تصورات عاشقانهء یک دیوانه
وقتی دارم با تو ، با این تلفن لعنتی ، حرف میزنم
مدام باید تصورت کنم که اینجا ، همینجا روبرویم نشسته ای ،
انگشتان کشیده ات با آن ناخن های سوهان زنده و بلند ،
با آن لاک کمرنگی که درونش ستاره های ریز دارد ،
حلقه شده دور لیوان چای ، طره ای از موهایت با آن فر دلفریب ، افتاده روی چشمت ،
و تو زحمت کنار زدنش را به خودت نمی دهی و من مدام باید درون ذهنم درگیر این باشم که آن را از جلوی چشمت کنار بزنم ، یا همینطور دیدش بزنم و ته دلم قند آب شود .
مدام باید تصورت کنم ، با فریم های تند ، تند تر از یک فیلم ، خیلی سخت است .
تصورت کنم که توی چشم های من نگاه می کنی ، لبهایت تکان می خورد و من هی چشم هایم می چرخد و نگاهم سر می خورد از چشمانت به لبهایت و از لبهایت به انگشتانت ، از انگشتانت به طرهء مویت با همان فری که وقتی سرت را با آن حالت کودکانه تکان می دهی ، بالا و پایین می رود و دل من ، با بالا و پایین رفتن فر مویت ، بالا و پایین می رود .
باید تصورت کنم که یک جرعه چای می نوشی و لبهایت خیس می شود ، سرخی رژی که روی لبت مالیده ای می ماند روی لبهء لیوان و من وسوسه می شوم لیوان چای را از دستت بقاپم و لبم را درست همانجا بگذارم و جرعهء ای چای بنوشم و تو لبخندی بزنی و سرت را دوباره تکان بدهی و من باز نگاهم سر بخورد روی همان طرهء موی شیطان و همان تکان های مواجش …
وقتی دارم اس ام اسی که برایم زدی را می خوانم ، باید تصور کنم نوک انگشتهایت را که با طمانینه کشیده می شود روی دکمه های موبایل و تو دراز کشیده ای و ردی از نور ، از لای کرکرهء پنجرهء اتاق ، افتاده روی نوک انگشتان پایت ، که لای هر کدامشان پنبه ای گذاشته ای و شیشهء لاک را هم ، باید تصور کنم که چه رنگیست
و اینبار کدامیکیشان را انتخاب کرده ای که بیشتر به ناخن های پایت بیاید .
وقتی دارم قدم می زنم ، توی همان کوچهء باریکی که برایت گفتم ، باید تصورت کنم ، که کنارم قدم می زنی و من میشمارم صدای پایت را و نبضت را ، از روی فشاری که به دستم که درون دستت ، محکم گرفته ای و من برای تو زیر لب ترانه می خوانم و تو همچنان که همیشه هستی ، ساده و معصوم ، گوش می دهی و در لابه لای ترانه خواندنم ، آن جاهایی که دوست داری ، دستم را آرام ، فشار می دهی و من ، باز تکرارش می کنم و تو لبخند می زنی و من زیر چشمی ، لبخندت ، همان انحنای سرخ رنگپریدهء مرطوب ، را دید می زنم .
باید تصورت کنم ، وقتی که بالشت را ، درخت را ، آسمان را ، حجم خالی بودنت را ، در آغوش می کشم و دست هایم ، همینطور با چشم های باز – نگو که دست که چشم ندارد ، تصور کن دارد – هاج و واج بماند که میان این فرکانس هایی که می رسد از مغز و این چیزی که لمس می شود چرا اینقدر تفاوت وجود دارد و من باز باید تصور کنم که همین که هست و یک جوری سر و ته قضیه را هم بیاورم و چقدر سخت است این سر و ته قضیه ها را یک جوری هم آوردن .
