بایگانی برای ‘انديشه ها’ دسته

صد و سیزده روز

دوشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۸۷



روز صد و سیزدهم، چشمانم باز مثل بند رخت، آویخته به دست‌گیره‌ی در، رویش جوراب‌های تردید و شک آویزان، خشک خشک، نه صدایی، نه پیچشی، سکوت و سکون
.

دل آدم گاهی وقت‌ها می‌گیرد. بهانه را بدجور پیله می‌کند، از آن پیله‌هایی که معلوم نیست به پروانه شدن بینجامد یا به پوچ شدن.

درِ خانه خشک، درِ خانه ساکت، درِ خانه مغموم، دل‌زده از دست‌های من. فضای خانه سرشار از بازدم‌های آه‌آلوده، تصویر خانه، من و در و یک فضای خیلی خالی…
صد و سیزده روز گذشت. بی‌گذشت، بی‌ترحم، بدون یک ثانیه مکث برای تأمل که چه بود و چه می‌شود. آدم سرش گیج می‌رود از این گذشتن‌های بی‌گذشت. می‌گویند یکی از راه‌های رسیدن به خدا همین سرگیجه‌های خواب‌آلوده است. باید سرگیجه داشت، تندتر از چرخش روزها و ثانیه‌ها. سرگیجه‌ها شاید زودتر آدم را راهی کند. به سرزمین نور. به جایی که اتم‌ها و پروانه‌ها با هم پرواز می‌کنند، جایی که رنگ‌های صورتی و بنفش زیاد دارد و رنگ سیاهش ناپیداست…

نیامد. صدایش می‌آید و عطرش و هُرم وجودش هم هست. هاله‌ی مبهم اندامش. آشفتگی گیسوانش و سرخی مطبوع چشمانش بعد از آن‌که صورتش را با آب سرد می‌شوید. تصویرها هست. تعبیرها هست. شعرها می‌آیند اما صد و سیزده روز از صد و سیزده روز قبل گذشت و او نیامد.

صورتم را اصلاح می‌کنم. پستی‌ها و بلندی‌هایش را. چشم‌هایم را برمی‌دارم. می‌گذارم لب آینه، روبه‌روی در. موهای سفیدم را می‌شمارم. بینی‌ام را پاک می‌کنم. دهانم را می‌بویم. بوی دوستت دارم گفتن می‌دهد. بوی پونه‌های وحشی لب چشمه و سیب‌های سرخ ته باغ. نکند یادم برود! روزی سه بار که نه، باشی یا نباشی، روزی هزاران بار، نبودنت شاید برایم عادت شود اما دوست نداشتنت هرگز از حافظه‌ی غمناک دلم پاک نمی‌شود. آهنگش را زمزمه می‌کنم؛ دوستت دارم…

همسایه به پسرش فحش می‌دهد، با صدای بلند. پسرش فحش‌ها را می‌گیرد، پرت می‌کند توی حیاط خانه‌ی ما. فحش‌ها می‌خورد به شیشه‌ی خواب من. می‌شکند. تکه‌هایش فرو می‌رود توی دست‌های خیالم. خونش می‌پرد توی چشمم. می‌پرم از خواب به میان حوض آب سرد. نفسم می‌گیرد. حبسش می‌کنم آن زیر. از لای تورهای بی‌خیالی فرار می‌کند، شنا می‌کند تا روی آب. کلاغ سیاه خاطره‌های تلخ شکارش می‌کند. می‌بلعتش. پر می‌زند توی آسمان فراموشی. همسایه دوباره به پسرش فحش می‌دهد. پسر بازیگوش یکی از فحش‌ها را می‌گیرد و می‌گذارد لای تیر و کمان بغضش را و رها می‌کند به سینه‌ی کلاغ. کلاغ می‌افتد روی سنگ‌های حقیقت و ماهی نفسم از توی دهنش سرمی‌خورد توی تنگ دلم. دوباره آه می‌کشم تا بی‌نهایت. با خطوط آبی موازی. با این‌که خوب می‌دانم خط‌های موازی هیچ‌وقت به همدیگر نخواهند رسید…

