بیا بغلم


غصه روی دوش‌های آدم سوار است، سنگین است. عجوزه‌ایست غرغرو که مدام غوزک پاهایش را که سفت پیچانده دور گردنِ آدم، تکان تکان می‌دهد و گاه هم موهای سر آدم را می‌کشد و جیغ می‌زند و بهانه‌ می‌گیرد. اشک آدم از فشار پاهای غصه است.  گاهی هم لبهای خشک و چروکش را می‌گذارد کنار‌ِ گوش آدم و قصه‌های تلخ می‌گوید و خاطره‌های تلخ‌تر را زمزمه می‌کند . غصه‌ شعر بلد نیست اما تا دلت بخواهد، آوازهای گوش خراش و ناموزون در آستین دارد که از حنجره‌اش رها می‌کند توی فضایی که فقط، فقــــط خود آدمی که غصه را به دوش می‌کشد می‌فهمدش. غصه گاهی با انگشتان سنگین و ناخن‌های بلندش، روی سر آدم ضرب هم می‌گیرد و بشکن هم می‌زند. غصه از آن روزی نشست روی شانه‌های آدمِ بیچاره که آدم چشم از آسمان آبی و بیکران برداشت و سرگرم زمین شد. سرش را انداخت پایین و آسمان از یادش رفت. غصه هم غروبِ اولین جمعه‌ای که آدم یادش می‌آید یک‌هو بی‌هوا پرید روی شانه‌های آدم و دیگر هم از جایش پانشد که نشد.
شادی، در آغوش آدم است. درست اندازه‌ی آغوش هر آدمی که مال اوست. گاهی که آدم از خود بی‌خود می‌شود و هوایی، شادی آدم را در آغوش میکشد و تنگ می‌فشارد. شادی مثل مادرِ آدم است، شادی مثل دختر آدم است، شادی مثل همسر آدم است، گاهی وقت‌ها هم مثل پدرش. تن شادی نرم و نازک است و صدایش آرام و گیرا. چشم‌هایش انگار همه‌ی رنگ‌های دنیا را دارد ، لبهایش صورتی روشن است و ابروهایش کمانی و نه خیلی باریک، نه خیلی پهن. شعر، تا دلت بخواهد بلد است، شعرهای خوب، آوازهای ناز، ترانه های دلربا. شادی به گونه‌های آدم بوسه می‌زند، نرم‌نرمک و پیوسته. انگشتان باریک و کشیده‌اش را آهسته و آرام می‌کشد به پشت آدم و نوازشش می‌کند. شادی، همیشه در آغوش آدم است و آدم در آغوش شادی. خنده‌های آدم از قلقلک انگشتان نرم و نازک‌ِ شادی‌ست. کوچکترین انگشت پاهای شادی، هیچوقت به زمین نمی‌رسد از بس‌که شادی روی پاهایش بند نیست. گاهی وقت‌ها پاهای غصه می‌خورد توی سر و صورت زیبای شادی، اذیت می‌شود اما، از آغوش آدم بیرون نمی‌رود. گونه‌اش را می‌چسباند روی سینه‌ی آدم و آهسته ترانه‌های شاد می‌خواند.
آدم باید حواسش به آغوشش باشد. غصه که همیشه هست و جا خوش کرده و نشسته است. وای اگر آدم یادش برود در آغوش کشیدن چقدر خوب است. آدم گاهی باید مادرش را در آغوش بگیرد، مادر « شادی»ست. آدم باید پدرش را در آغوش بگیرد‌ ( شاید بیشتر از یکی دوبار پدرم را بیشتر در آغوش نگرفتم، آن‌هم سرسری و کوتاه، نمی‌دانم از سر خجالت بود یا چه ؟ باید بغلش می‌کردم در سکوت، حداقل برای یک‌دقیقه، نشد. حالا چقدر، چقدر ، چقدر متاسفم. چقدر دلم می‌خواهد . ) آدم باید دخترش را، همسرش را، پسرش را، محکم در آغوش بفشارد. آدم اگر تنهای تنهای تنهای هم که باشد، یک درخت را، سفت در آغوش بکشد. آدم حواسش به آغوشش که باشد، شادی همیشه هست. چه باک از تن نحیف و پاهای دراز و سیخ غصه .