باید تصورت کنم ، نیمه های شب که بیدار می شوم و دست می کشم در حجم خالی کنارم ، که همیشه جای یک نفر خالیست ، و پتو را بکشم رویت که نکند سرما بخوری و یا بپرسم آب نمی خوری و صدای نفس های آرامت را بشنوم که لابه لایش بگویی چرا و من تشنه تر از تو ، یک لیوان آب سرد بیاورم و تو ، با آن موهای ژولیده و چشم های نیمه باز ، نیم خیز شوی و تمام لیوان آب را سر بکشی بدون اینکه بدانی فقط نصف لیوان آب مال تو بود و من هنوز تشنه ام و من دور از چشم های تو لبخند بزنم و همان چند قطرهء مانده ته لیوان را سر بکشم و فرو بروم در گرمای تنت و موهای ژولیده ات .
به من نگو تو چقدر خیالباف شده ای ،
همین ها را هم که اگر نمی بافتم که الان لخت و عور مانده بودم میان این سرمای خشک تنهایی ها و فاصله ها و نبودن ها و منجمد میشدم آنچنان که گرمای خورشید بودنت هم نمیتوانست یخ هایم را آب کند .
ولی خب ، خدائی اش هم چقدر تلخ است که آدم فقط تصور کند و تصور کند که تصور نمی کند .
حالا تو تصور کن که من آمده ام پیش تو یا تو آمده ای پیش من ، فرقی هم نمی کند ، نشسته ای روبرویم و موهایت را هم کوتاه کرده ای ، چون آنطور که من تصورت کرده ام دوست داری گاهی وقت ها موهایت را خیلی کوتاه کنی ، و دیگر آن طرهء مو هم روی گونه ات نیست و من باز باید در عین بودنت در روبرویم آن طرهء مورا با همان چند فری که آن پایینش خورده تصور کنم و تو اصلا نمی دانی من دارم به چی فکر می کنم و یک جرعه چای می نوشی و چون رژ لبی هم نزده ای ردی هم بر لبهء لیوان نمی ماند ولی من باز توی تصورم آن اثر سرخ را تصور می کنم ولی در واقعیت لیوان را از دستت می گیرم و جرعه ای چای از همان جایی که تو نوشیدی می نوشم و طعم لبهایت را ، اشتباه نکنی ها طعم رژ را نمی گویم چون من هیچوقت طعم رژ را با طعم لبهایت اشتباه نمی کنم ، می چشم و تو باز نمی دانی که من دارم به چی فکر می کنم و این هم خوب است که تو نمی دانی توی ذهن من چه می گذرد و هم بد .
الان هم دارم تصورت می کنم که از پرچانگی ها و پراکنده گویی های من خوابت برده است و من باز ، آرام پتو را می کشم رویت که نکند خدای نکرده سرما بخوری چون پوست تنت ، توی تصورات من آنقدر لطیف و نازک است که شاید باد همین پنکهء رومیزی من سردش کند و آن حرارت زیر پوستی مطبوعت ، که من دوست دارم در زیر نوازش های ممتد نوک انگشتانم احساسش کنم ، کم شود .
جایی خوانده بودم از تصور تا واقعیت یک قدم بیشتر فاصله نیست و من اینبار اگر بخواهم راستش را بگویم توی واقعیت آنقدر قدم زده ام به امید اینکه برسم به تو ، برسم به واقعیت و نرسیده ام که قدم هایم و قدم زدن هایم راه برده به جاده ای در تصوراتم که دور تا دورش درخت های بلند هست و هوای مرطوب و نم باران و انتهای جاده تو ایستاده ای و برایم دست تکان می دهی و باد می زند زیر گیسوان رهایت و من لبخند می زنم و از همان دور زیر لب به تو می گویم :
- دوستت دارم .
و توی واقعیت ، واقعا هیچ چیز نیست .
هیچ چیز …
.