چشم‌هایم به در خشک می‌شود. دوباره باید خیسشان کنم. چشم اگر زیاد خشک شود می‌شکند. اشک‌هایم می‌چکد. چشم‌هایم خیس می‌شود، دوباره می‌چسبانمشان به در. چشم خیس راحت‌تر از چشم خشک به در می‌چسبد؛ مثل تمبرهایی که هر روز می‌چسبانمشان به پشت نامه‌های سفید، خیس خیس. نامه‌ها پرواز می‌کنند؛ مثل کبوتر و بر می‌گردند به خانه، سفید سفید؛ مثل کبوتر…

غروب صد و سیزدهم، آسمان نارنجی، حیاط خاکستری، باغچه سبز تیره، حوض لاجوردی، اتاق بنفش مایل به تاریکی و من زرد. ولی تو هنوز سفید. سفید با پولک‌های نقره‌ای…

اگر آمدی و خواب بودم، بیدارم نکن! می‌ترسم حضورت باورم نشود. برو، فقط حضورت را تازه کن. غبار آینه را بردار، دستگیره در را نوازش کن و دستی بر سر شمعدانی‌ها بکش. بعد بی‌صدا برو، بگذار از فردا دوباره یک‌صد و سیزده روز منتظر باشم. یک‌صد و سیزده روز عاشق باشم. یک‌صد و سیزده روز شعر بگویم و یک‌صد و سیزده روز زندگی کنم .

چای داغ

سه شنبه, ۸ خرداد ۱۳۸۶

دلم هوای دیدن کرده بود امروز
سرش را بالا آورد از توی چشمانم بیرون را دید می زد طفلک
حس کردم می خواهد دل خدا را ببیند
دل خدا را دم دمای صبح دیدن حال دیگری دارد
سینه خدا مثل سینه مرد های چهارشانه پهن است
و دلش , داغ , مثل دل آدم هایی که رفته اند تا ته عشق
من دلم می گیرد
آدم ها می گویند خدا تنهاست , یعنی باید تنها باشد
ولی من همیشه به دل خدا که نگاه می کنم دردش را می فهمم
وقتی که طلوع می کند از پشت کوه , وقتی که غروب می کند پشت دریا
خدای تنهای من ,
دلت چقدر گرفته است و داغ ,

چای با خرما خوشمزه است
با شوکولات کاکائویی هم خوشمزه تر
گاهی , لب داغ چای را می سوزاند
یک جرعه چای که سر می خورد توی تن آدم نفوذ می کند تا همه جا
نفوذ کردن خوب است
من فهمیده ام که فقط چیزهای خیلی نرم می توانند نفوذ کنند
سنگ بیچاره , سالهاست عاشق شیشه است
و هربار که می خواهد نفوذ کند توی دل شیشه
هم شیشه می شکند
هم دل سنگ
آب هم عاشق سنگ بود
ذره ذره نفوذ کرد توی دلش
سنگ هم آب شد حیوانکی از شدت عشق
من حس می کنم آدم روحش مثل آب می ماند
تنش مثل سنگ
من اگر تو این نزدیکیها بود , می چکیدم روی تنش آنقدر که سنگی نماند
بعد آب بود و آب ,
آب با آب فرقی ندارد ,
خدا مثل دریاست
بعد من و تو شکل یک چشمه می شدیم , سرازیر به دریا
چیزی که عاشق و معشوق را حل می کند فقط عشق است
خدا هم عشق است
نمی دانم چرا عشق باید تنها باشد

راستی باران بارید امروز
هوا قشنگ بود
دو کبوتر لب دیوار عشقبازی می کردند
عشقبازی شبیه قایم باشک بازی می ماند
عاشق چشم می گذارد روی درخت
معشوق هم می دود قایم می شود پشت بوته های یاس
همانجا که بوی عطرش مست می کند آدم را عجیب
من همیشه فکر می کنم خدا اگر قرار بود عطر بزند به گوشه یقه اش
آنجا یک بوته یاس سفید می سبزید
خدا خوشگل است
شبیه باران
داشتم می گفتم … معشوق می رود پشت بوته یاس
عاشق می شمارد : یک .. دو .. سه
بعد می گوید : تا چند بشمارم
صدای خنده می آید
بعد باران می گیرد
خدا لبخند می زند
پشت بوته یاس … نمی دانم
خوش به حال بوته یاس

