این روزها

۵ مرداد ۱۳۸۸

این روزها مدام اتفاق های عجیب می افتد ،
درست برخلاف آن روزهایی که هیچ اتفاقی نمی افتاد .
این روزها ، روزهای صعود و سقوط است .
یا مدام خبر صعود آدم ها از زمین به آسمان را می شنوی ،
یا خبر سقوطشان را از آسمان به زمین !
این روزها طعم تلخی دارد ،
هم خواب را از چشم می رباید هم قلم را از دست ،
آدم دلش می خواهد سرش را بکوبد به دیوار ،
دلش می خواهد نصف شب از خانه بزند بیرون و همینطور راه برود ،
آدم دلش می خواهد این روزها ، سرش را بگذارد روی شانه کسی … خیلی بیشتر از قبل ها .
می گوید چرا نمی نویسی فلانی ؟
به خدا دست و دلم به نوشتن نمی رود ، دچار استرس و اضطرابم .
خسته ام از روزهای قبل و دلهره دارم از روزهای پیش رو ،
این روزها خبرهای بد را ارزان می فروشند .
خودم را می گذارم جای آدم های توی هواپیما ،
که نشسته است روی صندلی و دارد ابرها را دید می زند وآدمی یا آدم هایی ، چشم به راه اویند .
در یک لحظه همه چیز شروع و تمام می شود ؛ می سوزد و جزغاله می شود و تمام .
یک آدم تمام نمی شود ، یک زندگی ، یک عمر ، یک حیات ، به همین سادگی تمام می شود .
خودم را می گذارم جای پدری که فرزندش از خانه بیرون رفته و بر نگشته است ،
و یک ماه بعد جسدی را تحویل می گیرد به نام فرزند !
این داغ ها کم نیست ، این داغ ها سوز دارد ، نفوذ می کند تا اعماق رگ و پیشهء آدم .
خودم را فقط جای این ها نمی گذارم این روزها ، خودم را جای خیلی ها می گذارم ،
و جای هرکدام که قرار می گیرم داغی آتشم می زند و سوزی می سوزاندم .
کاشکی این روزها باران می بارید ،
می گویند باران همه چیز را می شوید ،
شاید این دردها را هم … شاید ، بشورد ، شایدهم ، بشوراند .
نمیدانم هر چه هست ، دلم بدجور هوای باران کرده است ، از آن باران های تند ، با قطره های درشت
باران شاید این خون های به جا مانده بر لب جوی ها را پاک کند ،
شاید جزغاله های مانده بر روی خاک را بشورد ،
شاید مرهمی باشد بر داغ دل آدم های داغ دیده …
من که چیز دیگری به فکرم نمی رسد ،
از بس که سرم را کوبیده ام به دیوار ،
خدا خودش بخیر بگذارند .

گوسفندها را باید شمرد

۲۸ تیر ۱۳۸۸



یک چشمش را می بندد و با انگشت اشاره اش می شمارد ،
- یک .. دو ، سه … ، چار …
گوسفندها مدام تکان می خورند ،
انگار فهمیده اند که مصطفی باز دارد می شماردشان ،
این بار هشتم است ،
مصطفی تا ده بلد است بشمارد ،
هر ده تا را که می شمارد ، یک دانه سنگ کوچک می اندازد توی ظرف خالی شیرش ،
اما تا سرش را بلند می کند ، همه چیز به هم ریخته است ،
مصطفی نگران است ، چشمهایش می سوزد ،
بغض توی گلویش را گرفته و هنوز یکبار درست و حسابی گوسفندها را نشمرده است .
- پنج .. شیش .. هف … هش .
شب قبل مصطفی نتوانسته بود بخوابد ،
آقا جانش تا صبح سرفه می کرد ، سرفه های خشک و بلند .
- یک … دو ….
توی کاسه سه تا سنگ ریزه است ، توی دستش یک دانه ء دیگر ،
- سه ، چار ..
بین پنج و شش ، پلک هایش می افتد روی هم ،
با چشم های بسته اما ، هنوز می شمارد ،
- هف .. هش …
سنگ ریزه آخر از توی دستش قل می خورد توی کاسه ،
دینگ …

زیر پلک های مصطفی پر می شود از گوسفندهای سفید و چاق با دهن های جنبان ،
یک دشت سبز پر از گوسفند هایی که مدام جست و خیز می کنند ،
پر می شود از سنگ ریزه و یک کاسه بزرگ و گود ،
لب های مصطفی همینطور تکان می خورد …

- نه … ده

.
پی نوشت
:
- عکس بالا را به تازگی از پسرکی چوپان از عشایر خراسان گرفته ام .

