<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl" type="text/xsl" media="screen"?><?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css" type="text/css" media="screen"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>آلبالو</title>
	
	<link>http://www.yeknafar.com</link>
	<description>عمر من يك بعد از ظهر تابستاني و آسمان من يك درخت آلبالو</description>
	<pubDate>Thu, 14 Aug 2008 23:01:37 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.6</generator>
	<language>fa</language>
			<media:category scheme="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd">Arts/Design</media:category><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle>عمر من يك بعد از ظهر تابستاني و آسمان من يك درخت آلبالو</itunes:subtitle><itunes:category text="Arts"><itunes:category text="Design" /></itunes:category><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/albalo" type="application/rss+xml" /><item>
		<title>دیر آمدی باران …</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/albalo/~3/365195617/</link>
		<comments>http://www.yeknafar.com/1387/05/rain-2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 14 Aug 2008 22:47:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامران</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.yeknafar.com/?p=148</guid>
		<description><![CDATA[


با هر جون کندنی بود سرشو از زیر برگ کشید بیرون
آفتاب افتاد توی صورتش
از  پشت گلبرگش نگاهی به آسمون انداخت و لبخندی نشست روی لبای تردش
حس خوبی داشت  ،
دور تا دورش پر بود از بوته های سر به آسمون کشیده و پربرگ ،
با گلهای رز  سرخ درشت و تیغ های تیز ،
خودشو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><img class="alignnone" src="http://xs130.xs.to/xs130/08333/4vn56jm869.jpg" alt="" width="216" height="204" /><br />
<span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
با هر جون کندنی بود سرشو از زیر برگ کشید بیرون<br />
آفتاب افتاد توی صورتش<br />
از  پشت گلبرگش نگاهی به آسمون انداخت و لبخندی نشست روی لبای تردش<br />
حس خوبی داشت  ،<br />
دور تا دورش پر بود از بوته های سر به آسمون کشیده و پربرگ ،<br />
با گلهای رز  سرخ درشت و تیغ های تیز ،<br />
خودشو سپرد به دست نسیم و آفتاب ،<br />
قطره های شبنم رو  چشید و لپاش گل انداخت .<br />
…<br />
دمدمای غروب بارون اومد ،<br />
دستاشو باز کرد و  بارونو کشید توی آغوشش ،<br />
اندازه خودش بارونو بغل کرد ،<br />
بوسیدش و بوییدش  ،<br />
بوی آسمون میداد ،<br />
چشیدش ،<br />
مکیدش ، قدشو صاف کرد و شروع کرد به ترانه  خوندن ،<br />
گلهای اطرافش می رقصیدن و نگاهش می کردن ،<br />
خجالت کشید و نگاهشو دزدید  ،<br />
لپاش سرخ شد وسرشو زیر برگ پنهون کرد .<br />
***<br />
آفتاب نزده بیدار شد  ،<br />
گلبرگاش باز تر شده بودن و شبنم رفته بود زیر پوستش ،<br />
دستاشو کش آورد و از  ته دل خندید ،<br />
یک پروانه برای اولین بار چند ثانیه روش نشست و زود پرید  ،<br />
هنوز تا گل شدن فاصله داشت ،<br />
اما سنگینی پروانه براش لذت بخش بود ،<br />
به  خورشید نگاه کرد و دل به نسیم سپرد ،<br />
خاک مهربون ریشه هاشو خوب بارور کرده بود  ،<br />
عطر بارون هنوز روی تنش مونده بود .<br />
…<br />
بعد از ظهر بود که صدای پای آدم  رو شنید ،<br />
از پشت گلبرگش شرمزده و مضطرب نگاه به بیرون انداخت ،<br />
چشم هایی  رودید که بهش خیره شده بود ،<br />
گلبرگشو بست و گوشاشو تیز کرد ،<br />
حس کرد چیزی به  ساقه اش کشیده میشه ،<br />
دردش اومد ،<br />
درد بیشتر و بیشتر شد ،<br />
خواست فریاد  بزنه اما ، نفسش توی گلوش پیچید ،<br />
سوخت ، کمرش تیر کشید و بعد …<br />
چیزی نفهمید  .<br />
…<br />
می شنید<br />
- اینو برای تو چیدم ،<br />
صدای خنده ای آمد<br />
- وای خدای من  ، خیلی خوشگله ، این که هنوز یه غنچه اس ،<br />
- خب عشق ما هم شبیه یه غنچه است ،  مگه نه ؟<br />
صدای زنانه دوباره خندید<br />
سخت نفس می کشید ،<br />
ساقه اش می سوخت  ،<br />
گریه اش گرفت ،<br />
قطره های اشکش و قطره های شبنم با هم از لای گلبرگ های در  هم تنیده اش بیرون چکید ،<br />
دلش می خواست سرشو تکیه بده به یک برگ پهن ،<br />
دلش  آفتاب می خواست و نسیم ،<br />
بارون ، کاشکی بارون می اومد .<br />
…<br />
روی میز کنار  تخت ، یک غنچه سرخ بود، پیچیده در زروق ،<br />
صدای نجواهای عاشقانه می آمد و بوسه  های تند ،<br />
بوی عطر می آمد و صدای باران ،<br />
باران خودش را به شیشه می کوبید و  اشک میریخت ، </span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">غنچه نگاهش چسبیده  به شیشه ،<br />
آه .. باران ، باران آمد ، نازنینم رسیده انگار …<br />
باران خودش را به  شیشه می کوبید و می کوبید ،<br />
