بایگانی برای ‘داستان ها’ دسته

گنگ خوابدیده

جمعه, ۹ آذر ۱۳۸۶

ساعت پنج صبح روز جمعه است
پنجره بازه
ایستادم کنار پنجره و دارم به صدای اذون گوش میدم
بارون میاد
همه جا تاریکه
همه چراغ های پشت پنجره ها خاموشه
بر میگردم پشت سرم و حجم خالی اتاق رو نگاه می کنم
به تخت آشفته و بخاری روشن
به جاهای خالی
به پازل های ریخته
به شمع هایی که بعد از این همه سال ، هنوز روشنشون نکردم
به صدای اذون گوش میدم
به صدای بارون و خش خش شاخه های لخت
یه خورده سردمه و یه خورده گرمم
دلم می خواست تو بودی
پشت سرم
صدام میکردی :
- سرما نخوری
و من که برمیگشتم
تو بودی و یه حجم پر

صدای اذون تموم میشه
خوبه که بارون میباره
از سکوت مطلق اونم توی صبح جمعه بدم میاد
گنجشک ها هم که روزهای سرد دیر از خواب بیدار میشن
همه چیز یه جوریه
احساسای خوبی دارم
و احساسای بد
توی یخچال دو تا سیب هست
یکیشو بر میدارو و یه گاز میزنم
صدای بارون میاد
اتاق سرد شده اما
دلم نمیاد پنجره رو ببندم
تب دارم انگار
اما مریض نیستم
تو کجایی الان
خوابی مگه نه

سیب نمی خوری؟
….
گاهی وقتا زمان خیلی زود میگذره
گاهی هم خیلی دیر
برای من بیشترش زود میگذره
به جز این موقع ها
این موقع هایی که می خوام زود بگذره
بعضی وقتا دلم می خواست زمان متوقف بشه
تو که خوب می دونی من تصور کردنم حرف نداره
پس بذار همش تصور کنم
حیف که تو زیاد خوشت نمیاد
وگرنه من یه عالمه چیزای خوب تصور می کردم
وقتی حقیقت یه جوری پیش میره که دلم نمی خواد
مجبورم تصور کنم
تو اسمشو میذاری خیال پردازی
اما منو آروم می کنه
حیف که تو رو نمی تونم آروم کنم
خواببدی مگه نه ؟
خدا کنه خوابیده باشی
توی خواب نفسات خیلی آرومه
بیشتر از همیشه
دلم هوای شنیدن نفسای آرومتو کرده
وقتی که توی خوابی
بذار تصور کنم
….
سرم درد می کنه
نصفه سمت چپ
قفسه سینم تیر می کشه
موهای جلوی سرم سفید شده
نکنه واقعا دارم پیر میشم
نه ، اینا هم جزوی از تصوراتمه
قاطی کردم
راست و دروغ اینا کجاست
هستی یا نیستی ؟
نکنه از همون اول فقط توی تصوراتم بودی
اما صدای نفسات خیلی واقعی بودن
و صدای خنده هات و حرف زدنات و دلشو ره هات
نه ، اینا تصور نبوده
اما ، راستشو بخوای بعضی از تصورات من خیلی واقعی تر از واقعی ان
می ترسم ، نکنه دارم دیوونه میشم
گرچه از دیوونگی هم بدم نمیاد

این حجم کوچیک بودن من خیلی خفه است
تو حرفما خوب می فهمی
از نیگات می فهمم
سرما نخوری
می خوای پنجره رو ببندم
خب حداقل برو زیر پتو
فقط چشاتو بیرون نیگه دار
می خوام بفهمم که داری حرفامو می فهمی
همیشه دلم می خواسته بهت بگم تو خیلی خوب می فهمی
یه جور ذوق عجیبی بهم میده این فهمیدنات
همینجوری عاشقم کردی دیگه
سرتو بکن زیر پتو هوا سرده
همینطوری هم می فهمم که حرفامو می فهمی
فقط خوابی نبره
باهاتحرف دارم هنوز
خوابیدی ؟

اگه الان اینجا بودی و هوس می کردم از خونه بزنم بیرون می اومدی باهام؟
قدم زدن ساعت پنج صبح جمعه زیر بارون تند توی کوچه های خلوت
همه جا ساکت ، خیابانو خیس
فکرشو بکن
لذتش میره تا اون ته پوست تن آدم
میای بریم ؟
برمیگردم
تخت خواب آشفته است
پازل هزار تیکه پخشه کف اتاق
تو برام خریدی
پس چرا وانستادی درستش کنیم
نکنه ترسیدی توی اتاق من جا نشه
خب اینکه اشکالی نداشت
می تونستیم با هم تصور کنیم
ببخشید
بازم یادم رفت که تو مدتهاست از تصور کردن بدت میاد
من میدونم چرا
د بخواب دیگه ، اینطوری نیگام نکن

دست و دلم به نوشتن نمیره
تو خوب میدونی چرا
این روزا فقط نیگام می کنی و حرف نمیزنی
حتی توی تصوراتم
چرا اینقد ساکتی؟
خسته شدی ؟
دوستم نداری؟
چشات که اینو نمی گه
سکوت تو مثل سکوت امروز صبح ، پر از صدای بارونه
تنهایی رفتی قدم زدن ؟
جواب بده تو رو خدا

