این روزها

این روزها مدام اتفاق های عجیب می افتد ،
درست برخلاف آن روزهایی که هیچ اتفاقی نمی افتاد .
این روزها ، روزهای صعود و سقوط است .
یا مدام خبر صعود آدم ها از زمین به آسمان را می شنوی ،
یا خبر سقوطشان را از آسمان به زمین !
این روزها طعم تلخی دارد ،
هم خواب را از چشم می رباید هم قلم را از دست ،
آدم دلش می خواهد سرش را بکوبد به دیوار ،
دلش می خواهد نصف شب از خانه بزند بیرون و همینطور راه برود ،
آدم دلش می خواهد این روزها ، سرش را بگذارد روی شانه کسی … خیلی بیشتر از قبل ها .
می گوید چرا نمی نویسی فلانی ؟
به خدا دست و دلم به نوشتن نمی رود ، دچار استرس و اضطرابم .
خسته ام از روزهای قبل و دلهره دارم از روزهای پیش رو ،
این روزها خبرهای بد را ارزان می فروشند .
خودم را می گذارم جای آدم های توی هواپیما ،
که نشسته است روی صندلی و دارد ابرها را دید می زند وآدمی یا آدم هایی ، چشم به راه اویند .
در یک لحظه همه چیز شروع و تمام می شود ؛ می سوزد و جزغاله می شود و تمام .
یک آدم تمام نمی شود ، یک زندگی ، یک عمر ، یک حیات ، به همین سادگی تمام می شود .
خودم را می گذارم جای پدری که فرزندش از خانه بیرون رفته و بر نگشته است ،
و یک ماه بعد جسدی را تحویل می گیرد به نام فرزند !
این داغ ها کم نیست ، این داغ ها سوز دارد ، نفوذ می کند تا اعماق رگ و پیشهء آدم .
خودم را فقط جای این ها نمی گذارم این روزها ، خودم را جای خیلی ها می گذارم ،
و جای هرکدام که قرار می گیرم داغی آتشم می زند و سوزی می سوزاندم .
کاشکی این روزها باران می بارید ،
می گویند باران همه چیز را می شوید ،
شاید این دردها را هم … شاید ، بشورد ، شایدهم ، بشوراند .
نمیدانم هر چه هست ، دلم بدجور هوای باران کرده است ، از آن باران های تند ، با قطره های درشت
باران شاید این خون های به جا مانده بر لب جوی ها را پاک کند ،
شاید جزغاله های مانده بر روی خاک را بشورد ،
شاید مرهمی باشد بر داغ دل آدم های داغ دیده …
من که چیز دیگری به فکرم نمی رسد ،
از بس که سرم را کوبیده ام به دیوار ،
خدا خودش بخیر بگذارند .
۵ مرداد ۱۳۸۸ در ۷:۰۳ ق.ظ
اگه هرکی خودشو بذاره جای طرف مقابل خیلی از مسائل حل میشه، ولی افسوس که ما فقط محکم به صندلی هامون چسبیدیم
۵ مرداد ۱۳۸۸ در ۹:۱۷ ق.ظ
سلام آقا حمید، درست زمانی که داشتم این متنتون را می خوندم با این آهنگ سوزناکی که روش گذاشتید یه دفعه خبر فوت امیر جوادی لنگرودی را هم بهم دادن و دیگه همه شرایط فراهم بود تا کسی نتونه جلوی سیل اشکهام را بگیره…
چه قدر زیبا و راحت می نویسید و چه قدر کمک می کنید به آدمهایی مثل من که نمی تونیم این جوری بنویسیم ولی خیلی دلمون می خواد این حرفها را جایی بزنیم…
۵ مرداد ۱۳۸۸ در ۹:۴۳ ق.ظ
این داغها و دردها را نه باران می شوید و مرهم می شود و نه حتا آب زمزم و کوثری که دیگر باورشان سخت شده
هیچ اغوش و شانه ای آرامت نمی کند وقتی نمی تواند به تو اطمینان بدهد که ترسها تمام شده اند
باید سخت بود و استوار
باید ایستاد
باید توانست
۶ مرداد ۱۳۸۸ در ۵:۳۵ ب.ظ
آره. منم دلم خبر سقوط قطره های بارون رو از ابرها می خواد. ولی می ترسم از بس که خون بخار شده این روزها، ابرها هم اشک خون ببارند…
۷ مرداد ۱۳۸۸ در ۹:۵۳ ق.ظ
قرار نبود بیاید
به این زودی
اما امان از این آدمهای عجول
که به مرگ امان نمی دهند…
ازاینکه تاوان پس می دهیم به خودمان، جان می دهیم بی هیچ اثر، و شأن مارا کسی نمی داند ، نمی فهمد، غمگینیم، اما برای کودکانمان چه شرمسارانه فردایی به ارمغان می آوریم که نامش خوابزدگی از شرم کابوس شاید باشد.