شیشه اما ، انگار مست تماشای دلدادگان بود ، </span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">صدای خنده های ریز  می آمد و زمزمه های داغ ،<br />
باران می گریست ،<br />
غنچه ، چشمش خیره به شیشه های  پنجره مرد ،<br />
باران تا صبح گریست .<br />
…<br />
صبح روز بعد نه مرد بود نه زن نه  باران ،<br />
مستخدم هتل غنچه را برداشت ،<br />
نگاه کرد و سری تکان داد ، </span></p>
<p><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">غنچه را انداخت توی سطل  زباله و در اتاق را بست .</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.yeknafar.com/1387/05/rain-2/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://www.yeknafar.com/1387/05/rain-2/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>فریاد زیر آب</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/albalo/~3/364279982/</link>
		<comments>http://www.yeknafar.com/1387/05/rain/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 13 Aug 2008 22:42:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامران</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.yeknafar.com/?p=88</guid>
		<description><![CDATA[


کنار خیابون واستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم …
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم …
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><img class="alignnone" src="http://xs130.xs.to/xs130/08334/1463975800_81bace8c3a388977.jpg" alt="" width="152" height="228" /><br />
<span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
کنار خیابون واستاده بود</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">تنها ، بدون چتر ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">اشاره کرد مستقیم</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> …<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">جلوی پاش ترمز کردم ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">در عقب رو باز کرد و نشست ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
- </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">ممنون</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
- </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">خواهش می کنم</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> …<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
- </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">چیزی شده ؟</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">چشمامو از نگاهش دزدیدم ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
- </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">نه .. ببخشید ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">بعد از ده سال ، بعد از ده سال …. خودش بود</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> .<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">خودش بود</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> .<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">پرسید</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> :<br />
- </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">مسیرتون کجاست ؟</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">گلوم خشک شده بود ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> .<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">به چشمام جراءت دادم ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">موهای مشکیش آشفته و شونه نشده</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">روی پیشونیش رها بود ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">به خدا خودش بود ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> !<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من … خدای من</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> ….<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> ….<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">به ساعتش نگاه کرد ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> …<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">کارا رو خراب می کرد ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و … نبود ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">خل بودم دیگه ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">عاشقی کنم براش ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">میگفت : بهت نیاز دارم</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> …<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">ساکت می موندم ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">میگفت : بیا پیشم ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">میگفتم : میام</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> …<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">اما نرفتم ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">دلم می خواست بسوزم ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،</span></p>
