بایگانی برای ‘داستان ها’ دسته

اینگونه تمام می شود …

جمعه, ۲۲ آبان ۱۳۸۸

جمعه بود ، بعد از ظهر ، خوابیده بودم روی تخت ، دراز به دراز ،
چشمم آویخته به سقف ، دستهایم آویزان از تخت ، تنم سست ، پاهایم سرد ، سرد مثل بعد از ظهر های پاییز …
بلند شد ، در اتاق را بست ، کلید را چرخاند ، پرده را کشید ،
دراز کشید کنارم ، دراز به دراز ، دستش را کشید به پیشانی ام ، سرد ، کشید بر صورتم .
نفسم تند شد و قلبم تپید که شاید … ، کشید دستش را بر گردنم .
بند نگاه آویخته به سقف را کشید توی چشمانم ، پلک هایم را بست و لبهایش را کشید بر پشت پلک های بسته ام … لرزیدم .
تنش را کشید روی تنم ، سرد ، سبک ، لبهایش را فشرد بر گونه ام ، سفت ، خواستم که بگویم … لبانم را بست .
سرانگشتانش را کشید بر تنم ، نرم ، آهسته ، چنگ زد به موهایم ، صدای تپیدن قلبم بود نمی دانم یا تپیدن قلبش که می آمد همینطور مواج و می خزید زیر پوستم و سرد می شدم و سرد میشد و دستهایش می لغزید مدام بر تنم و گره می خورد بر من و در من و من همینطور دراز به دراز ، روی تخت می پیچیدم و میپیچید در من و … اتاق تاریک بود و پرده آهسته تکان می خورد .
می لرزیدم ، سرد بود و انگار لای پنجره باز بود نمی دانم یا نفسش بود که سوز سرمایی را می کشید بر پوستم و نفوذ می کرد درون رگ هایم و انگار یخ بسته بود خونم و دیگر صدای تپیدنی هم نمی آمد و هر چه بود درهم پیچیدن بود و صدای نفس های تند بود و هر چه بود خدای من … چقدر سرد بود .

تنش را کشید از روی تنم ،
دراز کشید روی تخت ، دراز به دراز ، چشم هایش باز بود و سرد ، دستهایش آویزان از تخت و نگاهش آویخته بر من .
بلند شدم ، تنم درد می کرد و سرد بود و سرم گیج می خورد و انگشتانم می لرزید که گذاشتمشان لای لبهایم و ها کردم و انگار درونم یخ بسته بود که اینچنین بخار سردی از دهانم بیرون زد و انگشتانم انگار ورم کرده بودند و سرم … آخ سرم چقدر درد می کرد و گیج می زد ومن حالم خراب بود و … خوابش برده بود او .
انگشتانم ورم کرده بود ، هرکدامشان انگار درونشان چیزی تکان می خورد ودست و پا می زد ، تیر می کشید سرم و سینه ام می سوخت و لبانم چنان خشک که انگار هیچ قطره ای نمانده در دهانم که خیسشان کنم شاید صدایم درآید که بگویمش : بیداری؟
و خواب بود انگار همانطور دراز به دراز روی تخت و همینطور می آمد سوز سرد نمی دانم از لای پنجره بود یا از نفس هایش .
انگشتانم را کشیدم بر روی ملحفه سفید و درد چنان پیچید در من که پیچیدم در خود و فریادم گره خورد در گلو و قطره ای چکید از چشمم و تاول های انگشتانم شکافت و زایید انگار واژه ها را که می آمدند و می ریختند بر بستر سفید و می رقصیدند جمله ها و صدای جیغ های کوچکشان چنان نت هایی بود که هر کدامشان کنار دیگری مینشست شکل می گرفت و صدای موسیقی اش آهسته به گوش می رسید و سرم … چنان که انگار مست باشم و گیج ، تلو تلو می خورد و ملحفهء سفید از واژه ها پر میشد و شعر بود و شور بود و نقطه ها و حرف ها و جمله ها و آه … انگار سبک میشدم کم کم .
خواب بود هنوز ، و من بودم و ملحفه ای که دیگر سفید نبود .
دراز کشیدم کنارش . معصوم بود و سرد و خفته . چنان که همیشه بود .