من با قطره های باران آدم بارانی درست می کنم
آدم بارانی از آدم برفی قشنگ تر است
آدم بارانی مثل هلو می ماند
می رود توی گلوی آدم بعد گیر می کند
جایش تنگ می شود نفسش می گیرد طفلک داد می زند و آدم را تکان می دهد
بعد آدم حس می کند یک چیز خوب دارد گرمش می کند
آدم بارانی از چشم های آدم فرار می کند روی لبش
آدم بارانی داغ است
شور هم هست

داشتم به این فکر می کردم آدم تا وقتی زنده است تخت خوابش از زمین بلند تر است
بعد که نفس کشیدن یادش می رود تخت خوابش از زمین می رود کمی پایین تر
خدا همه جا هوای آدم را دارد ها
روی تخت دراز کشیدم آنقدر که حس کنم بزرگتر شدم از دیشب
تن آدم که کش و قوس می رود آدم خوشش می آید
روح آدم که کش و قوس می رود آدم شعرش می گیرد
گاهی وقت ها روح فراموش کار من زودتر از من بیدار می شود می رود قدم زدن
تنم می ماند روی تخت تنها
تنهایی روی یک تخت مثل شنا توی استخر خالی می ماند
روحم بلد است جاهای خوب را
ولی هیچوقت من را هم با خودش نبرده است
بیچاره من …
خوش به حال تو
هنوز دارم به تو می فکرم که کجاست پس
زن همسایه روبرو که خانه اش روی درخت کاج است می گفت
آدم تا تو را ببیند می رود توی دلش
نکند تو رفته باشد توی دلم
کاش چند روز قبل آب و جارو می کردم توی دلم را
فکر می کنم هنوز چند تا تار عنکبوت مانده بود کنجش
باید سری بزنم به دل
تو اگر بیاید باید همه چیز قبلش آماده باشد
آخر من تو را خیلی دوست دارم
خدا کند بیاید زودتر

غروب مرطوب

چهارشنبه, ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

دو ساعت است که باران می بارد .
آدم که تنهاست آغوشش می خارد .
زانو هایم را در آغوش می کشم
زانوهای من سر ندارد
زانوهای من تمامش شانه است
سرم را روی شانه زانوهایم که می گذارم یاد چیزهای خوب می افتم
چه احساس خوبی دارد یاد چیزی های خوب افتادن
مثل افتادن توی حوض در یک روز تابستانی
نگاهم مثل پروانه ای سرگردان در اتاق پرواز می کند
تارهای عنکبوت پیر که به قد پدربزرگ سن دارد پروانه نگاهم را در بند می کشد
تار عنکبوت!
این عنکبوت ها خیلی تنهایند
من احساس می کنم این تارها را برای این گسترده اند که عشق را صید کنند
و شاید هم این تارها امتداد اشک عنکبوت هاست
چشم هایم تار می بیند
تار عنکبوت را تار دیدن خیلی جالب است
باز این اشک ها , من همیشه از خودم می پرسم این اشک ها از کجا می آیند
شاید پشت چشمان ما آدم ها چشمه ای باشد
من احساس می کنم غیر ممکن وجود ندارد
دوباره به تار عنکبوت می چسبم
