، هر روز دعوا
صدای زن براش شده بود سوهان روح
خسته بود
از زندگی ، از تاریکی ، از قایم شدن ، از … تنهایی
…
زن خونه پیر نبود که هیچ ، خیلی هم جوون بود
خوشگل بود و قد بلند با موهای خرمایی
مدام غر می زد
- از این خونه لعنتی خسته شدم مرد ، می فهمی ؟
مرد خونه موهاش جوگندمی بود
با صورت نتراشیده و چشمای گود افتاده
- می فروشمش ، تو دو روز دندون رو جیگر بذار ، بذار یه مشتری خوب بیاد
هر روز دعوا بود و جیغ و داد
از هردوشون بدش می اومد
گاهی وقتا هم یه خورده دلش به حال مرد می سوخت
فقط گاهی وقتا
…
تنش درد می کرد
گشنش بود ،
سه روز بود هیچی نخورده بود
سرشو آورد بیرون
زن توی آشپزخونه بود
مثل همیشه داشت غر می زد
آروم و دور از چشم زن رفت طرف کیسه برنج
هنوز دو قدم مونده بود که یهو زن برگشت
چشمش افتاد توی چشم زن
زن خشکش زده بود
تا اومد تکون بخوره صدای جیغ زن توی خونه پیچید
معطل نکرد
با همه نیرویی که براش مونده بود دوید و برگشت توی خونه اش
صدای جیغای ممتد زن می اومد
و صدای پاهای مرد که مدام می گفت :
- می کشمش ، خودم می کشمش
…
سردش بود ،
کز کرده بود کنج دیوار و به روزای خوب گذشته فکر می کرد
به روزایی که تنها نبود
دور و برش شلوغ بود و چیزی کم و کسر نداشت
به روزای بدون جیغ ، بدون درد ، بدون تنهایی
تصمیم خودشو گرفت ،
اینطوری دیگه فایده نداشت
…
سرشو آورد بیرون
مغز گردوها رو دید
یک نفس عمیق کشید
خوب می دونست چه نقشه ای براش کشیدن اما ، خودش انتخاب کرده بود
این آخرین راه بود
سرشو انداخت پایین و رفت به سمت گردوها
صدای پچ پچ مرد رو می شنید :
- اونهاش ، داره میره ، هیس
مغز گردو رو برداشت ، بوی سم رو حس کرد ، چندش آور بود
با خودش فکر کرد چطور اونا فکر می کنن که اون نمی فهمه
توی دلش به سادگیشون خندید ،
آخرین خنده شم تلخ بود
مثل مزه گردوها
چشمای درشت و نمناکش می سوخت
اما تردید نکرد
تند و تند مغز گردو ها رو جوید و قورت داد
حالش داشت بد میشد
انگار از دق دلیشون هرچی تونسته بودن روی مغر گردوها سم ریخته بودن
باز صدای ذوق زدهء مرد رو شنید :
- داره همه شو می خوره ، کارش تمومه ، سمش قویه … اثرش فوریه
سرش گیج رفت
دستای کوچیکش بی حس شد
تیکه کوچیک مغز گردو از دستش افتاد
دو قدم رفت جلو ؛ دو قدم رفت عقب
تلو تلو می خورد
صدای زمزمه وار زن رو شنید :
- با کفش بزنش دیگه ، الان وقتشه
و صدای مبهم مرد که جواب داد :
- لازم نیست ، کارش تمومه
به پهلو افتاد روی زمین ، تنشو یه حس گرم پوشوند ، همه جا داشت ساکت میشد ، بدون جیغ ، بدون فریاد ، بدون گشنگی
چشماش همه جا رو سیاه و تاریک میدید
شکمش می سوخت ، نایی برای ناله و دست و پا زدن نداشت
صدای گنگ خنده و قهقهه رو از دور می شنید ،
صدای نفرت انگیز زن می اومد که می گفت :
- داره می میره … داره می میره
دستاش سیخ شد ، دهنش خشک خشک شده بود
چشاش هیچی رو نمی دید ، زبونش از دهنش افتاد بیرون
آخرین نفسشو کشید و …
آروم و بی صدا مرد .
…
مرد با خاک انداز برداشتش و گرفتش جلوی زن :
- به خاطر همین فسقلی هی می گفتی خونه رو بفروشمش؟ ، اینم از این ..
زن از ته دل خندید :
- آخیش ، راحت شدم به خدا ، زندگی واسم نذاشته بود این لعنتی ، بندازش توی کوچه کثافتو، حالم از هر چی موشه به هم میخوره
…
روز بعد همه جا ساکت بود
ساکت ساکت ساکت ….
۱۲ تیر ۱۳۸۸ در ۹:۳۷ ق.ظ
تلخ و زیبا…طنز…اما پر از حرف…اگر یه روزی موشها جای آدمهارو بگیرن و آدما جای موش ها رو…اونموقع ماهم باید مرگ آدم بریزن جلومون و با دیدنمون جیغ بزنن ؟!