تلفن زنگ زد ، پریدم از خواب و پرید از خواب و چنان چشم هایش وحشتزده که ترسیدم از حضورش و پرید از روی تخت و پرید از لای پنجره ، از همانجا که سوز می آمد و رفت و من گوشی تلفن را برداشتم و نگاهم همینطور چسبیده و حیران به رفتنش .
- الو ؟
- داستانو تموم کردی ؟
نگاهم افتاد بر کاغذهای سیاهی که ریخته بود بر روی ملحفه سفید و نگاه کردم به انگشتانم که انگار نه انگار که تاولی بوده و دردی.
- آره ، تموم شد .

تنهایی ام که برگشت تنش سرد بود ، در آغوش کشیدمش و فشردمش و خفتیم بر همان ملحفه .
کاغذهای سیاه ، زیرمان خش و خش می کرد و ما سرد ، در هم فرو رفته و هر دو می لرزیدم و نگاهمان اما توی چشم هم که می افتاد لبخند می زدیم و صدای خنده های ریزمان و اشک های درشتمان در هم آمیخته بود و ما خیس تا صبح ، کاغذهای سیاه را می خواندیم و در هم فرو می رفتیم و انگار باز هم لای پنجره باز مانده بود که سوز سرد اینطور پیچیده بود بر تنمان …

جمعه تمام شد و من داستانم را تمام کرده بودم و او روی تخت دراز به دراز ، خوابیده بود .

تاریکی

جمعه, ۱۲ تیر ۱۳۸۸


طاقتش طاق شده بود
دیگه تحمل نداشت
هر روز فحش ، هر روز جیغ، هر روز دعوا
صدای زن براش شده بود سوهان روح
خسته بود
از زندگی ، از تاریکی ، از قایم شدن ، از … تنهایی

زن خونه پیر نبود که هیچ ، خیلی هم جوون بود
خوشگل بود و قد بلند با موهای خرمایی
مدام غر می زد
- از این خونه لعنتی خسته شدم مرد ، می فهمی ؟
مرد خونه موهاش جوگندمی بود
با صورت نتراشیده و چشمای گود افتاده
- می فروشمش ، تو دو روز دندون رو جیگر بذار ، بذار یه مشتری خوب بیاد
هر روز دعوا بود و جیغ و داد
از هردوشون بدش می اومد
گاهی وقتا هم یه خورده دلش به حال مرد می سوخت
فقط گاهی وقتا

تنش درد می کرد
گشنش بود ،
سه روز بود هیچی نخورده بود
سرشو آورد بیرون
زن توی آشپزخونه بود
مثل همیشه داشت غر می زد
آروم و دور از چشم زن رفت طرف کیسه برنج
هنوز دو قدم مونده بود که یهو زن برگشت
چشمش افتاد توی چشم زن
زن خشکش زده بود
تا اومد تکون بخوره صدای جیغ زن توی خونه پیچید
معطل نکرد
با همه نیرویی که براش مونده بود دوید و برگشت توی خونه اش
صدای جیغای ممتد زن می اومد
و صدای پاهای مرد که مدام می گفت :
- می کشمش ، خودم می کشمش

سردش بود ،
کز کرده بود کنج دیوار و به روزای خوب گذشته فکر می کرد
به روزایی که تنها نبود
دور و برش شلوغ بود و چیزی کم و کسر نداشت
به روزای بدون جیغ ، بدون درد ، بدون تنهایی
تصمیم خودشو گرفت ،
اینطوری دیگه فایده نداشت

