گوسفندها را باید شمرد

یک چشمش را می بندد و با انگشت اشاره اش می شمارد ،
- یک .. دو ، سه … ، چار …
گوسفندها مدام تکان می خورند ،
انگار فهمیده اند که مصطفی باز دارد می شماردشان ،
این بار هشتم است ،
مصطفی تا ده بلد است بشمارد ،
هر ده تا را که می شمارد ، یک دانه سنگ کوچک می اندازد توی ظرف خالی شیرش ،
اما تا سرش را بلند می کند ، همه چیز به هم ریخته است ،
مصطفی نگران است ، چشمهایش می سوزد ،
بغض توی گلویش را گرفته و هنوز یکبار درست و حسابی گوسفندها را نشمرده است .
- پنج .. شیش .. هف … هش .
شب قبل مصطفی نتوانسته بود بخوابد ،
آقا جانش تا صبح سرفه می کرد ، سرفه های خشک و بلند .
- یک … دو ….
توی کاسه سه تا سنگ ریزه است ، توی دستش یک دانه ء دیگر ،
- سه ، چار ..
بین پنج و شش ، پلک هایش می افتد روی هم ،
با چشم های بسته اما ، هنوز می شمارد ،
- هف .. هش …
سنگ ریزه آخر از توی دستش قل می خورد توی کاسه ،
دینگ …
زیر پلک های مصطفی پر می شود از گوسفندهای سفید و چاق با دهن های جنبان ،
یک دشت سبز پر از گوسفند هایی که مدام جست و خیز می کنند ،
پر می شود از سنگ ریزه و یک کاسه بزرگ و گود ،
لب های مصطفی همینطور تکان می خورد …
- نه … ده
.
پی نوشت :
- عکس بالا را به تازگی از پسرکی چوپان از عشایر خراسان گرفته ام .
۲۸ تیر ۱۳۸۸ در ۷:۱۸ ق.ظ
سلام
خوب نوشتی
برای نوشتن یک عکس بنظرم خیلی مهمه که تا از حال و هوای عکس خارج نشدی بنویسی.
چون اگه اون حس بکر از دست رفت ممکنه دیگه نشه خوب نوشت.
عکس زیباییه..
۲۸ تیر ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۹ ب.ظ
salam
ham ghalame zibai dariin va ham akkase maheri hastin
tabrik migam…
man minevisam…
vali akkasi ro taze shoro kardam…
omidvaram rozi betavanam hadaghal be nesfe zibaie akkasaie shoma beresam
ya ali
۲۸ تیر ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۶ ب.ظ
یک.. دو …سه… میخواستم بارها با مصطفی بشمارم یک … دو …سه …
اما دریغ از حتی یک بار. حتی یک، یک ساده !
اینجای جای بهتر و شریفتری بود برای مهمان شدن… مهمان پسرکی که گوسفندهایش را میشمارد و خوابش می برد، اما نه برای این که خوابش ببرد .. برای اینکه چوپان است. چوپانی که فقط تا ۱۰ میتواند بشمارد.
خواستم اینجا به رسم ادب از این مهمان نوازی تشکر کرده باشم چون گاهی امتیاز! این یک و دو سه ها مجالی برای دیدن برای مهمان شدن نمیگذارند.
…..
پاسخ :
- ممنونم ، قدمتون سبز و حضورتون گرامی …
۲۹ تیر ۱۳۸۸ در ۸:۳۶ ب.ظ
vay albalooo mahshar bood! ham azesh ham neveshtash!!!!!!!!!!!!!!
made me cry actually!!!
shad bashiii
۳۱ تیر ۱۳۸۸ در ۱:۲۹ ق.ظ
اشک و به چشام آورد…
فوق العاده تاثیر گذار بود…مرسی حمید جان
چقدر غرق در زندگی شهری بودم…
۳۱ تیر ۱۳۸۸ در ۸:۱۶ ق.ظ
تصویر سازی به قدری ملموس بود که احساس کردم به کابوس پسرک چوپان گرفتار شده ام. خسته شدم. تمام سنگ های آرامش از دستم ول شد. . . و خوابم پر شد از مشقهای ننوشته
۳۱ تیر ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۱ ق.ظ
سلام
ادرس اینجا رو یه جورایی من بهش رسوندم
البته بعدا فهمیدم که از نوشته هام اومده اینجا
یه روز بهم گفت آقای البالو آپ کرده و منم رد نگاهش اومدم اینجا
هر جایی که بوی پروانه بده سر می زنم .
