صد و سیزده روز

۳۱ تیر ۱۳۸۷



روز صد و سیزدهم، چشمانم باز مثل بند رخت، آویخته به دست‌گیره‌ی در، رویش جوراب‌های تردید و شک آویزان، خشک خشک، نه صدایی، نه پیچشی، سکوت و سکون
.

دل آدم گاهی وقت‌ها می‌گیرد. بهانه را بدجور پیله می‌کند، از آن پیله‌هایی که معلوم نیست به پروانه شدن بینجامد یا به پوچ شدن.

درِ خانه خشک، درِ خانه ساکت، درِ خانه مغموم، دل‌زده از دست‌های من. فضای خانه سرشار از بازدم‌های آه‌آلوده، تصویر خانه، من و در و یک فضای خیلی خالی…
صد و سیزده روز گذشت. بی‌گذشت، بی‌ترحم، بدون یک ثانیه مکث برای تأمل که چه بود و چه می‌شود. آدم سرش گیج می‌رود از این گذشتن‌های بی‌گذشت. می‌گویند یکی از راه‌های رسیدن به خدا همین سرگیجه‌های خواب‌آلوده است. باید سرگیجه داشت، تندتر از چرخش روزها و ثانیه‌ها. سرگیجه‌ها شاید زودتر آدم را راهی کند. به سرزمین نور. به جایی که اتم‌ها و پروانه‌ها با هم پرواز می‌کنند، جایی که رنگ‌های صورتی و بنفش زیاد دارد و رنگ سیاهش ناپیداست…

نیامد. صدایش می‌آید و عطرش و هُرم وجودش هم هست. هاله‌ی مبهم اندامش. آشفتگی گیسوانش و سرخی مطبوع چشمانش بعد از آن‌که صورتش را با آب سرد می‌شوید. تصویرها هست. تعبیرها هست. شعرها می‌آیند اما صد و سیزده روز از صد و سیزده روز قبل گذشت و او نیامد.

صورتم را اصلاح می‌کنم. پستی‌ها و بلندی‌هایش را. چشم‌هایم را برمی‌دارم. می‌گذارم لب آینه، روبه‌روی در. موهای سفیدم را می‌شمارم. بینی‌ام را پاک می‌کنم. دهانم را می‌بویم. بوی دوستت دارم گفتن می‌دهد. بوی پونه‌های وحشی لب چشمه و سیب‌های سرخ ته باغ. نکند یادم برود! روزی سه بار که نه، باشی یا نباشی، روزی هزاران بار، نبودنت شاید برایم عادت شود اما دوست نداشتنت هرگز از حافظه‌ی غمناک دلم پاک نمی‌شود. آهنگش را زمزمه می‌کنم؛ دوستت دارم…

همسایه به پسرش فحش می‌دهد، با صدای بلند. پسرش فحش‌ها را می‌گیرد، پرت می‌کند توی حیاط خانه‌ی ما. فحش‌ها می‌خورد به شیشه‌ی خواب من. می‌شکند. تکه‌هایش فرو می‌رود توی دست‌های خیالم. خونش می‌پرد توی چشمم. می‌پرم از خواب به میان حوض آب سرد. نفسم می‌گیرد. حبسش می‌کنم آن زیر. از لای تورهای بی‌خیالی فرار می‌کند، شنا می‌کند تا روی آب. کلاغ سیاه خاطره‌های تلخ شکارش می‌کند. می‌بلعتش. پر می‌زند توی آسمان فراموشی. همسایه دوباره به پسرش فحش می‌دهد. پسر بازیگوش یکی از فحش‌ها را می‌گیرد و می‌گذارد لای تیر و کمان بغضش را و رها می‌کند به سینه‌ی کلاغ. کلاغ می‌افتد روی سنگ‌های حقیقت و ماهی نفسم از توی دهنش سرمی‌خورد توی تنگ دلم. دوباره آه می‌کشم تا بی‌نهایت. با خطوط آبی موازی. با این‌که خوب می‌دانم خط‌های موازی هیچ‌وقت به همدیگر نخواهند رسید…

چشم‌هایم به در خشک می‌شود. دوباره باید خیسشان کنم. چشم اگر زیاد خشک شود می‌شکند. اشک‌هایم می‌چکد. چشم‌هایم خیس می‌شود، دوباره می‌چسبانمشان به در. چشم خیس راحت‌تر از چشم خشک به در می‌چسبد؛ مثل تمبرهایی که هر روز می‌چسبانمشان به پشت نامه‌های سفید، خیس خیس. نامه‌ها پرواز می‌کنند؛ مثل کبوتر و بر می‌گردند به خانه، سفید سفید؛ مثل کبوتر…