۱۲ مرداد ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۹ ب.ظ
۱- تشکر که به وبلاگم اومدی و تعریف کردی ازش، بااینکه هیچ چیز قابل تعریفی توش نیست
۲- تشکر ویژه که زود زود آپدیت میکنی
در مورد این روزا راس میگی
یه جورایی همه ش دلگیره
وقتی دلگیرتر میشه که میبینی هیچ کاری از دستت برنمیاد و فقط باید بشینی و نگاه کنی
۱۴ مرداد ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۸ ب.ظ
از خیلی گذشته می خوندم مطالبی رو که می نوشتی . از خیلی وقت پیش ها . هیچ وقت یادم نرفتی . اون موقع ها آلبالو بودی .هنوز زیر درخت نرفته بودی . نوشته هات همیشه برام الهام بخش بوده .سبک نوشتن و تصویر درست کردنت . هر چی که می نویسی رو می بینم . گفتم اینا رو بهت بگم . شاید تا حالا برات نظری ننوشتم . اما همیشه به یادتم . و دوست دارم .دوست جونم.همیشه بنویس (بوس) یادت باشه کسانی هستند که میان و می خونن اما هیچ وقت نظری نمی دن . اکثریت خاموش !!
………..
پاسخ :
- ممنونم از محبتت دوست قدیمی
۲۰ مرداد ۱۳۸۸ در ۴:۰۰ ب.ظ
حالا میفهمم چرا نوشته هات تو ذهنم موندگار می شدند …
یادته یه بار گفته بودم یکی از نوشته های تو رو به دیوار اتاقم زدم!! هنوز هم دارمش بعد از این سالهایی که گذشت ..
۲۲ مرداد ۱۳۸۸ در ۲:۵۳ ق.ظ
salam
biografitoono khoondamo lezat bordam baedesham bookmark kardam weblogetoono, yani in ke az hala hei betoon sar mizanam
Mersi babate ghalamo negahtoon be in sayare khaki
۲۶ مرداد ۱۳۸۸ در ۲:۲۰ ب.ظ
دهانت را می بو یند مبادا که گفته باشی دوستت دارم.
۱ شهریور ۱۳۸۸ در ۱:۳۹ ق.ظ
……………………………………………….نمی دونم اصلا چیزی واسه گفتن می مونه!!!؟ افسوس و خستگی و بغضم مگه میشه نوشت؟!!!
۱ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۰ ق.ظ
تابستان عجیبیه.. سوز گرماش رو باور کنم یا سرمایی که به دلهای ما راه یافته؟؟
خدا به خیر کنه..
۹ شهریور ۱۳۸۸ در ۹:۲۷ ب.ظ
ounGhaaD GhAshnG BooD K KaLaMe BaYaan KonanDeYe MeghDaResh Nis,, !
۲۳ شهریور ۱۳۸۸ در ۶:۱۶ ب.ظ
حمید عزیز سلام
چقدر لطیف و دردناک است نوشته هایت.
انگار یکی یقه ی روح آدمی را می گیرد و تکانش می دهد.من هم دلم باران می خواهد، از آن باران های تند با قطره های درشت…
شاد باشی دوست من