<p><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> .<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">صدای بوق ماشین پشت سر،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> .<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">زد ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
- </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">همینجا پیاد میشم</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> .<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
- </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">بفرمایین</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> …<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> ..<br />
- </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">لازم نیست</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> ..<br />
- </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">نه خواهش می کنم</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> …<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">پولو گذاشت روی صندلی جلو … صدای باز شدن در اومد</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">و بعد .. بسته شدنش</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> .<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> .<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">برای چند لحظه همونطور موندم ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">برای فریاد کردنش ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">دیدمش … چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و … دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> .<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">صدا توی گلوم شکست</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> …<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">اسمش گره خورد با بغضم و ترکید</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> .<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> .<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> …<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> …<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">سر خوردم روی زمین خیس ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> …<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> …<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">منو بارون .. ، زار زدیم ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> …<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">.<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">خل بودم دیگه</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> ..<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">نه</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> ..<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">عاشق تر شده بودم</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">عاشق تر و دیوانه تر … چه کردی با من تو … چه کردی</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> …<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">بارون لجبازانه تر می بارید</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">خیابان بهار ، آبی بود</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> .<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">آبی تر از همیشه</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p>.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.yeknafar.com/1387/05/rain/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://www.yeknafar.com/1387/05/rain/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>صد و سیزده روز</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/albalo/~3/341833719/</link>
		<comments>http://www.yeknafar.com/1387/04/113/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 17:51:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامران</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[انديشه ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.yeknafar.com/?p=47</guid>
		<description><![CDATA[

روز صد و سیزدهم، چشمانم باز مثل بند رخت، آویخته به دست‌گیره‌ی در، رویش جوراب‌های تردید و شک آویزان، خشک خشک، نه صدایی، نه پیچشی، سکوت و سکون .
