تصورات عاشقانهء یک دیوانه

۱ شهریور ۱۳۸۸

وقتی دارم با تو ، با این تلفن لعنتی ، حرف میزنم
مدام باید تصورت کنم که اینجا ، همینجا روبرویم نشسته ای ،
انگشتان کشیده ات با آن ناخن های سوهان زنده و بلند ،
با آن لاک کمرنگی که درونش ستاره های ریز دارد ،
حلقه شده دور لیوان چای ، طره ای از موهایت با آن فر دلفریب ، افتاده روی چشمت ،
و تو زحمت کنار زدنش را به خودت نمی دهی و من مدام باید درون ذهنم درگیر این باشم که آن را از جلوی چشمت کنار بزنم ، یا همینطور دیدش بزنم و ته دلم قند آب شود .
مدام باید تصورت کنم ، با فریم های تند ، تند تر از یک فیلم ، خیلی سخت است .
تصورت کنم که توی چشم های من نگاه می کنی ، لبهایت تکان می خورد و من هی چشم هایم می چرخد و نگاهم سر می خورد از چشمانت به لبهایت و از لبهایت به انگشتانت ، از انگشتانت به طرهء مویت با همان فری که وقتی سرت را با آن حالت کودکانه تکان می دهی ، بالا و پایین می رود و دل من ، با بالا و پایین رفتن فر مویت ، بالا و پایین می رود .
باید تصورت کنم که یک جرعه‌ چای می نوشی و لبهایت خیس می شود ، سرخی رژی که روی لبت مالیده ای می ماند روی لبهء لیوان و من وسوسه می شوم لیوان چای را از دستت بقاپم و لبم را درست همانجا بگذارم و جرعهء ای چای بنوشم و تو لبخندی بزنی و سرت را دوباره تکان بدهی و من باز نگاهم سر بخورد روی همان طرهء موی شیطان و همان تکان های مواجش …
وقتی دارم اس ام اسی که برایم زدی را می خوانم ، باید تصور کنم نوک انگشتهایت را که با طمانینه کشیده می شود روی دکمه های موبایل و تو دراز کشیده ای و ردی از نور ، از لای کرکرهء پنجرهء اتاق ، افتاده روی نوک انگشتان پایت ، که لای هر کدامشان پنبه ای گذاشته ای و شیشهء لاک را هم ، باید تصور کنم که چه رنگیست
و اینبار کدامیکیشان را انتخاب کرده ای که بیشتر به ناخن های پایت بیاید .
وقتی دارم قدم می زنم ، توی همان کوچهء باریکی که برایت گفتم ، باید تصورت کنم ، که کنارم قدم می زنی و من میشمارم صدای پایت را و نبضت را ، از روی فشاری که به دستم که درون دستت ، محکم گرفته ای و من برای تو زیر لب ترانه می خوانم و تو همچنان که همیشه هستی ، ساده و معصوم ، گوش می دهی و در لابه لای ترانه خواندنم ، آن جاهایی که دوست داری ، دستم را آرام ، فشار می دهی و من ، باز تکرارش می کنم و تو لبخند می زنی و من زیر چشمی ، لبخندت ، همان انحنای سرخ رنگپریدهء مرطوب ، را دید می زنم .
باید تصورت کنم ، وقتی که بالشت را ، درخت را ، آسمان را ، حجم خالی بودنت را ، در آغوش می کشم و دست هایم ، همینطور با چشم های باز – نگو که دست که چشم ندارد ، تصور کن دارد – هاج و واج بماند که میان این فرکانس هایی که می رسد از مغز و این چیزی که لمس می شود چرا اینقدر تفاوت وجود دارد و من باز باید تصور کنم که همین که هست و یک جوری سر و ته قضیه را هم بیاورم و چقدر سخت است این سر و ته قضیه ها را یک جوری هم آوردن .
