کوچه

جمعه بعد از ظهر بود که رسیدم به آخر کوچهای که زمانی با تو میرفتیم تا آخرش و آخرش را هیچ وقت یادمان نبود که چطور تمام میشود و این جمعه بعد از ظهر بود که فهمیدم این کوچه آخری هم داشته که ما هیچ وقت ندیده بودیمش ،
تقصیر تو بود دیگر ، حواس برای آدم نمیگذاری که ،
توتهای درشت و شیرین درختِ آخر کوچه ریخته بود روی زمین و تو نبودی که من از درخت بالا بروم و چند دانه از آن توتهای درشتتری که شیرینتر هم باشد را برایت بچینم و خودم هم نچشم تا قبل از اینکه تو، یک دانهاش را لای لبهایت فشار دهی تا طعم شیرینش را از توی چشمهایت مزمزه کنم ،
کوچه همانطور مانده بود ، دراز به دراز و خیس از بارانی که هر وقت میآید انگار یک گنجشک بیتاب توی اتاق خلوت دلم خودش را به شیشه میکوبد و تا دری باز نشود و هر دو نزنیم از این اتاق بیرون، هیچ کداممان آرام نمیگیرم ،
کوچه همانطور مانده بود ، سفره دلش باز و دراز و خلوت ، هیچ چیزی به من و تو نمیچسبید اینگونه که این خلوت تازهمان می کرد و حواسمان نبود به هیچ چیز این دنیا جز صدای پاهامان که من تو را می شنیدم و تو من را ،
جمعه بعد از ظهر بود و نبود بودنت که نفهمم و یادم برود که جمعه بعد ازظهر است و غروبش همیشه دلم را مچاله می کند آنطور که هیچ دلی اینگونه مچاله نمی شود به گمانم ،
کم کم این روزها شک کرده ام که اصلا تو بودی یا از همان اول هم نبودی و تمامش فکر و خیال من بوده که اینگونه آن روزهای جمعه ، بعد از ظهرهایش با من قدم می زد توی این کوچه و حرفی نمی زدیم و هیچ کس نمی فهمید حضورمان را و هیچ پنجره ای پرده اش تکان هم نمی خورد حتی تا نگاهی سُر بخورد روی صورتمان که من که نه ، اما گونههای تو سرخ شود و من به این فکر کنم که گونههای تو چه مویرگهای مهربانی دارد که اینگونه خون سرخ دلت را پخش می کنند زیر آن پوست نازک سفید ،
و می خندیدی تو ، خیال بود ؟
دستهایت کوچک ، درون دستهای بزرگ من و من چقدر فکر می کردم بزرگام که اینگونه دستهای کوچک تو درون دستهای من گم می شود و تو فکر میکردی چقدر کوچکی که من اینقدر بزرگم ،
و ما هیچکداممان هیچوقت این چیزها را به هم نگفته بودیم .
کوچه با بودن تو ، برای من کوچه بود .
جمعه بعد از ظهر برای من ، با تو، جمعه بعد از ظهر نبود ، پنجشنبه بود …
شک می کنم این روزها به بودنت از همان آغاز و می ترسم ،
خورهای افتاده در دلم که نه ، در ذهنم ، در مغزم ، در وجودم که مبادا خود نیز نبوده ام و تمام این خاطرهها که من با تو بودهام نیز خیال بوده و حتی منی هم نبودهام و تمامش یک معمای پیچیده است که هر چه بیشتر به آن فکر می کنم بیشتر گم می شوم درون خودم ،
نه صدایی از تو می رسد، نه بوی عطرت ، نه سردی دستهایت که بنشینند لای دستهای داغم ،
تو اگر جای من بودی چکار میکردی ؟
من حتی صدای پای خودم را این روزها نمی شنوم و میدانم که تو هیچوقت باورت نمی شود که منی که آن روزها صدای بال پروانهها را با چشمهای بسته گوش میدادم ، این روزها اینقدر هیچ چیز را نشنوم ،
چیزی آخر این روزها شنیدنی نیست ، دیدنی نیست ، بوییدنی نیست ،
نه روی پوست درختی کندیم خاطرهای که بماند برای این روزهای فراموشی که دست بکشم بر فراز و نشیبش و زنده شود چیزی درونم و بجوشد از چشمهایم تا باورم شود که بوده یک چیزهایی که دلم را خوش کنم به بودنش ، نه نوشتیم حرفی بر کاغذی سفید که این روزها توی جیبم باشد و دلیلی برای اثبات بودنم ،
تو یادت می آید چیزی ؟
من این روزها نیستم ، من هنوز مانده ام در آن روزها،
و تصویری که مانده در ذهنم آنچنان مه آلود است که هیچ راهی برای آمدنم به این روزها نمی یابم ،
حواسم را جمع هم که میکنم به اندازه یک مشت آب می شود که همینطور از لای انگشتهایم می ریزد ومن فقط نگاه می کنم که چطور حواسم پرت می شود روی سنگفرشی که زمانی جای پایی بود که نمی گذاشت حواسم اینگونه پرت شود .