* دلم سوخ واسه موشه ولی خوب شد که مرد!
۱۳ تیر ۱۳۸۸ در ۶:۵۸ ق.ظ
گاهی باید کشت… گاهی هم کشته… جشن و ختم… ولی تنها چیز مشترکی که بینشون برای هر دو باقی می مونه یک چیز بیشتر نیست… آرامش…
۱۳ تیر ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۴ ق.ظ
سلام من فاطمه شعبانی هستم. خبرنگارم. مدام به سایت شما سر می زنم و نوشته های شما رو مطالعه می کنم امااین اولین باره که براتون نظر گذاشتم
خوشحال می شم شما هم به وبلاگ من سری بزنید
.
.
.
می گم چرا تو این چند ماه طرفدارای بعضی ها که ادعای دیانتشون آسمون وزمین رو به هم گره می زنه هی راه می رن و فحش می دن و مسخره می کنن و تحقیر؟
وقتی جوابشون رو می دی یا انقدر متعصب و بی منطقن که می گیرنت به باد فحش و کتک یا انقدر نادان که حرفی برای گفتن ندارن و حرفو عوض می کنن؟
خوندی اونچه که برای شجریان در سایت انصار حزب الله نوشته بودند؟
خوندی دست نوشته های بزرگ بانوی ایران زمین!!! خانم!!! فاطمه رجبی؟
دیدی سکوت مردم و شنیدی صدای رگبار به سوی سکوت وعظمت رو؟
.
.
.
به روزم
.
.
.
مدیرعامل فارس تو شبکه خبر به ندا آقا سلطان می گفت ماندانا!!!!!! مجری تذکر داد که آقا ندا، نه ماندانا، مدیرعامل محترم گفت حالا چه فرقی می کنه؟!!!
۱۳ تیر ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۶ ب.ظ
همیشه صورت مسئله رو پاک می کنی؟
…
پاسخ :
کدوم صورت مسئله ؟
۱۴ تیر ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۹ ق.ظ
salam.omidvaram khoob bashi
man kheyli vaghte mibinamet
az aval kheyli khoob boodi
hanoozam khoobi
tarikiro ham dark mikonam
khoobam dark mikonam
ama entezaram kheyli kheyli kheyli bishtar bood
yadam be sayeh roshan,be haft kart,be gonge khabdide,makhsoosan be talkho shirin ke miyofte akhe man ba ina zendegi kardam
ama dalile tarikiro nemidonam ounam bad az in hame vaght
chera?????
sabz bashi
….
پاسخ :
این با اون ها قابل قیاس نیست دوست من
ضمن اینکه در دل این نوشته هم حرف هایی نهانه … در لفافه
۱۴ تیر ۱۳۸۸ در ۵:۳۵ ب.ظ
salam
bad az modatha ke dastane jadid naneveshtid en khob bod mozoee taze
didigahet be roze montazere dastane badi hastam
۱۸ تیر ۱۳۸۸ در ۲:۴۴ ب.ظ
سلام اخوی
راستیاتش من خیلی وقتا مطالبتو میخونم و کامنت هم نمیزارم.
من سنجاق قفلی و آلوچه رو قبلنا میخوندم.
ولی دیروز تازه اومدم این یکی خونه ت .
در ضمن یه سرقتی هم کردم. اسکریپت موزیکت رو کش رفتم.
دیگه شرمنده دیگه. ما همچینی دستمون یه نموره مجه.
اخه تقصیر منم نبود. نمیشد به همین راحتی از کنارش گذشت.
خلاصه اگه تونستی حلالمون کن. اخوی. ما چاکر مشهدی ها هم هستیم. D:
۱۹ تیر ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۵ ق.ظ
khobe ke neveshti harchand birabt
۱۹ تیر ۱۳۸۸ در ۱:۳۲ ب.ظ
سلام و خسته نباشید. من از سال ۱۳۸۴ که مطالبت آلبالویی رو توسط افراد مختلف دنبال می کنم… خیلی خوشحالم که میبینم از اون وبلاگ تبدیل به یه سایت خوب شدی. فقط امیدوارم دچار تجمل گرایی نشی. عزیز خیلی خوشحال میشم به وبلاگ کوچک ما هم یه سری بزنی.. منم یه جورایی دارم یه شکوفه رو درخت آلبالو میشم…:d حتما منتظر نظراتت ترشت هستم…
۱۹ تیر ۱۳۸۸ در ۳:۲۰ ب.ظ
درود دوست خوبم
سایت بسیار خوبی داری و نوشته هات زیبا و خواندنی ست
موفق باشی
پاینده ایران
۲۰ تیر ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۴ ق.ظ
سلام
دارم فکر می کنم عمو بودی یا داداش!!!
نمی رسم به جواب!
دارم فکر می کنم چی عوض شده؟
راستش هر وخت بعد از مدت ها می زند به سرم و میام اینجا…
دلم می کشه که ببینم چی ِ که عوض شده؟!