باید تصورت کنم ، نیمه های شب که بیدار می شوم و دست می کشم در حجم خالی کنارم ، که همیشه جای یک نفر خالیست ، و پتو را بکشم رویت که نکند سرما بخوری و یا بپرسم آب نمی خوری و صدای نفس های آرامت را بشنوم که لابه لایش بگویی چرا و من تشنه تر از تو ، یک لیوان آب سرد بیاورم و تو ، با آن موهای ژولیده و چشم های نیمه باز ، نیم خیز شوی و تمام لیوان آب را سر بکشی بدون اینکه بدانی فقط نصف لیوان آب مال تو بود و من هنوز تشنه ام و من دور از چشم های تو لبخند بزنم و همان چند قطرهء مانده ته لیوان را سر بکشم و فرو بروم در گرمای تنت و موهای ژولیده ات .
به من نگو تو چقدر خیالباف شده ای ،
همین ها را هم که اگر نمی بافتم که الان لخت و عور مانده بودم میان این سرمای خشک تنهایی ها و فاصله ها و نبودن ها و منجمد میشدم آنچنان که گرمای خورشید بودنت هم نمیتوانست یخ هایم را آب کند .
ولی خب ، خدائی اش هم چقدر تلخ است که آدم فقط تصور کند و تصور کند که تصور نمی کند .
حالا تو تصور کن که من آمده ام پیش تو یا تو آمده ای پیش من ، فرقی هم نمی کند ، نشسته ای روبرویم و موهایت را هم کوتاه کرده ای ، چون آنطور که من تصورت کرده ام دوست داری گاهی وقت ها موهایت را خیلی کوتاه کنی ، و دیگر آن طرهء مو هم روی گونه ات نیست و من باز باید در عین بودنت در روبرویم آن طرهء مورا با همان چند فری که آن پایینش خورده تصور کنم و تو اصلا نمی دانی من دارم به چی فکر می کنم و یک جرعه چای می نوشی و چون رژ لبی هم نزده ای ردی هم بر لبهء لیوان نمی ماند ولی من باز توی تصورم آن اثر سرخ را تصور می کنم ولی در واقعیت لیوان را از دستت می گیرم و جرعه ای چای از همان جایی که تو نوشیدی می نوشم و طعم لبهایت را ، اشتباه نکنی ها طعم رژ را نمی گویم چون من هیچوقت طعم رژ را با طعم لبهایت اشتباه نمی کنم ، می چشم و تو باز نمی دانی که من دارم به چی فکر می کنم و این هم خوب است که تو نمی دانی توی ذهن من چه می گذرد و هم بد .
الان هم دارم تصورت می کنم که از پرچانگی ها و پراکنده گویی های من خوابت برده است و من باز ، آرام پتو را می کشم رویت که نکند خدای نکرده سرما بخوری چون پوست تنت ، توی تصورات من آنقدر لطیف و نازک است که شاید باد همین پنکهء رومیزی من سردش کند و آن حرارت زیر پوستی مطبوعت ، که من دوست دارم در زیر نوازش های ممتد نوک انگشتانم احساسش کنم ، کم شود .
جایی خوانده بودم از تصور تا واقعیت یک قدم بیشتر فاصله نیست و من اینبار اگر بخواهم راستش را بگویم توی واقعیت آنقدر قدم زده ام به امید اینکه برسم به تو ، برسم به واقعیت و نرسیده ام که قدم هایم و قدم زدن هایم راه برده به جاده ای در تصوراتم که دور تا دورش درخت های بلند هست و هوای مرطوب و نم باران و انتهای جاده تو ایستاده ای و برایم دست تکان می دهی و باد می زند زیر گیسوان رهایت و من لبخند می زنم و از همان دور زیر لب به تو می گویم :
- دوستت دارم .
و توی واقعیت ، واقعا هیچ چیز نیست .
هیچ چیز …

