بگو کسی نیاید
دراز کشیده ام،
روی تخت ،
نگاهم معلق ،
اتاق ساکت ،
بخاری روشن ،
چراغ خاموش ،
کرکره آویزان ،
دستگیرهء در می چرخد ،
دلم می لرزد ،
در قفل است ،
دستگیره می چرخد و باز می گردد ،
صدای گام هایی می آید که می رود،
… می رود ،
خوب بود که در اتاق قفل بود ،
وگرنه من باید از روی تخت بلند می شدم ،
سکوت اتاق می شکست ،
چراغ روشن میشد ،
نگاهم می افتاد
و
دلم می شکست .
۱۸ آذر ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۲ ق.ظ
و
دلم می شکست
اشک چشمانم را پر می کرد
و باز
به خودم می گفتم
بار دیگر
در را قفل باید کرد…
و آدم ها همیشه پشت این قفل خواهند ماند تا دل شکسته ام قراری بگیرد و نفسی تازه کند در پس این شکستنهای مدام…
مرسی.
عالی بود.
عالی
۱۸ آذر ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۸ ق.ظ
سلام. قشنگ بود دوست خوب…
۱۸ آذر ۱۳۸۸ در ۲:۲۸ ب.ظ
چراغ که روشن می شود تصویرها دوست داشتنی تر و شفاف تر به چشم می آیند.
چرا دلت می شکست ؟
من اگر چینین روح سرگردانی بودم ، بی رنگ بی رنگ می شدم و آنقدر کوچک که بتوانم روی قفل سر بخورم و از کنارش عبور کنم و پخش بشوم توی فضای اتاق و همه ی عطر تو را توی دلم جا بدهم و بی آنکه ببینیم از پیشت بروم .
آنوقت گمان می کردی که کسی نیامده ، همانطور که دلت می خواست …
اما دل من تا همیشه آرام بود ، به خاطر بودنت .
۱۸ آذر ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۱ ب.ظ
(:
۱۹ آذر ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۸ ق.ظ
اگر قرعهء هادس زیر زمین نبود
اکنون
چشمان انتظار من
به سرخ کردن حیات تو
دیه نمی بخشید…
۱۹ آذر ۱۳۸۸ در ۷:۴۲ ب.ظ
و جه خوب است که با جشمانی بسته میشود
ادامه داد………
دید …
شنید……
انچه را که دوست داری
مرور کرد در ذهن اشفته حال طوفان زده تنها…
خاطرات تکرار گریز را .
و من به گمان یقین دارم که کلید در اسرار سینه
نهان خواهد ماند
و چه دل انگیزست تکرار خاطره ها
………….
۲۲ آذر ۱۳۸۸ در ۱:۴۵ ق.ظ
غمگین و ناامید ولی زیبا
۲۲ آذر ۱۳۸۸ در ۲:۳۹ ب.ظ
چقدر این حسهایی که تصویر میکنی آشناست!
۲۲ آذر ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۲ ب.ظ
شکستم…
تا افتادم…
از چشم تو…
!
۲۳ آذر ۱۳۸۸ در ۱:۵۰ ق.ظ
البته اگه اونی که پشت دره داد نزنه که درو چرا قفل کردی؟؟؟؟؟؟
۲۷ آذر ۱۳۸۸ در ۹:۰۷ ب.ظ
من همهء خیالهایم را کردم
و تو هنوز پنهانی
پشت بکارت ات
بیا پردهء تنهایی را کنار بزنیم
عاشق بودن از مرد بودن سخت تر است…
۵ دی ۱۳۸۸ در ۳:۵۳ ب.ظ
ممنون بابت تبریک تولدم
امیدوارم سفر بهت خوش بگذره
۵ دی ۱۳۸۸ در ۹:۲۹ ب.ظ
مهم نیست برکه باشی یا دریای بی کران …
همین که زلال هستی
آسمان در تو پیداست
۵ دی ۱۳۸۸ در ۹:۳۰ ب.ظ
من این جا دراز کشیده
آماده برای یک مرگِ بی سر و صدا
این که قرار است با محکومین گروه بعدی…
زری شاه حسینی
درود بر تو
به روزم
روجا چمنکار، شاعر برازجانی مقیم فرانسه، با سومین مجموعه شعرش- با خودم حرف می زنم- برنده ی دومین دوره شعر زنان ایران(خورشید)شد. این شاعر در حالی توانست این عنوان را به خود اختصاص دهد، که بسیاری از شاعران برحسته ی زن ایرانی نتوانسته اند آثار شعری خود را از فیلتر و کمیته ی ممیزی و سانسور وزارت ارشاد عبور دهند.
۷ دی ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۴ ب.ظ
نمی نویسی نمی نویسی اما وقتی می نویسی مینویسی واقعا می نویسی.ننویس تا خوب بنویسی حمید جان.عالی بود
۸ دی ۱۳۸۸ در ۹:۱۳ ق.ظ
نوشته های شما همیشه دلچسب و زیباست ، من از خواننده های نوشتارهاتون هستم ولی نظری نمی دم معمولا .
ولی داستانهاتونو می خونم و دنبال می کنم .
اگه به وب من هم بیاین خوشحال می شم البته من از هر موضوعی گریزی می زنم .