۱ شهریور ۱۳۸۸ در ۸:۳۱ ق.ظ
تو خوب بلدی .تو می دونی. اینو همه فهمیدن.وقتی چمدونمو بستم وقتی دارم میرم … فقط با چند جمله میخکوبم می کنی.با دست خودم چمدونمو باز میکنم…
۱ شهریور ۱۳۸۸ در ۸:۴۳ ق.ظ
این من بودم که عاشق تصورات تو شدم… هنوزم هستم… ولی دل من نزدیکی میخواد گاهی تصورات زیادم مغزمو میخستونه… خودت میدونی تو همیشه با…یی من هستی… بهترین تجربههای زندگیم با تو بود مزة بودنت هر چند الان خیلی کمرنگه، با همون شدت زیر زبونمه… هر کسی راهی داره و همراهی… منو ببخش اگه همراه خوبی نبودم و نیستم… ولی دلم پره از حسای خوب وقشنگ برای دل مهربونت که صداش هنوز تو گوشمه… دوست دارم
۱ شهریور ۱۳۸۸ در ۹:۴۸ ق.ظ
دیدگاهم کور باد
دیدگاهی ، نظری ، خطی
حجم خالی اسمان را در آغوش بکش
روزی خالی آسمان را پر خواهد کرد
.
.
. با طره تاب خورده گیسویش
—
رخت چرکی بر بند وبلاگم باد می خورد .
۱ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۴ ق.ظ
گاهی رویا می بافیم که مثلا بهونه گیری های دلمون رو باهاش جبران کنیم.. اما ای کاش افاقه می کرد!
۲ شهریور ۱۳۸۸ در ۹:۱۳ ق.ظ
نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بذار باور کنم امشب تو هم حال منو داری..
نمی دونی چه آشوبم از این آرامشه خونه
از این رویای شیرینی که می دونم نمی مونه !
چقدر این حسه من خوبه همین که از تو میمیرم
همین که هر نفس امشب هوامو از تو میگیرم
…
به روزم
۲ شهریور ۱۳۸۸ در ۹:۵۲ ق.ظ
بی صدا می آیی هان ای آلبالوی درخت سلطان !
نمی رسد دست نوشته های به شما عمرا
اما نقدی خطی شعفمان را زیاد می کند !
۲ شهریور ۱۳۸۸ در ۳:۵۴ ب.ظ
Akheyyy
love u albalooo
kheili ghashango por az detail bood !
۳ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۹ ب.ظ
قشنگ بود!
۳ شهریور ۱۳۸۸ در ۸:۵۷ ب.ظ
میشه کد آهنگ وبلاگتون رو برام بفرستین؟
۴ شهریور ۱۳۸۸ در ۹:۲۶ ق.ظ
به نام آرام آرام بخش دلها
سلام آقای محترم آلبالو
نمی دونم چی بگم و چی بنویسم
اونقدر نزدیک بود حرفات با حرفای جان اسمیت من که نمی دونم چی بگم. همش خیال می کردم اونم اینجاست! اما رفته تا برگرده. امروز …بذار بشمرم امروز ۵۲ روزه که رفته تا برگرده. می دونم باز برمیگرده و اونوقت دوباره از شب تا سحر برای هم اس ام اس میدیم بعد پا میشیم نماز میخونیم و دوباره تا صبح و من از شدت سرحالی هیچ احساسی از خستگی ندارم.پرم از بودنش.
اینجا برای من نقش همون لبه ی استکان رو داره.وقتی تصور میکنم جان اسمیت از روی نوشته هام اومد اینجا و بعد بمنم اطلاع داد ، غرق بودنش میشم. میدونم اینجا روی نوشته هاتون انعکاس بودنش هست!و من تصویر چشمهای رنگینش رو از اینجا می بینم. منم یه جایی دارم که براش مینویسم اما میخوام بذارم تا خودش بخونه.
هیچ وقت آخرین کلمه ها و جمله هایی که تلفنی با هم گفتیم از خاطرم نمی ره. جان اسمیت منتظرت میمونم!
۴ شهریور ۱۳۸۸ در ۴:۳۱ ب.ظ
موسیقی که روی وبلاگتون هست رو بسیار دوست می دارم .
نظرم رو هم راجع به نوشته تون پیشتر گفته ام .
۶ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۸ ق.ظ
خوندنش رو تقدیم کردم به این روزای خالی واقعی که درش واقعن هیچ چیز نیست.