.

تولد

۲۴ مرداد ۱۳۸۸

من صدای داغ احساس تو را
در آن شب در پیش هم خفتن
لحظه لحظه ، دم به دم ،
احساس می کردم ،
در میان آسمان بازوان تو
بی محابا ، بی حذر
پرواز می کردم ،
جان من در این هم آمیزی به پایان می رسید و باز
زندگی را در میان بوسه ها ،
آغاز می کردم .


این روزها

۵ مرداد ۱۳۸۸

این روزها مدام اتفاق های عجیب می افتد ،
درست برخلاف آن روزهایی که هیچ اتفاقی نمی افتاد .
این روزها ، روزهای صعود و سقوط است .
یا مدام خبر صعود آدم ها از زمین به آسمان را می شنوی ،
یا خبر سقوطشان را از آسمان به زمین !
این روزها طعم تلخی دارد ،
هم خواب را از چشم می رباید هم قلم را از دست ،
آدم دلش می خواهد سرش را بکوبد به دیوار ،
دلش می خواهد نصف شب از خانه بزند بیرون و همینطور راه برود ،
آدم دلش می خواهد این روزها ، سرش را بگذارد روی شانه کسی … خیلی بیشتر از قبل ها .
می گوید چرا نمی نویسی فلانی ؟
به خدا دست و دلم به نوشتن نمی رود ، دچار استرس و اضطرابم .
خسته ام از روزهای قبل و دلهره دارم از روزهای پیش رو ،
این روزها خبرهای بد را ارزان می فروشند .
خودم را می گذارم جای آدم های توی هواپیما ،
که نشسته است روی صندلی و دارد ابرها را دید می زند وآدمی یا آدم هایی ، چشم به راه اویند .
در یک لحظه همه چیز شروع و تمام می شود ؛ می سوزد و جزغاله می شود و تمام .
یک آدم تمام نمی شود ، یک زندگی ، یک عمر ، یک حیات ، به همین سادگی تمام می شود .
خودم را می گذارم جای پدری که فرزندش از خانه بیرون رفته و بر نگشته است ،
و یک ماه بعد جسدی را تحویل می گیرد به نام فرزند !
این داغ ها کم نیست ، این داغ ها سوز دارد ، نفوذ می کند تا اعماق رگ و پیشهء آدم .
خودم را فقط جای این ها نمی گذارم این روزها ، خودم را جای خیلی ها می گذارم ،
و جای هرکدام که قرار می گیرم داغی آتشم می زند و سوزی می سوزاندم .
کاشکی این روزها باران می بارید ،
می گویند باران همه چیز را می شوید ،
شاید این دردها را هم … شاید ، بشورد ، شایدهم ، بشوراند .
نمیدانم هر چه هست ، دلم بدجور هوای باران کرده است ، از آن باران های تند ، با قطره های درشت
باران شاید این خون های به جا مانده بر لب جوی ها را پاک کند ،
شاید جزغاله های مانده بر روی خاک را بشورد ،
شاید مرهمی باشد بر داغ دل آدم های داغ دیده …
من که چیز دیگری به فکرم نمی رسد ،
از بس که سرم را کوبیده ام به دیوار ،
خدا خودش بخیر بگذارند .

گوسفندها را باید شمرد

۲۸ تیر ۱۳۸۸



یک چشمش را می بندد و با انگشت اشاره اش می شمارد ،
- یک .. دو ، سه … ، چار …
گوسفندها مدام تکان می خورند ،
انگار فهمیده اند که مصطفی باز دارد می شماردشان ،
این بار هشتم است ،
مصطفی تا ده بلد است بشمارد ،
هر ده تا را که می شمارد ، یک دانه سنگ کوچک می اندازد توی ظرف خالی شیرش ،
اما تا سرش را بلند می کند ، همه چیز به هم ریخته است ،
مصطفی نگران است ، چشمهایش می سوزد ،
بغض توی گلویش را گرفته و هنوز یکبار درست و حسابی گوسفندها را نشمرده است .
- پنج .. شیش .. هف … هش .
شب قبل مصطفی نتوانسته بود بخوابد ،
آقا جانش تا صبح سرفه می کرد ، سرفه های خشک و بلند .
- یک … دو ….
توی کاسه سه تا سنگ ریزه است ، توی دستش یک دانه ء دیگر ،
- سه ، چار ..
بین پنج و شش ، پلک هایش می افتد روی هم ،
با چشم های بسته اما ، هنوز می شمارد ،
- هف .. هش …
سنگ ریزه آخر از توی دستش قل می خورد توی کاسه ،
دینگ …

زیر پلک های مصطفی پر می شود از گوسفندهای سفید و چاق با دهن های جنبان ،
یک دشت سبز پر از گوسفند هایی که مدام جست و خیز می کنند ،
پر می شود از سنگ ریزه و یک کاسه بزرگ و گود ،
لب های مصطفی همینطور تکان می خورد …

- نه … ده

.
پی نوشت
:
- عکس بالا را به تازگی از پسرکی چوپان از عشایر خراسان گرفته ام .