این نوشته ها همش مال چند دقیقه است
حرفای دیروزم یادم نیست
و حرفای چند روز قبل وقبل ترم
خیلی حرف دارم برات
وقتی اینقدر ساکتی مجبورم به نگفتنش و ننوشتنش
توی رویا قدم می زنم باهات
توی یه جاده دور و دارز
که دور و برش پر شده از برگای زرد و سرخ
با درختای سر به فلک کشیده
و نم نم بارون
اما تو اونجا هم ساکتی
فغقط دستمو گرفتی و سرتو تکیه دادی به شونم
قطره های بارون که گرم نیست
پس چرا این قطره هایی که روی شونه ام می افته اینقده داغه
داری گریه می کنی ؟

بلاخره یه روز یه کاری دست خودم می دم
شک ندارم بهش

اینطوری دارم بدجوری اذیتت می کنم
شدم مثل اون آدم مریخیا … نه
از عجیب بودنم خوشم نمیاد
چون تو از عجیب بودن من خوشت نمیاد
ااما راستش
من از هرچی که تو داری خوشم میاد
حتی از خوشت نیومدنات
می دونم ، خودمم کلافه شدم
دستامو بذارم روی لپت ؟
دستام گرمه ها

بارون بند اومد
ساعت پنج و چهل دقیقه است
دستم به نوشتن نمیره دیگه
حسای جورواجوری دارم
دلم برات تنگ شده
کاشکی الان خوابیده باشی
اصلا بذار تصور کنم که خوابی
نه ، اگه قراره تصور کنم ، بذار تصور کنم که اینجایی
ا .. باز که اخم کردی
باشه
اصلا هیچی ،
حتما خوابی دیگه
( راستی یادم رفت بگم که اخم کردنتم دوست دارم )
بگو ببینم
چیزی داری که دوستش نداشتنه باشم ؟
خوابت برده ؟

پاییزان

دوشنبه, ۴ دی ۱۳۸۵

در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت
و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,
به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد
انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد
مرد از تماشای این هماغوشی بی رحمانه , سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد
….
روزهای اول گل سرخ بود و چشم ها
لرزش خفیف لب ها بود و نگاه های پر از ترانه
شنیدن بود و تپیدن
عشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستی
روزهایی که همه چیز معنای خاصی داشت و سلام ها مثل قهوه داغ ,
در یک بعد از ظهر سرد زمستان , حسابی , می چسبید
تعریف مرد , از عشق , دوست داشتنی فرا تز از مرزهای منطق بود و زن ,
عشق را به ایثار دل , تفسیر می کرد
مرد , که هیچگاه عاشق نشده بود ,
از گرمای با او بودن ,
لذت می برد
و حس می کرد چیزی در درونش متحول می شود
و زن , مدام لبخند می زد ,
و گاهی چشم هایش از هیجان , مرطوب میشد و دستهایش مرتعش از لمس با هم بودن ,
دستهای مرد را در آغوش میکشید
روزهای اول , همیشه زیباست
مثل روز اول خریدن یک کفش چرم براق
مثل روز اول مدرسه
مثل روز تولد
هر تماسی , پر بود از فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و بی تو هرگز
و هر نگاهی , لبریز بود از تمنا و خواستن و نیاز
زن , مثل بهار شده بود ,
پراز طراوت و تازگی و تبسم های پنهان همیشگی
و مرد , شاد تر از تمام روزهای تنها بودنش , راست قامت و بی پروا
روی این وسعت سفید , لکه ای هم اگر بود , محو بود و مبهم
یا اگر خیلی هم بزرگ بود ,
به چشم هیچکدامشان , نمی آمد
شعرهای عاشقانه بود و وعده های مخفیانه
…..
روزهای خوب , زود می گذرد
قانون ” بودن ” همین است
روزهای خوب , عمرش , مثل عمر پروانه هاست
کوتاه و زیبا
و روزهای خوب , کم کم , تمام میشد
مرد ؛ باز , آهسته , به زیر لب ترانه های غمگین می خواند
و زن , تبسم های کنج لبش را , گم کرده بود
تکرار و تکرار و تکرار
شاید همین تکرار بود که همه چیز را فدای بودن خویش کرده بود
و شاید هم , با هم بودن ها , بوی کهنگی و نم گرفته بود
هر چه بود , مثل سرمایی سوزناک و خشک , به زیر پوست عشق , نفوذ کرده بود
و شاید هم , اصلا , عشقی در کار نبود
….
- من هیچوقت عاشق نمی شم
هیچوقت …
فکر کردی منم ازونام که به خاطر یکی , خودشو از روی ساختمون پرت میکنه ؟
فکر کردی اگه نباشی تب می کنم ؟
نه جونم … اینطوریام نیس , دوستت دارم ولی خل و چل بازی بلد نیستم
حالا دو روز مارو بی خبر میذاری و به تلفونامونم جواب نمیدی بی معرفت ؟
فکر کردی با این کارت , عشقتو توی دلم میکاری ؟
نه به خدا , این کارا همش از بی مرامیته …. حتما یادت رفته اون شباییکه تا صدامو نمیشنیدی خوابت نمی برد
عیبی نداره … میگذره ,
یه جورایی می سوزم , حتما کیف می کنی نه ؟
میسوزم از اینکه گفتم همدلمی … نگو فقط همرام بودی … دلت کجا بودو فقط شیطون میدونه …
مرد میگفت و از پس دودهای مواج , روزهای گذشته را , جستجو می کرد
و زن , همه چیز انگار , برایش خوابی بود کوتاه و سنگین :
- خودت چی ؟
خودت اگه یه هفته هم بری توی غار تنهاییت , هیچکی حق نداره صداش در بیاد
حالا یه تلفنتو جواب ندادم شدم بدترین آدم دنیا
خب چی داری برام بگی ؟ فکر نمی کنی همه چی خیلی بیخودی و تکراری شده ؟
خسته ام کردی , هیچ حس و حالی تو صدات نیست , انگار دارم با سنگ صحبت می کنم
حرفامون جمله به جمله اش اونقدر تکراری شده که نگفته همه شو از برم
نگفتم عاشقم باشو خودتو برام از رو ساختمونا پرت کن پایین
فقط خواستم بفهمم بودن و نبودم فرقی ام برات داره یا نه ….
که تو هم خوب جوابمو دادی
….
بوق ممتد
مثل یک دیوار آجری بلند است
تا آسمان
انگار که دیوار, آسمان آبی را دو تا می کند
بوق ممتد , یعنی رفتن , بدون خداحافظی
یعنی , چیزی شبیه فحش های بد ….