سرشو آورد بیرون
مغز گردوها رو دید
یک نفس عمیق کشید
خوب می دونست چه نقشه ای براش کشیدن اما ، خودش انتخاب کرده بود
این آخرین راه بود
سرشو انداخت پایین و رفت به سمت گردوها
صدای پچ پچ مرد رو می شنید :
- اونهاش ، داره میره ، هیس
مغز گردو رو برداشت ، بوی سم رو حس کرد ، چندش آور بود
با خودش فکر کرد چطور اونا فکر می کنن که اون نمی فهمه
توی دلش به سادگیشون خندید ،
آخرین خنده شم تلخ بود
مثل مزه گردوها
چشمای درشت و نمناکش می سوخت
اما تردید نکرد
تند و تند مغز گردو ها رو جوید و قورت داد
حالش داشت بد میشد
انگار از دق دلیشون هرچی تونسته بودن روی مغر گردوها سم ریخته بودن
باز صدای ذوق زدهء  مرد رو شنید :
- داره همه شو می خوره ، کارش تمومه ،  سمش قویه … اثرش فوریه
سرش گیج رفت
دستای کوچیکش بی حس شد
تیکه کوچیک مغز گردو از دستش افتاد
دو قدم رفت جلو ؛ دو قدم رفت عقب
تلو تلو می خورد
صدای زمزمه وار زن رو شنید :
- با کفش بزنش دیگه ، الان وقتشه
و صدای مبهم مرد که جواب داد :
- لازم نیست ، کارش تمومه
به پهلو افتاد روی زمین ، تنشو یه حس گرم پوشوند ، همه جا داشت ساکت میشد ، بدون جیغ ، بدون فریاد ، بدون گشنگی
چشماش همه جا رو سیاه و تاریک میدید
شکمش می سوخت ، نایی برای ناله و دست و پا زدن نداشت
صدای گنگ خنده و قهقهه رو از دور می شنید ،
صدای نفرت انگیز زن می اومد که می گفت :
- داره می میره … داره می میره
دستاش سیخ شد ، دهنش خشک خشک شده بود
چشاش هیچی رو نمی دید ، زبونش از دهنش افتاد بیرون
آخرین نفسشو کشید و
آروم و بی صدا مرد .

مرد با خاک انداز برداشتش و گرفتش جلوی زن :
- به خاطر همین فسقلی هی می گفتی خونه رو بفروشمش؟ ، اینم از این ..
زن از ته دل خندید :
- آخیش ، راحت شدم به خدا ، زندگی واسم نذاشته بود این لعنتی ، بندازش توی کوچه کثافتو، حالم از هر چی موشه به هم میخوره

روز بعد همه جا ساکت بود
ساکت ساکت ساکت ….

دیر آمدی باران …

جمعه, ۲۵ مرداد ۱۳۸۷




با هر جون کندنی بود سرشو از زیر برگ کشید بیرون
آفتاب افتاد توی صورتش
از پشت گلبرگش نگاهی به آسمون انداخت و لبخندی نشست روی لبای تردش
حس خوبی داشت ،
دور تا دورش پر بود از بوته های سر به آسمون کشیده و پربرگ ،
با گلهای رز سرخ درشت و تیغ های تیز ،
خودشو سپرد به دست نسیم و آفتاب ،
قطره های شبنم رو چشید و لپاش گل انداخت .

دمدمای غروب بارون اومد ،
دستاشو باز کرد و بارونو کشید توی آغوشش ،
اندازه خودش بارونو بغل کرد ،
بوسیدش و بوییدش ،
بوی آسمون میداد ،
چشیدش ،
مکیدش ، قدشو صاف کرد و شروع کرد به ترانه خوندن ،
گلهای اطرافش می رقصیدن و نگاهش می کردن ،
خجالت کشید و نگاهشو دزدید ،
لپاش سرخ شد وسرشو زیر برگ پنهون کرد .
***
آفتاب نزده بیدار شد ،
گلبرگاش باز تر شده بودن و شبنم رفته بود زیر پوستش ،
دستاشو کش آورد و از ته دل خندید ،
یک پروانه برای اولین بار چند ثانیه روش نشست و زود پرید ،
هنوز تا گل شدن فاصله داشت ،
اما سنگینی پروانه براش لذت بخش بود ،
به خورشید نگاه کرد و دل به نسیم سپرد ،
خاک مهربون ریشه هاشو خوب بارور کرده بود ،
عطر بارون هنوز روی تنش مونده بود .