خسته ام ،
کوچه به آخرش رسیده و رسیده ام به آخر انگار ،
جمعه بعد از ظهر تمام شده بود و کوچه تمام شده بود و باران تمام شده بود و من تمام شده بودم و تو …
تو هیچوقت تمام نمی شوی انگار .
۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۹:۴۳ ب.ظ
تو هیچوقت تمام نمی شوی…
و دلتنگی ها!
۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۲ ب.ظ
وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
ناله زیر و زار من زارترست هر زمان
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی
شاهکاری تو حمید
۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۲ ب.ظ
میوه های این باغ هرگاه تازه می شود… دلم را می شکافد مثل انار… آن وقت مثل حواس تو که جمع اش می کنی و چند قطره آب از بین انگشتانت می چکاند، قطره قطره از شکافش می چکد روی پوستم… نفس بند می آید… میوه هایش تار می شود جلوی چشمانم و شرم می کنم از بودنم در باغی که غریبه ام فقط…
۱ خرداد ۱۳۸۹ در ۷:۳۷ ق.ظ
سلام
دستتان درد نکند.
راستی چرا اینقدر دیر به دیر آپ میکنید.
ما منتظر شما هستیم
با احترام
۱ خرداد ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۴ ق.ظ
انگار خیلی دلت گرفته
۱ خرداد ۱۳۸۹ در ۴:۵۳ ب.ظ
عالی….
۱ خرداد ۱۳۸۹ در ۷:۵۱ ب.ظ
کوچه همانطور مانده بود، دراز به دراز….
چقدر خوب نوشتید…
۲ خرداد ۱۳۸۹ در ۹:۰۷ ق.ظ
کوچه ها مرا دلتنگ می کنند. کوچه هایی که هیچ وقت به جایی ختم نمی شوند به جایی که من دلم می خواهد.. خیابان ها را بیشتر دوست دارم. خیابان هایی با نور سفید چراغ های نئون و ماشین هایی که می گذرند به سرعت زندگی. این همه مرا دلتنگ می کند حمید عزیز عکاس باشی.
تنهایی اما خوب است. حتی اگر برای یک ادم مرده باشد. تنهایی ادم را قوی می کند. و دریچه های روشنی به روی ادم می گستراند.
جمعه ها که می شود، پروانه کوچکی توی دلم تند تند بال می زند. در گوشت را بیاور، به کسی نگو، که گاهی جمعه ها، گوشه ای پنهان می شوم، و یک عالم تیله رنگی جمع می کنم. تیله های توی چشم هایم را شمرده ام. گاهی از هزار تا هم بیشتر می شوند.
راستی! امدم که بگویم :” تق تق تق ! کسی خونه نیست؟! ما صندوق پستی داشتیم از قبل! چی فکر کردید؟! این هم صندوق پستی!
۲ خرداد ۱۳۸۹ در ۹:۰۹ ق.ظ
راستی! یادم رفت بنویسم که چه همه رقصیدن این دخترک را دوست دارم. این با دامن بنفش اش من را یاد خودم می اندازد، که وقتی بی خیال دنیا می شوم، این همه سر خوشانه بلدم برقصم، تنهایی، به مرکز خودم، به شعاع خوشبختی!
۲ خرداد ۱۳۸۹ در ۹:۳۹ ب.ظ
بابا بیا یه سری به این گروه بی صاحاب موندت بزن
باغبان بیرحم یه آبیاری حسابی میخواد
گروه داستان کوتاه گودریدز
اون موقع که نهال بود چقد بهش میرسیدی
از ماگفتن بود
عزت زیاد
۵ خرداد ۱۳۸۹ در ۸:۲۹ ب.ظ
چقدر خوب نوشته اید و چه ساده معماهای بزرگ دنیا را با نوشته یتان نرم نرم حل کرده اید.