مرد دست در جیب
با قدی خمیده و چشمانی بی خواب
قدم زدن را برای فراموش کردن , امتحان می کرد
و زن , بی پروا , عشقی تازه می خواست
اندام نحیفش , تحمل بار تنهایی را نداشت
صدای تازه , گرمتر از صداهای تکراری و واژه های تکراریست
عشق تازه , آدم را دوباره نو می کند
انگار آدم برای ادامه زندگی اش , دوپینگ می کند
عشق تازه , جسارت فراموشی خاطرات عشق کهنه را می طلبد و لگد زدن به تمام با هم بودن های قدیم
مرد نمی توانست
مردها گاهی خیلی سخت می شوند
سخت و بیروح و لایه لایه
و مردی که واپس زده از عشقی نافرجام باشد ,
می شکند ,
ذوب می شود و اینبار به جای شیشه ,
سنگی می شود سخت تر از خارا
….
آدم دلش تنگ می شود
دل آدم هم که تنگ شود , نفسش میگیرد
هوای گذشته ها را می خواهد
حتی شده به یک نفس عمیق
یکسال گذشت
تنهایی همراه مرد بود
و زن , انگار دوباره , واپس زده عشقی چندین باره بود
مرد , نه اینکه عاشق بوده باشد … نه …. فقط از روی دلتنگی
گوشی تلفن را بر می دارد و شماره ها را برای شنیدن , نوازش می کند :
- الو …
صدای زن شکسته و خراشیده است
انگار قبلش سیگار کشیده باشد .. آنطوری
صدا , در عین غریبه گی اش , دل مرد را می لرزاند
آن روزها چقدر خوب بود ها …
- الو … بفرمایید
مرد , دلش می خواهد نفس عمیق بکشد
دلش می خواهد نفس حبس شده در سینه اش را با سلامی تازه , بدمد بیرون
گاهی می شود در یک آن , همه چیزهای بد را فراموش کرد
انگار که از همان اول نبوده
مرد تصمیمش را گرفت که ناگهان از پس صدای زن , صدای مردی غریبه آمد
صدای قلدر و خشن :
- الو …. د چرا حرف نمی زنی مزاحم ….
قلب مرد انگار که , ایستاد
گوشی را کوبید روی تلفن
مردی غریبه ! … رویا که رنگش می پرد می شود کابوس
و مرد غریبه کابوس رویاهای دلتنگی مرد شد
مرد , نحیف و قد خمیده
در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت و مرد ,
با چشم های نیمه باز و سرخ , به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
….
زن , نشسته بود لبه تخت
شکسته و بیروح
مرد غریبه لباس هایش را پوشید
بوسه سرد مرد غریبه , شانه های لخت زن را آزرد
- دوستت دارم
صدای مرد غریبه , شبیه سائیدن ناخن به دیوار سیمانی بود
زن خوب گوش سپرد
نه … این صدا هم تازگی نداشت
این صدا هم تکراری بود
زن , در جستجوی تازه تر شدن ,
اندازه تمامی دستمالهای کاغذی دنیا , چروکیده بود
ِ…
رسم است زیبایی ها را می نویسند و
بعد ها افسانه می خوانندش
و نسل به نسل , آدم ها با ولع
تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند
حقیقت را که بنویسی
نه کسی می خواند
نه کسی حفظش می کند
حقیقت , آنقدر زشت است گاهی که آدم ها ترجیح می دهند در عمیق ترین نقطه قلبشان , به خاکش بسپارند

