بایگانی برای ‘داستان ها’ دسته

آقای عزیز

شنبه, ۴ شهریور ۱۳۸۵

- آقای عزیز ، امکان داره سیگارتونو خاموش کنید ؟
آقای عزیز نگاهم می کند
از سوراخ های بینی اش ، رشته های دود ، مثل ارواح گریزان از جهنم ، در آسمان کوچک تاکسی ، به پرواز در می آیند
آقای عزیز از من می پرسد :
- ناراحتی ؟
امروز او اولین کسیست که حالم را می پرسد
فکر می کنم ، به راحتی ها و ناراحتی هایم ، به گربه سیاه همسایه که دو تا از ماهی های حوض را برای توله هایش برد
- ببخشید ، به بچه گربه چی می گن ؟
با انبوهی از دود جواب می دهد :
- کره خر …
نمی دانم با من بود یا با بچه های گربه همسایه
سرفه می کنم
- نگفتی ؟ ناراحتی الان ؟
همیشه جواب دادن از سئوال کردن برایم سخت تر بود ، خیلی سخت تر
سرم را به راست و بعد به چپ تکان می دهم
مثل شاگرد مدرسه هایی که از خیابان خلوتی رد می شوند
دود سیگار شبیه مه غلیظ مرداب های وحشتناک کابوس هایم غلیظ و غلیظ تر می شود
سرفه می کنم و از چشم هایم اشک جاری می شود
آقای عزیز به فیلمی که از شیشه های تاکسی پخش می شود نگاه می کند
عبور و مرور درخت ها و آدم ها و کلاغ ها
و من شدیدا دلم تخمه آفتابگردان می خواهد
نه برای شکستن ، برای مکیدن شوری هایش
حالم از تلخی دود سیگار به هم می خورد
راننده ، بی خیال ، مثل عروسک کوکی ، کارش را می کند
ترمز ، کلاچ درگیر ، دنده ۱ ، ۲ ، ۳ و دوباره ترمز
چراغ قرمز ، سبز و زرد و دوباره ….
- آقای عزیز ، میشه شیشه رو بکشین پایین ؟
آقای عزیز سرش را بر می گرداند و نگاهم می کند
نگاهش مزه کتک می دهد و طعم فحش ، فحش های بد ، فحش های خیلی بد
- تنت می خاره نه ؟
نمی دانم آقای عزیز از کجا حالم را می فهمد و خارش پوستم را هم ؟
تمام تنم می خارد ، از درون و بیرون ، و سرم و درون سوراخ های بینی ام و از همه بیشتر بین انگشت شصت پایم و بغلی اش
امشب می روم حمام ، تمام خارش هایم را سرانگشت های قطره های آب می خاراند ، مهربان و نرم ، مثل مادربزرگ
- شما مادربزرگتون مرده ؟
آقای عزیز دوباره بر می گردد ، سوراخ های بینی اش گشاد تر از حد معمول شده است
و چشم هایش هم همینطور و سرخ تر
- ننه ات مرده مرتیکه دیوث ….
آقای عزیز با دست هایش یقه ام را می گیرد
راننده از یکنواختی اش بیرون می آید و دست او را از یقه ام می کشد بیرون
صدای راننده را می شنوم :
- ولش کنید آقای عزیز ، مشکل داره بنده خدا
احساس عریان بودن به من دست می دهد
همه چیز مرا می دانند
آقای عزیز می داند مادرم مرده است و راننده هم می داند که من مشکل دارم
دست راستم را بین پاهایم می گذارم ، مثل آدم ، آدم بدون حوا
عریان بودن را دوست ندارم ، حتی در حمام ، شاید اگر کسی بداند من با لباس حمام می کند به من بخندد
لباس هایم پوششی برای تنم ، و تنم پوششی برای رازهایم ، رازهایی که کسی نمی داند ، خدا کند کسی نداند
هر پله که عریان تر شوم ، خلع سلاح تر می شوم ، می ترسم