غروب صد و سیزدهم، آسمان نارنجی، حیاط خاکستری، باغچه سبز تیره، حوض لاجوردی، اتاق بنفش مایل به تاریکی و من زرد. ولی تو هنوز سفید. سفید با پولک‌های نقره‌ای…

اگر آمدی و خواب بودم، بیدارم نکن! می‌ترسم حضورت باورم نشود. برو، فقط حضورت را تازه کن. غبار آینه را بردار، دستگیره در را نوازش کن و دستی بر سر شمعدانی‌ها بکش. بعد بی‌صدا برو، بگذار از فردا دوباره یک‌صد و سیزده روز منتظر باشم. یک‌صد و سیزده روز عاشق باشم. یک‌صد و سیزده روز شعر بگویم و یک‌صد و سیزده روز زندگی کنم .

مرد

۷ اسفند ۱۳۸۶

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ،
کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،خیابان ساکت بود ،فکرش را برد آن دورها ،
کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ،
خنده ها را میدید و صورت ها را

صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،

هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ،
باید زودتر خوابش میبرد

صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ،
خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،

خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام …
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،


- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس …
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس … آی مردم …
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال …
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ….
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده …
- برین کنار .. دس بهش نزنین …
- گداس؟
- چه خونی ازش میره …
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و … بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود … تاریک .

………
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

گنگ خوابدیده

۹ آذر ۱۳۸۶

ساعت پنج صبح روز جمعه است
پنجره بازه
ایستادم کنار پنجره و دارم به صدای اذون گوش میدم
بارون میاد
همه جا تاریکه
همه چراغ های پشت پنجره ها خاموشه
بر میگردم پشت سرم و حجم خالی اتاق رو نگاه می کنم
به تخت آشفته و بخاری روشن
به جاهای خالی
به پازل های ریخته
به شمع هایی که بعد از این همه سال ، هنوز روشنشون نکردم
به صدای اذون گوش میدم
به صدای بارون و خش خش شاخه های لخت
یه خورده سردمه و یه خورده گرمم
دلم می خواست تو بودی
پشت سرم
صدام میکردی :
- سرما نخوری
و من که برمیگشتم
تو بودی و یه حجم پر

صدای اذون تموم میشه
خوبه که بارون میباره
از سکوت مطلق اونم توی صبح جمعه بدم میاد
گنجشک ها هم که روزهای سرد دیر از خواب بیدار میشن
همه چیز یه جوریه
احساسای خوبی دارم
و احساسای بد
توی یخچال دو تا سیب هست
یکیشو بر میدارو و یه گاز میزنم
صدای بارون میاد
اتاق سرد شده اما
دلم نمیاد پنجره رو ببندم
تب دارم انگار
اما مریض نیستم
تو کجایی الان
خوابی مگه نه

سیب نمی خوری؟
….
گاهی وقتا زمان خیلی زود میگذره
گاهی هم خیلی دیر
برای من بیشترش زود میگذره
به جز این موقع ها
این موقع هایی که می خوام زود بگذره
بعضی وقتا دلم می خواست زمان متوقف بشه
تو که خوب می دونی من تصور کردنم حرف نداره
پس بذار همش تصور کنم
حیف که تو زیاد خوشت نمیاد
وگرنه من یه عالمه چیزای خوب تصور می کردم
وقتی حقیقت یه جوری پیش میره که دلم نمی خواد
مجبورم تصور کنم
تو اسمشو میذاری خیال پردازی
اما منو آروم می کنه
حیف که تو رو نمی تونم آروم کنم
خواببدی مگه نه ؟
خدا کنه خوابیده باشی
توی خواب نفسات خیلی آرومه
بیشتر از همیشه
دلم هوای شنیدن نفسای آرومتو کرده
وقتی که توی خوابی
بذار تصور کنم
….
سرم درد می کنه
نصفه سمت چپ
قفسه سینم تیر می کشه
موهای جلوی سرم سفید شده
نکنه واقعا دارم پیر میشم
نه ، اینا هم جزوی از تصوراتمه
قاطی کردم
راست و دروغ اینا کجاست
هستی یا نیستی ؟
نکنه از همون اول فقط توی تصوراتم بودی
اما صدای نفسات خیلی واقعی بودن
و صدای خنده هات و حرف زدنات و دلشو ره هات
نه ، اینا تصور نبوده
اما ، راستشو بخوای بعضی از تصورات من خیلی واقعی تر از واقعی ان
می ترسم ، نکنه دارم دیوونه میشم
گرچه از دیوونگی هم بدم نمیاد