نگاهم را تکان می دهم
عنکبوت با نمی دانم چند پایی که دارد از سوراخ سرک می کشد بیرون
با چشم های درشتش تارهای در هم پیچیده اش را می کاود
باز غمگین می رود توی سوراخ
شاید داشته داستان می نوشته برای کسی
عنکبوت ها با آن همه دست و پایشان کارشان برای نوشتن آسان است
باران میبارد بیرون مثل ستاره
قطره های باران که می خوردند زمین می گویند شالاپ
من زبانشان را می فهمم
شالاپ یعنی اوخ
طفلکی های حیوانکی
چترم خدابیامرز می گفت قطره های باران همه شان دخترند
شاید به خاطر اینکه عاشق شده بود بیچاره
یکبار یادم می آید من و چترم با هم زیر باران گریه کردیم
چه حالی دارد زیر باران گریه کردن
خرتوخری می شود که نگو
همه چیز با هم قاطی می شود
اشک های شور من و قطره های شیرین باران و اشک های تلخ چتر
بعضی آدم ها از خندیدن, اشک توی چشمشان جمع می شود
من از گریه کردن خنده جمع می شود توی دهنم.
نزدیک غروب است
سرم سنگین است
کاش می شد آدم می توانست سرش را مثل کلاه بردارد بگذارد لب طاقچه
ولی یکبار دیدم نمی دانم کجا ولی دیدم یکنفر که سر نداشت شبیه فواره شده بود
چقدر پر از حرفم من
عمو حسین می گفت آدم اول باید فکر کند بعد حرف بزند
از آن روز هر وقت فکر می کنم که بعد حرف بزنم حرفم نمی آید
همش فکر می کنم با خودم
یکی هم توی خودم هست که حرف می زند
نمی دانم که کی هست
ولی یکنفر هست که خیلی مثل خودم می ماند
جلوی آینه که می ایستم پشت سرم قایم می شود ناقلا
آه
من چقدر دلم امشب ترانه می خواهد
چقدر غم گین بودن بد است ها
همه چی گین بودن بد است اصلا
آدم بغضش از دلش بالا می آید
ولی خب رقصیدن ترانه می خواهد
مثل بوسه که لب می خواهد
باز گفتم بوسه دهنم طعم مورچه گرفت
بلند می شوم
دور خودم می چرخم
بگذار بچه سوسک ها به من بخندند
دوش حمام را عشق است که مرا به خود می خواند
همینطور می چرخم
شنیده بودم یک فرقه ای هستند که دور خودشان که می چرخند خدا را می بینند
آن موقع فکر می کردم چه خدای شیطانی است این خدا
حالا دارم یک چیزهایی حس می کنم
حالا دیگر خودم نمی چرخم
همه می چرخند
عنکبوت و تارش , پنجره های باکره , آینه دودی , دیوارهای دراز
خدا کو پس؟
نمی آیی بدر از پس اینها؟
یک لحظه می خواهم بایستم
ولی نمی شود
ها … یک چیزی … یک چیزی
آ…. تند تر باید بچرخم
صدای ترانه می آید
دیم رام رارام , دیم رام را رام
چقدر خوب است
سرم به یک سو خم می شود و چشمانم بسته است
می رقصمو می رقصم
می چرخمو می چرخم
دیوانه دیوانه
مستانه مستانه