مطمئنم خوب بلدید با چشم های بسته به صدای بال پروانه ها گوش دهید. خوب مطمئنم…
۶ خرداد ۱۳۸۹ در ۹:۲۱ ق.ظ
چه قدر توی این کوچه های بی انتها رفتیم
چه قدر یه روز تنهایی انتهاشو پیدا کردیم
چقدر هم انتظار میکشیم واسه یه کوچه بی انتها…
۶ خرداد ۱۳۸۹ در ۳:۰۶ ب.ظ
موسیقی بسیار زیبا بود
۶ خرداد ۱۳۸۹ در ۳:۴۱ ب.ظ
هنوز هم همان قدر آلبالویی
قدر دیروزهای من!
قدر پرشین بلاگ تو!
قدر…
خوشحالم مستر آلبالو
۷ خرداد ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۱ ق.ظ
فوق العاده بود..کاش منم میتونستم احساسمو اینجور بنویسم..
۷ خرداد ۱۳۸۹ در ۹:۵۲ ق.ظ
سلام آلبالو!
چقدر قشنگ نوشتی .. خیلی من رو شبیه من و شوشو میندازه . اون دستاش بزرگه و گرم و دست های من کوچک و همیشه سرد … و من هم خیلی زود با کوچک ترین چیز گونه هایم سرخ میشود … عاشق نوشته هایت هستم .. میشه کتاب چاپ کنی باهاشون؟! خواهش میکنم! اخه خیلی با استعدادی!
عشق٬
من و شوشو
۷ خرداد ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۵ ق.ظ
هنوز هم طعم آلبالو می دهد نوشته هایت..
هر چند که دیگر زیاد نمی نویسی!
اما من همچنان می خوانمت…
۸ خرداد ۱۳۸۹ در ۲:۲۹ ق.ظ
Tafavote oo ba hame chize alam in ast ke hame chiz tamam mishavado oo na!
۸ خرداد ۱۳۸۹ در ۸:۰۶ ب.ظ
سلام
فکر کنم من واستون نظر گذاشته بودم!!
شاعر از کوچه مهتاب گذشت
لیک شعری نسرود
نه که معشوقه نبود
کوجه مهتاب خیابان شده بود…..
۱۰ خرداد ۱۳۸۹ در ۱:۴۹ ب.ظ
هوم…
:*
من کلی کیف می کنم وقتی می ای و واسم می نویسی ها
می دونستی؟!
یه لیمیل طولانی واست تایپ کردم. نمی دونم کی یادم نمی ره و واست ایمیل می زنم :دی
وای!
بذار
صبرر کن اینم بگم
به موقع می ام جواب کامنتای طولانی ات رو می دم ها
اما فعلا شما بشین و برای من دعا کن که این درس ها رو پاس کنم که بد بخت نشم و هی تو نوشته هام اه و ناله نکنم..
راستی!
سلام
۱۷ خرداد ۱۳۸۹ در ۹:۵۰ ق.ظ
واست یه ایمیل طولانی می نویسیم و هدهی سفارشی ام را ذکر می کنم . هی هی هی!
اما جدی یکی از همین روزا یه طومار دریافت می کنی از من
به خاطر تمام حرف های خوبت ممنونم حمید.
لبخند می اری رو لبم. این کم نیست…
۱۷ خرداد ۱۳۸۹ در ۹:۵۱ ق.ظ
راستی!
منم دو سال از خواهر زاده ات کوشمولو ترم
ماشالله خانوم شدم… ببین !
۱۷ خرداد ۱۳۸۹ در ۵:۳۶ ب.ظ
khob rastesh bayad begam chon daneshjooye keshavarzi am donbale ye matlab raje be albaloo boodam ke sar az in ja dar avordam.kheyli khoshhal shodam chon asheghe neveshtanam che ghadr ziba minevisid .shifte shodam jedan ali bood
۱۹ خرداد ۱۳۸۹ در ۲:۳۷ ب.ظ
کوچه ها مرا دلتنگ می کنند. کوچه هایی که هیچ وقت به جایی ختم نمی شوند به جایی که من دلم می خواهد.. خیابان ها را بیشتر دوست دارم. خیابان هایی با نور سفید چراغ های نئون و ماشین هایی که می گذرند به سرعت زندگی. این همه مرا دلتنگ می کند حمید عزیز عکاس باشی.تنهایی اما خوب است. حتی اگر برای یک ادم مرده باشد. تنهایی ادم را قوی می کند. و دریچه های روشنی به روی ادم می گستراند.جمعه ها که می شود، پروانه کوچکی توی دلم تند تند بال می زند. در گوشت را بیاور، به کسی نگو، که گاهی جمعه ها، گوشه ای پنهان می شوم، و یک عالم تیله رنگی جمع می کنم. تیله های توی چشم هایم را شمرده ام. گاهی از هزار تا هم بیشتر می شوند.