آقای عزیز سیگار دیگری را بر لب می گذارد
صدای کشیدن چیزی بر چیزی و بعد جرقه ای و نوری ، خوشم می آید ، شبیه تولد است
بوی باروت و دوباره ، دود ، غلیظ تر از قبل
به این فکر می کنم که اگر این راست باشد که کسی را که دوست داری درون دلت منزل می کند ، بیچاره کسی که درون دل آقای عزیز است
طفلک حتما تا حالا خفه شده است
خیلی بد است ، شیشه دری که کنار آن نشسته ام دستگیره ندارد
سعی می کنم با دست آن را پایین بکشم
چه تقلای بیهوده ای ، و چه نگاه های خشمناکی از راننده ، که تلالواش از آینه ، مثل سیلی می خورد توی گونه ام
چیزی درونم می گوید : عادت می کنی
راست می گوید ، من به خیلی چیزهای بد ، و بدتر ، و خیلی بد تر هم عادت کرده است
یادم می آید توی کتابی خوانده بودم ” همزیستی مسالمت آمیز ”
فکر می کنم همین جوری است
یادم می آید اوایل که دروغ می گفتم شب ها خوابم نمی برد و وجدانم سه روز درد می کرد
کم کم عادت کردم ، عادت کردم به دروغ گفتن و بدتر از آن ، به صادقانه دروغ گفتن
دود را می مکم
با نی های بینی ام
بد بو و رخوتناک
درونم نفوذ می کند ،
احساس می کنم عده ای درونم سرفه می کنند
و من پژواک تمام سرفه ها را قورت می دهم
معده ام تعجب می کند
تا به حال همچین چیزی حواله اش نداده بودم
نفس عمیق می کشم
آقای عزیز بر می گردد و نگاهم می کند
نگاهش کودکانه است و پر از سئوال
تصمیمم را می گیرم
- آقای عزیز ، یه نخ سیگار دارید ؟
سئوال و تمسخر از نگاه راننده می بارد ، از آینه ای که چشم هایش را درآن قاب گرفته است
آقای عزیز می خندد
ردیف دندانهایش شبیه پله های ساختمان قدیمی خانه عمه من است
بالا و پایین و بالاتر و پایین تر
- چی شد ؟ تو که نفست داش بند میومد ؟
واژه های دود آلود ، مثل اژدها که خرناس می کشد
یک نخ سیگار سفید باریک با نیمتنه زرد بین انگشت های آقای عزیز ، روبروی من ، به تعارف
می گیرمش ،
- ممنون
نگاهش می کنم ، مثل آدمی که هویتش را از دست داده است
صدای کشیدن چیزی بر چیزی می آید
و تولدی در من به وقوع می پیوندد
جرقه ای و نوری
و دود در دود ….. ،
- همینجا پیاده می شم .
راننده نگاهم می کند و می خندد
آقای عزیز می گوید :
- کجا رفیق ، تازه داشتیم با هم حالی می کردیم
نگاهش می کنم و لبخند می زنم
نگاهش طعم عرق و پسته می دهد و شب نشینی
پیاده می شوم
با رشته های از دود ، دود های به هم آمیخته
پایین تنه زرد سیگار بین لبهایم جا خوش کرده است
آدم چه ساده خو می گیرد ، آدم چه ساده به چیزهایی که نمی خواهد خو می گیرد
عمیق تر پک می زنم
انگار با خودم لج کرده ام
دود ، رقص کنان ، مثل رویاهای بی سرانجامم ، به آسمان تاریک شب عروج می کند
کاش دست های مرا هم می گرفت
دور و برم ، همه جا تاریک است
ماشین و راننده و آقای عزیز از من دور می شوند
ومن از خودم دورتر
می روم سمت خانه و پشت سرم دانه دانه دود می کارم
شاید کسی مرا پیدا کند .