بعد از ظهر بود که صدای پای آدم رو شنید ،
از پشت گلبرگش شرمزده و مضطرب نگاه به بیرون انداخت ،
چشم هایی رودید که بهش خیره شده بود ،
گلبرگشو بست و گوشاشو تیز کرد ،
حس کرد چیزی به ساقه اش کشیده میشه ،
دردش اومد ،
درد بیشتر و بیشتر شد ،
خواست فریاد بزنه اما ، نفسش توی گلوش پیچید ،
سوخت ، کمرش تیر کشید و بعد …
چیزی نفهمید .

می شنید
- اینو برای تو چیدم ،
صدای خنده ای آمد
- وای خدای من ، خیلی خوشگله ، این که هنوز یه غنچه اس ،
- خب عشق ما هم شبیه یه غنچه است ، مگه نه ؟
صدای زنانه دوباره خندید
سخت نفس می کشید ،
ساقه اش می سوخت ،
گریه اش گرفت ،
قطره های اشکش و قطره های شبنم با هم از لای گلبرگ های در هم تنیده اش بیرون چکید ،
دلش می خواست سرشو تکیه بده به یک برگ پهن ،
دلش آفتاب می خواست و نسیم ،
بارون ، کاشکی بارون می اومد .

روی میز کنار تخت ، یک غنچه سرخ بود، پیچیده در زروق ،
صدای نجواهای عاشقانه می آمد و بوسه های تند ،
بوی عطر می آمد و صدای باران ،
باران خودش را به شیشه می کوبید و اشک میریخت ،

غنچه نگاهش چسبیده به شیشه ،
آه .. باران ، باران آمد ، نازنینم رسیده انگار …
باران خودش را به شیشه می کوبید و می کوبید ،
شیشه اما ، انگار مست تماشای دلدادگان بود ،

صدای خنده های ریز می آمد و زمزمه های داغ ،
باران می گریست ،
غنچه ، چشمش خیره به شیشه های پنجره مرد ،
باران تا صبح گریست .

صبح روز بعد نه مرد بود نه زن نه باران ،
مستخدم هتل غنچه را برداشت ،
نگاه کرد و سری تکان داد ،

غنچه را انداخت توی سطل زباله و در اتاق را بست .

فریاد زیر آب

پنجشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۸۷




کنار خیابون واستاده بود

تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
-
ممنون
-
خواهش می کنم
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
-
چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
-
نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال …. خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
-
مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من … خدای من ….
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ….
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و … نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
عاشقی کنم براش ،
میگفت : بهت نیاز دارم
ساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام
اما نرفتم ،
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،

قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
-
همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
-
بفرمایین
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
-
لازم نیست ..
-
نه خواهش می کنم
پولو گذاشت روی صندلی جلو … صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش … چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و … دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر … چه کردی با من تو … چه کردی
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه

.

مرد

سه شنبه, ۷ اسفند ۱۳۸۶

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ،
کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،خیابان ساکت بود ،فکرش را برد آن دورها ،
کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ،
خنده ها را میدید و صورت ها را

صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،

هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ،
باید زودتر خوابش میبرد

صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ،
خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،

خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام …
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،


- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس …
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس … آی مردم …
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال …
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ….
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده …
- برین کنار .. دس بهش نزنین …
- گداس؟
- چه خونی ازش میره …
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و … بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود … تاریک .

………
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .