اینگونه تمام می شود …

جمعه بود ، بعد از ظهر ، خوابیده بودم روی تخت ، دراز به دراز ،
چشمم آویخته به سقف ، دستهایم آویزان از تخت ، تنم سست ، پاهایم سرد ، سرد مثل بعد از ظهر های پاییز …
بلند شد ، در اتاق را بست ، کلید را چرخاند ، پرده را کشید ،
دراز کشید کنارم ، دراز به دراز ، دستش را کشید به پیشانی ام ، سرد ، کشید بر صورتم .
نفسم تند شد و قلبم تپید که شاید … ، کشید دستش را بر گردنم .
بند نگاه آویخته به سقف را کشید توی چشمانم ، پلک هایم را بست و لبهایش را کشید بر پشت پلک های بسته ام … لرزیدم .
تنش را کشید روی تنم ، سرد ، سبک ، لبهایش را فشرد بر گونه ام ، سفت ، خواستم که بگویم … لبانم را بست .
سرانگشتانش را کشید بر تنم ، نرم ، آهسته ، چنگ زد به موهایم ، صدای تپیدن قلبم بود نمی دانم یا تپیدن قلبش که می آمد همینطور مواج و می خزید زیر پوستم و سرد می شدم و سرد میشد و دستهایش می لغزید مدام بر تنم و گره می خورد بر من و در من و من همینطور دراز به دراز ، روی تخت می پیچیدم و میپیچید در من و … اتاق تاریک بود و پرده آهسته تکان می خورد .
می لرزیدم ، سرد بود و انگار لای پنجره باز بود نمی دانم یا نفسش بود که سوز سرمایی را می کشید بر پوستم و نفوذ می کرد درون رگ هایم و انگار یخ بسته بود خونم و دیگر صدای تپیدنی هم نمی آمد و هر چه بود درهم پیچیدن بود و صدای نفس های تند بود و هر چه بود خدای من … چقدر سرد بود .
…
تنش را کشید از روی تنم ،
دراز کشید روی تخت ، دراز به دراز ، چشم هایش باز بود و سرد ، دستهایش آویزان از تخت و نگاهش آویخته بر من .
بلند شدم ، تنم درد می کرد و سرد بود و سرم گیج می خورد و انگشتانم می لرزید که گذاشتمشان لای لبهایم و ها کردم و انگار درونم یخ بسته بود که اینچنین بخار سردی از دهانم بیرون زد و انگشتانم انگار ورم کرده بودند و سرم … آخ سرم چقدر درد می کرد و گیج می زد ومن حالم خراب بود و … خوابش برده بود او .
انگشتانم ورم کرده بود ، هرکدامشان انگار درونشان چیزی تکان می خورد ودست و پا می زد ، تیر می کشید سرم و سینه ام می سوخت و لبانم چنان خشک که انگار هیچ قطره ای نمانده در دهانم که خیسشان کنم شاید صدایم درآید که بگویمش : بیداری؟
و خواب بود انگار همانطور دراز به دراز روی تخت و همینطور می آمد سوز سرد نمی دانم از لای پنجره بود یا از نفس هایش .
انگشتانم را کشیدم بر روی ملحفه سفید و درد چنان پیچید در من که پیچیدم در خود و فریادم گره خورد در گلو و قطره ای چکید از چشمم و تاول های انگشتانم شکافت و زایید انگار واژه ها را که می آمدند و می ریختند بر بستر سفید و می رقصیدند جمله ها و صدای جیغ های کوچکشان چنان نت هایی بود که هر کدامشان کنار دیگری مینشست شکل می گرفت و صدای موسیقی اش آهسته به گوش می رسید و سرم … چنان که انگار مست باشم و گیج ، تلو تلو می خورد و ملحفهء سفید از واژه ها پر میشد و شعر بود و شور بود و نقطه ها و حرف ها و جمله ها و آه … انگار سبک میشدم کم کم .
خواب بود هنوز ، و من بودم و ملحفه ای که دیگر سفید نبود .
دراز کشیدم کنارش . معصوم بود و سرد و خفته . چنان که همیشه بود .
…
تلفن زنگ زد ، پریدم از خواب و پرید از خواب و چنان چشم هایش وحشتزده که ترسیدم از حضورش و پرید از روی تخت و پرید از لای پنجره ، از همانجا که سوز می آمد و رفت و من گوشی تلفن را برداشتم و نگاهم همینطور چسبیده و حیران به رفتنش .
- الو ؟
- داستانو تموم کردی ؟
نگاهم افتاد بر کاغذهای سیاهی که ریخته بود بر روی ملحفه سفید و نگاه کردم به انگشتانم که انگار نه انگار که تاولی بوده و دردی.
- آره ، تموم شد .
…
تنهایی ام که برگشت تنش سرد بود ، در آغوش کشیدمش و فشردمش و خفتیم بر همان ملحفه .