تاریکی

۱۲ تیر ۱۳۸۸


طاقتش طاق شده بود
دیگه تحمل نداشت
هر روز فحش ، هر روز جیغ، هر روز دعوا
صدای زن براش شده بود سوهان روح
خسته بود
از زندگی ، از تاریکی ، از قایم شدن ، از … تنهایی

زن خونه پیر نبود که هیچ ، خیلی هم جوون بود
خوشگل بود و قد بلند با موهای خرمایی
مدام غر می زد
- از این خونه لعنتی خسته شدم مرد ، می فهمی ؟
مرد خونه موهاش جوگندمی بود
با صورت نتراشیده و چشمای گود افتاده
- می فروشمش ، تو دو روز دندون رو جیگر بذار ، بذار یه مشتری خوب بیاد
هر روز دعوا بود و جیغ و داد
از هردوشون بدش می اومد
گاهی وقتا هم یه خورده دلش به حال مرد می سوخت
فقط گاهی وقتا

تنش درد می کرد
گشنش بود ،
سه روز بود هیچی نخورده بود
سرشو آورد بیرون
زن توی آشپزخونه بود
مثل همیشه داشت غر می زد
آروم و دور از چشم زن رفت طرف کیسه برنج
هنوز دو قدم مونده بود که یهو زن برگشت
چشمش افتاد توی چشم زن
زن خشکش زده بود
تا اومد تکون بخوره صدای جیغ زن توی خونه پیچید
معطل نکرد
با همه نیرویی که براش مونده بود دوید و برگشت توی خونه اش
صدای جیغای ممتد زن می اومد
و صدای پاهای مرد که مدام می گفت :
- می کشمش ، خودم می کشمش

سردش بود ،
کز کرده بود کنج دیوار و به روزای خوب گذشته فکر می کرد
به روزایی که تنها نبود
دور و برش شلوغ بود و چیزی کم و کسر نداشت
به روزای بدون جیغ ، بدون درد ، بدون تنهایی
تصمیم خودشو گرفت ،
اینطوری دیگه فایده نداشت

سرشو آورد بیرون
مغز گردوها رو دید
یک نفس عمیق کشید
خوب می دونست چه نقشه ای براش کشیدن اما ، خودش انتخاب کرده بود
این آخرین راه بود
سرشو انداخت پایین و رفت به سمت گردوها
صدای پچ پچ مرد رو می شنید :
- اونهاش ، داره میره ، هیس
مغز گردو رو برداشت ، بوی سم رو حس کرد ، چندش آور بود
با خودش فکر کرد چطور اونا فکر می کنن که اون نمی فهمه
توی دلش به سادگیشون خندید ،
آخرین خنده شم تلخ بود
مثل مزه گردوها
چشمای درشت و نمناکش می سوخت
اما تردید نکرد
تند و تند مغز گردو ها رو جوید و قورت داد
حالش داشت بد میشد
انگار از دق دلیشون هرچی تونسته بودن روی مغر گردوها سم ریخته بودن
باز صدای ذوق زدهء  مرد رو شنید :
- داره همه شو می خوره ، کارش تمومه ،  سمش قویه … اثرش فوریه
سرش گیج رفت
دستای کوچیکش بی حس شد
تیکه کوچیک مغز گردو از دستش افتاد
دو قدم رفت جلو ؛ دو قدم رفت عقب
تلو تلو می خورد
صدای زمزمه وار زن رو شنید :
- با کفش بزنش دیگه ، الان وقتشه
و صدای مبهم مرد که جواب داد :
- لازم نیست ، کارش تمومه
به پهلو افتاد روی زمین ، تنشو یه حس گرم پوشوند ، همه جا داشت ساکت میشد ، بدون جیغ ، بدون فریاد ، بدون گشنگی
چشماش همه جا رو سیاه و تاریک میدید
شکمش می سوخت ، نایی برای ناله و دست و پا زدن نداشت
صدای گنگ خنده و قهقهه رو از دور می شنید ،
صدای نفرت انگیز زن می اومد که می گفت :
- داره می میره … داره می میره
دستاش سیخ شد ، دهنش خشک خشک شده بود
چشاش هیچی رو نمی دید ، زبونش از دهنش افتاد بیرون
آخرین نفسشو کشید و
آروم و بی صدا مرد .

مرد با خاک انداز برداشتش و گرفتش جلوی زن :
- به خاطر همین فسقلی هی می گفتی خونه رو بفروشمش؟ ، اینم از این ..
زن از ته دل خندید :
- آخیش ، راحت شدم به خدا ، زندگی واسم نذاشته بود این لعنتی ، بندازش توی کوچه کثافتو، حالم از هر چی موشه به هم میخوره

روز بعد همه جا ساکت بود
ساکت ساکت ساکت ….