۱۳ دیدگاه برای “بیا بغلم”

  1. simin dokht Says:

    vaghean doroste….alan ke fekr mikonam manam khejalat mikesham pedaramo dar aghush begiram….nemidunam chera…..vali hatman daram lezzate bozorgio az dast midam

  2. بهزاد Says:

    غصه هم شعر می گه شعر بلده طولانــــــــــــــــــــــی انقدر که هیچ وقتی هم تموم نشه
    منم حسرت تورو دارم چی می گن بهش ؟ هم حسرت ؟

  3. نرگس Says:

    با تمام وجود درک می کنم .
    ۱۶ ساله که بودم یه شب بی هیچ حرفی و بی هیچ مقدمه ای بابا رو بغل کردم سفت و محکم بابا اشک ریخت ….منم اشک ریختم … لذت این اغوشو هیچ وقت فراموش نمی کنم حتی الان که دیگه بابا نیست و من ۳۰ سالمه …

  4. fereshteh Says:

    غصه… آغوش…خالی… مادر

    آدم اگر تنهای تنهای تنها هم که باشد ” یک درخت را” سفت در آغوش بکشد…

    ممنون استاد عزیز”
    ممنون..

  5. ندا احمدی Says:

    بسیااااااااااار زیبا…
    گویا…..
    و
    پر از اجساساتی که شاید
    گاهی
    گفتنش سخت باشد!

  6. محمد صالح Says:

    شاید یادمان رفت که در آغوشش باید گرفت، پدر، شادی را

  7. رویا Says:

    کوچکتر از اون بودم که خجالت بکشم !بیشتر میشه گفت روزگار فرصت نداد…!
    مادر و پدر شادین اما همسر و فرزند گاهی هم غصه میشن!
    خوبه که همه ما شادی رو تجربه کردیم حتی به اندازه لحظه کوتاه تولد و چه خوب غصه ها رو میشه انتخاب کرد که باشن یا نه!!!
    آغوشت پُر و شونه هات سبُک

  8. گیسو Says:

    cheghadr man lezat bordam az in neveshte!!!!!!yani nemidoonam masalan cheghadr begam!begam age peimane ro ye mosht dar nazar begirim man hezar ta mosht az in neveshte lezat bordam.merce.

  9. آرام Says:

    خدای من!! اینجارو ببین….!
    چقققققدر خوشحالم برگشتین….
    و چققققققدر دلتنگ نوشته هاتون…

  10. بیتا Says:

    شادی خوب است غصه بد است…؟!
    دیگه به شادی هم اعتمادی نیست که با این دلبری ها نرم نرمک ما رو به سمت غصه روونه کنه دیگه گوله این شادی رو هم نمی خورم که منو گرمه خودش کنه که آسمون یادم بره که بعدش غصه بیاد خفم کنه…
    چند بار به اینجا سر زدم یخم شد خوشحالم داری آقتابیش میکنی

  11. yeknafar Says:

    به جاده بزن … جاده شعر است … شادی است … شور است

    حواس آدم به آغوشش هم نباشد حواسش هست به آغوش بکشد تن آدم را …

    دلسوزت می شود … همراهت می شود … هم دل ات می شود …

    سرت را می گذاری توی سینه اش … نمی روی … می کشد ات … می برد ات

    به جاده بزن … اینبار متفاوت از قبل …

    به جاده زدم … اینبار متفاوت تر از قبل …

    به جاده می زنیم …

    خوب می دانم بلدی خوب …
    خوب باش خوب

  12. پوریا Says:

    سلام مثل یه شوک بود برگشتنت حمیدعزیز.یه شوک اما ازنوع خوبش.وبتو زیر ورو کردم ببینم جایی چیزی نوشتی که چرا رفتی و چجور برگشتی؟!چیزی ندیدم جز نوشته هات.من آخرای غیبت صغرات)خنده(پیدات کردم ویکساله بانوشته هات زندگی میکنم ولی تو رفتی حالام کلی خوشحالم برگشتی.راستی اونوقتا من نظر نمیذاشتم

  13. سمیه Says:

    گاهی وقت‌ها پاهای غصه می‌خورد توی سر و صورت زیبای شادی، اذیت می‌شود اما، از آغوش آدم بیرون نمی‌رود. گونه‌اش را می‌چسباند روی سینه‌ی آدم و آهسته ترانه‌های شاد می‌خواند….. این نوشته هات منو دیوانه کردن…خیلی دوسشون دارم

دیدگاهی بنویسید