+۱
۲۰ خرداد ۱۳۸۹ در ۵:۱۱ ب.ظ
شاید ۲-۳ سالی می شد که بهت سر نزده بودم. بعد از یکی دو سال به وبلاگ قدیمی خودم سر زدم. لینکهایی که به دیگران داده بودم و بعد آلبالو. به وبلاگت رفتم و از اونجا به اینجا.
و هنوز قشنگ می نویسی. گزنده و غمناک.
۲۲ خرداد ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۳ ب.ظ
کوچه های با تو بودن سراسر خاطره است و سبز و سپید
که هر بار که دستم را می گیری و قدم می گذاریم در کوچه ای
عطر یاسها دلم را لبریز می کند و بوی تو دلم را عاشق..
۲۳ خرداد ۱۳۸۹ در ۹:۱۶ ق.ظ
الکی نیست که میگن هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند… آلبالوی خوب و دوست داشتنی مثل همیشه خوب کارتو بلدی.. خوب می دونی چه جوری احساسات و قلقلک بدی. همیشه همینجوری بنویس. یه جورایی تشنه این نوشته هات و وبلاگتم. و از همه بیشتر عکسات.
۲۵ خرداد ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۵ ب.ظ
انگار گاهی عاشقت می شوم … خاطراتت را از من نگیر
۲۹ خرداد ۱۳۸۹ در ۱:۲۴ ب.ظ
kheilii ghashang minevisii … kheilii
music ke gozashti ro weblog fogholadast… man ashegh music .. ahang hastam … manoo
divone mikoneee in music!!!! midoni
khoshhalam ke mitonii benevisi… ehsas konii… va dark konii
۲ تیر ۱۳۸۹ در ۱۲:۳۷ ب.ظ
دل نشین آمد.
۶ تیر ۱۳۸۹ در ۲:۲۲ ب.ظ
مثل همیشه زیبا و دوست داشتنی می نویسی اصلا فکر نمی کردم وبلاگی داشته باشی… خیلی خوشحال شدم.
از دوستای فیس بوکت
۲۴ تیر ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۸ ق.ظ
من دارم تمام می شوم انگار
۲۴ تیر ۱۳۸۹ در ۸:۲۴ ب.ظ
هنوز هم لذت می برم از خواندن َت آلبالوی عزیز َم (:
و آدرس ِ وبلاگ َت هم بعد از سه سال هنوز حک شده توی ذهن َم… که البته تازه ها باید از کوچه فرعی برسم به اینجا!
آرزومند ِ خوشی های َت… سلام (:
۲۸ تیر ۱۳۸۹ در ۸:۵۹ ق.ظ
چه قدر دلم تنگ شده بود برای نوشته هات این روزها بیشتر به نوشته هات فکر می کنم
۲۹ تیر ۱۳۸۹ در ۷:۴۸ ق.ظ
من دارم تمام میشوم انگار …
این مثل پایان نوشته ای ایست که اینروزها در وبلاگم گذاشته ام ….