کاغذهای سیاه ، زیرمان خش و خش می کرد و ما سرد ، در هم فرو رفته و هر دو می لرزیدم و نگاهمان اما توی چشم هم که می افتاد لبخند می زدیم و صدای خنده های ریزمان و اشک های درشتمان در هم آمیخته بود و ما خیس تا صبح ، کاغذهای سیاه را می خواندیم و در هم فرو می رفتیم و انگار باز هم لای پنجره باز مانده بود که سوز سرد اینطور پیچیده بود بر تنمان …
…
جمعه تمام شد و من داستانم را تمام کرده بودم و او روی تخت دراز به دراز ، خوابیده بود .
۲۲ آبان ۱۳۸۸ در ۵:۳۵ ق.ظ
Nice!
it was awesome….like always
(:
۲۲ آبان ۱۳۸۸ در ۴:۴۵ ب.ظ
از دست آقای حمید آقایی که سرش خیلی انگاری شلوغه!!! از کی دارم میام هی سر می زنم هیچ داستانی نیست اینجا!!
آدم که نمی شه همش عکاسی کنه!!! من الان خیلی شاکیمD: می خواستی عادتمون ندی به داستانات که اینجوری طلبکار نشیم! می دونی خیلی دلم میخواد بدونم چند درصد از داستانات واقعییت خودت و زندگیتن!!!
۲۲ آبان ۱۳۸۸ در ۷:۲۰ ب.ظ
سلام. جالب بود…
۲۲ آبان ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۱ ب.ظ
نوشته های احساسی سورئالی خوبی هست آقای سلطانی - اما نمی دانم عاقلانه بود یا …
۲۳ آبان ۱۳۸۸ در ۶:۲۶ ب.ظ
غمگینه و سرد
می شه یه چیزی بنویسی گرم و شاد؟
۲۴ آبان ۱۳۸۸ در ۱:۱۴ ق.ظ
salam kheili vaght bood ke neveshtehat ra nakhonde bodam…mesle ghabl ghashang bodan…shad bashi
۲۴ آبان ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۲ ق.ظ
اول این که حسابی لذت بردم و بعد :
یاد نامجو افتادم و بعد
احساس کردم او که آمد “مرگ” بو د و بعد:
آخر فهمیدم تنهایی ات را این چنین در آغوش می فشری و بعد:
با خودم گفتم اگر مرگ بود که دیگر از خواب نمی پرید و بعد:
بسیار زیبا نوشته بودی و بعد:
تحسین کردم تخیل زیبا و دوست داشتنی ات را و بعد:
آمد … سرد بود… کنارم نشست و بعد:
حس کردم که چه قدر تنهایی هایم سرد است …
ممنونم …
۲۵ آبان ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۸ ق.ظ
چه قشنگ تنهاییتو توصیف کردی
تنهاییه قشنگه تو
راستی، مرسی که نوشتی
دیگه داشتم ناامید میشدم ازاینکه بهت سر بزنم به امید اینکه پست جدیدی ببینم
۲۵ آبان ۱۳۸۸ در ۵:۰۳ ب.ظ
لذت بردم! حست نسبت به تنهاییت صمیمی بود و کاملا قابل لمس! با اجازه ات لینکت رو میذارم تو وبلاگم!
۲۶ آبان ۱۳۸۸ در ۲:۵۱ ق.ظ
انگار اخرین کار نامجو توروبه امتحان یه سبک نوشتاری واداشته
من از اونجایی که دوباره هم اغوش تنهاییت شدی بیشترخوشم امد
۲۶ آبان ۱۳۸۸ در ۵:۲۲ ب.ظ
واقعا نوشته هاتون زیبا و تاثیر گذاره
هراسهای بیهوده
تا بوده همین بوده
فرزندهای مشروع
شرع قانون
و تباهی پوچی
بیهودگی و عمر میرسد
به سی پنجاه هفتاد
و حاصل چند فرزند
و چندین نواده
و این است ضمانت زندگی
گوسفدان آبادی بالا
چه فرق دارد آبادی پایین
چوپانها سر مست
مغرور
سر شیر است
پنیر هست
و ماستهای ترشیده
و گه گاهی
گرگهای دریده
و در هر جشنی
و در هر عذایی
سری بریده
من رفتم
میروم جایز نیست
من رفتم
من رفتم و حدیث گفتم
چوپان به از گوسفند
آزادی به از بند
چه با لبخند چه بی لبخند
آزادی به از بند
۲۶ آبان ۱۳۸۸ در ۵:۲۳ ب.ظ
نمیدونم چرا یهو این ترانه را براتون فرستادم ولی من این ترانه قمیشی را خیلی دوست دارم
۲۶ آبان ۱۳۸۸ در ۵:۲۴ ب.ظ
گر حال تو هم چون
منه آشفته خراب است
گر خواهش دلهای منو تو
بی حساب است
ای وای به حال هر دوی ما
ای وای به حال هر دوی ما
۲۶ آبان ۱۳۸۸ در ۹:۲۵ ب.ظ
سلام
بعد از این مدت بد نبود
حستو به خوبی شرح دادی اما افکار شکیبت این نیست اقای سلطان ابادی
۲۷ آبان ۱۳۸۸ در ۵:۳۰ ب.ظ
خیلی قشنگ بود. اما کاش انقدر دیر به دیر ننویسید. بی صبرانه منتظر پست بعدیتون هستم.