صورتم خیس است
خدا مثل باران می ماند
خدا مثل … مثل … مثل …. باران می بارد .

بی خوابی

یکشنبه, ۶ اسفند ۱۳۸۵

ساعت چهار صبحه
بی خوابی زده به سرم
مثل هر شب ,
رنگ آسمان مثل همیشه نیست
به نظر سرخ می آید
تاریک و سرخ
مثل وقتهایی که می خواهد برف ببارد ,
هوای قدم زدن افتاده به سرم
لباس می پوشم ,
و از خانه میزنم بیرون ,
صدای بستن در خانه , می پیچد توی سکوت مطلق کوچه :
- تق
احساس می کنم چند جفت چشم , شاید , از پشت پرده های سفید پنجره های نیمه باز , به من نگاه می کنند
شاید ,
شاید هم نه ,
شاید همه خوابیده باشند
پشت پنجره های نیمه باز با پرده های سفید لرزان در باد
اینهمه سکوت , اینهمه تنهایی در امتداد کوچه های خلوت و کشدار
به خانه های سر به آسمان کشیده نگاه می کنم
چراغ ها خاموش است
پشت هر پنجره ای شاید آدمی فارغ از تمام خستگی های روزانه اش , در خواب خویش می غلتد
خواب خوب است
خواب مثل سفر است , از اینجا به همه جا
خواب شبیه شنا می ماند
در اعماق رویاهای غلیظ ناگفته
و بی خوابی درست شکل تنهایی است
گاهی خوب , گاهی کسالت بار و کشنده
شروع می کنم به قدم زدن
یک , دو , سه , …
صدای بر هم خوردن کفش و آسفالت , من را به یاد خیلی از خاطراتم می اندازد
شب , و سکوت مواجش , آدم را وادار می کند به همه چیز دقت کند
همه چیز در شب , در اعماق شب , بسیط تر و قابل فهم تر می شود
مثل صدای خش خش , از لانه کلاغ های روی درخت سپیدار
وقتی که کلاغ ماده , نگران از سرمای هوا , با نوک سیاه و بلندش , تخم هایش را بیشتر در گرمای خود , فرو می کشد
مثل کور سوی نوری از پس پنجره ای بسته , که پشت آن , دختری در انتظار رسیدن صبح
غوطه ور در خاطرات گذشته اش , آهسته اشک میریزد
مثل صحبت های عاشقانه گربه ای که در میعادگاه , به انتظار معاشقه شبانه دیگری با معشوقه اش , نشسته است و به زبان خویش , ترانه های محزون می خواند
مثل خود آدم , که بیشتر با خودش , خودمانی می شود
مقصد نامعلوم ,
کوچه هایی را دوست دارم که یا خیلی پهن باشد یا خیلی باریک
با لب دوزی هایی از درخت و آسفالتی از شبنم صبحگاهی
قدم می زنم , آهسته و پیوسته
موسیقی ملایم زندگی , تق , تق , …
اینطور وقت ها , بیشتر میفهمم که هیچکس از حال هیچکسی خبر ندارد
نه من از حال آدم های غلتیده در خواب
و نه آنها از حال من
روشنایی , نرم نرمک زیر پوست شب نفوذ می کند
قطره های ریز باران , مثل بوسه های تند و شرمگینانه , روی صورتم می نشیند
صبح و طراوت و باران
تلفیقی از هنر و عشق و تولد
نفس عمیق می کشم
هوای تازه , هوایی که یک شب را خوب و راحت خوابیده , ریه هایم را مهمان عطر خاک باران خورده می کند
زندگی , شاید , زیباست
شاید , هر شب تا صبح باید به همین موضوع فکر کنم
موضوعی که همیشه برای فکر کردن به آن , وقت کم می آورم
صدای تیک تاک ساعت رومیزی ام , نمی گذارد به زندگی فکر کنم
یک جور ترس می اندازد توی دلم
صدای تیک تاک هم مثل صدای قدم زدنهای من , یک جور موسیقی برای زندگیست
صدای که انعکاسش , در شب , عمیق تر و هراس انگیز تر می شود
باران , بوسه هایش را درشت تر می کند و شرم را از میان بر میدارد
یک جور معاشعه خیس و بی شرمانه
باران , در میان کوچه , در خلوت صبحگاهی , مرا در بر می گیرد
تنگ و خیس
عریانم می کند
با بوسه هایی که شروعی سرد و نفوذی آتشین دارند
باران , دست می کشد به تمام تنم ,
بی پروا و ساده
قدم هایم آهسته تر می شود
شب , رفته است
و صبح , ابری و پنبه ایست
نرم و سفید
مثل پوست صورت مادربزرگ ,
سرو کله آدم ها پیدا می شود
با چشم های پف کرده از خوابی عمیق
صدای ماشین ها می آید , و صدای بوق ها و بوی دود ها
نه ,
دیگر نه صدای قدم زدن هایم را می شنوم , نه صدای خش خش لانه کلاغ نگران را
و نه از کور سوی نور پشت پنجره دخترک تنها خبری هست
راه خانه نزدیک است
و باز هم تمام چراغ ها , خاموش
ابرهای آسمان راه را برای آمدن خورشید باز می کنند
باران معاشقه اش را نیمه کاره رها می کند
من , روبروی در خانه ایستاده ام
در را باز می کنم و و پشت سرم محکم در را می بندم
صدایش خیلی بلند است
اما صداهای بلندتری هم هست
مثل صدای همهه آدم ها و بوق ها و ماشین ها و …
خوابم می آید
پرده را می کشم
لباسهای خیسم را می کنم
روی تخت دراز می کشم و با چشم های بسته
شب را دوباره زنده می کنم
اینبار ,
پروازی عمیق
در غلظتی رخوتناک
صدای نفس های شمرده ام می آید ,
آرام و عمیق
مثل صدای قدم زدن
عقربه های ساعت رومیزی , ایستاده , من را تماشا می کنند
ساعت رومیزی ,
می داند وقتی می خوابم , نباید قدم بزند روی پرواز من
روی میز یک لیوان پر از آب است
و توی لیوان آب ,
دو دانه باطری قلمی ,
خدا کند امروز , خواب نمانم ….

