چشم های کاملا بسته

یک لایه خیس می آید روی چشم هایم ،
پلک هایم را هم نمی زنم که این تصویر خراب نشود ،
از پشت این لایه ، تو یک شکل دیگری ،
یک تصویر مبهم از گیسوانی آشفته و دستی زیر چانه ،
تصویری که هر وقت نیستی ، هر وقت نبودی ، همینگونه آمده است توی خلوتم ،
با همان گیسوان آشفته که بوی عطرش زودتر از خودش و تصویرش میپچد توی مشامم ،
هیچ کس مثل تو نمی تواند اینگونه تصویرش را از پشت این پرده نازک اشک توی خیالم ماندگار کند ،
از دور و بر صداهای مبهمی می آید ، از دو میز آنطرف تر ، صدای خنده و همهمه ،
من و تو نشسته ایم ، بی خیال و چشم در چشم ،
حرفی نمی زنی ، حرفی نمی زنم ،
واژه های مرطوب از چشم هایی که پلک نمی خورد پرواز می کنند و در راه تنی به هم میسایند و جایی که باید ، می نشینند ،
می دانم ، می دانی …
روی صفحه اول کتاب می نویسم :
برای آنی که همیشه برایم ” تو”ی جاودانه ایست که به او عشق می ورزم .
میخندی ، می خندم ،
…
خلوت اتاق وقتی که نیستی خیلی بزرگ است ،
چهار دیوار بلند تا آسمان ،
پنجره هایش ، پنجره نیست ، روزنه ایست به نور و هوا ،
که اگر آن هم نباشد ، اتاق قبریست ، قبری که مرده اش ، زنده است .
تا چشم هایم باز است ، نیستی ،
می بندمشان ،
می آیی ،
با همان شیطنت همیشگی ،
با همان عطری که میشناسمش ،می آیی و من از پشت پلک های بسته اندامت را مرور می کنم ،
وقتی با پیچ و تابی شبیه رقص ، می چرخی و پنجره را ، باز می کنی ، پنجره ، پنجره می شود .
نسیمی با بوی عطر تنت ، نه عطر گیسوانت که هنوز بازشان نکردی ، ” عطر تنت ” میپیچد توی مشامم ،
با چشم های بسته ، نفس عمیق می کشم ،
آهسته خندیدی ، فهمیدم .
انگشت های کشیده ات را می کشی بر پرده سفید پنجره ، پرده می رقصد ، دستهایت را بازمی کنی ، نرم می رقصی ،
میترسم از بازکردن پلک هایم ،
آه ، این ترس لعنتی …
بویت می کنم ، میشنومت ، حست می کنم …
…
اولین بوسه یادت هست ،
اولین تماس نازکمان ،
بازهم چشمهایم بسته بود ،
خیال بود ؟
آن پرده نازک اشک ، آن ارتباط نازک تبدار ،
آن لغزش مرطوب پیچ در پیچ ،
رویا بود ؟
سکوت هم بود ، یادت هست ؟
یادم هست ،
چشم هایم ولی ،
بازهم بسته بود .
…
زندگی گاهی ، شاید هم همیشه ، در پشت این چشم های بسته ، برای من ، شاید هم برای تو
زیبا تر است ، تبدار تر است ، نزدیک تر است .
بازشان که می کنم ، هیچ چیز نیست ، هیچ چیز ،
مثل پنجره ای ، که پنجره نیست .
آن پرده توری نازک ، آن لایه همیشه خیس ، همیشه هست .
چیزی که همیشه نیست ، تویی
تو که نیستی ،
هیچ چیز دیگر هم نیست .
…
چشم هایم را بسته ام ،
می آیی؟
۶ شهریور ۱۳۸۹ در ۳:۵۳ ق.ظ
۶ شهریور ۱۳۸۹ در ۷:۴۰ ق.ظ
سلام دوست خوبم. مدتهاست لینکت کردم و هر از گاهی می خونمت. واقعا زیبا و سرشار از حس می نویسی. بهت تبریک می گم
۷ شهریور ۱۳۸۹ در ۵:۴۷ ق.ظ
وای خدای من چه تحولی احساس می کنم!
چشمهایت را بسته نگه دار .می آید.کاملا بسته .حتما می آید!
بگذار عطر تنش . نه عطر گیسوان باز نشده اش فضای اتاق مرا هم پر کند.چشم هایت را بسته نگه دار.کاملا بسته….