این حجم کوچیک بودن من خیلی خفه است
تو حرفما خوب می فهمی
از نیگات می فهمم
سرما نخوری
می خوای پنجره رو ببندم
خب حداقل برو زیر پتو
فقط چشاتو بیرون نیگه دار
می خوام بفهمم که داری حرفامو می فهمی
همیشه دلم می خواسته بهت بگم تو خیلی خوب می فهمی
یه جور ذوق عجیبی بهم میده این فهمیدنات
همینجوری عاشقم کردی دیگه
سرتو بکن زیر پتو هوا سرده
همینطوری هم می فهمم که حرفامو می فهمی
فقط خوابی نبره
باهاتحرف دارم هنوز
خوابیدی ؟

اگه الان اینجا بودی و هوس می کردم از خونه بزنم بیرون می اومدی باهام؟
قدم زدن ساعت پنج صبح جمعه زیر بارون تند توی کوچه های خلوت
همه جا ساکت ، خیابانو خیس
فکرشو بکن
لذتش میره تا اون ته پوست تن آدم
میای بریم ؟
برمیگردم
تخت خواب آشفته است
پازل هزار تیکه پخشه کف اتاق
تو برام خریدی
پس چرا وانستادی درستش کنیم
نکنه ترسیدی توی اتاق من جا نشه
خب اینکه اشکالی نداشت
می تونستیم با هم تصور کنیم
ببخشید
بازم یادم رفت که تو مدتهاست از تصور کردن بدت میاد
من میدونم چرا
د بخواب دیگه ، اینطوری نیگام نکن

دست و دلم به نوشتن نمیره
تو خوب میدونی چرا
این روزا فقط نیگام می کنی و حرف نمیزنی
حتی توی تصوراتم
چرا اینقد ساکتی؟
خسته شدی ؟
دوستم نداری؟
چشات که اینو نمی گه
سکوت تو مثل سکوت امروز صبح ، پر از صدای بارونه
تنهایی رفتی قدم زدن ؟
جواب بده تو رو خدا

این نوشته ها همش مال چند دقیقه است
حرفای دیروزم یادم نیست
و حرفای چند روز قبل وقبل ترم
خیلی حرف دارم برات
وقتی اینقدر ساکتی مجبورم به نگفتنش و ننوشتنش
توی رویا قدم می زنم باهات
توی یه جاده دور و دارز
که دور و برش پر شده از برگای زرد و سرخ
با درختای سر به فلک کشیده
و نم نم بارون
اما تو اونجا هم ساکتی
فغقط دستمو گرفتی و سرتو تکیه دادی به شونم
قطره های بارون که گرم نیست
پس چرا این قطره هایی که روی شونه ام می افته اینقده داغه
داری گریه می کنی ؟

بلاخره یه روز یه کاری دست خودم می دم
شک ندارم بهش

اینطوری دارم بدجوری اذیتت می کنم
شدم مثل اون آدم مریخیا … نه
از عجیب بودنم خوشم نمیاد
چون تو از عجیب بودن من خوشت نمیاد
ااما راستش
من از هرچی که تو داری خوشم میاد
حتی از خوشت نیومدنات
می دونم ، خودمم کلافه شدم
دستامو بذارم روی لپت ؟
دستام گرمه ها

بارون بند اومد
ساعت پنج و چهل دقیقه است
دستم به نوشتن نمیره دیگه
حسای جورواجوری دارم
دلم برات تنگ شده
کاشکی الان خوابیده باشی
اصلا بذار تصور کنم که خوابی
نه ، اگه قراره تصور کنم ، بذار تصور کنم که اینجایی
ا .. باز که اخم کردی
باشه
اصلا هیچی ،
حتما خوابی دیگه
( راستی یادم رفت بگم که اخم کردنتم دوست دارم )
بگو ببینم
چیزی داری که دوستش نداشتنه باشم ؟
خوابت برده ؟

چای داغ

۸ خرداد ۱۳۸۶

دلم هوای دیدن کرده بود امروز
سرش را بالا آورد از توی چشمانم بیرون را دید می زد طفلک
حس کردم می خواهد دل خدا را ببیند
دل خدا را دم دمای صبح دیدن حال دیگری دارد
سینه خدا مثل سینه مرد های چهارشانه پهن است
و دلش , داغ , مثل دل آدم هایی که رفته اند تا ته عشق
من دلم می گیرد
آدم ها می گویند خدا تنهاست , یعنی باید تنها باشد
ولی من همیشه به دل خدا که نگاه می کنم دردش را می فهمم
وقتی که طلوع می کند از پشت کوه , وقتی که غروب می کند پشت دریا
خدای تنهای من ,
دلت چقدر گرفته است و داغ ,