۱۷ روزه که سکوتش منو دلتنگ کرده
یه روزی اونم دلتنگ میشه
پروانه بدون که عطر تو همه جا منو میکشونه!
۳۱ تیر ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۴ ق.ظ
یه بار که رفته بودیم کوه
یه سری از مردم بودند که از کوه گیاهی به نام چوک می چیدند که البته خیلی هم خوش بود و ما هم چیدیم !
یه آقایی بودند که با پسرشون اومده بودند کوه به اون بلندی !
من داشتم از نفس می افتادم بعد ایشون با پسرشون خیلی خیلی تند و تیز اینور و اونور می کردند .
پسر ایشون شاید سن و سالی خیلی کمتر از پسر توی عکس شما داشتند.
از کوچیکی مرد بزرگ می شن !
درست گفتم جملم رو ؟
۱ مرداد ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۸ ب.ظ
این عکس هر جا که هست، رد پای من هم کنارش میاد. فوق العاده بود. هم عکس، هم نوشته.
بازم مرسی
۲ مرداد ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۱ ق.ظ
خوشحالم که آلبالو دوباره داره زود زود می نویسه
راستی، خیلی قشنگه عکسی که گرفتی
۵ مرداد ۱۳۸۸ در ۶:۵۵ ق.ظ
این عکس خیللللللی عکسه.
۵ مرداد ۱۳۸۸ در ۹:۲۲ ق.ظ
واقعا” زیبا بود…
شاید این روزها چوپانهای کوچولو نبینیم ولی همین حس زمانی بهم دست میده که پسرک گل فروش سر چهار راه یا دخترک فال فروش را می بینم…
۵ مرداد ۱۳۸۸ در ۱:۱۰ ب.ظ
قشنگ بود و
مثل همیشه..
تلخ !
۵ مرداد ۱۳۸۸ در ۷:۰۲ ب.ظ
هم متن زیباست و هم عکس . هنوز از نیامدن به همچین اردویی متاثرم .نور های عکس و چهره ی مغموم پسرک به دراماتیک بودن عکس کمک کرده
۱۴ مرداد ۱۳۸۸ در ۲:۳۳ ب.ظ
زیر درخت آلبالویت می نشینی و می نویسی اما چه تلخ برادر
آلبالوهای درختت شیرین است ؟
اگر شیرین است دروغ می گویی
تلخ است !
چون حقیقت را می نویسی .
۱۵ مرداد ۱۳۸۸ در ۷:۴۲ ب.ظ
داری برمی گردی؟ (:
خوشحالم…البته بیشتر آرام…
۱۷ مرداد ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۷ ق.ظ
خب بررسی شد ؟
…..
پاسخ :
۱۹ مرداد ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۴ ب.ظ
اعتراف کنم که، حسودیم شد…………….بهت حسودیم شد! با تمام وجود آرزو می کنم هیچ وقت از این چیزایی که بخاطرشون بهت حسودیم شد دور نشی.
۲۰ مرداد ۱۳۸۸ در ۴:۱۱ ب.ظ
عکس فوق العاده
متن عالی
و باز طعم تلخی ..
چه تصویرسازی !!!!
۲۲ مرداد ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۹ ق.ظ
دلم می خواست خودش هم می دید که قاب شده اینجا،گوشه ء خانه های شهری ما ..در اینترنت …
دلم می خواست می فهمید قصه اش را دوست داریم ..
شاید برای اینکه خسته شهریم …
به اندازه خود واقعی اش …
ناز و طبیعی بود ..
در هنر شما هیچ وقت شک نکردم ..
م ر س ی
۷ مهر ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۸ ب.ظ
حس خیلی قشنگی بودکه با عکس زیباتون قشنگ تر هم شده بود