درد عاشقی

شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۸۵

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه
***
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد
***
تنهایی بد نیست
تنهایی خوب هم نیست
کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته
خوبیها و بدیها
سرگردانی را دوست نداشت
بیرون برف می بارید و توی اتاق باران
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .
سعی کرد بخوابد
قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .
***
روز بعد , تازه بود
با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل
صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید
بیرون همه جا سفید بود
انتهای کوچه کمی مکث کرد
با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت
سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت
زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
***
ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد
طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند
بلند .. مثل شب یلدا
نگاهش را دزدید
***
نیاز به دوست داشتن ,
نیاز به دوست داشته شدن ,
نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها
و نیاز و نیاز و نیاز
چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش
تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی
تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود
می ترسید
می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .
***
مرد غریبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش
و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر
بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان
زمستان … تنهایی
سرمای سخت زمستان تنهایی
و بعد از ظهر ها تا غروب
انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه
و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف
***
روزهای تازه و جسارت های تازه تر
و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار
و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد
و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد
چشم هایی که نیازش
نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود
زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق
***
شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد
چیزی بیشتر از نگاه می خواست
عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش
جای خودش را به مرد غریبه داده بود
و حالا عشق , مرد غریبه شده بود
با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته
و سیگاری در دست
دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق
صدای عشقش
مرد غریبه هر روز بود
و هر شب نبود
***
برف می بارید
شدید تر از هر روز
و او , هوای دلش بارانی بود
شدید تر از هر روز
قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته
با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه
آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند
غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود
سایه چتری از راه رسید و بعد …
- مزاحمتون که نیستم ؟
صدای شکستن شیشه آمد
غریبه در کنارش بود
صدایی گرم و حضوری گرم تر
باور نمی کرد
هر دو زیر یک چتر
هر دو در کنار هم
- نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین
قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فریاد
آی عشق .. ای عشق … آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت
کاش خیابان انتهایی نداشت
بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری
- سردتون که نیست
- نه .. اصلا
دو بار گفته بود ” نه اصلا ”
از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود
سردش نبود , داغش بود
حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند
غریبه تا ابتدای کوچه آمد
ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود
- ممنونم
نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده
- من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم
آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب
آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن
- خدانگهدار
قدم به قدم دور شد
به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر
در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد
غریبه چترش را بسته بود
***
بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی
تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر
” اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود … ”
از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره
***
خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان
هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد
و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر
” پس اون کجاست ”
پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه
” نکنه مریض شده .. نکنه … ”
اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان
عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند
هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر
” کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده … ”
اشک و باران , گریه و سکوت
واژه عمق احساس را بیان نمی کند
واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید .
***
انتهای کوچه ساکت
پنجره باز
هق هق های نیمه شب
و روزهای برفی
روزهای برفی بدون چتر
” امروز حتما میاد ”
و امروز های بدون آمدن
***
بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها
بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود
نه خواب , نه بیداری
دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ
” اون منو دوست داشت … شایدم … ”
علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید
پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت
آدم تا چیزی را ندارد , ندارد
غم نمی خورد
تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد
و وای از آن روزیکه عاشق شود
***
پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد
و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود
مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش
نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید
اگر او بود …
اما .. او … شش ماه بود که نبود
گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود
زیر لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
از به هیچ به پوچ رسیدن
تجربه کردن درد دارد
درد عاشقی
و تمام اینها را هیچ کس نفهمید
دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه … آدمک ها .. گم شد .
***
صدای در , و پستچی
- این بسته مال شماست
صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت
درون بسته یک کتاب بود
” داستان های کوتاهی از عشق ”
پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,
قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته
روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود
” دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق ”
احساس سرگیجه و تهوع
” ارتباط کوتاهمان !!! ”
انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد ,
داستان سیزدهم :
(( درد عاشقی ))
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد …
…………………………………..
…………………………
……………….
…….
….
***
آهسته لغزید
سایش پشت بر دیوار
سقوط
و دیگر هیچ …..