۷ شهریور ۱۳۸۹ در ۸:۵۵ ق.ظ
“روی صفحه اول کتاب می نویسم :
برای آنی که همیشه برایم ” تو”ی جاودانه ایست که به او عشق می ورزم .”
تا کنون کابوس داشته ای؟ کابوس من همین جمله ی بالاست.چندوقتی ست که دچار کابوس شده ام. جز و مد داشت ولی این جمله همین جمله ی بالا طوفان به پا کرد.شک کرده ام به همه باور و شعورم. به درکم. بیزار شده ام از همه باورهایم که روزی زیبا و پاک می پنداشتمشان و امروز کلمه حماقت برازنده ترشان است . این روزها کسی آمده و یکراست رفته نشسته روی تمام خاطرات چندین ساله ام و مدام مرورشان می کند. دارد تمام رفتارهای گذشته را برایم معنا می کند خوره ای ست افتاده به جانم. می گوید زمانی که به تنهایی ات پناه می بردی و من دلتنگ و نگران، بی تابی می کردم تو دلتنگ همین “تو” ی جاودانه بوده ای. بی رحمانه دارد همه کم کاری ها و بی مهری ها را تفسیر می کند و من مات و مبهوت انگار ناگهان از خواب پریده ام . شاید من ، منی، که می خواستی باشی را دوست می داشته ام نه من حقیقی ات. ولی یادت هست؟ پرسیدم و گفتی هر دو یکی ست. مدام دارم با این خوره ی جان کلنجار می روم که حماقت نیست این تاوان دوست داشتن از جنس دیگر است که فکر می کردم درک شده و حالا می دانم نشده بود . شاید شازده کوچک من چندان هم جدا از زمین نبود.گاهی برای درک کردنش آنقدر کوتاه آمدم آنقدر سرم را پایین آوردم که دیگر ندیدی ام.باید می فهمیدم .آخر دوست داشتن که دلیل نمی خواهد دل می خواهد. حال این روزهایم حال فرنگیس است در کتاب چشمهایش. وقتی جمله آخر را گفت :”استاد شما اشتباه کرده ، این چشمها مال من نیست” . ورق برگشت وتمام قداست و صنمی استاد با شکستن قلب فرنگیس، شکست …گفتنی و گله زیاد است و من همان گنگ خواب دیده ام. . من که گفته بودم دنبال کسی می گردم که اگر دوستش دارم بی هیچ دو دو تا چهار تا کردن و حساب و کتاب دوست داشتنم را فریاد بزنم
۷ شهریور ۱۳۸۹ در ۱۲:۳۶ ب.ظ
سلام
۷ شهریور ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۴ ب.ظ
چشمهایت را باز کن
لبخند بزن
که دوست دارم آن نگاه دوست داشتنی مهربانت را وقتی که می خندی..
نزدیک تر از همیشه ام وقتی که خوب نگاه کنی .
۷ شهریور ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۶ ب.ظ
چقدر عجیب!
۷ شهریور ۱۳۸۹ در ۸:۳۵ ب.ظ
مثل همیشه نوشته تون رو دوست داشتم … پر از احساس بود …
…
خونه ی جدید خریدم
هنوز اسباب اثاثیه ای توش نذاشتم
اما اگر به مهمونیه خونم بیاین … می تو نم اتاق های خونم رو بهتون نشون بدم …براتون آهنگ بذارم .. و یک استکان شعر و نوشته بهتون تعارف کنم
۸ شهریور ۱۳۸۹ در ۹:۵۷ ب.ظ
باید بیایم هر چند روز، عادت شده، اگر مطلبی اضافه نشده مرور کنم، باید تکانی بخورم، هوای اینجا تکانم میدهد، می آیم نفسی میکشم و میروم…
ملتمسانه: بنویس…
۸ شهریور ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۳ ب.ظ
kheili khob bod …. ashke mano k dar ovordin hamid jan…..movafagh bashid
۹ شهریور ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۵ ب.ظ
سلام
شب خوش
راستش خیلی دلم میخواد عضو گروه ” داستان کوتاه ” باشم نمیدونم چی باید بنویسم و چی باید بکنم آدرس سایت شما رو از :
http://www.goodreads.com/group/show/5085._
برداشتم … میخوام با فعالیت های شما هم اگه امکان داشته باشه بشم و همکاری کنم …
چند ساله با اینترنت هستم ولی میخوام هدفدار باشه … اینطوری چند سال دیگه یه حرفی برای گفتن دارم و شاید هم به جایی برسم …
خیلی خیلی لطف میکنید جوابم رو بدید …
مطمعن باشید لطف شما بی پاسخ نخواهد بود …
۱۲ شهریور ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۳ ب.ظ
چقدر همذات پنداری کردم با این متن… اما من می دونم که دریای من رفت…امشب رفت برای…شاید برای همیشه…
۱۵ شهریور ۱۳۸۹ در ۳:۰۴ ق.ظ
من رفتم اینجا!