دل آدم گاهی وقت‌ها می‌گیرد. بهانه را بدجور پیله می‌کند، از آن پیله‌هایی که معلوم نیست به پروانه شدن بینجامد یا به پوچ شدن.
درِ خانه خشک، درِ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignnone" src="http://www.sheboyganfalls.k12.wi.us/students/hogue10/07murban/images/LONELINESS3.jpg" alt="" width="265" height="211" /><br />
<span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;"><br />
روز صد و سیزدهم، چشمانم باز مثل بند رخت، آویخته به دست‌گیره‌ی در، رویش جوراب‌های تردید و شک آویزان، خشک خشک، نه صدایی، نه پیچشی، سکوت و سکون</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;"> .</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">دل آدم گاهی</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;"> و</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">قت‌ها می‌گیرد. بهانه را بدجور پیله می‌کند، از آن پیله‌هایی که معلوم نیست به پروانه شدن بینجامد یا به پوچ شدن.</span></p>
<p><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">درِ خانه خشک، درِ خانه ساکت، درِ خانه</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;"> <span dir="rtl">مغموم، دل‌زده از دست‌های من. فضای خانه سرشار از بازدم‌های آه‌آلوده، تصویر خانه، من و در و یک فضای خیلی خالی…</span></span><br />
<span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">صد و سیزده روز گذشت. بی‌گذشت، بی‌ترحم،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">بدون یک ثانیه مکث برای تأمل که چه بود و چه می‌شود. آدم سرش گیج می‌رود از این</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">گذشتن‌های بی‌گذشت. می‌گویند یکی از راه‌های رسیدن به خدا همین سرگیجه‌های خواب‌آلوده است. باید سرگیجه داشت، تندتر از چرخش روزها و ثانیه‌ها. سرگیجه‌ها شاید</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">زودتر آدم را راهی کند. به سرزمین نور. به جایی که اتم‌ها و پروانه‌ها با هم</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">پرواز می‌کنند، جایی که رنگ‌های صورتی و بنفش زیاد دارد و رنگ سیاهش ناپیداست…</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">نیامد. صدایش می‌آید و عطرش و هُرم وجودش هم هست. هاله‌ی مبهم اندامش. آشفتگی گیسوانش و سرخی مطبوع چشمانش بعد از آن‌که صورتش را با آب سرد می‌شوید.</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">تصویرها هست. تعبیرها هست. شعرها می‌آیند اما صد و سیزده روز از صد و سیزده روز قبل گذشت و او نیامد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">صورتم را اصلاح می‌کنم. پستی‌ها و بلندی‌هایش را. چشم‌هایم را برمی‌دارم. می‌گذارم لب آینه، روبه‌روی در. موهای سفیدم را می‌شمارم. بینی‌ام را پاک می‌کنم. دهانم را می‌بویم. بوی دوستت دارم گفتن می‌دهد. بوی پونه‌های</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">وحشی لب چشمه و سیب‌های سرخ ته باغ. نکند یادم برود! روزی سه بار که نه، باشی یا نباشی، روزی هزاران بار، نبودنت شاید برایم عادت شود اما دوست نداشتنت هرگز از حافظه‌ی غمناک دلم پاک نمی‌شود. آهنگش را زمزمه می‌کنم؛ دوستت دارم…</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">همسایه به پسرش فحش می‌دهد، با صدای بلند. پسرش فحش‌ها را می‌گیرد، پرت می‌کند توی حیاط</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">خانه‌ی ما. فحش‌ها می‌خورد به شیشه‌ی خواب من. می‌شکند. تکه‌هایش فرو می‌رود توی دست‌های خیالم. خونش می‌پرد توی چشمم. می‌پرم از خواب به میان حوض آب سرد. نفسم می‌گیرد. حبسش می‌کنم آن زیر. از لای تورهای بی‌خیالی فرار می‌کند، شنا می‌کند تا روی آب. کلاغ سیاه خاطره‌های تلخ شکارش می‌کند. می‌بلعتش. پر می‌زند توی آسمان فراموشی. همسایه دوباره به پسرش فحش می‌دهد. پسر بازیگوش یکی از فحش‌ها را می‌گیرد و می‌گذارد لای تیر و کمان بغضش را و رها می‌کند به سینه‌ی کلاغ. کلاغ می‌افتد روی سنگ‌های حقیقت و ماهی نفسم از توی دهنش سرمی‌خورد توی تنگ دلم. دوباره آه می‌کشم تا بی‌نهایت. با خطوط آبی موازی. با این‌که خوب می‌دانم خط‌های موازی هیچ‌وقت به همدیگر نخواهند رسید…</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">چشم‌هایم به در خشک می‌شود. دوباره باید خیسشان کنم. چشم اگر زیاد خشک شود می‌شکند. اشک‌هایم می‌چکد. چشم‌هایم خیس می‌شود، دوباره می‌چسبانمشان به در. چشم خیس راحت‌تر از چشم خشک به در می‌چسبد؛ مثل تمبرهایی که هر</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">روز می‌چسبانمشان به پشت نامه‌های سفید، خیس خیس. نامه‌ها پرواز می‌کنند؛ مثل</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">کبوتر و بر می‌گردند به خانه، سفید سفید؛ مثل کبوتر…</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">غروب صد و سیزدهم،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">آسمان نارنجی، حیاط خاکستری، باغچه سبز تیره، حوض لاجوردی، اتاق بنفش مایل به تاریکی و من زرد. ولی تو هنوز سفید. سفید با پولک‌های نقره‌ای…</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">اگر آمدی و</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">خواب بودم، بیدارم نکن! می‌ترسم حضورت باورم نشود. برو، فقط حضورت را تازه کن.