۲۸ آبان ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۱ ب.ظ
..
دو ساعت است که باران می بارد .
آدم که تنهاست آغوشش می خارد .
زانو هایم را در آغوش می کشم
زانوهای من سر ندارد
زانوهای من تمامش شانه است
سرم را روی شانه زانوهایم که می گذارم یاد چیزهای خوب می افتم
..
آره! منو یاد این نوشته خودت انداختی
از ذهنم بیرون نمیره !
۲۹ آبان ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۱ ب.ظ
عشق بازی با سردترین و وهم انگیز ترین تنهایی دنیا!
دلم برای نوشته های پر از رنگ و شورت تنگ شده.
۱ آذر ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۸ ب.ظ
سلام امروز به وبلاگ شما سر زدم وبلاگ بسیار جالبی دارید در ضمن اگرمایل باشیدلینک شماراهم در سایت Soroshcom قراربدم.شما هم در صورت تمایل می تونین وبلاگ من را به اسم Soroshcom لینک کنید.
با تشکر
۳ آذر ۱۳۸۸ در ۷:۱۸ ب.ظ
salam
salha ghabl mogheyi ke kochik bodam inja panahgahe man to mohite birohe internet bod
jayi ke ashna bod garm
dost dashtani
ba neveshtehash bozorg shodam
ehsas kardam
ba albaloo
say be neveshtan kardam
zendegi tofani bod
mano bord
hame ja ….
yadete ….
kheyli etefaghi sarnevesht ovordam inja
kheyli vaghta etefaghi mibaram jayi ke bodam
ghozashte
talkh shirin
siyah saket sard
۳ آذر ۱۳۸۸ در ۷:۲۰ ب.ظ
rastesh aval omadam ke benevisam
hol boda
neveshtato nakhondam
ama midonam ke hamone
nazm hakem neveshtahaye namoratab
nazmi ke to binazmi hakem mishe
are manam
blackman
persianman
jirjirak
holylife
shenakhti
mojodi ke barha tekrar shod
tekrar
tekrar
۳ آذر ۱۳۸۸ در ۷:۲۱ ب.ظ
alan zendegim khobe
nimyam
nemimonam
chon nemikham yadam biyofte chi shod
ama
hamin ke yadavari shod kafiye
movafagh bashi
albalo jan
khodafez
۶ آذر ۱۳۸۸ در ۹:۵۱ ب.ظ
http://ehda.ir
۸ آذر ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۰ ب.ظ
Mesle Hamishe Zibaa o Taaasir Gozar ,,Khoosh Hal Mishaam Ke Be Manaam Saar BeZani ,, TC
۹ آذر ۱۳۸۸ در ۱:۵۶ ق.ظ
بقول شاعر وسط خیابون دستشوییت نگرفته که عاشقی از سرت بپره
۱۴ آذر ۱۳۸۸ در ۲:۳۴ ق.ظ
آخه مگه ما خواننده های اون یکی وبلاگت چه هیزم تری بهت فروختیم که تحویلمون نمی گیری ؟
چی ؟ آدرسشو یادت رفته . الان واست می نویسمش تا ببینم دیگه چه بهونه ای داری :
aloocheh.blogsky.com
بعدشم ، هیچم آدم بی ادبی نیستم که سلام نکردم . باهات قهرم . تا نیای هم آشتی نمیکنم .
۲۸ آذر ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۰ ب.ظ
سلام
بعد از مدتها ، چه عجب! و چه عجیب که امشب اتفاقی آمدم اینجا و نا امید از دیدن پست جدید و اتفاقاً تنها بودم و اتفاقاً داستانت بردتم تو فکر …
پس کی این کتاب نوشته هاتو چاپ می کنی؟ من کلی منتظرم به چند نفر کادو بدمش ، می دونی که خیلیا حال خوندن از رو کامپیوتر رو ندارن!
در ضمن یه پیشنهاد اساسی دارم که برات ای میلش می کنم
۳۰ دی ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۹ ق.ظ
سلام.نوشته هاتون واقعاً لطیفه و قشنگه.شما کتاب شعر دارین؟
۱۵ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۰ ب.ظ
درود ؛
از جنس تنهاییت خیلی خوشم می آید . خوب مینویسی و بهتر آنست که خودت را سانسور نمیکنی که این دردی است که شوربختانه به جان بسیاری از ما نویسندگان افتاده است .
باز میگردم تا بیشتر از تو بخوانم …..
سبز باشید و سرفراز
۱۷ بهمن ۱۳۸۸ در ۲:۴۹ ق.ظ
سردم شد واقعا!چقدر قشنگ مینویسین.شخصیت عجیب و دوست داشتنی ای دارین.