۱۵ شهریور ۱۳۸۹ در ۹:۳۲ ق.ظ
سلام
متن فوق العاده ای بود…
۱۶ شهریور ۱۳۸۹ در ۶:۳۱ ب.ظ
من مطمئنم می آید! اگر عشق را نشناسی نمی توانی اینگونه عاشقانه بگویی.
۱۶ شهریور ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۳ ب.ظ
پسر تو دیگه کی هستی؟؟؟؟؟؟
بازم قیامت کردی
۳۱ شهریور ۱۳۸۹ در ۴:۰۵ ب.ظ
..
چقدر چشمهایم خسته اند !
از این باز و بسته شدن هایی که هیچ چیز از بودنت نصیبشان نشد!
به روزم.
۴ مهر ۱۳۸۹ در ۹:۴۸ ق.ظ
خیلی روز و هفته و ماه و سال است که چشم هایم را بسته ام ولی نمی دانم چرا نمی آید…
۷ مهر ۱۳۸۹ در ۱:۱۶ ب.ظ
قلم جالبی دارین اقای سلطان ابادی حال وهوای نوشتهاتون خاطرات وگاها”رویاهایی واسه من تداعی میکنه نحوه توجه به جزئیات در هر مسئله ی قابل ستایشه ولی معمولا” پایان داستان و کلا” سرانجام ان به اسانی قابل پیش بینی است سادگی بیانتون دوست داشتنی است امیدوارم با این نگاه مهربان وحضور پر مهرتان همیشه شاد وسر شار از ارامش باشید
۱۰ مهر ۱۳۸۹ در ۴:۱۰ ب.ظ
چشمهایم را می بندم
رویایم را می سازم
….
عکس عالی بود
۱۶ مهر ۱۳۸۹ در ۱:۲۸ ب.ظ
سلام
تبریک میگم
من شاید نزدیک به ۵ سالی میشود که طرفدار نوشته های شمام. از همون روزی که عاشق شدم. نمیدانم شاید عاشقانه های من یه جوری با شما گره خورده.
ممنون از همه نوشته هات و همه احساسی که به من و شاید افرادی مثل من میدی. امروز دوباره همون حال و هوا رو با همون عشق قدیمی دارم و تو باعث شدی بار دیگر احساسم از پس آینه ی غبار گرفته روزگار برقی بر چشمان خسته ام بتاباند و بار دیگر حس کنم زنده ام. روزگار زیادی میشد که به زنده بودنم شک داشتم. کم کم داره باورم میشه از اول، تنها خیالی بیش نبودم. خیالی که با قاصدکی به این ور اون ور میره تا شاید به معوشقه خودش برسه. معشوقی که این روزا فقط توی دفترهای خاک خورده ته صندوقچه جوانی ام وجود داره و دیگر هیچ.
نمیدانم، شاید این نوشته ها دوباره خاک از روی این دفترها بردارد. شاید اینجوری بتونم معشوقه ام را از توی این نوشته های خط خطی پیدا کنم. آدرسی، نوشته ای، ….
خلاصه ممنون
۱۶ مهر ۱۳۸۹ در ۳:۰۰ ب.ظ
ایمیل رو اشتباه وارد کرده بودم
پایدار باشید
۸ آبان ۱۳۸۹ در ۸:۰۷ ب.ظ
سلام. همین دیشب شما را اینجا دیدم. با دیدن نامتان یاد آن محفل صمیمی چند سال پیش برایم زنده شد. همان سایت فوتویی که نخستین بار مرا با شما و عکس های شگفتتان آشنا کرد. همان که سخت به آن دل بسته بودم. حالا دیشب شما را اینجا دیدم با این معجزه ی کوچک زیبایی. خوشحالم. شاید نتوانم فرصت کنم زیاد بیایم. اما همین که می دانم این جا شما هستید خوب است. راستش به طرز غریبی دوست دارم خیال کنم یافتن این “باغ آلبالو” هدیه خداوند است برای شادمانی دل من که هفت روز از عمل سنگین قلبم می گذرد.
