چشم های کاملا بسته
شنبه, ۶ شهریور ۱۳۸۹
یک لایه خیس می آید روی چشم هایم ،
پلک هایم را هم نمی زنم که این تصویر خراب نشود ،
از پشت این لایه ، تو یک شکل دیگری ،
یک تصویر مبهم از گیسوانی آشفته و دستی زیر چانه ،
تصویری که هر وقت نیستی ، هر وقت نبودی ، همینگونه آمده است توی خلوتم ،
با همان گیسوان آشفته که بوی عطرش زودتر از خودش و تصویرش میپچد توی مشامم ،
هیچ کس مثل تو نمی تواند اینگونه تصویرش را از پشت این پرده نازک اشک توی خیالم ماندگار کند ،
از دور و بر صداهای مبهمی می آید ، از دو میز آنطرف تر ، صدای خنده و همهمه ،
من و تو نشسته ایم ، بی خیال و چشم در چشم ،
حرفی نمی زنی ، حرفی نمی زنم ،
واژه های مرطوب از چشم هایی که پلک نمی خورد پرواز می کنند و در راه تنی به هم میسایند و جایی که باید ، می نشینند ،
می دانم ، می دانی …
روی صفحه اول کتاب می نویسم :
برای آنی که همیشه برایم ” تو”ی جاودانه ایست که به او عشق می ورزم .
میخندی ، می خندم ،
…
خلوت اتاق وقتی که نیستی خیلی بزرگ است ،
چهار دیوار بلند تا آسمان ،
پنجره هایش ، پنجره نیست ، روزنه ایست به نور و هوا ،
که اگر آن هم نباشد ، اتاق قبریست ، قبری که مرده اش ، زنده است .
تا چشم هایم باز است ، نیستی ،
می بندمشان ،
می آیی ،
با همان شیطنت همیشگی ،
با همان عطری که میشناسمش ،می آیی و من از پشت پلک های بسته اندامت را مرور می کنم ،
وقتی با پیچ و تابی شبیه رقص ، می چرخی و پنجره را ، باز می کنی ، پنجره ، پنجره می شود .
نسیمی با بوی عطر تنت ، نه عطر گیسوانت که هنوز بازشان نکردی ، ” عطر تنت ” میپیچد توی مشامم ،
با چشم های بسته ، نفس عمیق می کشم ،
آهسته خندیدی ، فهمیدم .
انگشت های کشیده ات را می کشی بر پرده سفید پنجره ، پرده می رقصد ، دستهایت را بازمی کنی ، نرم می رقصی ،
میترسم از بازکردن پلک هایم ،
آه ، این ترس لعنتی …
بویت می کنم ، میشنومت ، حست می کنم …
…
اولین بوسه یادت هست ،
اولین تماس نازکمان ،
بازهم چشمهایم بسته بود ،
خیال بود ؟
آن پرده نازک اشک ، آن ارتباط نازک تبدار ،
آن لغزش مرطوب پیچ در پیچ ،
رویا بود ؟
سکوت هم بود ، یادت هست ؟
یادم هست ،
چشم هایم ولی ،
بازهم بسته بود .
…
زندگی گاهی ، شاید هم همیشه ، در پشت این چشم های بسته ، برای من ، شاید هم برای تو
زیبا تر است ، تبدار تر است ، نزدیک تر است .
بازشان که می کنم ، هیچ چیز نیست ، هیچ چیز ،
مثل پنجره ای ، که پنجره نیست .
آن پرده توری نازک ، آن لایه همیشه خیس ، همیشه هست .
چیزی که همیشه نیست ، تویی
تو که نیستی ،
هیچ چیز دیگر هم نیست .
…
چشم هایم را بسته ام ،
می آیی؟