چای با خرما خوشمزه است
با شوکولات کاکائویی هم خوشمزه تر
گاهی , لب داغ چای را می سوزاند
یک جرعه چای که سر می خورد توی تن آدم نفوذ می کند تا همه جا
نفوذ کردن خوب است
من فهمیده ام که فقط چیزهای خیلی نرم می توانند نفوذ کنند
سنگ بیچاره , سالهاست عاشق شیشه است
و هربار که می خواهد نفوذ کند توی دل شیشه
هم شیشه می شکند
هم دل سنگ
آب هم عاشق سنگ بود
ذره ذره نفوذ کرد توی دلش
سنگ هم آب شد حیوانکی از شدت عشق
من حس می کنم آدم روحش مثل آب می ماند
تنش مثل سنگ
من اگر تو این نزدیکیها بود , می چکیدم روی تنش آنقدر که سنگی نماند
بعد آب بود و آب ,
آب با آب فرقی ندارد ,
خدا مثل دریاست
بعد من و تو شکل یک چشمه می شدیم , سرازیر به دریا
چیزی که عاشق و معشوق را حل می کند فقط عشق است
خدا هم عشق است
نمی دانم چرا عشق باید تنها باشد

راستی باران بارید امروز
هوا قشنگ بود
دو کبوتر لب دیوار عشقبازی می کردند
عشقبازی شبیه قایم باشک بازی می ماند
عاشق چشم می گذارد روی درخت
معشوق هم می دود قایم می شود پشت بوته های یاس
همانجا که بوی عطرش مست می کند آدم را عجیب
من همیشه فکر می کنم خدا اگر قرار بود عطر بزند به گوشه یقه اش
آنجا یک بوته یاس سفید می سبزید
خدا خوشگل است
شبیه باران
داشتم می گفتم … معشوق می رود پشت بوته یاس
عاشق می شمارد : یک .. دو .. سه
بعد می گوید : تا چند بشمارم
صدای خنده می آید
بعد باران می گیرد
خدا لبخند می زند
پشت بوته یاس … نمی دانم
خوش به حال بوته یاس

من با قطره های باران آدم بارانی درست می کنم
آدم بارانی از آدم برفی قشنگ تر است
آدم بارانی مثل هلو می ماند
می رود توی گلوی آدم بعد گیر می کند
جایش تنگ می شود نفسش می گیرد طفلک داد می زند و آدم را تکان می دهد
بعد آدم حس می کند یک چیز خوب دارد گرمش می کند
آدم بارانی از چشم های آدم فرار می کند روی لبش
آدم بارانی داغ است
شور هم هست

داشتم به این فکر می کردم آدم تا وقتی زنده است تخت خوابش از زمین بلند تر است
بعد که نفس کشیدن یادش می رود تخت خوابش از زمین می رود کمی پایین تر
خدا همه جا هوای آدم را دارد ها
روی تخت دراز کشیدم آنقدر که حس کنم بزرگتر شدم از دیشب
تن آدم که کش و قوس می رود آدم خوشش می آید
روح آدم که کش و قوس می رود آدم شعرش می گیرد
گاهی وقت ها روح فراموش کار من زودتر از من بیدار می شود می رود قدم زدن
تنم می ماند روی تخت تنها
تنهایی روی یک تخت مثل شنا توی استخر خالی می ماند
روحم بلد است جاهای خوب را
ولی هیچوقت من را هم با خودش نبرده است
بیچاره من …
خوش به حال تو
هنوز دارم به تو می فکرم که کجاست پس
زن همسایه روبرو که خانه اش روی درخت کاج است می گفت
آدم تا تو را ببیند می رود توی دلش
نکند تو رفته باشد توی دلم
کاش چند روز قبل آب و جارو می کردم توی دلم را
فکر می کنم هنوز چند تا تار عنکبوت مانده بود کنجش
باید سری بزنم به دل
تو اگر بیاید باید همه چیز قبلش آماده باشد
آخر من تو را خیلی دوست دارم
خدا کند بیاید زودتر