۹ آبان ۱۳۸۹ در ۹:۰۰ ق.ظ
سلام
قشنگ بود خیلی خوشم اومد.
عزتت پایدار
۱۲ آبان ۱۳۸۹ در ۸:۵۶ ق.ظ
می شه دعوتم رو قبول کنی؟
۹ آذر ۱۳۸۹ در ۹:۲۸ ق.ظ
neveshteh haye shoma mano mibare be alame roya, xeili amigh va ziba hastand. khahesh mikonam zood update konin.
۱۰ آذر ۱۳۸۹ در ۸:۲۱ ب.ظ
SMS: باران نمی شوم که نگویی : با چه منتی خود را به شیشه می کوبد تا پنجره را باز کنم و نیم نگاهی بیندازم ابر می شوم که از نگرانی یک روز بارانی هر لحظه پنجره را بگشایی و مرا در آسمان نگاه کنی … (همچنان فیلتر هستم و نمی دونم چرا …)
۷ دی ۱۳۸۹ در ۷:۳۷ ب.ظ
دیر می نویسی دوست من!! کاش می دونستی همیشه نوشته هایت را دوست داریم…
۹ دی ۱۳۸۹ در ۹:۱۱ ب.ظ
چرا دیگه نمی نویسید؟
۱۲ دی ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۴ ق.ظ
سلام رفیق، چطوری؟ می گم چرا آدرس اینجا رو زودتر نداده بودی تا کشفش کنم. باغ خیلی باحالی داری. هنوز البته نتونستم بیشترشون رو بخونم. خیلی عقبم. آخه دیر کشفش کردم. خیلی خوشحال شدم دیدم جدی می نویسی. بی تعارف می گم. خیلی عالیه. امیدوارکننده ست. خیلی از کارات مثل همین آخری خودش می تونه یه شعر باشه. اگر هم به چشم طرح داستانی بهش نگاه کنی بعدا می تونی خیلی روشون مانور بدی.
از توجه و نظرت درباره داستانم و لطف همیشگی ات برای سر زدن به وبلاگم هم بی نهایت سپاس عزیز. شاد باشی
۱۸ دی ۱۳۸۹ در ۲:۱۷ ب.ظ
مدتها بود که نوشته هایتان را نخوانده بودم
مثل همیشه خوب …
۲۵ دی ۱۳۸۹ در ۸:۱۸ ب.ظ
این دومین باری هست که نظر میذارم..باور کن با خوندن نوشته هات احساس بی حسی میکنم!
تو فوق العاده ای
۳۰ دی ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۴ ق.ظ
چقدر اینجارو دوست دارم این وبلاگ منو میبره به جایی که خودمم نمیدونم کجاست و حس خوبی داره این موسیقی و این نوشته ها که از یه جای ناشناخته میان اتگار مال این سرزمین این دنیا نیستن فکر نمی کردم هنوز بشه همچین جایی پیدا کرد چقدر اینجارو دوست دارم……
۴ بهمن ۱۳۸۹ در ۶:۰۰ ب.ظ
..
۱۱ بهمن ۱۳۸۹ در ۳:۴۵ ب.ظ
نمی دانم وقتی خسته ای؛ غمگینی ؛تنهایی چه می کنی .