</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #333333;">غبار آینه را بردار، دستگیره در را نوازش کن و دستی بر سر شمعدانی‌ها بکش. بعد بی‌صدا برو، بگذار از فردا دوباره یک‌صد و سیزده روز منتظر باشم. یک‌صد و سیزده روز عاشق باشم. یک‌صد و سیزده روز شعر بگویم و یک‌صد و سیزده روز زندگی کنم</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: #5e0000;"> .</span></p>
<p>…</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.yeknafar.com/1387/04/113/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://www.yeknafar.com/1387/04/113/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>مرد</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/albalo/~3/329749442/</link>
		<comments>http://www.yeknafar.com/1386/12/man/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 25 Feb 2008 23:19:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامران</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.yeknafar.com/?p=45</guid>
		<description><![CDATA[ مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیواریک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،کفشهایش را گذاشت زیر سرش ،
کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،خیابان ساکت بود ،فکرش را برد آن دورها ،
کبریت های خاطرش را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">یک جایی شبیه دل خودش ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">کفشهایش را گذاشت زیر سرش ،<br />
کیسه را کشید روی تنش ،<br />
</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">خیابان ساکت بود ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">فکرش را برد آن دورها ،<br />
کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ،<br />
خنده ها را میدید و صورت ها را</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">مچاله تر شد ،<br />
باید زودتر خوابش میبرد</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">مرد با خودش فکر کرد ،<br />
خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"><br />
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،<br />
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،<br />
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،<br />
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،<br />
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام &#8230;<br />
فاطمه باز هم خندیده بود ،<br />
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،<br />
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،<br />
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،<br />
آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت ،<br />
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،<br />
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،<br />
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،<br />
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد<br />
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،<br />
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،<br />
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،<br />
- داداش سیگار داری؟<br />
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،<br />
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم<br />
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :<br />
- پولام .. پولاااام ،<br />
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،<br />
- بیچاره ،<br />
- پولات چقد بود ؟<br />
- حواست کجاست عمو ؟<br />
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،<br />
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،<br />
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،<br />
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،<br />
دل برید ،<br />
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">&#8230;<br />
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس &#8230;<br />
چشمهاشو باز کرد ،<br />
صبح شده بود ،<br />
تنش خشک شده بود ،<br />
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،<br />
در بانک باز شد ،<br />
حال پا شدن نداشت ،<br />
آدم ها می آمدند و می رفتند ،<br />
- داداش آتیش داری؟<br />
صدا آشنا بود ، برگشت ،<br />