و خب بیشتر از شما یا نوشته هات یا آدرس ِ وبت یا آهنگ وبلاگت خودم رو می بینم که عوض شدم! راستی گمونم داداش بودی!! عموی یک بنده خدای دیگری بودی!!
حالا… چه مهمه؟ چقدر آدم ها می آیند و می روند و چیزی تغییر نمی کند! فقط خدا نکند توی این آمدن ها و رفتن ها دلی پاگیر شود! لامصب تا بِکَنَد آدم را جان به سر می کند! یعنی آدم را جان به سر می کند و آخر هم نمی کَنَد! هر چند وخت که میام اینجا از خودم می گم! از احساساتم! گمونم اینجا ثابت تر وصادقانه تر از تمام وبلاگ هاییست که تا به حال داشته ام!
هه! جالبه! این موش ِ… خیلی تنها بود… تنهایی… نام ِ دیگر درد است! پس خیلی درد می کشید مگه نه! دیروز برای یک دوستی که می گن خودش رو کشته نوشتم من اگه جای تو بودم …. هوممم! خب من اگه جای اون بودم هیچ وخت با سم خودم رو نمی کشتم! خوش به حال ِ موش ِ! یکی بود که بیاد و جونشو بگیره! هه! راستی اون که این جوری خودکشی نکرده هان! یعنی اینکه می دونسته اون سم ِ که دلیل نمی شه که بگیم اون خودکشی کرده!! چقدر آهنگ ِ وبت رو دوست دارم! ولم کنن با همین خلا همین جور می نویسم و به هیچ چیز هم توجه نمی کنم! ولی خب ولم که نمی کنن(:
بی خیال…
موش ِ رو دوست داشتم…(:
۲۱ تیر ۱۳۸۸ در ۹:۳۶ ق.ظ
حس تعلیق دلنشینی داشت .
ممنون
۲۲ تیر ۱۳۸۸ در ۸:۴۶ ق.ظ
سلام دوست گرامی
گاهی کارهای شما رو در goodreads می خونم. این کارتون کمی تعمل برانگیزه. احساس عجیبی به من دست داد. یک لحظه حس کردم موشهای زندگیمو بشناسم. شاید دلم نخواد از بین برن و شایدم به غریبگی و چندش آوری یه موش برای یه خونه نباشن. به هرحال یه چیزایی مث همین موش داستان شما هم در همه زندگیا وجود داره. نمی دونم برای به دست آوردن آرامش هرکدوم از ما باید چه تاوانی بدیم. هرچی که هست دلم نمی خواد به هیچ بهونه ای فرار کنم
موفق باشید
طیبه تیموری
با اجازه لینک صفحه شمارو در بلاگم گذاشتم
۲۲ تیر ۱۳۸۸ در ۹:۲۵ ب.ظ
.salam
sepas gozaram
javabamo gereftam
man az aval eshtebah kardam
۲۳ تیر ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۴ ب.ظ
سلام . برای نوشته هات دلتنگ بودم . هنوز هم با عمق زیادی مینویسی و این برام واقعا ارزشمند و جالبه . مادام قلمت روان باد . تا درودی دوباره بای بای
۲۶ تیر ۱۳۸۸ در ۱:۳۶ ق.ظ
البته جوری می نویسی که می تونی آدمو متقاعد کنی که نه الان که ساعت ۲:۳۵ شبه من دارم می نویسم ، روزه! ( خوشحالم که اندک فعالیت مجددی پیدا کردی
)
به امید مطالب بیشتر
۲۶ تیر ۱۳۸۸ در ۷:۳۲ ب.ظ
گوته چه خوب گفته ست.
( من کل وبلاگ را ول کرده ام و چسبیده ام به آن یک حرف!!)
۳۱ تیر ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۱ ق.ظ
معرکه بوود….مرسیییییییییییی…اول داستان هاجو واج مونده بودم که کی داره حرف میزنه…!
همزادپنداریتون عالی بود..مرسی
۱۴ مرداد ۱۳۸۸ در ۲:۳۸ ب.ظ
آخ چشمای سیاهه درشتش !
۲۰ مرداد ۱۳۸۸ در ۴:۲۲ ب.ظ
…می دونست چه نقشه ای دارن
اما تردید نکرد !!
خیلی سخته..
۳۰ دی ۱۳۸۸ در ۵:۵۶ ب.ظ
بیا گفته:
شعرها ی پخته و کاملی داشتی
با چنین زبانی موفقییت خوبی خواهی داشت
شعر پایانی ندارد
و تو شاعرخواهی ماند
از تو
دوباره ای دیگر
خواهند ساخت
تندیسها خوب فهمند
اما هیف کسی برایشان دست نزد
اینجای دلم
پرازلبهای زخمی بود
چقدر پرنده روی ان نشست
یکی کلاغ بود
ودیگری سایهایم بود
که تنهایم گذاشت ورفت
دارم بخلوت تو تنها میشوم
ای اخرین لحظه های شعر
از نقطه انتقام نگیر
بگذاردوباره اسمان تورا ببیند