یه نوشته ی خوب توی نصفه شبی که حتا تصوری هم درش نیست.
قشنگ بود.
۶ شهریور ۱۳۸۸ در ۹:۵۹ ب.ظ
………………………………………..
۷ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۴ ق.ظ
لا به لای نوشته های قدیمیتو گشتم که شاید یه قرص مسکن(شاید یه کلمه، یه جمله یا هر چیزی……..)پیدا کنم.سردردم.ولی نه ! بیشتر دل دردم……………….اینا لا به لای نوشته هات ریخته بود ولی نمی دونم هنوز تاریخش نگذشته یا نه؟!……….آه
…………………صدای تازه , گرمتر از صداهای تکراری و واژه های تکراریست
عشق تازه , آدم را دوباره نو می کند.انگار آدم برای ادامه زندگی اش , دوپینگ می کند.
زندگی , شاید , زیباست
شاید , هر شب تا صبح باید به همین موضوع فکر کنم
موضوعی که همیشه برای فکر کردن به آن , وقت کم می آورم………………………
من چقدر دلم امشب ترانه می خواهد
چقدر غم گین بودن بد است ها
همه چی گین بودن بد است اصلا
آدم بغضش از دلش بالا می آید
ولی خب رقصیدن ترانه می خواهد
مثل بوسه که لب می خواهد
باز گفتم بوسه دهنم طعم مورچه گرفت
بلند می شوم
دور خودم می چرخم
بگذار بچه سوسک ها به من بخندند
…………………………………………….زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود
۷ شهریور ۱۳۸۸ در ۹:۰۵ ق.ظ
شاهکار بود…عالی بود…خیلی خوب بود…ممنون
۷ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۷ ق.ظ
?
۷ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۶ ق.ظ
این چند نفر را آپدیت کرده ام ، جمله آخرش با جملات آخر شما هماهنگ است
۷ شهریور ۱۳۸۸ در ۲:۵۴ ب.ظ
سلام
نوشته هاتونو خوندم
زیبا وپرمعنی هستند
منم داستان می نویسم یه سر بهم بزنید خوشحال میشم
در ضمن لینکتون کردم
۸ شهریور ۱۳۸۸ در ۲:۴۷ ق.ظ
و پناه بر خدا
از این همه تصور ما .. که ره به همه جا و هیچ جا می برد ..
زنگی مان شده تصویر و تصور ..
تصویر خوشبختی ..
پ.ن: یک موقع نوشته هات رو می خوندم حالم عجیب خوب می شد ..
الان هم می شه .. اما نه مثل گذشته ..
ایراد از تو و اینجا نیست که همیشه شیرینه ..
ایراد منم
که تلخم
البالو جان
با احترام : توت فرنگی پلاسیده
۹ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۵ ق.ظ
سلام بهانه من برای زندگی ….
دلت تنگ است ….. می دانم !!
قلبت شکسته است ….. می دانم !!
دوری برایت سخت است …… می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ….. تا برایت بگویم…
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند….
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت…..
اما گریه نکن ….که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند…
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد….
بیا و درد دلت را به من بگو…
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم…!
با گریه خودت را ارام نکن….
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند….
و اشک هایت مرا به سالهای دور دست میبرد
و دل خفته ام را بیدار میکند
گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت را خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم …
ای زندگی ام ….
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم…
برای دلی که هنوز در نبود تو ….
و ارام … ارام می میرد…!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است….
اما گریه نمی کنم…
می خواهم برایت فقط بنویسم…
اما تو بگو بهانه ام …
می خواهم به یاد گذشته …. اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته )
بهانه ام :
به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره …ببار …
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ….و ارام در گوشم زمزمه کن …
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد…
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ….
اشک از چشمان سرازیر می شود….
پس برای اخرین بار هم گریه کن….
که چه بی رحمانه ما را ز هم دزدیدند
۹ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۶ ق.ظ
این هم نوعی تصور عاشقانه است ….اما از نوع واقعی و از یک عاقل
۹ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۸ ق.ظ
این و فقط با شنیدن یک موزی ملایم ولی غمگین گوش بدید ….یه چیزی مثل همین باغ مخفی………….