آدم پلاستیکی

چهارشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۸۵

یه چیزایی هست که باید الان بهت بگم .
خودتو به خواب نزن .
گرچه مدت زیادی میشه که وقتی می خوام با تو حرف بزنم با چشمای باز می خوابی .
اون روزای اول یادته ؟
اون روزایی که می گفتی دوستم داری و می گفتم دوستت دارم ؟
اون روزایی که وقتی نیگام می کردی داغ می شدم و وقتی نیگات می کردم داغ می شدی ؟
اون روزایی که می گفتی یه ساعت بدون من برای تو یه سال طول می کشه ؟
روزایی که در هر شرایطی فقط اون کاری رو می کردم که تو می خواستی ؟
روزایی که بوسیدن لبهام آرومت می کرد ؟
همون وقتایی رو می گم که پوست تنم برات تازگی داشت …
شاید همه چیز یادت رفته … حق داری .
چیز تازه ای برات ندارم ,
می دونم که وقتی کنار گوشت زمزمه می کنم ” دوستت دارم ” حالت به هم می خوره .
تو یه چیز تازه تر می خوای
از همون روز اولم به من گفتی هیجان رو دوست داری .
راستش مدتیه دارم فکر می کنم چطور می تونم برای تو تازه باشم , مثل اون اولا .
و مدتیه که فهمیدم هیچ راهی وجود نداره
می دونم پوست چین و چروک خورده رو دوست نداری
می دونم تنم خیلی وقته جای تازه ای برات نداره
احساس یه هرجایی واپس زده رو دارم
تو از من اینو ساختی
یه آدم پلاستیکی , یه آدم پلاستیکی وارفته …
راستش نمی خواستم بکشمت
هنوزم دوستت دارم , دست خودم نبود ,
وقتی اومدی خونه و حتی نیگام نکردی تا نتیجه سه ساعت زیر دست یه جراح پلاستیک بودنمو ببینی , از خودم بدم اومد
تو تو اتاق خواب خوابیدی و من توی توالت بالا آوردم
من گریه نمی کنم , خیلی وقته یادم رفته آدمایی که خیلی غصه دارن چطور احساسشونو بروز می دن
سعی کردم لبخند بزنم و بیام پیشت
بازم خواب بودی و سیر , سیر از یه تن داغ و تازه
چقدر وقتی خوابی معصوم و کوچولویی
دوست داشتم نازت کنم , ببوسمت و باز مال من بشی
می دونستم که تا دستم به تنت بخوره باز بدخلقی می کنی و از خونه می زنی بیرون
چاره ای نبود , ببین … مگه تو نمی گفتی فقط من توی دل تو جا دارم؟
همیشه بهم می گفتی … یادته ؟
من فقط یه ضربه کوچیک به خودم زدم … به دلت … به خودم
چقدر خوابت سنگین بود , دوستم داشتی که بیدار نشدی نه ؟
حالا بازم مال خودمی , ببین چقدر تنم داغه ؟
چرا مثل اون وقتا دستتو نمی کشی روی تنم , دوست داری من نازت کنم ؟
نازت می کنم … من فرقی نکردم
فقط تو خیلی شیطون تر شدی
ببین رنگ قرمز چقدر به پوست سفیدت میاد …
بوسم کن .. کاش بوسم می کردی …
تو می خوای بخوابی هنوز ؟ منم خوابم گرفته …
نترس .. همه قرصای اعصابمو خوردم .. همه شو با هم … شصت و دو تا
لازم نیست نگران باشی .. منم باهت می خوابم
ببین چه زود همه چی مثل قدیما قشنگ شد
دستاتو حلقه کن دور کمرم … آها …
سرم گیج می ره .. میشه سرمو بذارم رو شونت ؟
دوستت دارم … کاش دوستم داشتی …
دوستم داری نه ..
ببین تن منم قرمز شده … رنگ خونت خیلی خوشگله ..
حتی خوشگل تر از رنگ لب من
می خوام بخوابم
بازم با چشای باز خوابیدی ؟
منم با چشم باز … می … خوا …. بم ….. .. … . . . . . . .