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،<br />
چشم ها قلاب شد به هم ،<br />
فرصت فکر کردن نداشت ،<br />
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،<br />
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس &#8230; آی مردم &#8230;<br />
جوان شناختش ،<br />
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال &#8230;<br />
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره &#8230;.<br />
افتاد روی زمین ،<br />
جوان دزد فرار کرد ،<br />
- آییی یی یییییی<br />
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،<br />
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،<br />
- بگیریتش .. پو . ل .. ام<br />
صدایش ضعیف بود ،<br />
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،<br />
- چاقو خورده &#8230;<br />
- برین کنار .. دس بهش نزنین &#8230;<br />
- گداس؟<br />
- چه خونی ازش میره &#8230;<br />
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش<br />
دستش داغ شد<br />
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،<br />
سرش گیج رفت ،<br />
چشمهایش را بست و &#8230; بست .<br />
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،<br />
همه جا تاریک بود &#8230; تاریک .</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">&#8230;&#8230;&#8230;<br />
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :<br />
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .<br />
همین ،<br />
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،<br />
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد<br />
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،<br />
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،<br />
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،<br />
شاید فاطمه هم مرده باشد ،<br />
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،<br />
کسی چه میداند ؟!<br />
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟<br />
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،<br />
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست<br />
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .</span></p>
<p>&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.yeknafar.com/1386/12/man/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://www.yeknafar.com/1386/12/man/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>گنگ خوابدیده</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/albalo/~3/330494960/</link>
		<comments>http://www.yeknafar.com/1386/09/absent/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Nov 2007 02:31:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامران</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.yeknafar.com/?p=44</guid>
		<description><![CDATA[
ساعت پنج صبح روز جمعه است
پنجره بازه
ایستادم کنار پنجره و دارم به صدای اذون گوش میدم
بارون میاد
همه جا تاریکه
همه چراغ های پشت پنجره ها خاموشه
بر میگردم پشت سرم و حجم خالی اتاق رو نگاه می کنم
به تخت آشفته و بخاری روشن
به جاهای خالی
به پازل های ریخته
به شمع هایی که بعد از این همه سال ، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://i10.tinypic.com/6jmx7jq.jpg" alt="" width="207" height="155" /></p>
<p>ساعت پنج صبح روز جمعه است<br />
پنجره بازه<br />
ایستادم کنار پنجره و دارم به صدای اذون گوش میدم<br />
بارون میاد<br />
همه جا تاریکه<br />
همه چراغ های پشت پنجره ها خاموشه<br />
بر میگردم پشت سرم و حجم خالی اتاق رو نگاه می کنم<br />
به تخت آشفته و بخاری روشن<br />
به جاهای خالی<br />
به پازل های ریخته<br />
به شمع هایی که بعد از این همه سال ، هنوز روشنشون نکردم<br />
به صدای اذون گوش میدم<br />
به صدای بارون و خش خش شاخه های لخت<br />
یه خورده سردمه و یه خورده گرمم<br />
دلم می خواست تو بودی<br />
پشت سرم<br />
صدام میکردی :<br />
- سرما نخوری<br />
و من که برمیگشتم<br />
تو بودی و یه حجم پر<br />
&#8230;<br />
صدای اذون تموم میشه<br />
خوبه که بارون میباره<br />
از سکوت مطلق اونم توی صبح جمعه بدم میاد<br />
گنجشک ها هم که روزهای سرد دیر از خواب بیدار میشن<br />
همه چیز یه جوریه<br />
احساسای خوبی دارم<br />
و احساسای بد<br />
توی یخچال دو تا سیب هست<br />
یکیشو بر میدارو و یه گاز میزنم<br />
صدای بارون میاد<br />
اتاق سرد شده اما<br />
دلم نمیاد پنجره رو ببندم<br />
تب دارم انگار<br />
اما مریض نیستم<br />
تو کجایی الان<br />
خوابی مگه نه</p>
<p>سیب نمی خوری؟<br />
&#8230;.<br />
گاهی وقتا زمان خیلی زود میگذره<br />
گاهی هم خیلی دیر<br />
برای من بیشترش زود میگذره<br />
به جز این موقع ها<br />
این موقع هایی که می خوام زود بگذره<br />