من با تو با قلم تو جدا می شوم از این کویر سرد زندگی کاش بیشتر میهمانم کنی
۱۴ بهمن ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۸ ب.ظ
خیلی وقته که به اینجا سر نزدید … منتظر نوشته هاتون هستم
۱۵ بهمن ۱۳۸۹ در ۱:۲۳ ق.ظ
سلام.منو یادته داداش سهیل..بعد از ۶ یا ۷ سال اومدم وبلاگتو خوندم…هیچ وقت میدونستی اسم واقعیم سیماست؟ چقدر دوست داشتم….چقدر اون روزا تنها بودم….یادته چقدر رفتارام بچه گانه و ساده و صمیمی بود.؟…یادته چقدر برام مهم بودی؟؟؟؟کاش سایت البالو مثل اولش می موند با اهنگی که خیلی دوست داشتم…چقدر دلم میخواد اون اهنگو بشنوم و تمام اون خاطرات برام زنده بشه….تو این مدت ایران نبودم.دلم برای همه چی خیلی خیلی تنگ شده بود..و برای تو…
۱۷ بهمن ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۶ ب.ظ
می دانی؟
کار هر کسی نیست
کار هر کسی نیست که این اهنگ وبلاگت را گوش کند و هم زمان دست زیر چانه بنشیند و کلماتت را پشت سر هم زیر لب تکرار کند
کار هر کسی نیست که بتواند همراه این اهنگ متن تو را تا اخر دوام بیاورد
من توانستم
کار هر کسی نیست که نفسش تنگ شود
“خلوت اتاق وقتی که نیستی خیلی بزرگ است ، ”
همین جمله ت کافی ست که ادم فرو بریزد
بعد خم شود
تکه هایش را از میان کلماتت جمع و جور کند و دوباره بگذارد سر جایس
گفته باشم
کار هر کسی نیست که با این اهنگ تب دارت
ان هم وقتی همه تن ش درد می کند
وقتی سرفه های خشک می کند
وقتی موهای ژولیده ش را جمع کرده بالا سرش و هی به “خالی اتاق” فکر می کند
کلمات تو را تا اخر دنبال کند
و دوام بیاورد…
۱۷ بهمن ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۹ ب.ظ
چشم هایم را بسته ام
می ایی؟
۱۹ بهمن ۱۳۸۹ در ۸:۰۵ ب.ظ
افیلیا در آب می رقصد…….
۲۱ بهمن ۱۳۸۹ در ۱:۱۴ ب.ظ
جدا ازینکه نوشته هاتونو دوست دارم این عکس دامن پایینیه بد جور منو درگیر خودش کرده…خیلی از عکسش خوشم میاد…میتونم ازتون خواهش کنم تصویر اصلی و با کیفیتشو برام میل کنین
جسارت منو باید ببخشین
۹ اسفند ۱۳۸۹ در ۱:۱۱ ب.ظ
like…
۶ فروردین ۱۳۹۰ در ۸:۴۲ ب.ظ
سلام. بالاخره تصمیم گرفتم توو شعبه ی بلاگ اسکایی بنویسم. فکر نکنم وبلاگ اصلیم دیگه برگرده.
http://DataBus.BlogSky.com
————————————————
پیام نوروز این است: دوست داشته باشید و زندگی کنید. زمان همیشه از ان شما نیست … نوروز ۱۳۹۰ بر شما مبارک باد.
۲۷ فروردین ۱۳۹۰ در ۱۱:۲۸ ب.ظ
سلام حمید جان… یه دنیا حس تسلیت و همدردی به خاطر فوت پدر عزیزت… نوشته هات ورق های عمر و خاطرات خیلی از ماهاست … پس نمیگذاریم چراغ اینجا خاموش بشه… ازت خواهش میکنم تو این عصر دود و خاکستر ادامه بده تا هممون یه اتاق صمیمی واسه نفس کشیدن اکسیژن خالص داشته باشیم…
۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ۶:۰۲ ب.ظ
از خواستن آمدم / نثار از همه سو بوده است. / گفتم این خواب را خواهش کهن / پیر کرده است. / گفتی از عشق تعریف تازه ای داری … / بیمناک و ملول نبینمت ای ظریف! / ای انسان! / ای زن! / که تا ابد / یا تو، یا مرگ من / یا مرگ من، یا آرزوی بدکنش، / که از خواستن نمی آید / به کشتن آمده اند. / و مرا چشم و چراغ تویی ای تو تمام من، / مردم! == سید علی صالحی
۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ۵:۵۱ ب.ظ
می دانم که می آیی، با باران، با بهار می آیی
—————————————————–
ممنون که نوشتی، تلنگری خورد به احساسم
۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ۳:۰۶ ب.ظ
کمی آرامتر سکوت کن;
صدای بی تفاوتی هایت آزارم می دهد….!
کاش بازم بنویسید…
۵ خرداد ۱۳۹۰ در ۱۰:۰۱ ق.ظ
اهاااااااااای شما شاهزاده ی منو ندیدی؟
اگه دیدینش بهش بگید توی دشت البالو منتظرشم!
بدرود تا درودی دیگر برقرار
۱۷ تیر ۱۳۹۰ در ۹:۰۲ ب.ظ
کجایی؟؟
همیشه میام
همیشه میام اما چیزی نمی نویسم
اما تو نمیای…
نمیای و نمی نویسی…
دوستانت میگن
شاید با باران با بهار …
منتظر بارانم