هفت کارت

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۸۵

رسید خونه
لبخند زد و تموم خستگی هاشو تکوند پشت در
دستشو فرو کرد توی جیبشو گذاشت انگشتاش گرمای کلید صمیمی خونه رو برای چند لحظه حس کنن
حتی با چشای بسته هم می تونست کلید خونه رو از بین یه عالمه کلید پیدا کنه
کلید خونه فقط یه کلید نبود یه تیکه از دلش بود که جای خودشو توی جیبش محکم کرده بود
در رو باز کرد و عطر خونه رو با تموم وجود نفس کشید
- سلام , من اومدم
چند لحظه تامل کرد
اون صدای مهربون و گرم مثل همیشه , مثل هرروز جوابشو نداد
نگران شد
امکان نداشت که اون از در خونه بره تو و سلام کنه و صدای مهربون عشقش با یه موسیقی شاد به استقبالش نیاد
- یاسمن .. خونه ای ؟
زن پشت میز نشسته بود
چشاش سرخ بود
- چیزی شده؟ یاسمن … اتفاقی افتاده
دل توی دل مرد نبود , حس می کرد اگه همین الان کسی جوابشو نده دلش از سینه می زنه بیرون
کیفشو انداخت روی زمین
- با توام ؟ چیزی شده ؟
زن نگاهش کرد , با چشایی که توش هزاران سئوال بود
چشایی که خبر از شکستن یه چیزی می داد , یه چیزی شبیه یه دل
- چطور تونستی مسعود ؟ چطور تونستی با من این کارو بکنی ؟
نمی فهمید .. اصلا نمی فهمید چه چیزی ممکنه اتفاق افتاده باشه
گیج شده بود
- من ؟ مگه من چیکار کردم یاسی؟ من نمی فهمم
زن صورتشو بین دستاش پنهون کرد
- آره … نمی فهمی .. نمی فهمی که …
نگاه مرد روی جعبه بزرگ پستی روی میز ثابت موند
رفت جلو
روی کارت سفیدی که روی جعبه بود با خط مشکی درشت نوشته شده بود
” برای عزیز ترین کسی که دوسش دارم
برای عشق همیشگیم , مسعود عزیزم ”
جعبه رو سریع برگردوند
قسمت فرستنده رو نگاه کرد
نوشته شده بود : ” همون کسی که دلتو دزدیده ”
گیج شده بود
- یاسمن این چیه ؟
زن نگاهش کرد :
- از من می پرسی ؟ از من ؟ فکر می کردم من باید این سئوالو ازت بپرسم … فکرشم نمی کردم ..
گریه نذاشت بقیه حرفشو بزنه
زن بلند شد و دوید به سمت اتاقش
مرد دنبالش رفت
زن در اتاق رو قفل کرد
- در رو باز یاسی .. مطمئنم که اشتباهی پیش اومده … تو حق نداری راجع به من اینطوری فکر کنی .. من خودمم گیج شدم .. یاسی؟
صدای گریه ای که از توی اتاق می اومد آتیشش می زد
- خواهش می کنم در رو باز کن …
ولی در باز نشد
دستگیره در رو ول کرد و برگشت طرف میز
حتی تصورشم نمی کرد که یه روزی یه بسته از راه برسه و زندگی عاشقانه اون و یاسمن را اونطور خراب کنه
به ذهنش فشار آورد که حداقل یه نفر بیاد توی ذهنش که امکان فرستادن اون جعبه از طرف اون ممکن باشه
ولی واقعا هیچکس نبود