تاریکی

۱۲ تیر ۱۳۸۸


طاقتش طاق شده بود
دیگه تحمل نداشت
هر روز فحش ، هر روز جیغ، هر روز دعوا
صدای زن براش شده بود سوهان روح
خسته بود
از زندگی ، از تاریکی ، از قایم شدن ، از … تنهایی

زن خونه پیر نبود که هیچ ، خیلی هم جوون بود
خوشگل بود و قد بلند با موهای خرمایی
مدام غر می زد
- از این خونه لعنتی خسته شدم مرد ، می فهمی ؟
مرد خونه موهاش جوگندمی بود
با صورت نتراشیده و چشمای گود افتاده
- می فروشمش ، تو دو روز دندون رو جیگر بذار ، بذار یه مشتری خوب بیاد
هر روز دعوا بود و جیغ و داد
از هردوشون بدش می اومد
گاهی وقتا هم یه خورده دلش به حال مرد می سوخت
فقط گاهی وقتا

تنش درد می کرد
گشنش بود ،
سه روز بود هیچی نخورده بود
سرشو آورد بیرون
زن توی آشپزخونه بود
مثل همیشه داشت غر می زد
آروم و دور از چشم زن رفت طرف کیسه برنج
هنوز دو قدم مونده بود که یهو زن برگشت
چشمش افتاد توی چشم زن
زن خشکش زده بود
تا اومد تکون بخوره صدای جیغ زن توی خونه پیچید
معطل نکرد
با همه نیرویی که براش مونده بود دوید و برگشت توی خونه اش
صدای جیغای ممتد زن می اومد
و صدای پاهای مرد که مدام می گفت :
- می کشمش ، خودم می کشمش

سردش بود ،
کز کرده بود کنج دیوار و به روزای خوب گذشته فکر می کرد
به روزایی که تنها نبود
دور و برش شلوغ بود و چیزی کم و کسر نداشت
به روزای بدون جیغ ، بدون درد ، بدون تنهایی
تصمیم خودشو گرفت ،
اینطوری دیگه فایده نداشت

سرشو آورد بیرون
مغز گردوها رو دید
یک نفس عمیق کشید
خوب می دونست چه نقشه ای براش کشیدن اما ، خودش انتخاب کرده بود
این آخرین راه بود
سرشو انداخت پایین و رفت به سمت گردوها
صدای پچ پچ مرد رو می شنید :
- اونهاش ، داره میره ، هیس
مغز گردو رو برداشت ، بوی سم رو حس کرد ، چندش آور بود
با خودش فکر کرد چطور اونا فکر می کنن که اون نمی فهمه
توی دلش به سادگیشون خندید ،
آخرین خنده شم تلخ بود
مثل مزه گردوها
چشمای درشت و نمناکش می سوخت
اما تردید نکرد
تند و تند مغز گردو ها رو جوید و قورت داد
حالش داشت بد میشد
انگار از دق دلیشون هرچی تونسته بودن روی مغر گردوها سم ریخته بودن
باز صدای ذوق زدهء  مرد رو شنید :
- داره همه شو می خوره ، کارش تمومه ،  سمش قویه … اثرش فوریه
سرش گیج رفت
دستای کوچیکش بی حس شد
تیکه کوچیک مغز گردو از دستش افتاد
دو قدم رفت جلو ؛ دو قدم رفت عقب
تلو تلو می خورد
صدای زمزمه وار زن رو شنید :
- با کفش بزنش دیگه ، الان وقتشه
و صدای مبهم مرد که جواب داد :
- لازم نیست ، کارش تمومه
به پهلو افتاد روی زمین ، تنشو یه حس گرم پوشوند ، همه جا داشت ساکت میشد ، بدون جیغ ، بدون فریاد ، بدون گشنگی
چشماش همه جا رو سیاه و تاریک میدید
شکمش می سوخت ، نایی برای ناله و دست و پا زدن نداشت
صدای گنگ خنده و قهقهه رو از دور می شنید ،
صدای نفرت انگیز زن می اومد که می گفت :
- داره می میره … داره می میره
دستاش سیخ شد ، دهنش خشک خشک شده بود
چشاش هیچی رو نمی دید ، زبونش از دهنش افتاد بیرون
آخرین نفسشو کشید و
آروم و بی صدا مرد .

مرد با خاک انداز برداشتش و گرفتش جلوی زن :
- به خاطر همین فسقلی هی می گفتی خونه رو بفروشمش؟ ، اینم از این ..
زن از ته دل خندید :
- آخیش ، راحت شدم به خدا ، زندگی واسم نذاشته بود این لعنتی ، بندازش توی کوچه کثافتو، حالم از هر چی موشه به هم میخوره

روز بعد همه جا ساکت بود
ساکت ساکت ساکت ….