رسم زندگی

دوشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۸۵

کبوتر , با آن پاهای پر اندود
با کاکلی بر سرو طوقی بر گردنش
اوج می گرفت و شاد از آزادی اش
بالا و پایین می رفت در آسمان آبی
بالا , پایین
صدای بر هم خوردن بالش
گوشنواز بود و آرام بخش
پرپرپرپر … پرپرپرپر
کبوتر , بی پروا و گستاخ
در فرودی بی مهابا و شتابان
با سر , محکم خورد به دیوار سیمانی
تق …
تماشایش هم درد داشت
اینکه در اوج آزادی و شادی ضربه ای بخورد به تنت
ضربه هر چقدر کوچک , عمیق می شود و دردش هر چه قدر کم
بزرگ می شود و کاری تر
درک درد عمیقش , کار هیچ بیننده و شنونده ای نخواهد بود
اینکه کسی می گوید :
- می فهمم .
شاید دروغی باشد مصلحطی و ناگزیر
کبوتر با سینه نرمش , فرومی ریزد روی کف داغ آسفالت خیابان
دو بالش باز و سرش تابیده به عقب
سعی می کند بلند شود , چه تقلای بیهوده ای
ما آدم ها , بعد ضربات اینچنین , که سر و تن روحمان را می کوبد به آسفالت داغ حقیقت های تلخ زندگیمان ,
بلند شدنمان افسانه ای بیش نیست ,
چه رسد به کبوتر طوقی دل نازک شکسته بال …
قطره های سرخ و درشت خون , بر پیشانی کوچک و سفید کبوتر
به شکفتن گل سرخی می مانست در میان سپیدی برف
چشمانش دو دو می زد
بالهایش را تاباند و نیمه کاره ایستاد
گردنش تا خورد به عقب
انگار داشت دعا میکرد یا آسمان را به کمک می خواند
عقب عقب رفت
قطره ای سرخ , داغ تر از تمام داغی های آسفالت کف خیابان
چکید روی زمین
تالاپ ….
به گمانم استخوان های کوچک و نازک گردنش , شکسته بودند
بق بقو … بق بقو
پر از بغض و تسلیم , پر از علامت سئوال
آسمان هر چقدر که بزرگ هم باشد , باز دیواری هست که بکوباندت به حقیقت تسلیم
آسمان رویای آدم ها , دیوار ندارد
اما , لحظه ای که قطره خونی داغ و سرخ , می چکد به روی گونه ها
تازه می فهمد که از رویا تا واقعیت , دیوار سیمانی سیاهی بیشتر فاصله نیست
گردنت می شکند و قلبت و الماس یکدست هستی ات , همه با هم
و دانه دانه می چکد , زلال و گرم به روی گونه هایی که زمانی بوسه گاه رویاهایت بود
کبوتر تسلیم آغوش خیابان می شود
لحظه ای قبل از بستن پلک هایش , تصویر خودش را می بیند بر فراز بی کران آسمان
شاد و بی پروا و آزاد
چه می شد اگر دیوار سیاه سیمانی , آرزوهای نافرجامش را به سقوطی همیشگی مبدل نمی ساخت ؟
زندگی همین است
چه برای من و تو , چه برای کبوتر طوقی
تکان های خفیف اندام سفید کبوتر , نشان از دل کندن سختش از تمام داشته هایش می دهد
عشقش , لانه اش , دانه های روی پشت بام و حوض کوچک خانه قدیمی
از پرواز تا سقوط همین قدر راه بود که کبوتر رفته بود
ساده و سخت
گربه ای سیاه از جوی آب می خزد بیرون
چشم هایش بدون هیچ جستجویی اندام سفید کبوتر را نشانه می کند
دو قدم نیم خیز و آهسته با سری پایین
و بعد قدم های تند و مملو از شهوت گرسنگی
همیشه اینطور شروع می شود
خسته و نحیف و نومید افتاده ای که کسی از در می آید
با لبخندی و واژه هایی عطر آلود
تو شکسته ای از رسیدن به بن بست آرزوهایت
و او خوب می فهمد که طعمه ای لذیذ تر از تو برایش پیدا نمی شود
با اشاره ای کارت تمام است , و هستی ات و هر آنچیزی که داشتی و نداشتی
گربه چند لحظه با چشمان دریده اش کبوتر افلیج را می نگرد
کبوتر چند بار در نهایت نومیدی بالهایش را می زند به هم
گربه , می جهد و در آنی , گردن شکسته و باریک کبوتر , میان دندانهای تیزش جا خوش می کند
تمام می شود
گربه با طعمه امروزش می رود به تاریک ترین زیر پل های جوی های متعفن ,
و چند پر سفید به جای می ماند و چند قطره خون خشک
ساعتی بعد هم هیچ
هیچ هم بر جای نمی ماند
کدام مقصرند ؟
کبوتری که پرواز می کند در آسمان زنده بودنش ؟
یا دیوار سیاهی که رشد کرده از سنگریزه های حقیقت های تلخ فراموش شده ؟
و یا گربه ای که شهوت گرسنگی چشمان عطوفتش را کور کرده است ؟
به راستی که هیچکدامشان
زندگی , ترکیبی از زشتی ها و زیبایی هاست
که هیچکدامشان دینی به گردن هم نخواهند داشت