هیچکس به جز یاسمن توی زندگیش نبود
اجازه نداده بود کسی وارد زندگی و حریم شخصیش بشه
عشق اون حقیقتا فقط یاسمن بود
جعبه روبرداشت
سنگین بود
رفت لب پنجره و خواست پرتش کنه بیرون
ولی یه حس کنجکاوی مرموز نذاشت این کارو بکنه
برگشت طرف میز
دلش می خواست بفهمه این کارو کی می تونه کرده باشه
شاید واقعا اشتباه شده
کاغذ روی جعبه رو باز کرد
یه جعبه قرمز رنگ زیر کاغذ بود که یه روبان درشت سبز دور ش بسته شده بود
زیر روبان یه کارت بود که روی اون نوشته شده بود : ” دوستت دارم عشق من ”
کارت رو سریع برداشت و با یه حالت عصبی توی جیبش قایم کرد
روبان رو باز کرد
در جعبه رو برداشت
توی جعبه یه جعبه کوچیکتر سبز با یه روبان قرمز رنگ بود
زیر روبان قرمز یه کارت سفید بود که روی اون نوشته بود : ” راستشو بگو , چقدر دوستم داری ؟ ”
زیر لب گفت : - دیوونه …
کارت رو برداشت و نگرون از اینکه مبادا یاسمن یهو از راه برسه و اونو ببینه گذاشت توی جیبش بغل همون کارت قبلی
جعبه سبز رو برداشت و رمان قرمز رو باز کرد
در جعبه رو برداشت
این بار نفس حبس شده توی سینه شو با عصبانیت داد بیرون
- یعنی چی ؟
توی جعبه سبز یه جعبه بنفش بود با یه روبان زرد
زیر روبان زرد یه کارت سفید بود که روی اون نوشته شده بود ” مواظب دل من باش , شکستنیه ها ”
دستشو محکم به صورتش کشید
نمی تونست به هیچ چیز فکر کنه
اون کارت رو هم برداشت و انداخت توی جیبش
روبان زرود رو باز کرد و به امید اینکه این بار دیگه جعبه ای توی کار نباشه در جعبه رو باز کرد
- وایییییییی
کلافه شده بود
در عین حال ته دلش حس می کرد داره از این کار خوشش میاد
توی اون جعبه , یه جعبه کوچیکتر زرد بود , با یه نوار بنفش
زیرروبان بنفش یه کارت سفید بود که روی اون نوشته شده بود ” بخند دیگه , می دونی که عاشق خندیدنتم ”
ناخود آگاه یه لبخند کوچیک صورت گرفته شو باز کرد
نمی دونست باید چه واکنشی از خودش نشون بده
حس می کرد خلع سلاح شده
کارت رو برداشت و دوباره گذاشت توی جیبش
روبان رو باز کرد و در جعبه رو برداشت
بازم یه جعبه دیگه
یه جعبه آبی با یه روبان صورتی
و یه کارت سفید دیگه که روی اون نوشته شده بود” آره … تو عشق منی ”
کارت رو برداشت
نشست روی صندلی
به در بسته اتاق نگاه کرد
به اون فکر کرد که چقدر دلش شکسته
دوباره صورتش پر از چین و چروک شد و دلش گرفت
توی دلش گفت بهش ثابت می کنم که اشتباه می کنه
روبان صورتی رو باز کرد
در جعبه رو برداشت
و بازم یه جعبه دیگه
یه جعبه صورتی با یه روبان قهوه ای
و بازم یه کارت سفید دیگه
