بایگانی برای آبان

اینگونه تمام می شود …

جمعه, ۲۲ آبان ۱۳۸۸

جمعه بود ، بعد از ظهر ، خوابیده بودم روی تخت ، دراز به دراز ،
چشمم آویخته به سقف ، دستهایم آویزان از تخت ، تنم سست ، پاهایم سرد ، سرد مثل بعد از ظهر های پاییز …
بلند شد ، در اتاق را بست ، کلید را چرخاند ، پرده را کشید ،
دراز کشید کنارم ، دراز به دراز ، دستش را کشید به پیشانی ام ، سرد ، کشید بر صورتم .
نفسم تند شد و قلبم تپید که شاید … ، کشید دستش را بر گردنم .
بند نگاه آویخته به سقف را کشید توی چشمانم ، پلک هایم را بست و لبهایش را کشید بر پشت پلک های بسته ام … لرزیدم .
تنش را کشید روی تنم ، سرد ، سبک ، لبهایش را فشرد بر گونه ام ، سفت ، خواستم که بگویم … لبانم را بست .
سرانگشتانش را کشید بر تنم ، نرم ، آهسته ، چنگ زد به موهایم ، صدای تپیدن قلبم بود نمی دانم یا تپیدن قلبش که می آمد همینطور مواج و می خزید زیر پوستم و سرد می شدم و سرد میشد و دستهایش می لغزید مدام بر تنم و گره می خورد بر من و در من و من همینطور دراز به دراز ، روی تخت می پیچیدم و میپیچید در من و … اتاق تاریک بود و پرده آهسته تکان می خورد .
می لرزیدم ، سرد بود و انگار لای پنجره باز بود نمی دانم یا نفسش بود که سوز سرمایی را می کشید بر پوستم و نفوذ می کرد درون رگ هایم و انگار یخ بسته بود خونم و دیگر صدای تپیدنی هم نمی آمد و هر چه بود درهم پیچیدن بود و صدای نفس های تند بود و هر چه بود خدای من … چقدر سرد بود .

تنش را کشید از روی تنم ،
دراز کشید روی تخت ، دراز به دراز ، چشم هایش باز بود و سرد ، دستهایش آویزان از تخت و نگاهش آویخته بر من .
بلند شدم ، تنم درد می کرد و سرد بود و سرم گیج می خورد و انگشتانم می لرزید که گذاشتمشان لای لبهایم و ها کردم و انگار درونم یخ بسته بود که اینچنین بخار سردی از دهانم بیرون زد و انگشتانم انگار ورم کرده بودند و سرم … آخ سرم چقدر درد می کرد و گیج می زد ومن حالم خراب بود و … خوابش برده بود او .
انگشتانم ورم کرده بود ، هرکدامشان انگار درونشان چیزی تکان می خورد ودست و پا می زد ، تیر می کشید سرم و سینه ام می سوخت و لبانم چنان خشک که انگار هیچ قطره ای نمانده در دهانم که خیسشان کنم شاید صدایم درآید که بگویمش : بیداری؟
و خواب بود انگار همانطور دراز به دراز روی تخت و همینطور می آمد سوز سرد نمی دانم از لای پنجره بود یا از نفس هایش .
انگشتانم را کشیدم بر روی ملحفه سفید و درد چنان پیچید در من که پیچیدم در خود و فریادم گره خورد در گلو و قطره ای چکید از چشمم و تاول های انگشتانم شکافت و زایید انگار واژه ها را که می آمدند و می ریختند بر بستر سفید و می رقصیدند جمله ها و صدای جیغ های کوچکشان چنان نت هایی بود که هر کدامشان کنار دیگری مینشست شکل می گرفت و صدای موسیقی اش آهسته به گوش می رسید و سرم … چنان که انگار مست باشم و گیج ، تلو تلو می خورد و ملحفهء سفید از واژه ها پر میشد و شعر بود و شور بود و نقطه ها و حرف ها و جمله ها و آه … انگار سبک میشدم کم کم .
خواب بود هنوز ، و من بودم و ملحفه ای که دیگر سفید نبود .
دراز کشیدم کنارش . معصوم بود و سرد و خفته . چنان که همیشه بود .

تلفن زنگ زد ، پریدم از خواب و پرید از خواب و چنان چشم هایش وحشتزده که ترسیدم از حضورش و پرید از روی تخت و پرید از لای پنجره ، از همانجا که سوز می آمد و رفت و من گوشی تلفن را برداشتم و نگاهم همینطور چسبیده و حیران به رفتنش .
- الو ؟
- داستانو تموم کردی ؟
نگاهم افتاد بر کاغذهای سیاهی که ریخته بود بر روی ملحفه سفید و نگاه کردم به انگشتانم که انگار نه انگار که تاولی بوده و دردی.
- آره ، تموم شد .

تنهایی ام که برگشت تنش سرد بود ، در آغوش کشیدمش و فشردمش و خفتیم بر همان ملحفه .
کاغذهای سیاه ، زیرمان خش و خش می کرد و ما سرد ، در هم فرو رفته و هر دو می لرزیدم و نگاهمان اما توی چشم هم که می افتاد لبخند می زدیم و صدای خنده های ریزمان و اشک های درشتمان در هم آمیخته بود و ما خیس تا صبح ، کاغذهای سیاه را می خواندیم و در هم فرو می رفتیم و انگار باز هم لای پنجره باز مانده بود که سوز سرد اینطور پیچیده بود بر تنمان …

جمعه تمام شد و من داستانم را تمام کرده بودم و او روی تخت دراز به دراز ، خوابیده بود .