سایه روشن

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۸۵

خوب می فهمم ..
می فهمم که همه دارن پشت سر من حرف می زنن
احمقا , حیوونای دوپای دیوونه …
امروز یکی از مرغ عشقام مرد , پراش زرد و سبز و سفید بود
حالم اصلا خوب نیست
من باید یه جایی بالا بیارم ,
توی یه گلدون کوچیک خاکش کردم
و درست توی نوکش یه دونه بذر گل گذاشتم
براش اشک ریختم , آره , براش گریه کردم
هیچکس نمی تونه بفهمه جفت بیچاره اش چی می کشه
من هر روز و شب تنها شاهد عشقبازی اون دو تا بودم
بذار همه فکر کنن من دیوونه ام , اصلا چه فرقی می کنه
باید زودتر برسم خونه , من از شلوغی بدم میاد
- هو .. چته دیووونه ..
با من بود ؟ آره با من بود , یعنی اینقدر دیوونه بودنم واضحه
- هی با توام …
یکنفر از پشت سر یقه مو گرفت
برمی گردم و نیگاش می کنم
یه آدمه با قیافه ای شبیه خوک
با لپای آویزون و سبیلای دراز
- چرا جاوی پاتو نیگا نمی کنی بزمجه ؟
بزمجه ؟! اولین باریه که کسی منو به این اسم صدا می کنه
اسم زیاد قشنگی نیست ولی آدم دوست داره هی تکرارش کنه
زیر لب چند بار گفتم : بزمجه … بزمجه … بزمجه
و بعد گفتم : - معذرت می خوام .
نمی دونستم از چی دارم معذرت می خوام …
گفتنش خیلی غریزی بود
درست مثل خمیازه کشیدن توی کلاس درس
دستشو که برای زدن توی صورتم بالا برده بود آورد پایین و ولم کرد
آدم احمق ساده لوح
همه آدما همینقدر احمقند , به همین راحتی با یه جمله کوتاه همه چیز عوض میشه
معذرت می خوام , دوستت دارم , ازت متنفرم , بروگمشو , تو عزیز دل منی …
از حرف زدن بدم میاد
حرف زدن خیلی شبیه دروغ گفته
باید زودتر برسم خونه , مخم داره می ترکه .
….
در خونه رو که می بندم نفس می کشم
حالا جواب جفت تنهای مرغ عشقمو چی بدم
ینی تا الان اون بذر کوچیک توی نوک مرغ عشقم جوونه زده ؟
تشنمه … و گشنم و اصلا برام مهم نیست
لباسمو در میارم و از پشت پنجره به خیابون نگاه می کنم
سوسکای بی هویت ,
دوست دارم پنجره رو باز کنم و ازون بالا داد بزنم:
- من به هیچکدومتون احتیاج ندارم احمقا …
نفسم گرفته … توی دستشویی سرم گیج می خوره
سرم اصلا نمی تونه گشنگی رو تحمل کنه و مدام گیج می خوره
بخور , بخور لعنتی
احساس یه عاشق رو دارم که معشوقشو توی یه گلدون کوچیک خاک کرده
چشمامو از نگاه تند جفت تنها مونده توی قفس می دزدم
شاید داره فکرمو می خونه
بر می گردم و بهش می گم : - معذرت می خوام
و اینبار می دونم برای چی دارم معذرت می خوام
و بازم بهش می گم :
- من اصلا منظوری نداشتم .
……..
آخرین بار که دیدمش از پشت همین پنجره بود
چترشو باز کرد و قبل از اینکه زیرش قایم بشه ازون پایین به من نگاه کرد
توی چشماش هیچ احساسی نبود
بارون نمیومد
ولی اون هیچ جور دیگه ای نمی تونست خودشو و رفتنشو از چشم من قایم کنه
و چند لحظه بعد فقط چترشو دیدم که از خونه دور می شد
مثل یک کفشدوزک قرمز
و من مثل یک کلاغ خنگ از این بالا نیگاش می کردم
اونقدر نگاش کردم که دیگه هیچی ازش نموند
همونطور که هیچی از منم نمونده بود
……
باید بخوابم
باید فراموش کنم
نمی دونم توی گلدون آب ریختم یا نه
ولی حتما توی دل کوچیک اون مرغ عشق اونقدر خون مونده بود که بذر کوچیک گل منو سیر کنه
بذر بیچاره امشبو باید با دل کوچولو تر مرغ عشق مرده من سر کنه
دلی که پر از خاطره های قشنگ عشقبازی های دونفره اس
خوابم نمی بره
باید غلت بزنم
دیوونه ها موقع خواب چیکار می کنن ؟
یادمه یکی می گفت : دیوونه ها اصلا نمی خوابن
می گفت : دیوونه ها با چشمای بسته بهتر می بینن .
……
خیلی رک به من گفت : من یه نفر دیگه رو دوست دارم
یه نفر به جز تو , البته تو رو هم دوست دارم , ولی مثل یک دوست , نه بیشتر
نه بیشتر ….
قیافه ام موقع شنیدن این حرفا خیلی مسخره شده بود
اینو خودمم می تونستم حس کنم
سعی می کرد لبخند بزنه و طوری وانمود کنه که انگار داره منو درک می کنه
نمی دونستم باید چه واکنشی نشون بدم
زانو بزنم و بگم :
- اوه دوست عزیز .. اصلا مهم نیست , تو برو دنبال اون چیزی که بیشتر دوست داری
و بعد بلند شم و آروم در گوشش بگم :
- می تونی خیلی راحت حرفای قبلیتو فراموش کنی و همینطور خاطرات با هم بودنمونو , مگه نه ؟
و بعد هردو باهم بخندیم …
همونطور خشکم زده بود , یه نفر دیگه رو ؟ یه نفر به جز من ؟
خودشو توی آینه نگاه کرد و گفت :
- می دونم که خیلی منو دوست داری ولی مطمئنم از من بهترم گیرت میاد … عزیزم .
.. عزیزم ؟!
من داشتم خفه می شدم
یه نفر دیگه تموم اون مدت؟
- تو .. تو … تو می فهمی داری چی می گی احمق ؟
روی حرفام و حتی روی رفتارم هیچ کنترلی نداشتم
مثل آدمای مست … زیاده از حد مست … حرفای اون درصد الکل خونمو خیلی بالا برده بود
- این یه چیز طبیعیه .. سخته ولی طبیعیه … من فقط حقیقتو بهت گفتم .. همین .
یه حس احمقانه به من می گفت باید خوشحال باشم
اون داره به من حقیقتو می گه , پس ناراحتی من بی دلیله
همون حس احمقانه به من می گفت باید اونو با ماشین برسونم به خونه کسی که دوسش داره
و بازم همون حس احمقانه به من می گفت باید موقع خداحافظی براش دست تکون بدم و بگم : امیدوارم شب خوبی داشته باشی عزیزم .
وای خدای من … من دارم گر می گیرم