و بازم یه نوشته ” منم نگم دلم میگه تالاپ تولوپ ( ینی دوست دارم ) ”
دیگه داشت به خودش شک می کرد
نکنه … نکنه کس دیگه ای هم توی زندگیش بوده و فراموشش کرده ؟
قلبش تند تند می زد
کارت رو برداشت
روبان قهوه ای رو با عجله باز کرد
در جعبه رو برداشت
- خدایی منننننننننن …
دیگه واقعا حس می کرد کم آورده
یه جعبه دیگه!!
یه جعبه نقره ای کوچیک با یه روبان طلایی
و یه کارت کوچیک سفید
روی کارت نوشته شده بود ” آره .. مال خودته .. مثه من… که مال خودتم ”
کارت رو برداشت و چند لحظه بهش نگاه کرد
خط این نوشته با بقیه کارتا فرق می کرد
خط به نظرش آشنا اومد
کارتو گذاشت روی میز
روبان طلایی رو با دقت باز کرد
جعیه نقره ای رنگ خیلی ظریف بود
درشو آروم باز کرد
دیگه جعبه ای در کار نبود
یه ساعت خیلی شیک با بند طلایی رنگ توی جعبه خود نمایی می کرد
و یه کارت آبی رنگ که روی اون نوشته شده بود
” هر وقت بهش نگاه کردی یادت باشه تیک ینی دوستت .. تاک ینی دارم … روزی هشت بار می بوسمت ساعت دوازده , ساعت سه و ربع , ساعت شش , ساعت یه ربع به نه .. چه پیشم باشی , چه نباشی … بند ساعت اگه دستای من باشه .. خب معلومه که مچ دستت مثه کمرت همیشه اسیر دستامه
, نمی ذارم فرار کنی مهربونم , همیشه بهش نگاه کن , که یادت باشه همیشه بهت نگاه می کنم , زودتر بیا خونه .. چون همیشه منتظرتم … تولدت مبارک عزیزم … یاسمن تو ”
توی چشاش اشک جمع شده بود
نمی تونست سرشو بلند کنه
احساس آدمی رو داشت که از بین یه کوه یخ یهو بندازنش توی یه استخر آب ولرم
نمی دونست داد بزنه یا بخنده
یا شاید بهتر بود گریه کنه
سرشو بلند کرد که ..
یاسمن جلوش واستاده بود .. توی دستش یه شاخه گل سرخ .. توی چشاش ( که هنوز سرخ بود ) یه دنیا عشق
گونه هاش گل انداخته بود آروم گفت :
- مسعود … معذرت می خوام … نمی خواستم اذیت بشی … تولدت مبارک
شاخه گلو گرفت
- یاسمن …
نمی دونست چی بگه
هم دلش می خواست بغلش کنه , هم دعواش کنه , هم واسش بمیره , هم داد بزنه دوستت دارم
- تو منو کشتی .. ولی … فقط تو بلدی چطور منو بکشی و دوباره زنده کنی
ته دلش آتیش روشن شده بود
- دوستت دارم
- منم دوست دارم
- ولی خیلی شیطونی .. خیلی …
- گفتم که معذرت می خوام .. اینجا رو ببین
یاسمن با چشای درشت و پر از خنده به دور وبر مرد نگاه کرد
بلند شد و دور برشو نگاه کرد
دور و برش پر شده بود از جعبه های رنگارنگ
هردوشون با هم زدن زیر خنده
مرد هیچوقت این روز فراموش نکرد
دستشو برد توی جیبش و انگشتاشو کشید به هفت تا کارتی که توی جیبش بود
کلید خونه بین هفت تا کارت قایم شده بود .