۹ شهریور ۱۳۸۸ در ۸:۵۴ ب.ظ
Salaaam Doste Aziizaam ,, BaaYaaD eTeRaaF KooNaam Na BaYaD BeGaaam ,, Ye ChiiZi oo Ke Ba KhunDaaaane DasT NeVeshTeeHaaT ToYe Delaam EhSaas KarDam Ye HeSe KhaaS BoooD K TaaHaaaaLa Delaam NaKhasTe BooD TajRooBaSh Kone ,, enGaaR DasTeT asheGhe oo iN HaarFaaR o Kheili RaaHaaT MiZaane,, aSheGhe GhaLame RaVoNeT ShooDaam , Ye HeSe KhaaSi To NeVeShte Haat , KE Maan Oun HeSe KhaS o Kheili DoooS DaaRam , NeMiDoonam esMeSh Chiiee, ShaYaaD BeHtaaRe BeGaaam : Ye HeSe KhaS
Be Manaam SaR BeZaan ShaYaaD Ye NogHteYe KooRi BeiNe NeVeshTeHaamuN Baaashe , ,Ya HamuN HeSe KhaaS ,
LinKeT KaarDaam DosTe KhuBaam !
۹ شهریور ۱۳۸۸ در ۹:۲۱ ب.ظ
چقدر ظریف بود، این نوشته ….
من به طور اتفاقی به این جا آمدم !
۱۰ شهریور ۱۳۸۸ در ۵:۳۶ ب.ظ
تجسمت خل و چلم می کنه - ممنون حمید جان
۱۰ شهریور ۱۳۸۸ در ۷:۵۵ ب.ظ
کامران جان…
نوشته رو که خوندم…گریه اش که به کنار…
اینو همون لحظه های خیس…خودم گفتم:
چند روزیست می دانم عشق چیست…اضطراب چیست..چند روزیست می دانم هجوم خیال کسی در نیمه شب چه حسی دارد…من تنها چند روز دارم..چشمان تو شناسنامه ی مرا تغییر داد…و دستان تو وطن نام گرفت
۱۱ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۷ ق.ظ
اولین باری است که از شما میخوانم. بسیار لذت بردم. شما چه خوب فهمیدید که توی واقعیت ، واقعا هیچ چیز نیست ، هیچ چیز….
باز هم داستانهایت را میخوانم
۱۳ شهریور ۱۳۸۸ در ۶:۰۵ ب.ظ
wow!kheili ghashang bud,shoma hamishe kratun ghashango aliye.khosh be haletun
۱۴ شهریور ۱۳۸۸ در ۱:۲۸ ب.ظ
Mamnooon Ke Be BaarGe Dele Maan Saar Zaadi ,, aZ in HeSe MoshTaaRaak KhooSh haaal , ZiiiiaaaaD ,, SePaaS !!!
۱۴ شهریور ۱۳۸۸ در ۱:۳۰ ب.ظ
RaaaasTiii YaaDeT RaafT MaaaanaaaaM JozVe PeiVanDaat KoNia ,, BaKhShiDaameT ,,DGe TekRaaaaR Nashe,, ShooKhi BooD ,,VaaaLi VaGheaaan BaeSe EfTekhaaRame Ke JozVe PwiVanDaat BAaaShaM!
۱۴ شهریور ۱۳۸۸ در ۵:۴۸ ب.ظ
سلام. من یه دوست قدیمی هستم. خیلی قدیمی. به منم سر بزنید.
۱۴ شهریور ۱۳۸۸ در ۵:۵۰ ب.ظ
زیباست.خیلییییییییییییییییییییییییییییییی
۱۵ شهریور ۱۳۸۸ در ۵:۳۰ ق.ظ
من تازه امروز فهمیدم که شادونه واقعی بود
:((
همون که خاطرات روزانه تو باهاش می نوشتی
چند سال پیش
من خیال میکردم همه ی اونا، مثه پست امروز فقط یک تصوره خالیه
ولی نمیدونستم که همه ی تصورات از یه منبع واقعی شروع میشن
اما الان که فهمیدم آلبالوی شادونه یه واقعیت بود نه تصور ناراحتم
ناراحتم از اینکه بودنشون فقط یک تجربه شده
که هنوز مزه ی دوست داشتن هاشون زیر زبونشونه
۱۵ شهریور ۱۳۸۸ در ۹:۲۱ ب.ظ
…
همین و دیگر هیچ.!