ساعت از سه نیمه شب گذشته
جفت عاشق و تنهای توی قفس هنوز بیداره
دلم براش می سوزه
خدا کنه معنی مرگ رو تشخیص بده و هیچوقت حس نکنه عشقش ترکش کرده
خدا کنه تا موقع جوونه زدن اون دونه گل , زنده باشه
و یا حداقل تا صبح
رختخواب به هم ریخته , مثل من و مثل زندگی من و مرغ عشق من و همه چیز من ….
….
یادمه بهش گفتم :
- تو نبودی که مدام به من می گفتی عاشقمی ؟ همین تو نبودی که وقتی من یکساعت دیرتر سر قرار میومدم مثل دیوونه ها گریه می کردی ؟
مگه تو نبودی که دوستم داشتی لعنتییییییییییییییییییییییی …
و یادمه با خونسردی لبخند زد و گفت :
- اقرار می کنم که اون موقع خیلی بچه بودم … ولی … اینکه می گفتم دوستت دارمو دروغ نگفتم … الانم دارم … فقط احساسات اونموقع من خیلی احمقانه بود, الانم دوستت دارم … مثل یه دوست … خیلی عاقلانه
من خلع سلاح شده بودم
وقتی احساسات من مزاحم فکر کردنم بشه هیچ کاری از دستم بر نمیاد
نشستم روی صندلی و سرمو بین دو تا دستم گرفتم
- خب .. من دیگه باید برم , بهت سر می زنم ولی قول نمی دم کی …. شاید زود … شاید دیر … مواظب خودت باش .
.. مواظب خودت باش !
حتی سرمو بلند نکردم
وقتی صدای به هم خوردن در اومد , بلند شدم و مثل دیوونه ها خودمو رسوندم پشت پنجره
و اون چتر قرمز … خیلی آروم از زندگی من دور شد

ساعت چهار صبحه
یعنی اون الان کجا می تونه باشه
توی یه رختخواب دیگه … یه رختخواب به هم ریخته ؟
یا توی یه گلدون بزرگ , نه توی یه سطل آشغال , آره … یه سطل آشغال توی ذهن زباله دونی من
یه نفر از اون ته داد می زنه .. اون حق داشت
دوستت نداشت … دوست داشتی به زور پیشت باشه ؟
صادقانه تو رو گذاشت و رفت و برات آرزوی خوشبختی کرد …
دوست دارم این صدای مسخره رو خفه کنم
این صدایی که از توی تاریکی بیرون میاد
خفه شو … بزمجه ..
بزمجه … این همون فحش قشنگی بود که امروز یاد گرفتم …
خفه شو بزمجه …
…..
انگار صبح شده
بلند شدم
پنجره رو باز کردم و هوای کثیف شهر رو با تموم وجود بلعیدم
هوا بوی آدم مرده می داد
و شایدم بوی یه … یه پرنده مرده
برگشتم و هراسان توی قفسو نگاه کردم
یه چیز سفید , شبیه همون جفت تنها , مچاله , کف قفس افتاده بود
در قفسو باز کردم
مرده بود
حتی یه شبو هم تحمل نکرده بود
دل کوچیکش حتی یه شب رو هم تاب نیاورده بود
نگاش کردم
انگار چند ساله که مرده , سبک و کوچیک … تو هم دل داشتی بیچاره ؟
برگشتم طرف پنجره , یه باریکه نور افتاده بود روی خاک گلدون
جلوتر رفتم
از لابه لای خاک , اندازه سر سوزن , یه جوونه سبز رو میشد دید

یه ماه بعد , پشت همون پنجره دو تا گلدون کنار هم بود
توی یکیش یه شاخه گل رز قرمز
و توی اون یکیش یه پیچک یاریک که خودشو هر طوری که بود رسونده به ساقه گل و دورش تابیده بود
هر روز بیشتر …
و هر روز محکم تر
همونطور که پیچک درونی من , هر روز بیشتر
و هر روز محکم تر دور خودم می پیچه و فشارم می ده
می دونم که یکی از همین روزا خفم می کنه …
یکی از اون ته .. از توی سیاهی ها داد می زنه
دوستت دارم عزیزم …
خیلی دوستت دارم …
ولی فقط مثل یه دوست … ها ها ها ها ها ….