یک زن

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۸۵

شترررق
صدای سیلی توی اتاق پیچید .
- حتما باید اینطوری خفت کنم؟
سرش گیج می رفت .
همه جا رو سیاه می دید .
- تنها دوای درد من میدونی چیه … یه کلمه .. طلاق .
دستش رو گرفت به دیوار .
صدای مرد رو خوب نمی شنید .
گونه چپش گر گرفته بود .
طعم شور خون رو کنج لبش حس کرد .
- تو من احمق رو گول زدی … مامانم گفت این دختره شیطونو درس میده ها … من خر گفتم نه … چشامو کور کرده بودی …. با تو ام پدر سگ .
یادش اومد اون روزی که توی خیابون چشای داغ مرد می سوزوندش .
روز خواستگاری مثه یه فیلم از جلوی چشماش رد می شد .
اولین نگاه نزدیک … عاشقش شده بود .
- تو زن نیستی … خود شیطونی … من نمی دونم از چی تو خوشم اومد که گرفتمت آشغال …. کاش قلم پام می شکست و نمیومدم خواستگاریت .
روزای اول نامزدی همه چی رویایی بود .
نامه های عاشقونه … بوسه های دزدکی … تلفنای پشت سر هم … پیتزا , شمع , حرفا , نگاه ها …. شبای جمعه .
همه چی خوب بود .
همه چی عالی بود .
- نفهمیدم … غلط کردم .. گه خوردم … خوبه … زن می خوام چیکار …. نونم کم بود .. آبم کم بود … زن گرفتنم چی بود ؟
راولین کادویی که ازش گرفته بود کادوی روز تولدش بود … یه گل سرخ و یه سینه ریز خوشگل .
با یه عالمه بوسه و حرفای قشنگ .
- بازم خدارو شکر یه توله پس ننداختی … کثافت هر چی کمتر بهتر …
روز جشن ازدواجشون هیچوقت از یادش نمی رفت .
همه دوستاش بهش حسودی می کردن .
یه مرد چشم و ابرو مشکی , قد بلند , خوشتیپ …. نصیب هر کسی نمی شد … البته خودشم از شوهرش کم نمیاورد .
خوشگل بود .
خیلی هم خوشگل بود .
- چرا مثه موش مرده ها شدی ؟ هاا … چته … حرفی نداری بزنی … کاش همین الان می مردی راحتم می کردی .
حس کرد گونه چپش ورم کرده … حتما سیاهم شده …. اشکاش همینطوری می ریخت .
نگاهش روی شاخه گل مریمی که از بی آبی توی گلدون خشکیده بود ثابت موند .
چند روز پیش توی اتاق بوی عطر گل مریم غوغا می کرد و حالا فقط بوی دود سیگار بود و عرق تن یه مرد .
- نگات که می کنم عقم می گیره …. نمی دونم چطور تا حالا تحملت کردم ؟
روزای اول ازدواج فقط خنده بود و دسته گلایی که هر روز مرد براش می خرید .
عشق … شبا تا صب بیدار … شبای داغ .. لذت فراموش نشدنی هم آغوشیای متوالی … عطش …
- پاشو یالا … همین امروز کارو یکسره می کنم … طلاق … مال بد بیخ ریش صاحبش .خونه همیشه مثه دسته گل تمیز بود .
شبای دوشنبه هر هفته رستوران .
جمعه ها پار ک , سینما , مهمونی ….
لگد مرد روی پهلوش فرود اومد .
- پاشو دیگه نکبت …
غلت خورد روی زمین , تموم اون تصویرا بهم خورد .
جای همه اونا رو یه رنگ سیاه پوشوند .
چقدر طعم درد تلخ بود … و طعم تحقیر شدن … تلخ تر .
هر طور بود بلند شد .
مانتوشو تنش کرد و روسریشو کشید روی سرش .
یه لحظه چشاش روی آینه کشیده شد .
خودش بود ؟ خوب نگاه کرد .
یه چهره شبیه یه زن … یه طرف صورت ورم کرده و سیاه … یه قطره خون خشکیده کنج لب .
چشای سرخ و پف کرده و قطره های خشکیده اشک روی صورت .
یه چهره شبیه یه زن … یه زن که یه زمونی خیلی خوشگل بود .
از قیافه خودش خجالت کشید .
صدای فریاد مرد اونو به خودش آورد .
پشت سر مرد از خونه زد بیرون .
صدای بلند مرد توی کوچه می پیچید .
- با لگد میندازمت جلوی اون بابای الاغت … منوچی به عشق و عاشقی …
این صدا براش بیگانه بود .
کسی که براش شعر می خوند , فال حافظ می گرفت …
کسی که براش می خندید … براش آواز می خوند … این نبود .
این صدا نبود .
مرد کنار خیابون واستاد .
اونم اول خواست واسته .. اما نتونست .. پاهاش همینطور می رفت .
داشت به آرزوی داشتن یه بچه فکر می کرد .
چقدر خوب بود اگه یه روزی خودش مامان می شد .
اونوقت موقع گریه کردن یکی رو داشت توی بغلش فشار بده .
صدای یه ترمز ….
یه جیغ…
و آسفالت قرمز خیابون …
دیگه احساس درد روی گونه چپش اذیتش نمی کرد .
حالا فرصت داشت به خیلی چیزا
خیلی چیزایی که هیچوقت فکرشو نمی کرد
خوب فکر کنه …
چشماشو بستو دیگه نفس نکشید