۳۱ تیر ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۸ ق.ظ
کوچه ها مرا دلتنگ می کنند. کوچه هایی که هیچ وقت به جایی ختم نمی شوند به جایی که من دلم می خواهد.. خیابان ها را بیشتر دوست دارم. خیابان هایی با نور سفید چراغ های نئون و ماشین هایی که می گذرند به سرعت زندگی. این همه مرا دلتنگ می کند حمید عزیز عکاس باشی.تنهایی اما خوب است. حتی اگر برای یک ادم مرده باشد. تنهایی ادم را قوی می کند. و دریچه های روشنی به روی ادم می گستراند.جمعه ها که می شود، پروانه کوچکی توی دلم تند تند بال می زند. در گوشت را بیاور، به کسی نگو، که گاهی جمعه ها، گوشه ای پنهان می شوم، و یک عالم تیله رنگی جمع می کنم. تیله های توی چشم هایم را شمرده ام. گاهی از هزار تا هم بیشتر می شوند.+۱
+۱
۳۱ تیر ۱۳۸۹ در ۹:۱۶ ب.ظ
salam.faghat arezuye movafaghi baratun daram
۱۵ مرداد ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۸ ب.ظ
(تور پیر زنان) تعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند. پس از مدتى یکى از پیرزنان به پشت راننده زد و یک مشت بادام به او تعارف کرد. راننده تشکر کرد و بادامها را گرفت و خورد. در حدود ۴۵ دقیقه بعد دوباره پیرزن با یک مشت بادام نزد راننده آمد و بادامها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد و بادامها را گرفت و خورد.این کار دوبار دیگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پیرزن باز با یک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسید چرا خودتان بادامها را نمىخورید؟ پیرزن گفت چون ما دندان نداریم. راننده که خیلى کنجکاو شده بود پرسید پس چرا آنها را خریدهاید؟ پیرزن گفت ما شکلات روى بادامها را خیلى دوست داریم!
۱۷ مرداد ۱۳۸۹ در ۵:۴۲ ب.ظ
ALI BUD
۱۸ مرداد ۱۳۸۹ در ۵:۵۵ ب.ظ
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور …. سلام
۱۹ مرداد ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۰ ب.ظ
بچه بودم گاهی بابا میخواست کمکش کنم، باید یه چیزی رو محکم نگه میداشتم، اگه دست کوچکم درد میگرفت یا میلرزید بازم احساس میکردم نباید ولش کنم…
هنوزم همونم، حالا بغضام رو تو دلم محکم نگه داشته ام… زورم بیشتر از قبله، نباید ولش کنم
خوندن این متن دلم رو از یه جایی لرزوند که کمتر گذاشته بودم بلرزه، انگار بغض هام از قدیمیترین هاشون شروع کردن ریختن از مشت دلم تا برسه به آخرین دونه هاش… تق .. تق..پپپپررر….
راستی که چه دست های بزرگی داری…
۱۹ مرداد ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۳ ب.ظ
بی نظیر بود، بی نظیر….
۲۴ مرداد ۱۳۸۹ در ۳:۵۲ ق.ظ
موزیک فوق العادههههههههههههه بود!!!!!دیوونم کردددددددددددد!!!!!!!!!!!!با موزیک و متن هات اشک ریختم…
نوشته هاتو کتاب کن!حیفه!!!دوست داشتم کتاب بودنو و همیشه دستم می گرفتم و زمزمه می کردم!!!
فوق العاده می نویسی!!! یکی میگه گزنده و غمناک یکی میگه قلقلک احساسات یکی میگه با دل نوشتن، اما من میگم هیچ واژه ای رو واسه توصیفش تو دایره ی لغتم پیدا نمی کنم!!!از بس که بی نهایت بود…
امیدوارم بیشتر بنویسی از حرفهای تو دل همه مون مونده که تو خوب میدونی چطور بیانشون کنی که نفوذ کنه تو روح آدم…
شاهکار بود و بی نظیر…تموم نوشته هات…
۳ شهریور ۱۳۸۹ در ۱۱:۲۷ ب.ظ
Ghaallameto Kheiillii Kheiilli Doos Daraaam ,, 1 Hess Khaas B Adaam Mide ,,Engaar K Vaaghean To Oun Lahze Hoozoor Dare ,, Omidvaraam Movafagh Bashy
۲۰ فروردین ۱۳۹۰ در ۱:۳۱ ب.ظ
بابا دوباره رفتی غیبت کبری
۸ خرداد ۱۳۹۰ در ۱۰:۳۳ ق.ظ
سلام
بقدری زیبا بود که من گریه کردم
با سطر سطر نوشتهاتون گریه کردم
انگار یکی حرفهای دل منو زده بود البته به نثری بسیار شیوا
تشکر به خاطر قلم زیبائی که دارید
پایدار باشید
۱۵ شهریور ۱۳۹۰ در ۸:۴۶ ب.ظ
از نوشتتون ممنونم عالی بود منو یاد دوست پسرم انداخت که بیشتر از جونم دوسش داشتم ولی تنهام گذاشت و رفت پیش خداش…. هنوز نبخشیدمش……