توهم

دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۸۵

می روی به قبرستان
همه خوابیده اند
دراز به دراز
زیر خاک ها و سنگ ها
مادر بزرگ و پدر بزرگ ,
دایی و خاله و عمه و عمو ,
با سینه ای پر از راز ها و رمزها و عشق ها و نفرت ها
صدای خنده هاشان می آید از پشت پنجره های رنگی ,
صدای گریه هاشان هم , از پس پرده های زمخت پستو
صدای زمزمه های عاشقانه شان , کنار گوش معشوقه شان
و تصویر سریال مانند زندگیشان در گذر روزها و شب ها
خاطرات یکنفری و دو نفری و چند نفریشان
و نگفته های با خود به گور برده شان
می ایستی , بر فراز سنگ نوشته های سرد , درهای بدون دستگیره خانه آخرت
تنها , تو , تنها , آنان
تن , در میان تن ها , تن ها در میان خاک
تفاوتی نیست میان تو با تمامی شان ,
تو با تمام داشته هایت ایستاده ای , و آن ها با تمامی داشته هایشان , خفته اند
از پدر بزرگ شاید چیزی جز تکه استخوانی و دندان طلایی , چیزی نمانده باشد ,
مادربزرگ هنوز در بقچه سفید خوابیده است
سنجاقک ها سرگردان در میان قبرهای بی نشان
بی نشان از تمام احساساتشان
و تو , با تنی که زیر پوستش خون می دود , ایستاده ای
از تنهایی شان میترسی , از سنگینی خاک و نامهربانی سنگ های تیز
خجالتی نیست از این ترس
صادقانه بگو : - من از مدفون شدن می ترسم ,
مدفون شدن در زیر هجوم روزهای گذران و فراموشی های ساده
که فلانی مرد و تمام شد و تو , هم شاید , مرده باشی
سرمای بی مهری از سردی خاک هم کشنده تر است
زنده به گور شدن در زیر غبار های هرزگی و بی تفاوتی , وحشتاک است
مردن , قبل از مردن ,
هر کدامشان بارها و بارها شاید , تجربه اش را داشته اند
مرده اند در ایستاده بودنشان
با درد و زخم های بی درمان
شب های قبرستان , سکوتش کشنده است
بعد از ظهر پنجشنبه , چند دانه خرما و تق تقی بر سنگ و خدا رحمتش کند
و یک هفته و شاید یک ماه و شاید برای همیشه تنهایی و تنهایی و تنهایی
مرده اگر باشی می دانی که مرده ای , تکلیفت مشخص است
از ناسپاسی و نسیان انسان ها گریزی نیست
زنده , به ظاهر , اگر باشی و مرده گونه بپندارندت , عجیب بغضت مچاله میشود در گلو
قبر , طولش دو متر و شاید یک متر و هشتاد باشد و عرضش یک متر و شاید هشتاد سانت
دنیا که نه عرضش مشخص است و نه طولش ,
تنهایی آدم ها قد محیط دورو برشان است
هر چقدر بزرگتر , تنها تر و کشنده تر
زیر خاک ها و سنگ ها که باشی شاید کسی , رهگذری , گدایی , رد شود و نگاهی به خطوط حک شده بر سنگت بیندازد و آهی بکشد
زیر بار غم ها که باشی , کسی حتی نگاهت هم نمی کند , شاید سر تکان دادنی باشد , که آنهم از سیلی بد تر است
کفر نعمت نمی کنم, زندگی زیباست , نفس کشیدن رحمت است , تحرک لذت بخش است
اما , از درد دل نمی توان به آسودگی گذشت
تن آدم مور مور می شود ,
می روی خرید , لباسهای نو , دلخوشکنک های بیهوده برای ساعتی , عطر و شامپو , شام هم پیتزا و قهقهه
خانه که میرسی , در اتاقت شبیه در خانه آخرت بسته می شود رویت
نه نوشته ای دارد , نه نشانی
کسی هم رد نمی شود از رویش و کنارش
لباسهایت آویزان بر چوب لباسی , مثل پوست کنده آدم های مرده
هی پوست عوض میکنی , آبی روشن , بنفش , قهوه ای , خاکستری , و سفید
سفید بیشتر از همه به تنت می آید
مثل کفن ,
