لایه های درونی
سه شنبه, ۸ فروردین ۱۳۸۵دوست داشتن ؛ خیلی شبیه احتیاج داشتن است
یک جور احتیاج داشتن مفرط
و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
یک نفر را که می شناختم یادم هست که برای فراموش کردن خاطرات بدش ؛عاشق شده بود
و خودش هم باور کرده بود که خیلی عاشق است !
یکبار دختر همسایه از پشت دیوار از من پرسید :
- چرا منو دوست داری ؟
و من حس کردم بعد از این سئوال روی گونه سمت چپش او و روی احساسات من ؛ چال کوچکی افتاد
هر احساسی ؛ یک نتیجه دارد
احساسات غم انگیز من به اشک ختم می شود
و احساسات شادمانه ام به لبخند هایی کوچک و محدود
و احساس دوست داشتنم هم ؛ حتما باید سرانجامی داشته باشد
هیچگاه دوست نداشتم به سرانجام دوست داشتنم برسم
…
خیلی بد است
گاهی آدم دلش می خواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آینده ای که نمی خواهد داشته باشد
به هر طرف که می دود ؛ باز هم جز خودش ؛ کسی نیست
به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
به کسی دیگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است
مدتی می گذرد
اندکی آرام می گیرد و کمی فراموش می کند
دوباره عصیان می کند و خودش می شود
همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
همانی می شود که نمی خواست باشد
دل می کند
همه چیز را به هم می ریزد و در پی یافتن سعادت
چیزی که گمشده همیشگی اوست
به تنهایی می گریزد و باز
خودش را می بیند و ناامیدانه به دیوار بلند و قطور آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند
صدایش در کوچه بن بست پریشانی اش پژواک می یابد و او
باز هراسان و دربدر از خویش می گریزد تا شاید
باز در خم کوچه ای ؛
کسی مثل خودش را بیابد و او را در آغوش بکشد
تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد
مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده (( دوستت دارم ))را تکرار می کنند
همه چیز به تعفن کشیده می شود
خلاء ؛ عمیق و عمیق تر می شود و در لحظه ای کوتاه
آدم بدون اینکه خودش بفهمد
کشیده می شود درون آن چاله تاریک و سیاه
فریاد می زند و کمک می خواهد
آن بالا در گوشه ای تاریک دو نفر همدیگر را می بوسند
آن بالا آن دو نفر گوششان پر از نفس های هوسناک است
….
آدم ها همینطور توده وار زیاد می شوند
آدم ها توده وار مثل موریانه های سیاه ؛ زیاد و زیاد تر می شوند
موریانه ها چوب را به انحطاط می کشند و آدم ها یکدیگر را
آدم ها موریانه وار ستون های چوبی انسانیت را به انحطاط می کشند
و موریانه ها شرمزده به خانه باز می گردند .
…
گناه باید لذت داشته باشد
گناهی که لذت ندارد ؛ حماقت است
آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند و هیچ لذتی در پس گناهان بیشمارشان نیست
یا آدم ها خیلی احمق شده اند
و یا من در تعریف گناه اشتباه می کنم
….
همیشه در نوشته های من خدا حضور داشته است
چون خدا همچون دختر بچه کوچکی در درون من نفس می کشد
و در تمام نوشته های من ؛ شیطان هم حضور داشته است
چون شیطان همچون سوسکی سیاه با شاخک های دراز در درون تاریک های درون من لانه کرده است
دختر بچه کوچک از سوسک سیاه نمی ترسد ولی از آن بدش می آید
یکبار دختر کوچک درونی من به من گفت اگر آن سوسک نبود الان برای خودش خانمی شده بود
سوسک سیاه نفرت انگیز من از چاه های متعفن درونی خودم متولد شده است
و دختر بچه کوچک هم در بطن اندک خوبی هایی که دارم رشد می کند
من حامل خدا و شیطانم
و در تمامی کارها و حرف ها و نوشته هایم آثاری از این دو را به همراه دارم
دخترک زیبا و کوچک درونی من دستانی کوچک و لطیف با انگشتانی کشیده دارد
و چشمانی درشت و زلال و همیشه مرطوب
و من گاهی ناخواسته اذیتش می کنم
و او به جای گریه کردن سکوت می کند و نوازشم می کند
و من از این سکوت و نوازش او ؛ به گریه می افتم
و سوسک سیاه در لحظه های گریه من در ته عمیق ترین چاله هایی که نور را یارایی برای رسیدن به آنجا نیست مخفی می شود و با کرک های زمخت پاهای کلفتش سعی می کند چاله را عمیق تر کند
دختر کوچک درونی من هیچگاه سوسک را نمی کشد
دختر کوچک درونی من نور را دوست دارد و من گاهی تمام دریچه ها را برویش می بندم
درون من گاهی شبیه سیاهچاله های متعفنی می شود که خودم هم از آن گریزانم و گاهی دست های کوچک دختر بچه کوچک درونی من دریچه ها را باز می کند و من دوباره نفس می کشم
من حامل تمام خوبی ها و حامل تمام بدی هایم
دختر کوچک درونی من عاشق من است و من بیشتر اوقات او را از خود دور می کنم
دختر کوچک درونی من دوست دارد زودتر بزرگ شود و دست مرا بگیرد و با خودش ببرد به دشتی که تمام وسعتش سبز و لاجوردیست
و من گاهی فراموش می کنم که او برای بزرگ شدن به چیزهایی نیاز دارد
من همه چیز را می دانم و هیچ چیز را نمی فهمم
و این عمیقا تاسف بار است .