ملاقات در سپیده دم

دوشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۸۵

سه نفر بیشتر نمونده , دل توی دلم نیست
نمی تونم توی قیافه آدمای دیگه خیره بشم
هر کسی یه حال و هوایی داره
یکی داره زیر لبش زمزمه می کنه و یه نفر مثل گچ سفید شده
با اینکه دو قدم مونده تا دیدنش هنوز باورم نمیشه
ای بابا … چقدر توی گوشمون گفتن اون بزرگه , قد همه چیز
چقدر بهمون گفتن , بابا , نمی شه دیدش , محاله .. توی ذهنت نمی گنجه
جنسش از هواست .. نه از یه چیز خاصه … بی رحمه .. مهربونه !
گاهی وقتا اونقدر ازش می ترسیدم که توی ذهنم اونو شبیه یه غول بزرگ و وحشتناک تصویر می کردم
و گاهی وقتا اونقدر عاشقش می شدم که توی تصوراتم شکل مهربونترین پدربزرگ دنیا می شد
با یه لباس سفید بلند و تمیز و موهای سفید تر
هیچوقت شکل یه زن تصورش نکرده بودم و نمی دونم چرا ؟
شاید به خاطر اینکه یه زن نمی تونه اینقدر گاهی بی رحم و گاهی مهربون بشه , اونم در نهایتش
دو نفر مونده تا نوبت من برسه
دلم مثل دل گنجیشک می زنه .. تالاپ .. تولوپ
آخ , چی می خواستم بهش بگم ؟… من که کلی حرف آماده کرده بودم
کاش همه شو می نوشتم
آها ..
اول باید خوب نیگاش کنم , یه دل سیر , چیزی که همیشه آرزوشو داشتم
بعد دستشو ببوسم و سرمو بذارم روی شونه هاش
فکر می کنم اونقدر مهربون باشه که بذاره اینکارو بکنم
دلم می خواد بوش کنم , با تموم وجود ,
فکر کنم تنش باید بوی خاک و آب و نسیم بده , شایدم رایجه پونه و سیب و اقاقی هم قاطیش باشه , با بوی درخت نارنج
باید بهش بگم , براش اعتراف کنم ,
بگم که خیلی دوستش داشتم ودارم
بگم که خیلی دنبالش گشتم و همه جا پیداش کردم , حتی زیر بوته های تمشک وحشی
همونجایی که دوتا حلزون , فارغ از همه دنیا با تموم بزرگی و شلوغیش , یواشکی داشتن عشق بازی می کردن
فکر کردن بهش منو سبک می کنه
اونقدر سبک که بدون پریدن احساس پرواز کردن بهم دست میده
سنگین شدم , خیلی سنگین , روی شونه هام هیچی نیست و کمرم زیر بارخمیده
کارای اشتباهم زیاد بوده , قبول , ولی کار خوبم زیاد کردم ,
نمی دونم چطوری همه شو می فهمه , یعنی با یه نگاه , یا تله پاتی یا … ؟ چمیدونم
ولی مهم اینه که می فهمه , درک می کنه , نفوذ می کنه و باهات یکی میشه
اصلا ازت جدا نبوده که نفوذ کنه , باهات در آمیخته … گیجم .
می گن دست و پا و بقیه اندام آدم جلوی اون به حرف در میان و کارای آدمو می گن !
به دست و پام نگاه می کنم , نه بابا , فکر نمی کنم همچین اتفاقی برای دست و پای من بیفته
همون اول رک و راست خودم بهش می گم
درسته من همیشه بهش فکر نمی کردم ولی این دلیل نمی شه که فکر کنه فراموشش کرده بودم
خودش حتما می دونه ,
می دونه که من چقدر گرفتاربودم
اگه ازم پرسید چرا فقط توی گرفتاریات و بدبخت بیچارگیات اسممو صدا می کردی چی بگم ؟
بهش بگم آخه من که جز تو کسی رو نداشتم !
باور می کنه ؟
نه .. بیشتر شبیه دروغه , همیشه سرم با کسایی گرم بود که هیچوقت کمکم نکردن
سرم با سایه هایی گرم بود که هویتی نداشتن ,
برمی گردم و به صف طویلی که پشت سرم بسته شده نگاه می کنم
چند تا قیافه آشنا به چشمم می خوره
جالبه , نگاهشونو می دزدن
من که چیزی نخواستم ازشون ؟
گرچه وقتی که می شد بخوام و خواستم هم , جوابی نگرفتم
برمی گردم , نه , همه توی خودشونن , انگار نه انگار که اینجا جمعیتی هست
همه دارن زمزمه می کنن , ورد می خونن , دعا می کنن , توبه می کنن , مسخره اس
مسابقه تموم شده و تازه دارن خودشونو گرم می کنن
بهش می گم اشتباه کردم , بارها و بارها و بارها .. و تکرارش کردم بارها و بارها و بارها
برای خودمم مسخره اس , تا چقدر می تونستم احمق باشم ؟
بهش می گم , ندیدم , نشنیدم و لمس نکردم بودنش رو که فریاد می زد , هستم , ولی … دروغه … آره … یه دروغ گنده
هر چی بیشتر فکر می کنم می فهمم که از هرده دفعه که یادش افتادم نه دفعه اون به خاطر گیر کردنم بوده , به خاطر تنها بودم بوده ,
شاید اگه همیشه تنها می بودم بهتر بود ,
تنها ؟ … یادم میاد فکرای مه آلود و گنگ تنهاییام ,
نه , توی تنهایی های منم جایی برای اون نبود
همه بودن و اون نبود ,
بود , بود ولی زیر لایه های رنگارنگ رویاهای چسبناک دنیایی من
گاهی اوقات تنهایی های من از با دیگران بودن هام شلوغ تر میشد
یه نفر دیگه مونده ,
نفر جلویی رنگش پریده , دست و پاش می لرزه , ازش می پرسم :
- چته ؟
از لای لبای خشکش جواب می ده :
- اون منو نمی شناسه .
خشکم می زنه .. ای وای
نکنه منو هم نشناسه …
نه…. می شناستم , حداقل می دونم که بارها و بارها توی خلوتم باهاش حرف زدم , کلی …
آخ ..
کلی قول بهش دادم …
داره کم کم یادم میاد , چقدر بهش قول دادم , چقدر کارا بود که باید می کردم و چقدر که باید نمی کردم
کارم تمومه ,
عرق سردی رو که تند تند روی پوست تنم رو می پوشونه , احساس می کنم
هیچوقت نمی خواستم اینقدر آشفته برم به دیدنش
کاش می شد برگردم