پاینده باشید
۸ دی ۱۳۸۸ در ۶:۵۵ ب.ظ
حق با توست - اگر که می گوی حق با توست
۹ دی ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۲ ب.ظ
چراغ خاموش،
کرکره آویزان،
پنجره بسته،
با سر انگشتانم شیشه را می ترسانم…
می چرخم،
به سوی در،
قفل است،
دستگیره را آرام می چرخانم،
قفل است،
رهایش می کنم،
می روم،
با گام های شمرده،
من همان مسافر جمعه بودم، همان طور سرد!
و بی تاب تابیدن بر تن نرم او،
اما پنچره را بسته بود،
در را هم.
۱۹ دی ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۳ ب.ظ
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید
۲۱ دی ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۳ ق.ظ
چه ساده بود
ساده و خراشی بود بر صورت احساسم
۲۵ دی ۱۳۸۸ در ۸:۱۴ ب.ظ
سلام مستر آلبالو
۲سال پیش داستاناتو که خوندم خیلی برام جذاب بود،نوع نوشتنت،نمی دونم چی شد که انگار سایتت بسته شد.
حالا یه وبلاگه کوچولو برا خودم دارم،امروز دیدم ۲-۳نفر خوندنش کلی ذوق کردم.
دوباره با نا امیدی اسم داستاناتو تو گوگل سرچ کردم،این سایت اومد ،اینقد گشتم تا صادقانه رو پیدا کردم و دوباره خوندم .
اگه نوشته هامو بخونی و نظر بدی ممنون می شم.
۲۷ دی ۱۳۸۸ در ۹:۵۳ ق.ظ
ممنون که نوشته هامو نگاه کردی.
من فقط لرزیدن دل رو دوس دارم.کاش خاموشی و قفل و رفتن …و طوفان به پا نمی شد.
۲۹ دی ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۹ ب.ظ
سلام اقا حمید
راستش من از طریق اقای توفیقی با شما اشنا شدم.
من داستان طنز مینویسم اگه حالا بهش گفت داستان .
می خواستم بدونم چطور میشه داستان رو ثبت کرد که کسی نتونه کپی کنه .
پیشاپیش ممنون .
مولائی
۳۰ دی ۱۳۸۸ در ۲:۳۰ ب.ظ
دلت از اول هم شکسته بود….
۳۰ دی ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۱ ب.ظ
بگذار در میان شما فاصله ای باشد …
به روزم.
۴ بهمن ۱۳۸۸ در ۶:۵۶ ب.ظ
هووومم هیچی
۶ بهمن ۱۳۸۸ در ۱:۵۷ ق.ظ
دل شکستن بد نیست…
اگر بتوانی از صدای شکستنش عبرت بگیری…
۹ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۰ ق.ظ
گاندی: شاید ثمره ی کلام دلنشینی را که امروز به زبان می آورید، فردا بچشید.
۱۰ بهمن ۱۳۸۸ در ۸:۲۵ ب.ظ
و شیشه های قلبم به چشمانم فرو می رفت…
و چشمان اشکبارم تسلیم چشمانش می شد…
و دیگر قفل بودن در مهم نبود…قلبم همیشه به رویش باز است.
۱۱ بهمن ۱۳۸۸ در ۳:۴۲ ب.ظ
سلام…مثل همیشه بی نظیری…اگه بگم نوشته هات از نظر روان بودن و قابل فهم بودن با ۵سال پیشت و وبلاگ آلبالو هیچ فرقی نکردن دروغ نگفتم….خیلی خوبی….
۱۱ بهمن ۱۳۸۸ در ۴:۲۳ ب.ظ
به قدری چشم به رات بودم که می شد
تموم جاده ها رو تو نگام دید
همه دلشوره ی دریا رو می شد
تو مرداب زمین گیر چشام دید …..
شاید وقتی تو می رسی نباشم
که دستاتو توی دستام بگیرم
نمی دونی چه حالیم از اینکه
همون روزی تو می رسی که میرم
۱۳ بهمن ۱۳۸۸ در ۸:۳۵ ق.ظ
سلام من عاشق قلم شمام زود به زود آپ شین پلیز!
۶ اسفند ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۰ ق.ظ
chera dige neminevisi?
۱۴ اسفند ۱۳۸۸ در ۴:۲۸ ق.ظ
آلبالو جان ِ عزیز…تولدت هزار بار مبارک…. خوش و شاد و همیشه سرزنده باشی والبته موفق.
۱۶ اسفند ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۲ ق.ظ
سلام
تولدت مبارک
یک دسته گل رز قرمز تقدیم به تو
سفر خوش گذشت؟ کجا رفته بودی؟
۱ فروردین ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۷ ق.ظ
سلام:
از خواندن آخرین مطالبی که نوشته بودین خوشم آمد. اما نمی دونستم چی باید بگم. فقط امیدوارم موفق باشید و به پیوندام اضافتون کردم.
۷ فروردین ۱۳۸۹ در ۱:۳۴ ب.ظ
درود ،
مثل همیشه خوب بود. برای داشتن این حس زیبا بهت تبریک میگم … تبریک سال نو هم بماند برای بعد!
۷ فروردین ۱۳۸۹ در ۱:۴۹ ب.ظ
چرا همه ساکت اند؟
۹ فروردین ۱۳۸۹ در ۱۲:۳۵ ق.ظ
انقده کسی نیومد
که عید هم تموم شد