بعضی وقتا دلم می خواست زمان متوقف بشه<br />
تو که خوب می دونی من تصور کردنم حرف نداره<br />
پس بذار همش تصور کنم<br />
حیف که تو زیاد خوشت نمیاد<br />
وگرنه من یه عالمه چیزای خوب تصور می کردم<br />
وقتی حقیقت یه جوری پیش میره که دلم نمی خواد<br />
مجبورم تصور کنم<br />
تو اسمشو میذاری خیال پردازی<br />
اما منو آروم می کنه<br />
حیف که تو رو نمی تونم آروم کنم<br />
خواببدی مگه نه ؟<br />
خدا کنه خوابیده باشی<br />
توی خواب نفسات خیلی آرومه<br />
بیشتر از همیشه<br />
دلم هوای شنیدن نفسای آرومتو کرده<br />
وقتی که توی خوابی<br />
بذار تصور کنم<br />
&#8230;.<br />
سرم درد می کنه<br />
نصفه سمت چپ<br />
قفسه سینم تیر می کشه<br />
موهای جلوی سرم سفید شده<br />
نکنه واقعا دارم پیر میشم<br />
نه ، اینا هم جزوی از تصوراتمه<br />
قاطی کردم<br />
راست و دروغ اینا کجاست<br />
هستی یا نیستی ؟<br />
نکنه از همون اول فقط توی تصوراتم بودی<br />
اما صدای نفسات خیلی واقعی بودن<br />
و صدای خنده هات و حرف زدنات و دلشو ره هات<br />
نه ، اینا تصور نبوده<br />
اما ، راستشو بخوای بعضی از تصورات من خیلی واقعی تر از واقعی ان<br />
می ترسم ، نکنه دارم دیوونه میشم<br />
گرچه از دیوونگی هم بدم نمیاد<br />
&#8230;<br />
این حجم کوچیک بودن من خیلی خفه است<br />
تو حرفما خوب می فهمی<br />
از نیگات می فهمم<br />
سرما نخوری<br />
می خوای پنجره رو ببندم<br />
خب حداقل برو زیر پتو<br />
فقط چشاتو بیرون نیگه دار<br />
می خوام بفهمم که داری حرفامو می فهمی<br />
همیشه دلم می خواسته بهت بگم تو خیلی خوب می فهمی<br />
یه جور ذوق عجیبی بهم میده این فهمیدنات<br />
همینجوری عاشقم کردی دیگه<br />
سرتو بکن زیر پتو هوا سرده<br />
همینطوری هم می فهمم که حرفامو می فهمی<br />
فقط خوابی نبره<br />
باهاتحرف دارم هنوز<br />
خوابیدی ؟<br />
&#8230;<br />
اگه الان اینجا بودی و هوس می کردم از خونه بزنم بیرون می اومدی باهام؟<br />
قدم زدن ساعت پنج صبح جمعه زیر بارون تند توی کوچه های خلوت<br />
همه جا ساکت ، خیابانو خیس<br />
فکرشو بکن<br />
لذتش میره تا اون ته پوست تن آدم<br />
میای بریم ؟<br />
برمیگردم<br />
تخت خواب آشفته است<br />
پازل هزار تیکه پخشه کف اتاق<br />
تو برام خریدی<br />
پس چرا وانستادی درستش کنیم<br />
نکنه ترسیدی توی اتاق من جا نشه<br />
خب اینکه اشکالی نداشت<br />
می تونستیم با هم تصور کنیم<br />
ببخشید<br />
بازم یادم رفت که تو مدتهاست از تصور کردن بدت میاد<br />
من میدونم چرا<br />
د بخواب دیگه ، اینطوری نیگام نکن<br />
&#8230;<br />
دست و دلم به نوشتن نمیره<br />
تو خوب میدونی چرا<br />
این روزا فقط نیگام می کنی و حرف نمیزنی<br />
حتی توی تصوراتم<br />
چرا اینقد ساکتی؟<br />
خسته شدی ؟<br />
دوستم نداری؟<br />
چشات که اینو نمی گه<br />
سکوت تو مثل سکوت امروز صبح ، پر از صدای بارونه<br />
تنهایی رفتی قدم زدن ؟<br />
جواب بده تو رو خدا<br />
&#8230;<br />
این نوشته ها همش مال چند دقیقه است<br />
حرفای دیروزم یادم نیست<br />
و حرفای چند روز قبل وقبل ترم<br />
خیلی حرف دارم برات<br />
وقتی اینقدر ساکتی مجبورم به نگفتنش و ننوشتنش<br />
توی رویا قدم می زنم باهات<br />
توی یه جاده دور و دارز<br />
که دور و برش پر شده از برگای زرد و سرخ<br />
با درختای سر به فلک کشیده<br />
و نم نم بارون<br />
اما تو اونجا هم ساکتی<br />
فغقط دستمو گرفتی و سرتو تکیه دادی به شونم<br />
قطره های بارون که گرم نیست<br />
پس چرا این قطره هایی که روی شونه ام می افته اینقده داغه<br />
داری گریه می کنی ؟<br />
&#8230;<br />
بلاخره یه روز یه کاری دست خودم می دم<br />
شک ندارم بهش</p>
<p>اینطوری دارم بدجوری اذیتت می کنم<br />
شدم مثل اون آدم مریخیا &#8230; نه<br />
از عجیب بودنم خوشم نمیاد<br />
چون تو از عجیب بودن من خوشت نمیاد<br />
ااما راستش<br />
من از هرچی که تو داری خوشم میاد<br />
حتی از خوشت نیومدنات<br />
می دونم ، خودمم کلافه شدم<br />
دستامو بذارم روی لپت ؟<br />
دستام گرمه ها<br />
&#8230;<br />
بارون بند اومد<br />
ساعت پنج و چهل دقیقه است<br />
دستم به نوشتن نمیره دیگه<br />
حسای جورواجوری دارم<br />
دلم برات تنگ شده<br />
کاشکی الان خوابیده باشی<br />
اصلا بذار تصور کنم که خوابی<br />
نه ، اگه قراره تصور کنم ، بذار تصور کنم که اینجایی<br />
ا .. باز که اخم کردی<br />
باشه<br />
اصلا هیچی ،<br />
حتما خوابی دیگه<br />
( راستی یادم رفت بگم که اخم کردنتم دوست دارم )<br />
بگو ببینم<br />
چیزی داری که دوستش نداشتنه باشم ؟<br />
خوابت برده ؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.yeknafar.com/1386/09/absent/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://www.yeknafar.com/1386/09/absent/</feedburner:origLink></item>
	<media:rating>nonadult</media:rating><feedburner:awareness>http://api.feedburner.com/awareness/1.0/GetFeedData?uri=albalo</feedburner:awareness></channel>
</rss>