تصویرهای محوی از پشت لایه اشکی که چشمامو پوشونده از جلوی چشمم رژه می ره
خودمو می بینم , دارم دروغ می گم , چقدر زشتم و چقدر حقیر
خودمو می بینم , دارم لذت می برم , چقدر کوتاه وچقدر خفت بار
خودمو می بینم , لابه لای دود و خنده های مستانه و یک گله حیوون , چقدر وحشتناک و چقدرتهوع آور
می خوام برگردم نمی خوام ببینمش .. اینجوری نه .. اینجوری نمی تونم
توانی نیست , تنم خشک شده , پاهام رمق نداره
- نوبت شماست .
- اممممم …. من ؟!
در باز میشه و کسی آروم هلم میده جلو
نمی تونم مقاومت کنم
دری پشت سرم بسته میشه ,
تاریکه … همه جا تاریکه
صدایی از دور میاد , صدایی که برام آشناست
صدایی که خیلی وقتها به حرفاش گوش داده بودم :
- بیا , نترس , از این طرف
دیواری نیست تا دستمو بهش بگیرم
فضا نا متناهی و تاریک و سرده
کورمال کورمال به دنبال صدا می رم
آخ … لعنتی , اینجا سردابه , نکنه اشتباه اومدم ,
تا زانو فرو می رم توی یه مایع لزج بد بو
بوی بدی میاد , بوی چرک و لجن
صدا می خنده و می گه : - آره .. همینه .. بیا
وحشت می کنم .. فکر می کنم به صدا که کجا شنیدمش
کجا شنیدمش ؟
وای بر من ….
آره این صدا آشناست, همون صدای هرزه درونی من , صدای خود من
صدایی که خیلی از لحظه ها بهش اعتماد کرده بودم
صدایی که همیشه راه رو غلط نشونم داده بود
بازم دارم اشتباه می کنم … نه … باید برگردم .. لعنت به من
تا سینه فرو رفتم , احساس خفگی می کنم
هوا نیست , مثل نور , مثل اون
بر می گردم , خلاف صدا , سخته
ولی سعی می کنم
از دستام کمک می گیرم
یه چیزایی توی ذهنم هست , ده قدم به راست , سه قدم جلو و ..
آره … دستم به دیوار کشیده می شه
سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم , تو می تونی .. تو می تونی ..
آره …
من گاهی خوب بودم … حداقل یه ذره که بودم
صدای مسخره از دور میاد :
- کجا میری احمق … بیا تا کمکت کنم ..
دور میشم
حس می کنم اون دورها باریکه ای از نور هست
خودمو می کشم روی زمین , به سمت نور … آره .. می تونم
یه دستگیره و بعد دری که باز میشه
آی … چشمامو می گیرم , نور خیلی زیاده , شایدم چشمای من خیلی به تاریکی عادت کرده بود
چشمامو باز می کنم
مسخره است
از دری که پشت سرم بود تا دری که باز شده بود ده قدم بیشتر فاصله نبود
چطور ندیده بودمش
زیر نور به خودم نگاه می کنم , کثیف و ژولیده ام , متعفن و آلوده
حالا چطور می تونم برم پیشش
آخه اینجوری ؟
چقدر از خودم بدم میاد
فرصتی نیست
همین یک بارو فرصت دارم
بار دومی نیست ..
بلند می شم , به سمت در , دو قدم جلو و بعد … در پشت سرمن بسته می شه
گردنم خمیده است
به کف زمین نگاه می کنم
همه جا پاکیزه است
همه جا سفیده و مملو از نور
از من قطرات سیاه می چکه
می لرزم
حضورشو حس می کنم
مثل گرمی توی سرما , مثل سردی توی گرما , مثل آب واسه تشنه , مثل … چی بگم ؟ نثل همه چیزهای خوب
نگاهش بر تمام تنم سنگینی می کنه
نرم و روشن , پاکیزه و سفید
لبام خشک شده
پاهام بی رمق تا می خوره و به زانو روی زمین می افتم
دستام می لرزه و انگشتام قفل شده
بوی بد تنم نمی زاره رایحه دلنشین بودنش رو احساس کنم
احساس می کنم نگاهش آلودگی های تنمو پاک می کنه
در حضور اون سیاهی و تعفن جایی برای موندن نداره
درد داره ,
کاش زمین دهن باز می کرد و منو در خودش فرو می کشید
سکوت , سکوت و سکوت و من و او
صدای تپش های قلبم رو می شنوم
بلند و نامنظم
مثل صدای تپش های قلب یک آدم گناهکار , گناهکار و پشیمون
چرا نمی تونم حرف بزنم ؟ ..
من می خوام حرف بزنم , می خوام داد بزنم ,
حتما می فهمه , حتما می شنوه
در درونم کسی التماس می کنه , نجوا می کنه و زار می زنه
این صدا هم برام آشناست ,
صدایی که خیلی وقتها بهش بی اعتنا بودم
نگاهم آهسته از روی زمین کشیده میشه به جلو
با تموم وجود می خوام ببینمش
حداقل ذره ای از وجودشو
نگاهم نرم نرمک و آهسته به نقطه ای گیر می کنه
می لرزم , رعشه وار و داغ
باورم نمی شه
پاهای خودش بود
پاهای خودش بود که از زیر ردای بلند سفید رنگش دیده می شد
انگشتان بلند و کشیده ,
با پوست روشن و رنگ پریده و رگ های بنفش
تپیدن رگهاشو احساس می کردم , می چشیدم
بوی پونه می داد , بوی پونه های وحشی کنار رودخونه
بغضم می ترکه
صدای هق هقم رو می شنوم
قطره های اشک پاکیزه تر از تمام وجودم , می لغزه به روی گونه هام
احساس سبک بودن می کنم
کشیده می شم به جلو , روی زانو هام
یه چیزی به من انرژی میده
می تونم , آره … باید بتونم
….
سرم رو شونه هاشه
مهربون و قوی
گرم و پاکیزه
آرومم
مثل یک بچه تازه به دنیا اومده در آغوش مادرش
پاکیزه ام
بوی تنش رو عمیق نفس می کشم
بوی خاک و آب و نسیمه
بوی اقاقی و سیب
دلم می خواد بخوابم
نوازشش رو احساس می کنم
جای خودم رو پیدا کردم
به هیچ چیز فکر نمی کنم
اون تموم حرفهای منو شنیده بود
صدای زمزمه میاد
صدای به هم خوردن برگ های درخت بید
خوابم میاد
خوابم … می.. آد .