۱۷ شهریور ۱۳۸۸ در ۳:۵۵ ق.ظ
درود دوست گرامی
با اجازه وبلاگتون رو لینک کردم
نوشته ها عالیه
پاینده باشین
۱۷ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۲ ق.ظ
نیروانا نمی خواهم
دوست دارم دوباره متولد شوم
به روزم
ممنون میشم نظرتون رو بدونم
پاینده باشین
۱۷ شهریور ۱۳۸۸ در ۱:۰۴ ب.ظ
KheiiiLiii MaamnooooNaaaam Doooste KhuuuubaaaaM !
۱۸ شهریور ۱۳۸۸ در ۹:۲۳ ق.ظ
اینقدر این نوشته قشنگه که حق داری بذاری اینجا بمونه
و فعلا آپ نکنی..
بابت لینک بسیار ممنونم .
به روزم.
۱۹ شهریور ۱۳۸۸ در ۹:۴۱ ب.ظ
Ba Neveshteii TaaaZe DoBaare Dar eNteZaaaRe CheshMi Hastaam Ke Ba HooZoraash TaskiNi Bar DastaNe KhaasteaM BaaShaad,, Weblog B RooZ Shoood
۲۱ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۳ ق.ظ
تو گودریدز می دیدم چه فعالی دیدم بلاگ داری گفتم سری بزنم
لینکت کردم دوست من
۲۱ شهریور ۱۳۸۸ در ۲:۳۵ ب.ظ
حس زیبای من .
مدادومدار با چندمین مغروق زمین بروزاست.منتظرنقدونظرات شما اهل قلم فخیم وبزرگواراست .برای استحکام هرچه بیشترپل پیوندها آماده ی تبادل لینک نیزمی باشد .درهرصورت منتظر ضیافت کلامتان [گل]
۲۱ شهریور ۱۳۸۸ در ۵:۳۹ ب.ظ
هنوزم نوشته هات آدم و میبره به عمقه یه حقیقت
۲۲ شهریور ۱۳۸۸ در ۳:۴۳ ب.ظ
سلام آلبالوی مهربونه شیرین
من کامنتتو الان دیدم
مرسی عزیزم
خوشحال میشم بتونم یه روزی از نزدیک ببینمت
یعنی یکی از آرزوهام براورده میشه اونوخ
ولی حیف که الان نمیشه (فک کنم خودت بهتر میدونی چرا)
شاید بعدها بتونم بیام ببینمت
پس تا اون روز صبر میکنی؟
اه
هروقت میام و این پستتو می بینم بغضم میگیره
۲۲ شهریور ۱۳۸۸ در ۳:۴۴ ب.ظ
ئه این اسمایلی دومی این بود
نه این
۲۳ شهریور ۱۳۸۸ در ۱:۳۱ ق.ظ
احساس سرشاری داشت…
زیاد…
دوست داشتنی بود…
زیاد…
لینک تون کردم…
یکبار !
۲۳ شهریور ۱۳۸۸ در ۳:۳۵ ب.ظ
تصوراتت آدم را میبرد به تصور آن روزهایی که هنوز آسمان دلها آبی بود و گاهی نم نمی هم از گوشه چشمی سرازیر می گشت..
۲۶ شهریور ۱۳۸۸ در ۶:۴۱ ب.ظ
Webloge Be RooZ ShoooD
MonTaaZere NaaZaare SabZet HaastaaM ![گل][گل]
۷ مهر ۱۳۸۸ در ۹:۱۶ ق.ظ
چقدر قشنگ…من هنوز مبهوتم.