مرگ سرنوشت ناگریزیست , می ترسی تمام رازهایت با تو مدفون شود , چه بسا , هم اکنون هم مدفون است
می ترسی عشق را تا جاهای خوبش تجربه نکنی , می ترسی گرمای آغوشی را در عمق وجودت حس نکنی ,
میدانی که آدم بزرگ ها عادت به در آغوش کشیدن هم ندارند , پرستیژشان به هم می خورد
و شاید لباسهایشان چروک شود , دست بر دستی و لبخندی و سلامی و چطوری و خلاص …
همه چیز بیهوده می شود گاهی عمیق , از قند های حبه توی قندان گرفته تا قرار بعد از ظهرهایت با بچه ها که برویم سینما
همه چیز ناگهان طعمش تلخ می شود
مثل دود سیگار , مثل قهوه غلیظ و سرد
این حس پیچیده نمی دانم از کجا می آید , نفوذ می کند در تمام وجودت , عرقت بوی بد میگرد , نفس هایت به شماره می افتد
گونه هایت چروک می شود و بی حس حال میشوی , با همان لباس سفید و با همان رخوت بیمار گونه و خفته
تجسم می کنی , بهترین آرزوهایت را , در کنار رودها و دریاها و جنگل ها , زیر آبشارها و دور از غوغا ها
اثری نمی بخشد , حقیقت عریان پخش می شود روی تنت , انگشتان باریک و استتخوانی اش را , آنطور که انگار دارد با تو معاشقه ای چندش آور می کند , می کشد روی صورتت و پوست تنت ,
دهانش بوی زهم می دهد , بوی کافور , بوی غذای مانده
چند دانه قرص می خوری , قرص های بی نشان و رنگی , با پوسته های سفت و قهوه ای
یک مشت , توی گلو و یک هورت پشت سرش
چشمانت را می بندی که هان , تمام شد , الان همه اش می رود آن پایین
نفس عمیق می کشی و مسخره وار لبخند می زنی و اینطور می پنداری که پیروز شدی
دست هایت را کش می دهی به بالا و و بشکن می زنی و مینشینی پشت صندلی
در یک لحظه , دوبار ه باز , اینبار کاری تر و عمیق تر از پشت ضربه ات می زند
به پشت گردنت , جایی که شاید می شد بوسه گاهی لبی باشد یا نشمینگاه نوازشی
ضربه اش عمیق است و تیز , انگار چیزی درون دلت هرری میریزد پایین
چیزی میشکند
گلویت درد می کند , سرت سنگین می شود و دلت می خواد های های با خدا حرف بزنی
اما سکوت بایدت , همه خفته اند , و تو هم باید خفته , بمیری در خودت ,
شبیه اسفنج شده ای می دانم , تمام غصه ها و رنج ها را به خویش می کشی و لبریز می شود
و شب , حتی فشاری , بهانه ای , گله ای و یا نوشته های , قطره قطره می چکاندت از منفذ چشم ها
درشت و بلورین و شور
شوری اش از شدت تلخی هاست , و زلالی اش از ساده گیهایت ,
به یکباره در خویش کشیدی و قطره قطره باید تاوان پس بدهی
آنان که مرده اند , مرده اند و خلاص ,
و تو باید مدام بمیر و زنده شوی , معاد شاید معنایش همین بوده باشد
قدم می زنی روی سنگ ها , روی آدم های خفته , روی هیچ بر جا مانده های آشنایان و غریبه ها
حس می کنی لایه لایه های خاک , از هجوم بر هم خفته مردگان رسوب کرده بر هم درست شده است
شادی , صدایش میکنی با صدای گرفته , امید , می جویی اش در پس دود ها و تیره گی ها , محبت , می بویی اش در فضای متعفن
حقیقت دارد ,
زندگی زیباست , با لایه های پرنگ رویا و خیال و تصویر سازی های متعدد ,
زیباست با مجازی شمردنش , با جستجوی هیچ در پوچی های مسخره اس , لابه لای نیمه شب ها در بین بی هویتانی که هیچ نمی دانی جز بودنشان
که آنهم علامت سئوال بزرگیست
دست و پا زدن های ممتد , به امید طنابی , صخره ای , دستی , و شاید تخته پاره ای ,
و از آن دورهای کسی ترانه می خواند که :