غروب مرطوب

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

دو ساعت است که باران می بارد .
آدم که تنهاست آغوشش می خارد .
زانو هایم را در آغوش می کشم
زانوهای من سر ندارد
زانوهای من تمامش شانه است
سرم را روی شانه زانوهایم که می گذارم یاد چیزهای خوب می افتم
چه احساس خوبی دارد یاد چیزی های خوب افتادن
مثل افتادن توی حوض در یک روز تابستانی
نگاهم مثل پروانه ای سرگردان در اتاق پرواز می کند
تارهای عنکبوت پیر که به قد پدربزرگ سن دارد پروانه نگاهم را در بند می کشد
تار عنکبوت!
این عنکبوت ها خیلی تنهایند
من احساس می کنم این تارها را برای این گسترده اند که عشق را صید کنند
و شاید هم این تارها امتداد اشک عنکبوت هاست
چشم هایم تار می بیند
تار عنکبوت را تار دیدن خیلی جالب است
باز این اشک ها , من همیشه از خودم می پرسم این اشک ها از کجا می آیند
شاید پشت چشمان ما آدم ها چشمه ای باشد
من احساس می کنم غیر ممکن وجود ندارد
دوباره به تار عنکبوت می چسبم
نگاهم را تکان می دهم
عنکبوت با نمی دانم چند پایی که دارد از سوراخ سرک می کشد بیرون
با چشم های درشتش تارهای در هم پیچیده اش را می کاود
باز غمگین می رود توی سوراخ
شاید داشته داستان می نوشته برای کسی
عنکبوت ها با آن همه دست و پایشان کارشان برای نوشتن آسان است
باران میبارد بیرون مثل ستاره
قطره های باران که می خوردند زمین می گویند شالاپ
من زبانشان را می فهمم
شالاپ یعنی اوخ
طفلکی های حیوانکی
چترم خدابیامرز می گفت قطره های باران همه شان دخترند
شاید به خاطر اینکه عاشق شده بود بیچاره
یکبار یادم می آید من و چترم با هم زیر باران گریه کردیم
چه حالی دارد زیر باران گریه کردن
خرتوخری می شود که نگو
همه چیز با هم قاطی می شود
اشک های شور من و قطره های شیرین باران و اشک های تلخ چتر
بعضی آدم ها از خندیدن, اشک توی چشمشان جمع می شود
من از گریه کردن خنده جمع می شود توی دهنم.
نزدیک غروب است
سرم سنگین است
کاش می شد آدم می توانست سرش را مثل کلاه بردارد بگذارد لب طاقچه
ولی یکبار دیدم نمی دانم کجا ولی دیدم یکنفر که سر نداشت شبیه فواره شده بود
چقدر پر از حرفم من
عمو حسین می گفت آدم اول باید فکر کند بعد حرف بزند
از آن روز هر وقت فکر می کنم که بعد حرف بزنم حرفم نمی آید
همش فکر می کنم با خودم
یکی هم توی خودم هست که حرف می زند
نمی دانم که کی هست
ولی یکنفر هست که خیلی مثل خودم می ماند
جلوی آینه که می ایستم پشت سرم قایم می شود ناقلا
آه
من چقدر دلم امشب ترانه می خواهد
چقدر غم گین بودن بد است ها
همه چی گین بودن بد است اصلا
آدم بغضش از دلش بالا می آید
ولی خب رقصیدن ترانه می خواهد
مثل بوسه که لب می خواهد
باز گفتم بوسه دهنم طعم مورچه گرفت
بلند می شوم
دور خودم می چرخم
بگذار بچه سوسک ها به من بخندند
دوش حمام را عشق است که مرا به خود می خواند
همینطور می چرخم
شنیده بودم یک فرقه ای هستند که دور خودشان که می چرخند خدا را می بینند
آن موقع فکر می کردم چه خدای شیطانی است این خدا
حالا دارم یک چیزهایی حس می کنم
حالا دیگر خودم نمی چرخم
همه می چرخند
عنکبوت و تارش , پنجره های باکره , آینه دودی , دیوارهای دراز
خدا کو پس؟
نمی آیی بدر از پس اینها؟
یک لحظه می خواهم بایستم
ولی نمی شود
ها … یک چیزی … یک چیزی
آ…. تند تر باید بچرخم
صدای ترانه می آید
دیم رام رارام , دیم رام را رام
چقدر خوب است
سرم به یک سو خم می شود و چشمانم بسته است
می رقصمو می رقصم
می چرخمو می چرخم
دیوانه دیوانه
مستانه مستانه

صورتم خیس است
خدا مثل باران می ماند
خدا مثل … مثل … مثل …. باران می بارد .