۱۳ مهر ۱۳۸۸ در ۷:۵۲ ب.ظ
خیلی چسبید. اگرچه به یک روتوش اساسی نیاز دارد. رتوش کن لطفا، حیف است این جوری ناقص و کال بماند…
مثلا: جاهایی خیلی “واو” یا “که” اضافی ست… این را مقایسه کن برای مثال باز:
” نگو که دست که چشم ندارد ، تصور کن دارد ”
با این:
” نگو دست که چشم ندارد, فکر کن دارد” هم “که”ی اضافی حذف می شود هم کلمه ی “فکر” به جای “تصور” به لحن و روانی جمله کمک می کند…
ولی چسبید خیلی…
۱۹ مهر ۱۳۸۸ در ۶:۵۱ ب.ظ
سلام
چقدر قشنگ مینویسید آفرین لذت بردم
۱۱ آبان ۱۳۸۸ در ۲:۲۰ ق.ظ
من تازه اینو دیدم، من عشق کردم، من بغض کردم، من اشک ریختم، من عاشقتم…
۱۷ اسفند ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۱ ب.ظ
حتی روی روح نداشتهی یک بیروح هم تاثیر گذاشتید
۱۶ فروردین ۱۳۸۹ در ۵:۵۸ ب.ظ
به نام او…
به نام آنکه گلهای پژمرده ی کوچه خلوت عمرمان به امید او هنوز ریشه دارند و زندگی می کنند…
وقتی آسمان برای لب خشکیده ی زمین می گرید،وقتی که باران می بارد،به او فکر کن…
وقتی زمین به خاطر تو سالها و قرنها به دور خود می چرخد،وقتی شب و روز پدید می آید،به او فکر کن…
وقتی خورشید به پای زمین می سوزد و دم نمی زند،وقتی که روشنایی بر تو پرتو می افکند،به او فکر کن…
و…
وفکر کن به آنچه که پیرامون تو می گذرد،فکر کن به چیزهایی که با گرمی نفس تو نفس میکشند، وبه کرم ابریشم فکر کن که چگونه زندگی دوباره ای را می سازدکه از زندگی پیشینه اش زیباتر و پرمحتواتر است…به پروانه فکر کن…
آن وقت است که از اینکه زنده ای و نفس می کشی،از اینکه در یک جای این کره ی خاکی قدم استوار کرده ای،از اینکه می توانی مالک چیزهایی باشی و چیز هایی مالک تو…از اینکه خدا مالک توست،آنچنان احساس سربلندی و غروری خواهی کرد که هرگز چیزهای ناچیزی که زندگی تو را بر هم می زنند تنفر نمی ورزی و می دانی که درخت همیشه به امید بهاری دوباره خزانی زیبا پدید می آورد…
آنوقت است که می فهمی خوشبختی چیست و زندگی یعنی چه….
دوست دارم در مورد نوشته ی منم نظر بدین…
۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۶ ق.ظ
من هم در خیالم از بید همسایه سیب می چینم
اشتبا نکن
نبض رد پای تو
در خیال هم
جهانم را ممکن می کند
۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۳ ب.ظ
این که شد من. فقط با این تفاوت که من نتونستم زیاد واقعیت رو داشته باشم. خیلی کم داشتمش. . بعدش برای اینکه جای خالی طرف رو برای خودم پر کنم، هر اون رو تصور میکردم و هی فقط اون رو تصور میکردم. اینقدر این کار رو کردم، که رفتم کامل توی یک دنیای دیگه. و الان اصلا نمیدونم که واقعیت چیه و کدومه و خیال کدوم.
۲۹ خرداد ۱۳۸۹ در ۱:۰۴ ب.ظ
kheylii ghashang bod kheiliii…
in yanii zendegii….
valii safa liyaghate dost dashtane toro nadaree…
man behet goftam baad nagii nagoftiiinn
nemidonestam
faghat haminoo bedoon kafiye safa ye zane sheytan sefate razle kesafatee%
۹ مرداد ۱۳۹۰ در ۲:۱۸ ب.ظ
salam khili khob bood