- های , بیا , جزیره رویاهایت اینجاست , تقلا کن بیچاره , کار بکش از تخیلاتت , نداری اگر بسازش آن قصر ها را , آن درخت ها را , آن چشمه ها را , بساز , بساز در خواب هایت در ذهنت در درونت و در اتاقت , تو مخلوق خالقی هستی که تو را در ذهنش آفرید , تو نیز می توانی
گوش می سپاری و می روی و می روی , و مدام دست و پا می زنی و هر کثافتی را چنگ می زنی به امید اینکه شاید همین باشد …
با انگشتت می کوبی به در خانه آخرت , تق تق تق ,
تصور می کنی چه جالب بود , و شاید وحشتناک , اگر کسی از زیر در را می گشودو با چهره ای که سالهاست پوستش فراموش شده و با لبخندی در جمجه نیمه خورده اش , تو را به درون گور , خانه کوچکش , راهنمایی کند و تو را با کرم ها و مار ها و موش ها پذیرایی نماید
چهر بر هم نتاب , حقیقتی که می گویند همین است ,
چهل سال و شاید پنجاه و حتی گاهی سی و بیست و ده سال بیشتر حضور نداری , به بالترین قله های افتخار هم اگر برسی , نهایتش گوری در قسمت اندیشمندان و بزرگان است , و نهایت نهایتش اسمت را می نویسند در روزنامه ها و چند نفر شکم گنده بعد از پلومرغت , فضایلت را بر میشمارند و چه دروغ های قشنگی که برایت نمی سازند و حتی شاید بگویند این بنده خدا حتی مستراح هم نمی رفت , خیلی پاک بود و مطهر و فلان و بهمان …
آدم ها گاهی دلشان خوش می شود به پلویی و چلویی و لمیدنی و قلیانی و لذت دنیا را می برند ….
و گاهی بعضی , غرق در گنداب شهوات , می گویند : - ما که جوانیمان را کردیم … و چقدر هم خوش به حالشان می شود از گذر ذهنیشان در آلبوم گندکاری هایشان و درون خود ذوق می کنند …
آدم ها عجیبند و در هر دو حالت خفته و ایستاده شان , مرده هایی بیش نیستند …
تمامی شان فراموش شده اند
اگر حس نیاز نبود , نه عشقی بود و نه محبتی و نه لبخندی برای حواله دادن ,
همین نیاز توست که می کشاندت به قبر عموجان و عمه جان و فلانی … که وقتی بودنند دوستت داشتند و خانه شان پناهی بود برای درنگی و درد دلی و تخلیه ای روحی و روانی …
نیاز , نیاز و نیاز , عشق ها نهایتش به ازدواج می انجامد و تملک , که واژه های :
- تو مال منی و من از آن تو
حالا مصرعی شده است آغازین از سرود عشق
ایثار حالا , همان کبوتر سربریده و لگد مال شده به زیر پاهای هجوم آدمیت است
از قبرستان می آیط بیرون , می روی به سمت قبرستان خودت و دیگر مرده های متحرک
و باز میرسی به آنها و : سلام , چطوری , حالت و احوالت و کوفت و مرگ های دیگر تکراری …
و میدانی و میسازی و میسوزی
و بدا به حالت
روزها در گذرشان در هم میپیچندت
مثل همان بقچه سفید
و تو نمیدانی
گناه تو اینست که میراث خور گناه آدمی
قیامت حالا حالاها نیست
باید آدم ها بمیرند و بمیرند و بمیرند آنهم در حالتی خفته و رسوب کرده
تا کل فضای بیکران را لایه های خاک اجساد بپوشاند
زمین اندازه تمام کائنات شود و بوی فساد خورشید را خاموش کند و ماه از شرم این تیره گی رو بپوشاند
تا آنگاه شاید
زمین از درون ترک بخورد و مثل یک سیب کرم خورده و پوسیده و متعفن , له شود و باز تکه هایش در فضای بیکران معلق بماند
کسی چه میداند
شاید دوباره جرقه ای و باز زمینی و باز آدمی و باز روالی و …
و ما , محکوم به تکراریم تا زوال ….
نگو کج اندیشم .
فکر کن .