بی پرده

۲۲ خرداد ۱۳۸۸

پنجره را باز کرد ،
کنار پنجره ایستاد ،
گذاشت نسیم بپیچد لا به لای پرده و پیرهن و دامنش ،
نسیم پیچید ،
بیشتر از پرده به پیرهن و دامنش ،
چشمانش را بست ،
نسیم پرده را پس زد و پیرهن و دامن را هم …
احساس کرد کسی دارد نگاهش می کند ،
برگشت ،
چشمش افتاد توی آیینه ،
گونه هایش سرخ شد ،
پنجره رابست .

دیر آمدی باران …

۲۵ مرداد ۱۳۸۷




با هر جون کندنی بود سرشو از زیر برگ کشید بیرون
آفتاب افتاد توی صورتش
از پشت گلبرگش نگاهی به آسمون انداخت و لبخندی نشست روی لبای تردش
حس خوبی داشت ،
دور تا دورش پر بود از بوته های سر به آسمون کشیده و پربرگ ،
با گلهای رز سرخ درشت و تیغ های تیز ،
خودشو سپرد به دست نسیم و آفتاب ،
قطره های شبنم رو چشید و لپاش گل انداخت .

دمدمای غروب بارون اومد ،
دستاشو باز کرد و بارونو کشید توی آغوشش ،
اندازه خودش بارونو بغل کرد ،
بوسیدش و بوییدش ،
بوی آسمون میداد ،
چشیدش ،
مکیدش ، قدشو صاف کرد و شروع کرد به ترانه خوندن ،
گلهای اطرافش می رقصیدن و نگاهش می کردن ،
خجالت کشید و نگاهشو دزدید ،
لپاش سرخ شد وسرشو زیر برگ پنهون کرد .
***
آفتاب نزده بیدار شد ،
گلبرگاش باز تر شده بودن و شبنم رفته بود زیر پوستش ،
دستاشو کش آورد و از ته دل خندید ،
یک پروانه برای اولین بار چند ثانیه روش نشست و زود پرید ،
هنوز تا گل شدن فاصله داشت ،
اما سنگینی پروانه براش لذت بخش بود ،
به خورشید نگاه کرد و دل به نسیم سپرد ،
خاک مهربون ریشه هاشو خوب بارور کرده بود ،
عطر بارون هنوز روی تنش مونده بود .

بعد از ظهر بود که صدای پای آدم رو شنید ،
از پشت گلبرگش شرمزده و مضطرب نگاه به بیرون انداخت ،
چشم هایی رودید که بهش خیره شده بود ،
گلبرگشو بست و گوشاشو تیز کرد ،
حس کرد چیزی به ساقه اش کشیده میشه ،
دردش اومد ،
درد بیشتر و بیشتر شد ،
خواست فریاد بزنه اما ، نفسش توی گلوش پیچید ،
سوخت ، کمرش تیر کشید و بعد …
چیزی نفهمید .

می شنید
- اینو برای تو چیدم ،
صدای خنده ای آمد
- وای خدای من ، خیلی خوشگله ، این که هنوز یه غنچه اس ،
- خب عشق ما هم شبیه یه غنچه است ، مگه نه ؟
صدای زنانه دوباره خندید
سخت نفس می کشید ،
ساقه اش می سوخت ،
گریه اش گرفت ،
قطره های اشکش و قطره های شبنم با هم از لای گلبرگ های در هم تنیده اش بیرون چکید ،
دلش می خواست سرشو تکیه بده به یک برگ پهن ،
دلش آفتاب می خواست و نسیم ،
بارون ، کاشکی بارون می اومد .

روی میز کنار تخت ، یک غنچه سرخ بود، پیچیده در زروق ،
صدای نجواهای عاشقانه می آمد و بوسه های تند ،
بوی عطر می آمد و صدای باران ،
باران خودش را به شیشه می کوبید و اشک میریخت ،

غنچه نگاهش چسبیده به شیشه ،
آه .. باران ، باران آمد ، نازنینم رسیده انگار …
باران خودش را به شیشه می کوبید و می کوبید ،
شیشه اما ، انگار مست تماشای دلدادگان بود ،

صدای خنده های ریز می آمد و زمزمه های داغ ،
باران می گریست ،
غنچه ، چشمش خیره به شیشه های پنجره مرد ،
باران تا صبح گریست .

صبح روز بعد نه مرد بود نه زن نه باران ،
مستخدم هتل غنچه را برداشت ،
نگاه کرد و سری تکان داد ،

غنچه را انداخت توی سطل زباله و در اتاق را بست .